بازگشت به صفحه اصلي

 

زمين و انباشت ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز (38)

 

بازگشت به فهرست کتاب

 

بازگشت به صفحه قبل

جوابيه موقوفه نصيرالملک

ابتدا متن نامه گردانندگان موقوفه منسوب به نصيرالملک:

 پاسخ من:

درباره موقوفه منسوب به نصيرالملک چيز زيادي براي گفتن ندارم. در اين کتاب به‌طور مشروح خاندان قوام‌الملک شيرازي و عملکرد آنان در تصاحب و تملک اراضي ديگران را، از قلع‌و‌قمع خاندان‌هاي کهن فارس در اوائل سقوط زنديه تا تصاحب املاک سران طوايف ايلات خمسه، ذکر کرده‌ام. ماجراي شروع کار «ثبت ايالتي فارس» در شيراز و ثبت تمامي املاک پهناور منطقه کوهمره، از خان خويس و دارنگان تا بدايجان و شوراب، به‌نام ايشان را، که ناظم‌الملک، شوهر خانم لقاءالدوله (خواهر ابراهيم قوام) در قشون‌کشي‌هايش به عنوان فرمانده نيروهاي مشترک انگليسي- قوامي يا نيروهاي ديکتاتوري نوخاسته پهلوي به کوهمره، شناسايي کرده بود، شرح دادم.

در زمان شروع کار سازمان ثبت اسناد در سراسر مناطق فارس نيز چنين کردند. يک نمونه، املاک مرغوب و پهناور صيدون و فاروق است که ابوالقاسم خان نصيرالملک، پدر عبدالله و عزيزالله خان قوامي، به‌نام خود ثبت کرد حال آن‌که به‌طور موروثي به خانباز خان، رئيس ايل عرب، تعلق داشت. مالکان واقعي به دليل مغضوبيت و قتل عسکر خان ياراي نفس کشيدن نداشتند. در اوج ديکتاتوري رضا شاه در فارس هيچ کس را ياراي نفس کشيدن نبود. «حضرت اشرف» قوام‌الملک «خداي» شيراز بود. خرده مالکين دارنگان، با هدايت پدرم که در حوالي بيست سالگي بود، معترض شدند و سرانجام با پرداخت تاواني سنگين، سه دانگ از شش‌دانگ دارنگان در قبال شش هزار توماني که به مؤيدالملک قوامي باج دادند، موفق به استرداد اموال خود شدند. موقوفه بدايجان (بديجان يا حسين‌آباد) سرپرستي نداشت مانند بسياري از املاک و موقوفات ديگر.

خاندان سادات شرافت مولا، تنها بازماندگان امامقلي خان از تبار دختري صفي قلي سلطان، پسر ارشد امامقلي خان، هستند که پس از کشتار امامقلي خان و پسرانش به‌دست شاه صفي توليت موقوفات امامقلي خان را به‌دست گرفتند. مسجد مولا، در جوار بازار وکيل شيراز، يادگار آنان است که ساليان سال محل جماعت و استقرار آيت‌الله حاج شيخ بهاءالدين محلاتي بود. اين خاندان خوشنام و فرهيخته ميراث معنوي نياي خود را حفظ کردند، در جهاد ضد انگليسي سال 1336 ق. و در جنگ عليه قشون مشترک انگليسي‌ها- قوامي‌ها در اوايل ظهور ديکتاتوري پهلوي شرکت فعال نمودند؛ و از اينرو در تمامي دوران پهلوي در وضعي نبودند که در برابر خاندان قوام‌الملک شيرازي عرض‌اندام کنند. در دوران قاجار نيز، به دليل اقتدار خاندان قوام شيرازي، وضع آن‌ها بهتر از دوران پهلوي نبود. پيش‌تر با قدرت و قساوت اين خاندان، به‌ويژه ابراهيم خان کلانتر و فتحعلي خان صاحبديوان و حسنعلي خان نصيرالملک و محمدرضا خان قوام‌الملک، آشنا شديد. قساوت و فساد ديگر قوامي‌ها کمتر از آنان نبوده است. اکنون نيز اگر امکان جولان بيابند همان بساط خواهد بود. هم اکنون، نسل جوان قوامي‌ها، که شمارشان به صدها دختر و پسر مي‌رسد، منشاء فساد اخلاقي در شهر شيرازند. اگر باور نداريد تحقيق کنيد.

به تصوير حاج سيد محمدعلي شرافت مولا در صفحات بعد بنگريد. در زمان جهاد 1336 ق. عليه متجاوزان انگليسي و قوامي‌‌ها است. در سمت راست او حسن خان کشکولي نشسته که از سوي اسماعيل خان سردار عشاير (صولت‌الدوله) فرماندهي قشون قشقايي در کوهمره را به دست داشت. دو سال پس از شهادت پدربزرگم، شهباز خان، است. عموي ارشدم سرمست خان جوان، که يکي دو سال بعد کلانتر کوهمره شد، و ساير سُرخيان با او همکاري مي‌کردند. در اسناد وزارت خارجه انگليس مکرر نام حسن خان کشکولي به عنوان فرمانده نيروهاي ضدانگليسي مستقر در دارنگان آمده است. نام سُرخيان هم هست. اين‌ها با قشون تحت فرمان ناظم‌الملک قوامي (شوهر خواهر ابراهيم قوام) مي‌جنگيدند. چنين بود که موقوفه امامقلي خان در بديجان، که هنوز سروهاي غرس شده به دست او در جوار امام‌زاده حاج بهاءالدين (حاجي بادي) پابرجاست و هنوز نام او بر «تنگ خاني» است و هنوز بقاياي بناي «آسياب مولا» معروف است، در تصرف غاصبانه ابراهيم قوام قرار گرفت؛ همانگونه که دو دشت پهناور شوراب و خان خويس به خواهر ابراهيم قوام‌ رسيد و دارنگان را عموزاده‌اش، مؤيدالملک، به‌نام خود ثبت کرد.

امامقلي خان (شهادت در اوّل جمادي‌الثاني 1042 ق./ 4 دسامبر 1632 م.)، سپهسالار شاه عباس اوّل، از برجسته ترين رجال عصر صفوي و نامدارترين و خوش‌نام‌ترين حاکم فارس در چهار سده اخير است.

امامقلي خان پسر اللهوردي خان است. اللهوردي خان (متوفي 14 ربيع‌الثاني 1022 ق./ 24 مه 1613 م.) غلامي نوجوان از ارامنه گرجستان بود در دربار شاه طهماسب اوّل که در آنجا به اسلام گرويد؛ برکشيده شد و در زمره حاميان سلطنت شاه عباس جاي گرفت. شاه عباس چنان او را محترم مي‌شمرد که «پدر» خطابش مي‌کرد. در دوران شاه عباس مقتدرترين سردار او بود. حکومت فارس و اصفهان را به دست داشت. هموست که پل اللهوردي خان را بر زاينده‌رود در اصفهان ساخت، بناي مدرسه خان را در شيراز آغاز نمود و صدرالمتألهين را از کهک قم به شيراز آورد تا مدرّس اين مدرسه شود.[1]

امامقلي خان از مادري گرجي زاده شد. پس از انتصاب پدر به حکمراني فارس (1005 ق./ 1597 م.) وي نيز به شيراز رفت. در غياب پدر، در زمان عزيمت اللهوردي خان به جنگ با ازبکان شيباني، جانشين او بود.[2]

در همين زمان، در سال 1010 ق./ 1601 م.، با نيرويي قليل به فرماندهي خواجه معين‌الدين فالي، استعمارگران پرتغالي را از جزيره بحرين بيرون راند. به‌پاس اين خدمت از شاه عباس لقب «خان» گرفت، «اميرتومان» شد و حاکم لارستان.

با فوت پدر (1022 ق.) به جاي او حاکم فارس و «سپهسالار ايران» شد. از سال بعد تلاش براي اخراج پرتغالي‌ها از بندر جرون (گمبرون) را، که پدر آغاز کرده بود، پي گرفت؛ پرتغالي‌ها را بيرون راند، قلعه آنان را فروکوبيد و ارگ جديدي بنا نهاد که به نام شاه عباس «بندر عباسي» ناميده شد. در سال‌هاي بعد پرتغالي‌ها را از تمامي جزاير و بنادر خليج فارس بيرون راند. با کمپاني هند شرقي انگليس که کشتي‌هاي خوبي در اختيار داشت، پيمان بست و در ربيع‌الاوّل 1031 ق. جزيره قشم و سپس، به کمک اعراب بومي، رأس الخيمه را از پرتغاليان پس گرفت. امامقلي خان در 27 ربيع‌الثاني 1031 ق. به جزيره هرمز پا نهاد و در 10 جمادي‌الثاني 1031 ق./ 22 آوريل 1622 م. پرتغاليان را وادار به تسليم کرد. پايان دادن به سلطه پرتغاليان بر خليج فارس حادثه‌اي بزرگ در تاريخ ايران و جهان است.

درباره امپراتوري جهاني پرتغال در شرق و ورود کمپاني هند شرقي انگليس به منطقه در پنج جلد کتاب زرسالاران به تفصيل گفته ‎ام. کمپاني هند شرقي انگليس هنوز قدرتي نداشت. يازده سال پيش از فتح هرمز دفتر تجاري (فاکتوري) خود را در مچلي بندر هند مستقر کرده بود (1611)، اين همان بندري است که خاندان نواب شيرازي مدعي بازگشت از آن به ايران‌اند،[3] و هفده سال پس از فتح هرمز با خريد قطعه زميني قلعه سن‌جرج را در مدرس هند به پا کرد (1639). شصت و پنج سال پس از فتح هرمز، در سال‌هاي 1687- 1688 به دليل رفتار ابلهانه سِر جوسيا چايلد، رئيس کمپاني هند شرقي انگليس، به دستور اورنگ زيب، پادشاه مقتدر هند، شجاعت خان، والي گجرات، انگليسي‌ها را به شدت تنبيه کرد و در اوائل سال 1690 اورنگ زيب ايشان را بخشيد. بنابراين، تلاش نصرالله فلسفي و آن مورخين انگليسي و ايراني که مي‌کوشند نقش انگليسي‌ها در اخراج پرتغاليان از هرمز را بيش از واقع نشان دهند، عبث است. البته، تجار انگليسي «کشتي‌هاي خوبي» داشتند و به دليل منافع خود به خدمت امامقلي خان درآمدند، و از اين بابت پولي گرفتند که ده هزار پوند آن را به جيمز اوّل، پادشاه انگليس، دادند،[4] ولي بدون کشتي‌هاي آنان نيز اخراج پرتغاليان ممکن بود؛ همان‌گونه که سال‌ها پيش از انعقاد قرارداد فوق با کمپاني هند شرقي انگليس، در 1601 امامقلي خان پرتغاليان را از بحرين اخراج کرد.

پرتغاليان، و شرکاي يهودي ايشان، در زمان سلطنت مانوئل ثروتمند جزيره هرمز را به اشغال خود درآوردند و ملوک هرمز را تابع امپراتوري پرتغال کردند. اين جزيره، به طول 9 کيلومتر و عرض 5/ 8 کيلومتر، در هيجده کيلومتري جنوب بندر عباس واقع است. جزيره هرمز مرکز ملوک هرمز بود که قلمرو ايشان استان هرمزگان و بخشي از استان‌هاي فارس و کرمان کنوني، سرزمين لارستان و تمامي سواحل و جزاير خليج فارس و درياي عمان را در بر مي‌گرفت. طبق بررسي دکتر اقتداري، حکومت ملوک هرمز قبل از ورود پرتغاليان قدمتي ششصد ساله داشت. شروع کارشان احتمالاً با محمد درم‌کوب و استاد هرمز ديلمي، معاصر عضدالدوله ديلمي، بود. استاد هرمز ديلمي از سوي عضدالدوله فرمانرواي عمان و سواحل و جزاير خليج فارس شد.[5] آنان 117 سال نيز به عنوان خراج‌گزار و والي امپراتوري پرتغال ماندگار شدند. ملوک هرمز شيعي بودند. حافظ از سخاوت آنان چنين گفته است:

 شاه هرموزم نديد و بي سخن صد لطف کرد

شاه يزدم ديد و مدحش گفتم و هيچم نداد

در سال 1505 م. مائوئل ثروتمند، پادشاه پرتغال، فرانسيسکو دالميدا را به‌عنوان نايب‌السلطنه خود راهي مشرق‌ زمين کرد. الميدا در 1507 با ناوگاني بزرگ به هرمز تاخت و آن را به اشغال درآورد؛ در اين جزيره قلعه‌اي به‌پا کرد و سپس راهي تاراج هند شد. او بار ديگر در 1514 هرمز را تصرف کرد. اين بار هرمز به مدت 108 سال در اشغال پرتغالي‌ها ماند.

پيش و پس از ورود پرتغاليان، هرمز، بندر بزرگ تجاري دنياي آن روز، آوازه‌اي جهانگير داشت و شاعران بزرگ اروپا اين نام را به عنوان نماد ثروت به کار مي‌بردند. جان ميلتون، اديب بزرگ انگليسي که همطراز شکسپير مي‌شمرندش، در منظومه بهشت گمشده اين‌گونه سروده است:

«بر فراز تختي نشسته بود که در قدر و بها بر ثروت هرمز هند و جواهر و مرواريد بي‌حسابي که دست سخاوتمند شرق به پاي پادشاهان خود مي‌ريزد برتري داشت.»[6]

ابن بطوطه مغربي در حوالي سال 731 ق./ 1331 م. جرون را شهري ديد «نيکو و بزرگ، داراي بازارهاي خوب که بندرگاه هند و سند مي‌باشد و مال‌التجاره‌هاي هندوستان از اين شهر به عراق عرب و عراق عجم و خراسان حمل مي‌شود.»[7] زماني که ابن‌بطوطه وارد جزيره هرمز شد، قطب‌الدين تهمتن بن عزالدين گردانشاه بن سلغور، شاه هرمز بود. ابن بطوطه او را «کريم و متواضع و نيک خوي» ديد. «معمول وي اين است که هرگاه فقيه يا صالح يا سيدي به جزيره وارد مي‌شود او به زيارتش مي‌رود.» ابن بطوطه به سراي سلطان رفت و پيرمردي در کسوتي بس ساده ديد؛ چنان ساده که ابن‌بطوطه به او اعتنا نکرد و با خواهرزاده قطب الدين تهمتن گرم گرفت و زماني که دريافت سلطان همان پيرمرد است سخت شرمگين شد.[8] و جزيره کيش را چنين ديد:

«شهري است بزرگ و نيکو و خانه‌هاي آن باغ‌هاي عالي دارد که انواع گل‌ها و درختان سر سبز در آن به عمل مي‌آورند. آب خوردني آن از چشمه‌هايي است که از کوهساران بلند برمي‌خيزد. مردم اين جزيره از اشراف فارس هستند.»[9]

درباره سهم بزرگ و نقش اصلي زرسالاران يهودي در تأسيس و استقرار اوّلين امپراتوري‌هاي استعماري غرب جديد، پرتغال و اسپانيا، در کتاب زرسالاران سخن گفته‎ ام. آن گاه که پرتغالي‌ها و شرکاي يهودي ايشان هرمز را به اشغال درآوردند از هيچ توهيني به اسلام و مسلمين فروگزار نکردند. به‌گفته ويرچاند گاندي[10] در اجلاس «پارلمان جهاني اديان» (شيکاگو، 1893)، پرتغالي‌ها کشتي‌ حامل حجاج مکه را اشغال کردند و در آن تعدادي قرآن يافتند. قرآن‌ها را به گردن سگ‌ها ‌بستند و آن‌ها را در خيابان‌هاي شهر هرمز به گردش در ‌آوردند.[11] بدينسان، هرمز و لارستان به کانون بزرگ تجارت جهاني زرسالاران يهودي بدل شد. گاسپار بارزائوس،[12] ميسيونر يسوعي که به مدت دو سال در هرمز بود، در 1549 از جامعه يهودي «خوب سازمان‌يافته» هرمز گزارش مي‌دهد. اينان حدود 200 خانوارند که از پرتغال، اسپانيا، بين‌النهرين (بغداد)، مصر و ساير کشورها به هرمز مهاجرت کرده و از طريق تجارت ابريشم و اسب و صرافي به ثروت فراوان رسيده‌اند. به‌نوشته جودائيکا، با حمله ايران به هرمز در سال 1622م. بسياري از يهوديان مستقر در بنادر ملوک هرمز به درون سرزمين ايران مهاجرت کردند.[13]

در دوران يکصد ساله اقتدار يهوديان، خاندان ايراني و شيعي ملوک هرمز به چنان ميزان از حقارت رسيد که تبارنامه ساخت و نسب خود را به يهودا بن يعقوب رسانيد؛ يعني براي خوشايند يهوديان خود را از نظر نژادي نيز «يهودي» خواند.

زرسالاران يهودي کينه‌توزند. نسل‌ها مي‌گذرد، تاريخ به فراموشي سپرده مي‌شود ولي آنان «حساب و کتاب» هر خاندان را دارند. امامقلي خان و خاندان و تبار او، تا به امروز، به گناه اخراج «اولاد يهودا» از هرمز، عقوبتي سخت ديده اند.

با مرگ شاه عباس نواده اش سام ميرزا، ملقب به صفي ميرزا، به  حکومت رسيد و تصميم به قتل اين سردار بزرگ گرفت.

«درباره علت بدبيني شاه صفي نسبت به امامقلي خان گفته شده از کنيزي که شاه عباس از حرم خويش به امامقلي خان بخشيده بود، پسري به دنيا آمد که با نام صفي قلي خان خود را جانشين برحق شاه مي‌دانست و چون شاه صفي همه فرزندان و نوادگان شاه عباس را کشته بود، از وجود فرزند شاه عباس در دستگاه حاکم قدرتمند فارس سخت بيمناک شد. از سوي ديگر قدرت و محبوبيت فراوان امامقلي خان و نافرماني برادرش داوود خان، حاکم قراباغ، نيز خشم شاه صفي را برانگيخت و به دنبال فرصتي مي‌گشت تا امامقلي خان و خاندانش را از ميان بردارد. سرانجام، در 1043 ق./ 1633 م.، آنگاه که شاه صفي به علت هجوم عثماني‌ها به همه فرماندهان سپاه و واليان ولايات فرمان داد که در قزوين به او بپيوندند، امامقلي خان، به‌رغم مخالفت فرزندان خود، همراه با سه پسرش به قزوين رفت و در اوّل جمادي‌الآخر همان سال نخست 3 پسر امامقلي خان را به فرمان شاه صفي کشتند و سپس خود وي و همه اعضاي خانواده‌اش از دم تيغ گذشتند.»

مجيد سميعي دوران زرين فارس امامقلي خاني را چنين توصيف مي‌کند:

«در دوره حکمراني امامقلي خان بر فارس آثار و بناهاي بسياري به فرمان او ساخته شد که از آن ميان مي‌توان به پل خان در مسير شيراز به زرقان بر روي رودخانه کُر و اتمام بناي مدرسه خان و ساختن قصري در شيراز اشاره کرد... در دوره شاه عباس دستگاه حکومت امامقلي خان در شيراز کانون ادبا و هنرمندان بود و نقاشان، خوشنويسان و شاعران مشهوري چون حکيم لايق، ملا يگانه، ملا يکتا، ملا مفيد و ملا ترابي در دستگاه او باليدند.»[14]

در تاريخ فارس زماني که از «خان» به‌طور مطلق سخن مي‌رود، منظور امامقلي خان است. هر مکاني که نام «خان» بر اوست از امامقلي خان است، هر مکاني که نام «وکيل» بر آن است از کريم خان زند است، اوّلين حکمران سه سده اخير جهان که خود را «وکيل مردم» خواند،[15] و هر بنايي که نام «مشير» بر آن است از مشيرالملک اوّل و دوّم است. فارس به اين سه نام مي‌بالد.

امامقلي خان داراي سه وقف‌نامه مفصل است. دو وقف‌نامه مربوط به املاک او در فارس است يکي به عربي ديگري به فارسي. در وقف‌نامه فارسي نيمي از درآمد موقوفاتش به مدرسه خان، که توسط پدرش بنيان نهاده شد و او به اتمامش رسانيد، اختصاص يافته و در وقف‌نامه عربي نيم ديگر درآمد موقوفات به مشاهد مشرفه و اماکن مقدسه. اخيراً، وقف‌نامه ديگري از امامقلي خان در سازمان اسناد ملّي ايران به دست آمده که به موقوفات او در گلپايگان اختصاص دارد. مدرسه خان دانشگاهي بود در محله اسحاق بيگ با 100 حجره، به‌نام پيامبر اسلام (به حروف ابجد)، و 5 مَدرَس (محل تدريس) به‌نام پنج تن که يکي به ملا صدرا و چهار مَدرَس به ساير مُدرسين اختصاص داشت. اين دانشگاه بزرگ، که به نام بزرگ‌ترين فيلسوف سده‌هاي اخير جهان اسلام، ملا صدرا، مي‌باليد، با درآمد موقوفات امامقلي خان ‌درخشيد و زماني که اين درآمد به سرقت رفت خاموش شد.

وقف‌نامه امامقلي خان سه متر طول و 35 سانتي‌متر عرض دارد. به خط ميرعماد حسني (961- 1024 ق.)، کاتب معروف شاه عباس، است. اصل اين سند نفيس را، که به تنهايي ارزش فراوان دارد، آقاي محققي در اداره اوقاف فارس رؤيت و بازنويسي کرده است. اين سند در موزه اوقاف و ثبت اسناد به نمايش گذارده شده. ميرعماد خطاطي است که جهانگير، پادشاه هند، گلايه کرد از شاه عباس که چرا ميرعماد را به من ندادي. از سادات حسني و بسيار خوش‌نام و بزرگ‌ترين خطاط ايراني است. خط او به تنهايي سند است. اين وقف‌نامه به سال 1036 ق. تعلق دارد؛ پنج سال پس از فتح هرمز.

  

مدرسه خان شيراز، محل تدريس ملا صدرا

حاج سيد محمدعلي شرافت مولا (رئيس خاندان سادات شرافت مولا، تنها بازماندگان امامقلي خان از تبار دختري او)در سمت راست او حسن خان کشکولي، فرمانده قشون ضد انگليسي در جهاد 1336 ق. مستقر در دارنگان است. سمت چپ کيامرث خان کياني کشکولي است.

آن‌چه قوامي‌ها از سال 1309 ش.، همزمان با ارائه اولين اظهارنامه ثبت دارنگان و خان خويس و شوراب و صيدون و فاروق و ساير املاک بکر يا داراي مالکان مغضوب حکومت پهلوي، به ثبت ايالتي فارس ارائه دادند و بر اساس آن موقوفه بديجان را، با نام عوام‌فريبانه «حسين‌آباد»، به توليت ابراهيم قوام ثبت کردند، تنها رونوشتي است از وقف‌نامه‌ منسوب به حسنعلي نصيرالملک که اصل را نه خود ديده‌ام نه در اسناد خانوادگي خويش يافته‌ام؛ به‌رغم اين‌که پدرم در سال‌هاي 1328-1342 مستأجر بديجان و آبادکننده اين موقوفه بود. در دست وکيل اوقاف، شهرام فتحي‌نژاد، نيز تنها تصوير همين رونوشت را ديدم نه تصوير اصل وقف‌نامه نصيرالملک را. نام «حسين‌آباد» را برگزيدند، و اين نام به دليل تقدس آن شهرت يافت، تا نام «بدايجان» مندرج در وقف‌نامه امامقلي خان را مغشوش کنند. دستخط اين رونوشت وقف‌نامه منسوب به نصيرالملک به شکلي واضح به دوره رضا شاه تعلق دارد. در زمان نگارش اين کتاب، تصوير اصل وقف‌نامه امامقلي خان، که در تهران در مکاني امن نگهداري مي‌شود، به دستم نرسيده، ولي رونوشت آن و رونوشت شهادت علماي و معتمدين سرشناس شيراز و اصفهان در سال 1254 ق. دال بر اصالت وقف‌نامه امامقلي خان و تأييد توليت خاندان سادات شرافت مولا را در دست دارم. به تصاوير اين اسناد بنگريد و مقايسه کنيد. حتي رونوشت وقف‌نامه امامقلي خان معتبرتر و اصيل‌تر از رونوشت وقف‌نامه منسوب به نصيرالملک است که گويا در سال 1309 ق. ملک فوق را وقف کرده.

من به‌عنوان کارشناس تاريخ اعلام مي‌کنم، و در پيشگاه هر قاضي عادل حاضر به اداي سوگندم، که ملک بدايجان (بديجان)، که ابراهيم قوام عوام‌فريبانه با نام «حسين‌آباد» به توليت خود ثبت کرد و هنوز به «بديجان» (بديگون) معروف است، بي‌هيچ شک و شبهه موقوفه‌اي از موقوفات مفصل امامقلي خان است که بخش عمده آن را قوامي‌‌ها به تاراج بردند؛ يا در قالب دو موقوفه بزرگ منسوب به صاحبديوان و نصيرالملک تصاحبش کردند يا هر جا ممکن بود به ملک شخصي تبديلش نمودند. منشاء املاک پهناور قوامي‌‌ها در فارس اين است.

دعواي موقوفه امامقلي خان با موقوفه منسوب به نصيرالملک بر سر ملک بديجان (حسين‌آباد) پس از انقلاب آغاز شد؛ زماني که خاندان سادات شرافت مولا تصوّر مي‌کرد مي‌تواند، به دليل پايان يافتن حکومت پهلوي و اقتدار قوام‌الملک، حقوق نياي خود را اعاده کند؛ تصوري خام. نمي‌دانستند در فارس انقلاب نشده؛ «خميني نيامده و خميني نرفته»، فارس در چنبره اقتدار همان خاندان‌هاست که تنها چهره عوض کرده‌اند.

مرحوم سيد علي‌اکبر شرافت مولا، متولي وقت موقوفه، به مراجع صالحه تظلم برد. در 15 دي 1365 کميسيون ماده دو آئين‌نامه اجرايي ماده واحده قانون ابطال اسناد فروش رقبات و آب و اراضي موقوفه، با عضويت آقايان فيض گيلاني، جلالي خميني و محقق قمي، نظر به استرداد اسناد رقبات مندرج در موقوفه امامقلي خان داد.

بر اين اساس، سيد علي‌اکبر شرافت مولا عليه موقوفه منسوب به نصيرالملک به دادگاه حقوقي شکايت برد. پرونده در شعبه 39 دادگاه عمومي شيراز مورد رسيدگي قرار گرفت. در آن زمان شهرام فتحي‌نژاد چون امروز وکيل اوقاف بود نه وکيل موقوفه منسوب به نصيرالملک. او به متولي موقوفه امامقلي خان گفت: «نياز به وکيل نداريد. من اشراف کامل روي موقوفات فارس دارم و مي‌دانم حق با موقوفه امامقلي خان است و دفاع خواهم کرد.» بدينسان، فريب و فساد آغاز شد. امروز، همان شهرام فتحي‌نژاد، در بند 6 جوابيه به من، مي‌نويسد:

«تأييد و تنفيذ وقف‌نامه مرحوم اللهوردي خان [منظور وقف نامه امامقلي خان بن اللهوري خان است. شهبازي] و اعلام نظر به بازگشت رقباتي از آن موقوفه که از وقف خارج شده‌اند به‌هيچ‌وجه به معناي صحت ادعاي متولي آن موقوفه بر تعلق اراضي موقوفه مرحوم حاج حسنعلي خان نصيرالملک در حسين‌آباد سياخ دارنگون پلاک 73 بخش 23 فارس به موقوفه اللهوردي خان ندارد.»

در اين ميان سيد علي‌اکبر شرافت مولا، متولي وقت موقوفات امامقلي خان، درگذشت و آقاي عباس شرافت مولا، طبق وقف‌نامه، متولي شد. خانم مريم شرافت مولا، وکيل دعاوي، نيز وکالت موقوفه امامقلي خان را به دست گرفت. وکيل اوقاف، شهرام فتحي‌نژاد، نه تنها به‌سود آنچه خود مي‌دانست «حق» است تلاش نکرد بلکه عکس آن کوشيد. قاضي به محل وقوع موقوفه رفت. سروهاي غرس شده به دست امامقلي خان را ديد، اماکني چون «تنگ خاني» و «جوي خاني» و «آسياب مولا» را ديد و نام‌شان را از معمرين و سادات و محترمين محل شنيد، مکان قريه «بدايجان» را ديد، ولي در 21 اسفند 1381 چنين رأي داد:

«در مورد دعوي خواهان به طرفيت خوانده به خواسته اثبات وقفيت و تقاضاي خلع‌يد و رفع تصرف غاصبانه املاک متعلق به موقوفه مرحوم امامقلي خان بن اللهوردي خان که ضمن شرح خواسته اعلام شده است که از جمله موقوفات روستاي بدايجان واقع در بلوک سياخ دارنگون حومه جنوبي شهر شيراز است که در تصرف خوانده به عنوان موقوفه نصيرالملک مي‌باشد. نظر به اين‌که وقف فرع بر مالکيت ابتدايي مي‌باشد که خواهان هيچ دليلي بر اثبات مالکيت محروم [مرحوم. ظاهراً همان اشتباه تايپي «محروم» درست‌تر است! شهبازي] امامقلي خان بر اراضي روستاي بدايجان ارائه نکرده است و از طرفي موقوفه مورد نزاع تحت پلاک 73 بخش 23 فارس در سال 1310 از طرف ميرزا ابراهيم خان قوام به عنوان توليت وقف درخواست ثبت شده است و کماکان نيز در اختيار متولي مي‌باشد و از طرف متولي موقوفه [امامقلي خان بن] اللهوردي خان نيز هيچ اعتراضي نسبت به تقاضاي فوق صورت نگرفته است و صرف اعلام عنوان روستاي بدايجان و تعيين حدود و مشخصات در يک وقف‌نامه (هر چند که اصل آن نيز به رؤيت دادگاه نرسيده) دليل بر مالکيت واقف نمي‌باشد، لذا دادگاه دعوي خواهان [يعني موقوفه امامقلي خان] را بلاوجه تشخيص و حکم به بطلان دعوي ايشان صادر مي‌نمايد...»

به استدلالات قاضي توجه کنيد:

1- وقف فرع بر مالکيت ابتدايي مي‌باشد. حرف من نيز همين است. آيا قاضي ادله و اسنادي دال بر مالکيت خاندان قوام شيرازي بر ملک بديجان، قبل از وقف آن، رؤيت کرده است؟ به چه دليل تنها به دنبال ادله مالکيت امامقلي خان بود و به سبق مالکيت نصيرالملک توجه نکرد؟ چرا براي تحقيق درباره سبق مالکيت امامقلي خان يا نصيرالملک بر موقوفه بديجان به کارشناسان تاريخ و اسناد مراجعه نکرد؟

2- اين نام «حسين‌آباد» از کجا آمده؟ به فارسنامه ناصري توجه کنيد که منبعي کاملاً دقيق و بي‌نظير است در جغرافياي فارس در عهد ناصري. در اين مأخذ در ذکر آبادي‌هاي بلوک سياخ حد فاصل دو مکان دارنجان (دارنگان) و ميشوان فقط از «بدايجان» نام برده شده و نامي از مکاني به‌نام حسين‌آباد نيست.[16] آيا ذکر اين نام جعلي، ولي مقدس، در اظهارنامه ثبتي سال 1309 ش. از سوي نماينده ابراهيم خان قوام قرينه بر تلاش ايشان براي مخدوش کردن نام «بدايجان» نيست؟

3- آيا ملکي به‌نام بديجان، که از چشمه حاج بهاءالديني مشروب مي‌شده و مشخصات آن در وقف‌نامه امامقلي خان با مزرعه کنوني حسين‌آباد کاملاً تطبيق دارد، پيش از وقف آن از سوي نصيرالملک ملک شخصي بوده يا موقوفه؟

4- چرا شهادت مکتوب ده‌ها تن از علما و معتمدين بزرگ شيراز و اصفهان دال بر وقفيت املاک امامقلي خان و توليت اعقاب او مورد توجه قاضي قرار نگرفته، درباره اين شهادت‌نامه تحقيق نکرده و در رأي او هيچ اشاره‌اي به آن نيست؟

5- قاضي صرفاً به «عدم رؤيت اصل وقف‌نامه» امامقلي خان اشاره کرده. در زمان دادگاه به علت اختلاف ميان فرزندان مرحوم سيد علي‌اکبر شرافت مولا و آقاي سيد عباس شرافت مولا (متولي جديد موقوفه) اصل وقف‌نامه به دادگاه ارائه نشد. ولي، آيا قاضي اصل وقف‌نامه حسنعلي خان نصيرالملک را رؤيت کرد يا صرفاً همان رونوشت متعلق به دوره رضا شاه، که در سال 1309 ش. به ثبت ايالتي فارس ارائه شده و بر مبناي آن ملک به توليت ابراهيم قوام ثبت شده برايش کافي بود؟ اگر اصل وقف‌نامه نصيرالملک را رؤيت کرده بود حتماً در رأي خود به آن اشاره مي‌کرد.

6- قاضي به عدم اعتراض خاندان شرافت مولا، متولي موقوفات امامقلي خان، در زمان ثبت ملک به توليت ابراهيم قوام استناد کرده است. ايشان با تاريخ آشنايي ندارند و فضاي آن زمان و اقتدار خاندان قوام را نمي‌شناسند. ولي مورد مشابه را معرفي کردم: ملک مجاور موقوفه بديجان؛ يعني دارنجان را که عموزاده ابراهيم قوام، مؤيدالملک، به‌رغم داشتن خرده‌مالکين بومي، به‌نام خود ثبت کرد. اگر جواني بيست ساله به‌نام حبيب‌الله شهبازي و جسارت و سماجت و قانون‌داني و پيگيري او نبود، به يقين ملک دارنگان نيز در تملک قوامي‌‌ها مي‌ماند.

7- قاضي استناد کرده بر سابقه تصرف موقوفه منسوب به نصيرالملک بر موقوفه بديجان در دوران پهلوي. ايشان با تاريخ آشنايي ندارند. بسياري خانواده‌ها در فارس هستند، از جمله اعقاب خانباز خان عرب، که مقبره او در صيدون و فاروق است و معمرين منطقه گواهي مي‌دهند که املاک فوق را قوامي‌‌ها پس از به دار کشيدن عسکر خان شيباني در اوائل سلطنت رضا شاه غصب و به‌نام خود ثبت کردند، و خاندان سهام‌پور، از سران ايل عرب، و بسياري ديگر که هنوز به تصرف غاصبانه املاک خود توسط قوامي‌‌ها معترض‌اند ولي دست‌شان به جايي نمي‌رسد.

اين رأي پايان کار نيست. سُرخيان، که در طول تاريخ حافظان موقوفه امامقلي خان بوده‌اند، از حق موقوفه اين سردار بزرگ تاريخ ايران و اسلام دفاع خواهند کرد. من به عنوان مورخي شناخته شده به مقامات عالي قضايي اعلام مي‌کنم که براي رسيدگي به چنين پرونده‌هايي قطعاً به بهره‌گيري از نظريه کارشناسان تاريخ نياز است. قاضي چگونه مي‌تواند صرفاً با اتکا به دانش حقوق يا نظريه کارشناسان اداره ثبت اسناد، ادله سَبق مالکيت شخصيت‌هاي تاريخي را بر موقوفات منسوب به ايشان احراز کند؟ اين کار کارشناس تاريخ است که بايد محکمه نظر او را استفسار کند. در محکمه فوق از کدام مورخ استعلام شده و کدام سند تاريخي ديده شده است؟

رونوشت وقف‌نامه عربي امامقلي خان بن اللهوردي خان
در اين وقف‌نامه نيمي از درآمد موقوفات او به مشاهد مشرفه و اماکن مقدسه اختصاص يافته.

 

رونوشت وقف‌نامه فارسي امامقلي خان بن اللهوردي خان
در اين وقف‌نامه نيمي از درآمد موقوفات او به حوزه علميه «مدرسه خان» شيراز اختصاص يافته.
حق التدريس هر مدرس مبلغ نه تومان تبريزي است. طلاب متأهل شب‌ها مختارند در حجره نمانند.
طلاب مجرد مي‌توانند شب و روز در حجره باشند. وقف‌نامه جالبي است. در 25 رمضان 1036 ق. نوشته شده.
چهارده سال قبل از فوت ملا صدرا و دو سال پيش از فوت شاه عباس.
در زماني که ملا صدرا مدرّس مدرسه خان بود.
کاش تصوير اصل وقف‌نامه به دستم رسيده بود. هر زمان برسد در سايتم منتشرش مي‌کنم.

 سطور همان دو وقف‌نامه که ملک بدايجان (بديجان) واقعه در بلوک سياخ و
آب از چشمه حاجي بهاءالديني وقف شده. در وقف‌نامه عربي نصف درآمد بديجان به اماکن مقدسه اختصاص يافته
و در وقف‌نامه فارسي نصف ديگر درآمد بديجان به مدرسه خان.

 

 شهادت علما و معتمدين شيراز و اصفهان دال بر صحت وقف‌نامه امامقلي خان

 

سطوري از سند قبل: شهادت علما و معتمدين شيراز و اصفهان

رونوشت وقف‌نامه منسوب به حسنعلي خان نصيرالملک که در سال 1309 ش. به ثبت ايالتي فارس ارائه
و بر اساس آن ملک به توليت ابراهيم قوام ثبت شده.
در دست شهرام فتحي‌نژاد نيز فقط همين را ديدم.  يعني مدرک ديگري ندارند.
خط به دوران رضا شاه تعلق دارد.
آقاي رضا فراستي و ساير کارشناسان خط و مُهر در اسناد تاريخي نظر دهند. جز اين است؟

 

سير پرونده ثبتي موقوفه بديجان. اين نام «حسين آباد» از کجا آمده؟
در منابع تاريخي، از جمله در فارسنامه ناصري، در بلوک سياخ چنين نامي نيست.
به اين قسمت توجه کنيد:
«يک چشمه اختصاصي حسين‌آباد»
به اين بند در صفحات بعد نياز دارم،
آنجا که به مسئله چشمه تنگ خاني مي‌پردازم و شرکت اطهرآب.
در تقاضاي ثبت نوشته نشده:
«کليه چشمه‌هاي تنگ خاني حتي اگر در محدوده ثبتي پلاک مجاور [دارنجان] باشد.»
مگر مي‌شد چشمه واقع در ملک ديگر را به‌نام ملک ديگر ثبت کرد؟

 

نظريه کميسيون ماده دو اوقاف دال بر صحت وقف‌نامه امامقلي خان بن اللهوردي خان

 

«فلا تتبعواالهوي ان تعدلوا»
رأي مورخ 21 اسفند 1381 شعبه 39 دادگاه عمومي شيراز عليه موقوفه امامقلي خان
سند بياوريد که امامقلي خان در زمان شاه عباس اوّل صفوي مالک مورد وقف بوده.
به اثبات مالکيت نصيرالملک نياز نيست؛ همه مي‌دانند قوامي‌‌ها در دوره قاجاريه و پهلوي مالک فارس بودند!

در بند 9 پاراگراف ب جوابيه موقوفه منسوب به نصيرالملک، به امضاي آقاي محمود قوام، که آقاي شهرام فتحي‌نژاد وکيل اداره کل اوقاف فارس، زحمت نگارش آن را متقبل شده‌اند، چنين آمده است: 

«آقاي عبدالله شهبازي با مراجعه و طرح شفاهي ؛ درخواست واگذاري اراضي موقوفه براي طرح‌هاي سياحتي و تفريحي را نموده است به علت اينكه اراضي موقوفه در اختيار موقوفه نبوده و در اختيار مستاجرين و عوامل آن بوده درخواست وي اجابت نگرديده است.»

اين همان ماجراي مذاکرات آقاي شجاع‌الدين حائري با محمود قوام و شهرام فتحي‌نژاد و کورش جاويدي، «مالکان» فعلي بديجان و مراتع مشجر طوايف سُرخي کوهپايه دلويه، است که به پيشنهاد من انجام شد براي همان طرح شهر غيرمتراکم. ماجرايش را شرح داده ‎ام.[17] اگر اين مذاکره کار بدي بود به شجاع‌الدين حائري تذکر دهند.

در بند 9 پاراگراف الف جوابيه فوق آمده است:

«در زمان ثبت اراضي حسين آباد با پلاك 73 به نام موقوفه نصيرالملك و در هنگام تحديد حدود مرحوم حبيب شهبازي پدر آقاي عبدالله شهبازي اقدام به اعتراض نسبت به تحديد حدود موقوفه نموده است كه اعتراض وي بلانتيجه بوده است.»

اين سخن زشت و غيراخلاقي است. محمود قوام و شهرام فتحي‌نژاد و کورش جاويدي، و مهم‌تر از همه فريدون خان جاويدي پدر کورش، که با پدرم دوستي داشت و به دارنگان مي‌آمد و احياناً با پدرم به سر مزرعه بديجان رفته بود، خوب مي‌دانند که حبيب شهبازي بخش عمده زندگي خود را وقف احياء و آباداني موقوفه بديجان کرد. اين ماجرا را شرح داده‌ام.[18] همه مردم منطقه اين را مي‌دانند. و نيز گفتم که سُرخيان در زمان انقلاب به دفاع مسلحانه از موقوفه برخاستند و مانع از چپاول آن شدند و در اين راه يک شهيد دادند (نشمي گرجي).[19] از محمود قوام و بقاياي خاندان فاسق و فاجر فوق توقع ندارم، ولي اين سخنان از کساني که به طوايف لُر ممسني تعلق دارند با عرف و اخلاق ايلات و عشاير فارس منطبق نيست. اين آقايان تا بدين حد منحط و فاسد شده‌اند؟

چون ادعاي فوق بسيار گزاف و غيراخلاقي است، توضيح زير را ضرور مي‌دانم:

1- تحديد حدود پلاک 73 در سال 1313 ش. انجام گرفت و صورتجلسه تحديد حدود به تاريخ 26 مهر 1313 است. پدرم در آن زمان تازه، پس از شهادت برادرانش، از زندان آزاد شده و هيجده ساله بود. ملک دارنجان (دارنگان)، همسايه موقوفه بديجان (بديگان)، را مؤيدالملک قوامي، عموزاده ابراهيم قوام، به‌نام خود ثبت کرده و رسماً او مالک، هر چند غاصب، بود. چگونه پدرم مي‌توانست به تحديد حدود پلاک 73 اعتراض کند؟

2- پدرم از سال 1328، که موقوفه بديجان را به دست گرفت، تا سال 1342، زماني که در زندان و در آستانه اجراي حکم تيرباران، اسدالله علم، داماد ابراهيم قوام و شوهر عمه محمود قوام، يکطرفه و ظالمانه از او پس گرفت، حافظ حدود و ثغور موقوفه بود. جز پدرم کسي نبود که از موقوفه حفاظت کند. پدرم نيز موقوفه‌خوار نبود. قطعاً نبود. او بود که مانع از تجاوز به حدود شرقي و غربي موقوفه شد. ولي زماني که پس از پدرم موقوفه در اجاره اتکا (اداره کل تدارکات ارتش) قرار گرفت، مديران موقوفه با همسايگان شرقي موقوفه همدست شدند و با اخذ حق و حساب و رشوه دويست سيصد هکتار از اراضي موقوفه را به تصرف آنان دادند.

بنگريد به اسناد زير:

الف) در اوائل اسفند 1333 حد شرقي موقوفه، مجاور روستاي ميشوان (متعلق به حاج جليل محصول که در اجاره علي ايزدي، پسر بنان‌الملک، بود و مستأجر فوق سرانجام آن را فروخت)، مورد تجاوز گروهي از عشاير طايفه چگيني قرار گرفت. پدرم آنان را بيرون راند و نامه زير را به استاندار و فرمانده سپاه جنوب نوشت. نامه به خط زيباي پدرم است ولي به امضاي عزيزالله خان قوامي، پسر نصيرالملک، رسيده. يعني در ظاهر نامه عزيزالله قوامي است به استاندار و فرمانده سپاه جنوب.

«8/ 12/ 33

استاندار معظم استان 7

تيمسار معظم فرماندهي سپاه 5 جنوب

محترماً معروض مي‌دارد

هفته پيش رعاياي قريه حسين‌آباد و بديجان موقوفه جناب آقاي قوام‌الملک که سپرده اينجانب است به اينجانب شکايت نمودند که در ملک حسين‌آباد مشغول زراعت بودند [که] غفلتاً علمدار و حسن و محمد و امرالله نامان چگني با حدود صد نفر چماقي و تفنگي از طايفه چگني مقيم ميشوان به ما حمله و کتک کاري و حتي تير و تفنگ نموده که زراعت ننماييم و خيال بردن گاوهاي زراعتي اينجانبان را داشته‌اند. چون موقوفه مزبور را اينجانب به آقاي حبيب‌الله شهبازي سپرده‌ام به مشاراليه متذکر شده که رعايا را نزد افسر انتظامات محل راهنمايي و از تجاوزات به ملک موقوفه مطابق قانون جلوگيري به عمل آورند.

اينک استدعا دارد از نظر اين‌که ملک مزبور موقوفه و به‌علاوه به ثبت هم رسيده و حدود آن لايتغير است [پيش‌نويس اوّل که پدرم خط زده: چون اين ملک موقوفه و به‌علاوه ثبت شده و طبق مقررات حدود و مشخصات آن در اداره ثبت کاملاً معلوم و معين است لذا امر و مقرر فرمائيد مرتکبين را تعقيب فرمايند.] [از اينجا دستخط عزيزالله قوامي است:] لذا مقرر فرماييد افسر مربوطه رعاياي متمرد ميشوان را هدايت نموده و از حدود ملکي خود نگذارد تجاوز به حدود ديگران نمايند.

عزيزالله قوامي»

 

8 اسفند 1333
نامه پدرم براي دفاع از اراضي شرقي موقوفه (مجاور ميشوان) که با امضاي عزيزالله قوامي
براي استاندار و فرمانده سپاه جنوب ارسال شد.

ب) سند دوّم رونوشت صورتجلسه تحديد حدود بديجان (حسين‌آباد) است به خط پدرم براي پيگيري پرونده تجاوز فوق به حدود شرقي موقوفه. زير آن نيز امضا شده: «رونوشت برابر اصل است. [امضا: حبيب‌الله شهبازي]» همان‌گونه که ملاحظه مي‌فرماييد، صورتجلسه تحديد حدود به شماره 4057 مورخ 26/ 7/ 1313 است يعني زماني که پدرم هيجده ساله بود.

 

رونوشت صورتجلسه تحديد حدود ثبتي موقوفه به خط پدرم براي پيگيري پرونده تجاوز به اراضي حدود شرقي موقوفه (مجاور ميشوان) 

در بند 9 پاراگراف پ جوابيه موقوفه منسوب به نصيرالملک آمده است:

 «آقاي عبدالله شهبازي كه در پلاك 72 موسوم به دارنگون و همجوار اراضي موقوفه نصيرالملك داراي زمين مي باشد و ظاهراً اقدام به احداث باغ شهر در آن پلاك بدون داشتن منبع آبي لازم نموده است ، به نيت تامين آب براي اراضي خود با نگارش نامه‌اي به اداره كل اوقاف فارس مدعي گرديد كه آب چشمه تنگ خاني و حاجي بهاءالدين متعلق به اراضي پلاك 72 كه وي در آن ذينفع مي باشد دارد حال آن‌كه هم بر اساس وقف‌نامه هم بر اساس سوابق ثبتي و هم با توجه به تصرف طولاني مدت موقوفه نصيرالملك بر آب مذكور و استفاده از آن براي آبياري اراضي خود تاكنون كمترين ترديدي نسبت به تعلق آب يادشده به موقوفه وجود نداشته و ندارد. البته به قرار اطلاع آقاي عبدالله شهبازي اقداماتي نيز در اراضي منابع طبيعي پلاك 72 براي دستيابي خلاف قانون به آب چشمه موقوفه نموده است كه به علت برخورد مسؤولان مربوطه با وي در اين مورد هم ناكام شده است.»

اين ديگر نهايت تجاهل است.

من هيچگاه نسبت به حقانيت تعلق چشمه حاج بهاءالديني به موقوفه امامقلي خان ترديد نداشته و ندارم. آن‌چه در حد تذکر ابتدايي مورد دعوي من قرار گرفت، و از اين پس به‌طور جدّي از طريق محکمه پيگيرش خواهم بود، تلاش متوليان کنوني موقوفه و اوقاف فارس و همدستان آن‌ها در شرکت فارس مبين و عوامل محلي اين شرکت و شرکت احرار فارس براي تصرف غاصبانه چشمه کوچک واقع در سمت غربي دهانه تنگ خاني در محدوده ثبتي پلاک دارنگان (ملکي من و ساير خرده مالکين) است با نيت بهره‌برداري از آن براي احداث کارخانه آب معدني. اين چشمه با چشمه بزرگ و معروف حاج بهاءالديني يکي نيست که از دشت بالک واقع در کوه دلويه آغاز مي‌شود، از برف‌هاي دشت کُرگله تغذيه مي‌کند و اتفاقاً سرچشمه آن نيز در محدوده ثبتي پلاک دارنگان است.

مطلع شدم که دريافت واگذاري از سوي صمد جعفري و شرکا، و در واقع براي شرکت‌هاي فارس مبين و احرار فارس، به منظور تصاحب چشمه‌اي است در دهانه تنگ خاني، واقع در محدوه باغ قديمي حاجي خان جعفري که پدرم از او خريد و اسناد آن را درج کردم. براي اين چشمه، که آب گوارايي دارد، نقشه‌هايي کشيده‌اند. شرکتي ثبت کرده‌اند به‌نام «اطهر آب» که مديرعامل آن سرهنگ محمدحسين فاطمي، از گردانندگان بنياد تعاون بسيج و از مديران شرکت فارس مبين، است. همه‌کاره اين برنامه نيز همت اسفندياري، پيمانکار فارس مبين و احرار، است. نامه دوستانه‌اي براي شيرمردي، که به‌تازگي مديرکل اوقاف فارس شده بود، فرستادم. شيرمردي را از زماني مي‌شناختم که از سوي بنياد مستضعفان به عنوان پيشنماز مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران معرفي شد. مي‌دانستم زياده‌طلب است. از مؤسسه فوق رفته بودم ولي به آن سر مي‌زدم. ديدم پس از مدتي آقاي «پيشنماز» در برنامه‌هاي تلويزيوني به عنوان «محقق تاريخ» مصاحبه مي‌کند و تز مي‌دهد. حيرت کردم. اگر چنين است بايد پيشنماز وزارت نفت قراردادهاي نفتي منعقد کند. مدتي بعد شنيدم آقاي رضا تقوي، رئيس شوراي سياست‌گذاري نماز جمعه کشور، او را در منصب مهم مسئول دفتر نمايندگي شوراي سياست‌گذاري ائمه جمعه جنوب به شيراز فرستاده. بيش‌تر حيرت کردم زيرا شيرمردي را در اين قدوقواره نمي‌ديدم. ساير دوستانم در مؤسسه فوق نيز حيرت کردند. رشدي چنين عمودي و سريع به پرش با نيزه بي‌شباهت نبود. از سوابق آشنايي آقاي تقوي با شيرمردي مطلع نيستم، ولي تصوّر مي‌کنم آن مصاحبه‌هاي تاريخي در تلويزيون بي‌تأثير نبود؛ همان‌گونه که فصلنامه مطالعات تاريخ معاصر ايران و پروژه‌هايي که من تدوين کردم و اندکي پس از استعفاي من انتشار آن آغاز شد، در انتصاب صادق خرازي 35 ساله، که پس از استعفاي من مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران را به دست گرفت، در مقام مهم معاون پژوهش و آموزش وزارت امور خارجه مؤثر بود. عمويش، آقا کمال، اين کارها را ديد و گفت: عجب برادرزاده نابغه‌اي داشتم و نمي‌دانستم. فوري حکم انتصابش را در معاونتي نوشت که يکي از زيرمجموعه‌هاي آن دانشکده وزارت خارجه است، ديگري دفتر مطالعات سياسي و بين‌المللي وزارت خارجه، ديگري اداره کل اسناد و تاريخ ديپلماسي وزارت خارجه. مملکت ما مملکت عجايب است. من ديگر حيرت نمي‌کنم حتي اگر فردا شاهد انتصاب مهرزاد خرد به وزارت جهاد کشاورزي باشم. از اين عجايب زياد ديده‌ام.

بهرروي، تصوّر مي‌کردم به دليل شناخت شيرمردي از من، با ارسال يک نامه مسئله حل مي‌شود. در 14 مهر 1386 اين نامه را براي او فرستادم.

«بسمه تعالي

 

حجت‌الاسلام و المسلمين جناب آقاي شيرمردي، مديرکل محترم اوقاف فارس

با سلام و تحيات

آقاي همت‌الله اسفندياري و تعدادي ديگر با اخذ پروانه قصد احداث کارخانه آب معدني به‌نام «اطهر آب» در اراضي ملکي و موروثي اينجانب و با استفاده از آب چشمه واقع در ملک فوق (سمت غربي تنگ خاني) را دارد و فردي به‌نام آقاي محمدحسين فاطمي را به عنوان مدير عامل شرکت فوق تعيين نموده‌اند.

با توجه به هم‎مرز بودن اراضي اينجانب و ساير وراث شهيد حبيب‌الله شهبازي(پلاک 72 بخش ثبتي 23 فارس موسوم به دارنگون يا دارنجان) با اراضي موقوفه بديجان و حسين‌آباد (پلاک 73 بخش 23 فارس، موقوفه منسوب به حاج حسنعلي نصيرالملک)، نامبرده به ترفندي متوسل شده و با ارائه اراضي و چشمه واقع در پلاک 72 به مسئولين اوقاف فارس قصد دارد حمايت اوقاف را جلب نموده و از اين طريق اقدامات متجاوزانه خود را پيش برد.

به استحضار آن مقام محترم مي‌رساند که اراضي پلاک‌هاي 72 (دارنگان) و 73 (موقوفه حسين‌آباد) در سال 1311 تحديد حدود و ميل کوبي دقيق شده و داراي صورتجلسه تحديد حدود و نقشه ثبتي متعلق به آن دوران است به نحوي که تجاوز به اراضي مجاور را غيرممکن مي‌کند. به‌علاوه، زارعين و رعايايي که در گذشته بر روي اراضي قديمي فوق کار مي‌کردند هم‌اکنون زنده و در قيد حيات‌اند.

عليهذا، با توجه به مدارک موجود ثبتي، مستدعي است امر فرماييد مسئله با اطلاع و حضور نمايندگان سازمان ثبت اسناد شهرستان شيراز، اداره محترم اوقاف فارس و اينجانب مورد بررسي قرار گيرد و به سوءاستفاده نامبردگان از نام مقدس «اوقاف» پايان داده شود. بديهي است در صورت تداوم اقدامات نامبردگان مسئله از طريق مراجع قضايي مورد پيگيري قرار خواهد گرفت.»

هيچ پاسخي از شيرمردي دريافت نکردم تا زماني که در جوابيه موقوفه منسوب به نصيرالملک با اتهام «چشمه‌خواري» نيز مواجه شدم. «زمين‌خواري» بدون «چشمه‌خواري» ناقص است. براي هضم زمين قطعاً به آب نياز است. به اين دليل «زمين‌خواران» به اين چشمه نظر دارند.

در صفحات بعد عکس‌ها و اسناد مربوطه را خواهيد ديد. قضاوت با شما. حدود پلاک‌هاي دارنگان و موقوفه بديگان را طبق تحديد حدود ثبتي با دقت در عکس‌هاي هوايي مشخص کرده‌ام. ببنيد چشمه مورد تعارض در کجا واقع شده. تاکيد مي‌کنم چشمه بزرگ حاج بهاءالديني چشمه ديگري است. اين چشمه کوچکي است در سمت غربي تنگ خاني در مدخل باغ گردويي که پدرم از حاجي خان جعفري طبق سند ثبتي خريده و در محدوده ثبتي دارنگان واقع است.

در جوابيه موقوفه منسوب به نصيرالملک از يک نکته ديگر نيز نمي توانم بگذرم؛ در بند 4 که نوشته اند:

 «اشخاصي با وجود داشتن رابطه عميق با احزابي نظير حزب توده به‌ظاهر با بيان آن‌که پي به اشتباه خود برده و از اين‌گونه افکار و احزاب دوري جسته و به دامان اسلام بازگشته‌اند، فرصت پيدا نموده‌اند تا هر مطلبي را، صحيح يا غلط، خالصانه و يا با نيات شخصي و منفعت‌طلبانه، در رسانه‌هاي فراگير از مطبوعات و راديو تلويزيون درج نموده و ذهن مردم را از آن پر نمايند.»

آقايان از همه چيز من ناراحت‌اند. از تحقيقات تاريخي و مشاوره علمي و همکاري‌ام با سيماي جمهوري اسلامي نيز.

من متأسفم که حمايت جواناني نادان و خودبين، چون شهاب و شجاع حائري، و پيوندهاي قطعاً برخاسته از فساد مالي و شايد برخي تعاملات مشکوک با برخي مديران شرکت‌هاي منسوب به نهاد مقدس سپاه و آزادگان چنان آقايان را مغرور کرده که به خود اجازه چنين جسارتي به من دهند. من مي‌توانم اسناد و پرسش‌هاي زيادي را درباره پيشينه خانوادگي برخي آقايان و همکاري پدران‌شان با سازمان امنيت حکومت پهلوي (ساواک) در پيش از انقلاب و فعاليت‌هاي‌شان عليه نظام در پس از انقلاب و همکاري با گروه‌هاي ضد انقلابي وابسته به شاپور بختيار (پس از انقلاب) عرضه نمايم که شايسته نيست. اين رجاله‌بازي‌ها يعني چه؟

 آقاياني که تفحص علمي در پيشينه «يهودي» و «بهائي» برخي اشخاص را منع مي‌کنند و «خلاف شرع» مي‌دانند، به‌رغم اين‌که اين پژوهش از اهميتي بزرگ براي تداوم آرمان‌هاي انقلاب و شناخت «نامحرمان» برخوردار است، چگونه به خود جرئت مي‌دهند چند صباح جستجوي سياسي و نظري مرا در نوجواني به حربه‌اي براي تخريب شخصيت من بدل کنند در ميان افرادي که مرا نمي‌شناسند و به دليل استغراق در فعاليت‌هاي مالي کم‌ترين آشنايي با فرهنگ و سياست و تاريخ ندارند؟

 

تابلوي شرکت اطهر آب به مديرعاملي سرهنگ فاطمي (از مديران شرکت فارس مبين)

 

  

گردانندگان شرکت اطهرآب: سرهنگ فاطمي، مهرزاد ستوده، کورش جاويدي

 

  

عکس ماهواره‌اي از محل چشمه


1- محل وقوع چشمه در محدوده ثبتي دارنگان که با چشمه حاج بهاءالديني، متعلق به موقوفه، فرق مي‌کند.

2- تنگ خاني. سمت غربي آبريز تنگ خاني جزو محدوده دارنگان و سمت شرق جزو بديگان است.

3- اين مسيل قديمي دره مانند، مرز ميان دو پلاک 72 (دارنگان) و 73 (بديجان، حسين‌آباد) است.

4- جاده خاکي که در اراضي دارنگان براي دستيابي به چشمه احداث شده.

5- حاج بهاءالدين و موقوفه بديجان (حسين‌آباد)

6- روستا و باغات دارنگان

 

 

 

عکس ماهواره‌اي از محل چشمه (از فاصله نزديک‌تر)


1- محل وقوع چشمه در محدوده ثبتي دارنگان که با چشمه حاج بهاءالديني، متعلق به موقوفه، فرق مي‌کند. در اين عکس استخري که بر روي آن احداث شده نمايان است.

2- اراضي محدوده ثبتي دارنگان

3- جاده خاکي که در اراضي دارنگان براي دستيابي به چشمه احداث شده.

4- مسيل ميل کوبي شده در صورتجلسه تحديد حدود و نقشه ثبتي پلاک‌هاي 72 و 73. مرز ميان دارنگان و موقوفه بديگان

5- محدوده ثبتي بديگان (حسين‌آباد)

 

 

 

عکس ماهواره‌اي از محل چشمه و باغ گردوي ورثه مرحوم حبيب‌الله شهبازي در تنگ خاني


1- محل وقوع چشمه در محدوده ثبتي دارنگان که با چشمه حاج بهاءالديني، متعلق به موقوفه، فرق مي‌کند. استخري که بر روي آن احداث شده نمايان است.

2- جاده خاکي که در اراضي دارنگان براي دستيابي به چشمه احداث شده.

3- محدوده ثبتي پلاک دارنگان (پلاک 72 از بخش 23 فارس)

4- باغ گردو. حدود يکصد اصله درخت گردوي قديمي دويست سيصد ساله که پدرم از حاجي خان جعفري طبق سند ثبتي خريد. محمود حسيني مدعي است دو سه درخت گردو بيش‌تر نيست. در عکس انبوهي باغ مشخص است.

5- مرز شرقي پلاک دارنگان طبق نقشه و تحديد حدود ثبتي.

6- تنگ اللهياري که از تنگ خاني به سمت شرق منشعب مي‌شود. اراضي پلاک مجاور دارنگان. اين اراضي ديگر جزو پلاک موقوفه بديجان (حسين‌آباد) نيست. به‌نام «پلاک مجاور دارنگان» (کوه دلو) ثبت شده به‌نام دولت.

 

 

 

تنگ خاني

1- غرب تنگ خاني، محدوده ثبتي دارنگان

2- شرق تنگ خاني، محدوده ثبتي موقوفه

3- آبريز و چشمه حاج بهاءالديني، مرز موقوفه و دارنگان. در عکس کاملاً مشخص است که با چشمه مورد اختلاف فرق مي‌کند.

4- جاده دسترسي به چشمه دارنگان که در زمين دارنگان احداث شده.

5- ساختمان آب معدني که در زمين دارنگان احداث شده. 

 

 

 

تنگ خاني

 

1- همان چشمه‌اي که مي‌خواهم «بخورم» و «خورندگان» فعلي، با همدستي محمود قوام و سرهنگ فاطمي و شيرمردي و شرکا، فعلاً تا نيمه خورده‌اند. شرکت آب معدني بر روي چشمه استخر زده است.

2- جاده واقع در اراضي دارنگان براي دسترسي به چشمه فوق.

3- درختان غرس شده قديمي. شروع باغ پدرم در تنگ خاني که از حاجي خان جعفري خريد.

4- آبريز تنگ خاني و محل عبور آب چشمه حاج بهاءالديني که از بالک دارنگان سرچشمه مي‌گيرد و متعلق به موقوفه است.

5- محدوده ثبتي دارنگان

6- محدوده ثبتي پلاک دلو، مجاور شرقي دارنگان (جزو محدوده ثبتي موقوفه نيست.)

 

 

 

مراتع تخريب شده کوهپايه دلو متعلق به طوايف سُرخي توسط محمود قوام
و شرکت احرار فارس و عوامل‌شان (حدود دو هزار هکتار)

 

1- ساختمان شرکت حسين‌آباد

2- اراضي قديمي موقوفه و اراضي احياء شده توسط پدرم

3- مراتع واقع در زير جاده که در اوائل سال‌هاي 1370 به‌تدريج تخريب شد.

4- حاج بهاءالدين و سروهاي امامقلي خان

5- روستاي حسين‌آباد (آبسرد جديد) که با موافقت طايفه دهدار سُرخي، توسط دوستم گلريز خاتمي (فرماندار شيراز)، در مرتع آن‌ها ايجاد شد.

6- اراضي دارنگان که شرکت احرار فارس چشم طمع به آن دارد و تجمع اوّل آذر 1386 سُرخيان را سبب شد.

7- تنگ خاني

8- ادامه کوه دلو (پلاک ثبت شده توسط اداره منابع طبيعي به‌نام «مجاور دارنگان»)

9- اراضي جديد که توسط شرکت احرار فارس و شرکا به باغ‌شهر تبديل شده و بخش مهمي از آن تخريب و تفکيک شده و به فروش رفته است.

 

قسمت سي و نهم


1.  مجيد سميعي، «الله وردي خان»، دائرة‌المعارف بزرگ اسلامي، ج 10، صص 82-83.

2.  در سال 999 ق./ 1591 م. حداقل 20 شهر بزرگ خراسان، از جمله مشهد و نيشابور و سبزوار و قائن، در اشغال ازبکان بود. از سال بعد، شاه عباس اوّل (کبير) موفق به بازپس‌گيري برخي شهرها شد و سرانجام در سال 1007 ق./ 1598 م. به‌طور کامل خراسان را آزاد نمود. در محرم 1007 ق./ اوت 1598 م. هرات نيز پس از ده سال از تصرف ازبکان خارج شد.

3.  همين کتاب، ص 466. [1]

4.  John Keay, The Honourable Company; A History of The English East India Company, London: HarperCollins, 1991, p. 120.

5.  احمد اقتداري، کشته خويش، تهران: توس، 1357، صص 531-532.

6.  همان مأخذ، ص 51.

7.  ابن ‏بطوطه، سفرنامه ابن ‏بطوطه، ترجمه محمدعلي موحد، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ دوّم، 1359، ج 1، ص 300.

8.  همان مأخذ، صص 301-302.

9.  همان مأخذ، ص 306.

10.  Virchand A. Gandhi

11.  Rev. John Henry Barrows, World’s Parliament of Religions, London: Review of Reviews Office, 1893, vol. 1, p. 145.

12.  Gaspar Barzaeus

13.  Judaica, vol. 8, pp. 976-977.

14.  مجيد سميعي، «امام قلي خان»، دائرة‌المعارف بزرگ اسلامي، ج 10، صص 153-155.

15.  ما ايرانيان واژه انگليسي «پرزيدنت» را، که عنوان سران حکومت ايالات متحده آمريکاست، با معادل فارسي «رئيس جمهور» زيبا کرده‌ايم. حال آن‌که اين لقب تنها «رئيس» معني مي‌دهد؛ «جمهور» در آن نيست. کريم خان در سده هيجدهم ميلادي خود را «وکيل‌الرعايا» ناميد؛ مفهومي دمکراتيک‌تر از «رئيس‌جمهور».

16.  فسايي، فارسنامه ناصري، ج 2، ص 224.

17.  همين کتاب، صص 1070- 1086، 1383. [1]

18.  همين کتاب، صص 757- 773. [1]

19.  همين کتاب، صص 1304، 1306.


Friday, February 20, 2009 : تاريخ آخرين ويرايش

 کليه حقوق مندرجات اين صفحه براي عبدالله شهبازي محفوظ است.

آدرس ايميل: abdollah.shahbazi@gmail.com

ااستفاده از مقالات با ذکر ماخذ مجاز است. چاپ مقالات به صورت کتاب ممنوع است.