زمين و
انباشت ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز
(37)
بازگشت
به فهرست کتاب
بازگشت به
صفحه قبل
نامه شهابالدين حائري



با سخنان آيتالله حائري شيرازي آغاز ميکنم. ايشان در نامه به
آقاي حسين شريعتمداري، نماينده ولي فقيه و مدير مسئول روزنامه
کيهان، نوشتند:
«جناب آقاي
شريعتمداري
مدير مسئول محترم روزنامه
كيهان
حساب نقد از
حريم شكني جداست. قطع نظر از نقد ، روش انتقاد مهم است و
قطع نظر از روش انتقاد ، خطرناك بودن جايگاه استقرار اين
عناصر است . ترور شخصيت از ترور شخص به مراتب مهمتر است و
گزينه اولين است. بزرگان بايستي رحم و شفقت شخصي را در
شخصيت اجتماعي خود راه ندهند و در حذف اين عناصر از حوزه
خود ترديد نكنند و خود را از ثواب بزرگي كه هابيل كه از
اولياء الهي است از آن محروم شد خود را محروم نسازند. اگر
قابيل به دست هابيل كشته شده بود در دفاعي كه وظيفه هابيل
بود ظالمي از ميان رفته بود و يكي از اولياء الهي مانده
بود و ثواب « من احياها فكانما احيا الناس جميعا» را برده
بود.
محيالدين حائري»[1]
ايشان در خطبههاي نماز جمعه 26
بهمن 1386 گفتند:
«كشميري با ترور رجائي و باهنر ترور شخص كرد، اينها
ترور شخصيت ميكنند، اين دو با هم هيچ تفاوتي ندارد
بلكه اين بدتر است.»[2]
آيتالله حائري چه زيبا سخن ميگويند. من پانزده ساله بودم که
مجذوب اين سخنان شدم.
آري، برادرم
شهاب! آنچه با من کرديد «شخصيت شکني» بود و شکستن حريمها و
حرمتها آن هم به دليل حسادت و کين توزي بيمارگونه برادرتان که
يک دم وسوسهتان ميکرد. علاوه بر شخصيتشکني، در نامه خود
دروغ گفتهايد، اهانت کردهايد، تهمت زدهايد، کتمان شهادت
کردهايد، شهادت کذب نيز دادهايد.
دروغ گفتهايد در اينجا:
«البته جنابعالي ادعاي
مالکيت هزار هکتار از اراضي فوق را داشتيد. به ياد دارم که
روزي به بنده که مهمان جنابعالي بودم دامنه کوههاي مشرف
به همين هشتاد هکتار را نشان داديد و گفتيد اين جنگلهاي
زاگرسي ارثيه من محسوب ميشود چون اينجا اطراقگاه احشام
پدرم بوده.»
من ادعاي مالکيت مشاع بر حدود شش هزار هکتار زمين ديمکار قديمي
دارنگان را دارم. اسناد ثبتي نيز دارم. مالکيتم نيز مشروع است.
ولي من تنها سه سهم از سي سهم کل دارنگان را مالکم. اگر تمامي
اين شش هزار هکتار به مالکين بازگردد، که حق مسلم آنهاست،
سهمي من يک دهم آن، يعني ششصد هکتار، خواهد بود. اين زياد است؟
بنگريد به اقلام بذل و بخششهايتان در فارس. در صفحه 1077
گفتنيها را گفتهام.
دروغ گفتهايد زيرا من با شما بحث علمي ميکردم. بحث مالکيت
زمين و مرتع و جنگل بود که در بسياري از نقاط جهان خصوصي است و
در ايران نيز هماره خصوصي بوده نه دولتي و اين فسادها نبوده.
بحث از احياء و مالکيت بود و اينکه بسياري از فقهاي جديد ما
با مسائل مستحدثه بيگانهاند، «کشاورزي» را در «زراعت» خلاصه
کردهاند، به پديده نويني بهنام «تراکتور» توجه ندارند، صيانت
از مرتع و جنگل و بهرهبرداري از آن براي دامداري يا پرورش
زنبور عسل را «احياء» نميدانند و غيره. ظاهراً، برخلاف تصوّر
آن زمان من، چندان فهيم نيستيد. مسئله را بهگونه ديگر گرفتيد.
اين مباحث را در فصول آغازين اين کتاب به شکل مدوّن مطرح
کردهام. از جمله، اشاره کردم به نقش پدرم در قرق و صيانت از
جنگل يکهزار هکتاري بلوط دان. اين افتخار من است که بزرگترين
و انبوهترين جنگل حومه شيراز ميراث پدرم است؛ چه مالک آن باشم
چه نباشم. به فرض که ادعاي مالکيت اين جنگل را هم ميکردم. آيا
کمتر از عليرضا مسعودي، دوست صميمي و شريک و کارگزار ماليتان،
هستم که ميخواست جنگلهاي دشمنزياري را ببلعد؟ من که ميراث
پدرم را قطعه قطعه نميکنم و نميفروشم.
اهانت کردهايد در اينجا:
«اگر به فرض اداره منابع
طبيعي تمامي زمينهاي مرغوب منطقه دارنگون را به ادعاي
اينکه پدر شما مالک چند دانگ از اين آبادي بود به شما
ميداد و طبعاً شايد همين زمينها را در تمامي مناطق
خاننشين کشور به خوانين و فرزندان ايشان واگذار ميکرد،
قطعاً رضايت شما حاصل ميشد و ديگر از نامههاي سرگشاده
شما خبري نبود. مسئولين استان هم لابد ملائکه و شريفترين
مردمان عالم. اما قبول کنيد که رضايت شما تعارض جدّي با
رضايت خدا و خلقاش دارد.»
من از حق مالکيت مردم دفاع
کردهام؛ حقي که در سراسر ايران به دليل قانون نامشروع ملّي
شدن جنگلها و مراتع پايمال شده و همه مالکين نيز «خان»
نبودند. هزاران خانوار خردهمالک و عشاير و حتي روحاني (مانند
علامه طباطبايي) بودند و بسياريشان شهرنشين. بازي با واژه
«خان» کهنه شده. خود بهتر ميدانيد اکنون دوران «طبقه جديد»
است. «آقازادهها» در ترکيب اين طبقه جايگاه اصلي را دارند. من
نيز ميتوانم بگويم: اکنون که ثروتهاي کلان کشور در دست
«آقازادهها» تمرکز يافته از نظر شما همه جا، مخصوصاً فارس، گل
و بلبل است.
بهعلاوه، مگر خود شما يکي دو
هفته قبل مرا به «شريک شدن در قدرت براي دفاع از ايلم و
مراتعشان» ترغيب نميکرديد؟ اگر من «خان» شريک و مطيع شما
ميشدم و مانند مسعودي حقوق مردم خود را پايمال ميکردم از نظر
شما خوب بودم؟ اگر پدرم «خان» تابع حکومت پهلوي بود «خوب» بود؟
او را کشتند چون عزيزالله خان قوامي و علي ايزدي نبود. من نيز
ميتوانستم «آقا» باشم تا پسرم «آقازاده» شود؛ راهش ساده بود.
اگر برخي پيشنهادات را ميپذيرفتم «آقا» بودم. گناه من حمايت
از دو هزار خانوار عشاير محروم است که حمايت از آنان را بر
«پول پارو کردن» و «شريک شدن در قدرت» ترجيح دادم. اين انتخاب
سادهاي نيست. پدرم نيز ساده انتخاب نکرد.
اهانت کردهايد در اينجا:
«در اين معادله که در يک
طرف فساد تمامي دستگاههاي اجرايي و قضايي و حتي منسوب به
رهبري باشد و در طرف ديگر صلاح و سداد شما به تنهايي؛ قبول
اين معادله يعني شکست و يأس و تبديل شدن به يک ضد انقلاب
تمام عيار. چرا که راهي براي اصلاح امور نخواهد بود و همه
بدند و سياهي همه جا را گرفته است. راستي تا دو و سه سال
پيش که جنابعالي زمينهاي مدعاي خود را ميفروختيد آيا باز
هم زمين و زمان را سياه ميديديد؟»
اين سخنان از قلم و زبان کسي
جاري ميشود که بهکلي با فرهنگ انقلاب و جمهوري اسلامي بيگانه
است. با اين شيوه نگرش شما، هر کس که منتقد وضع موجود باشد «ضد
انقلاب تمام عيار» است. اجازه دهيد چند جمله از يک «ضد انقلاب»
ديگر نقل کنم:
«خود ما
نخبگان سياسي که از متن مردم برخاسته بوديم به يک طبقه
ممتاز تغيير هويت داديم که ارزشهاي منفک از ارزشهاي مردم
دارند.»
«از ديگر
منشاءهاي بياعتمادي مردم آقازادهها هستند. يکي از اينها
نمايندگي هواپيمايي سعودي را گرفته است. اين خبر منتشر
ميشود و بعداً مردم چه ميگويند؟ يک نفر ناشناس در مشهد
رأي ميآورد چون با آستانه مخالفت کرده است.»
«ترس من اين
است که جوان و دانشگاه بهتدريج هويت ضد حکومت ديني پيدا
کند. چند روز قبل طبرزدي و منوچهر محمدي 1500 نفر را در
دانشگاه تهران دور خود جمع کرد. اين خطر خيلي دور نيست.»
اين «ضد انقلاب»
کيست؟ نامش را نميگويم زيرا جملات را از صورتجلسههاي
طبقهبنديشده «بهکلي سرّي» استخراج کردهام. اگر «ضد انقلاب»
است بفرماييد تا نامش را به مقامات امنيتي و قضايي اعلام کنم.
حتماً در محکمهاش خود شما حاکم شرع شويد.
چرا خود را و مؤسسه فلاحت در
فراغت را مساوي با «نظام» ميدانيد و من را فقط به «جرم» بيان
يک سطر در نامه سرگشاده دوّم عشاير سُرخي، که به تخريب مراتع
طايفه قرهغانلوي قشقايي توسط مؤسسه فوق اشاره کردهام، آماج
چنين هتاکيهايي قرار ميدهيد؟ در نظام جمهوري اسلامي من
ذيحقترم يا شما؟ اگر شما تا ديروز در قم به تحصيل اشتغال
داشتيد و اکنون با تصدي رياست دفتر پدر تصوّر ميکنيد
مالکالرقاب فارس شدهايد و مانند دوره قاجاريه برخي مناصب
«مقدس» موروثي است، من بهترين سالهاي عمرم را در خدمت به اين
نظام صرف کرده و مناصب و مشاغل مهم در سطح ملّي، بسيار مهمتر
از رياست دفتر امام جمعه يک شهر، داشتهام.
به سان جواني تربيت
نشده و وقيح جسارت کردهايد در اينجا:
«در روايت وارد شده است که انسان پير ميشود و حرص و آز
در او جوان. کاش شما هميشه جوان ميبوديد تا جامعه از قلم
و بيانتان بهره بهتري ميبرد.»
چه بگويم؟ من فقط 52 سالهام. واي به پيرترها! بهرروي،
ميبينيد که پنجاه و دو سالگي آغاز جوشش انديشه و قلم من است.
اگر تا ديروز فقط به دوران پهلوي و قاجاريه ميپرداختم، از اين
پس به تاريخنگاري روز خواهم پرداخت تا جامعه بيشتر از قلم و
بيانم بهره برد.
تهمت زدهايد در اينجا:
«چه خوب بود به عزيزان
[دانشجو] ميفرموديد طي سال 83 و 84 با فروش هشتاد هکتار
از زمينهاي دارنگون که فيالحال پرونده تصرف عدواني اين
زمينها به شکايت اداره منابع طبيعي مفتوح ميباشد، به
اعتراف خودتان که به بنده فرموديد، از تبديل اين هشتاد
هکتار به قطعات هزار متري و واگذاري آنها به صورت باغشهر
يک ميليارد تومان کسب فرموديد... کاش دانشجويان عزيز را
مطلع مينموديد که در همين سالها خرج خورد و خوراک چند
نفري شما در شرکت زاگرس سبزتان، که حقير را چند بار ميهمان
کرديد و حقير تذکر ميدادم که اين همه ولخرجي سزاوار نيست،
سر به چند ميليون تومان در ماه ميزد.»
تهمت زدهايد زيرا
اتهام من در هيچ محکمهاي به اثبات نرسيده و شکايت عليه من نيز
«تخريب» است که به جاي برادرتان، مدير عامل شرکت زاگرس سبز،
جوانمردي کرده و پاسخگوي آن شدم. از نظر قانوني، پرونده شکايت
بايد عليه اخوي محترم جنابعالي مفتوح ميشد. عين اين پرونده
عليه مؤسسه فلاحت در فراغت نيز مفتوح بوده. عليه مؤسسه احسان
شما نيز عين اين شکايت مطرح بود و اداره منابع طبيعي حکم
«قلعوقمع» گرفت که با شروع مديرکلي آقاي خرد با دستور
جنابعالي اجرا نشد. هماکنون پرونده شکايت ارتش عليه مؤسسه
فلاحت به خاطر تصرف عدواني اراضي ارتش در شهرک ميان رود
(محدوده شهري شيراز) در سازمان قضايي نيروهاي مسلح در دست
رسيدگي است. اداره منابع طبيعي بايد عليه مسعودي با استناد به
نامههايي که نوشته و به خريد جنگلهاي دشمن زياري اعتراف
کرده، تحت عنوان «خريد و فروش مال غير» (اراضي دولتي) شکايت
کيفري کند که نميکند و به عکس پيگير
واگذار کردن اين جنگلها به اوست. فکر ميکنيد اخوي محترم براي
چه در نيمي از شرکت زاگرس سهيم شدند؟ براي خوردن و خوابيدن يا
پاسخگويي به اينگونه دعاوي که در قرارداد کتبي با من متقبل
شده بودند؟
تهمت زدهايد و شهادت کذب دادهايد و کتمان شهادت کردهايد
زيرا، اين يک ميليارد تومان را برادرتان، شجاع، پايمال کرد و
صورت ريز مخارج آن را ارائه کردم و با فروش اموال شخصي خود
بدهيهاي شرکت در زمان وي را تسويه نمودم. آب باغات هشتاد
هکتاري شرکت را نيز از آغاز تاکنون از چشمه خود تأمين کردم.
خرج خورد و خوراک چند ميليون توماني در ماه نيز به من و
ميهمانان من تعلق نداشت. خرج اخوي و ساير برادران و خويشان و
رفقايتان بود. من اهل خوراک نيستم. همه ميدانند. مدت طولاني
نيز بيمار و بستري بودم. اجازه دهيد مسائل را بيشتر باز نکنم
زيرا هنوز نميخواهم حرمتشکن باشم.
من نيز
پرسشهايي دارم:
چرا چند بار از من خواستيد «ملک بزرگي» پيدا کنم که در
مشارکت با هم در آن باغشهر ايجاد کنيم؟ منظورتان دارنگان نبود
که من اسپيان[3] را معرفي
کردم؟ علت کارشکني در پرونده دارنگان تجاهل من و عدم تمايلم به
ادامه کار با خانواده شما و اطرافيان شما، بهويژه مسعودي، در
دارنگان نبود؟
شما در زمان رياست شيرمردي بر دفتر پدرتان از او خوب
نميگفتيد. از معاشرت او با امثال شفاعتيان ناراحت بوديد؟ چه
شد، بهرغم آن بدبيني، او را مديرکل اوقاف فارس کرديد؟ آيا در
پس اين انتصاب مسعودي و نقشههاي او براي اراضي و باغات موقوفه
شيراز نبود؟
شما چگونه به خود جرئت داديد در
قبال سوءاستفاده مالي هفت، و به روايت برادر بزرگتان 14
ميليارد توماني، نبيزاده مؤسسه احسان را به هشت ميليارد تومان
در اقساط چهار ساله به او بفروشيد در حاليکه زمين مدرسه علوي
به تنهايي حدود هفت ميليارد تومان قيمت دارد؟
شما چگونه به خود جرئت داديد با
لودر درختان و مراتع انبوه را در فاز سه فلاحت ريشهکن کنيد تا
سبب برآشفتگي من و سخنرانيام در دانشگاه شيراز شود؟ به
عکسهايش نگاه کنيد. نميتوانيد کتمان کنيد.
شما چگونه به خود جرئت داديد
اراضي سنددار و مالکي خانوادههاي شهداي روستاي ايوّر سياخ را
عدواناً تصرف و به فاز يک فلاحت منضم کنيد و به آخرت و حساب و
کتاب نينديشيديد؟
راستي، مردم و مديران و مقامات
هنوز نميدانند مؤسسه فلاحت خصوصي است يا به بيتالمال تعلق
دارد؟ مؤسسه احسان چه؟ خصوصي بود؟
راستي، اين شرکت بناسازان رمضان، همان مؤسسه خيريه رمضان سابق،
چه صيغهاي است؟ به راستي تماماً متعلق به مسعودي است؟ اين همه
حمايت از شرکت فوق براي کسب پيمانکاريهاي عظيم و سرزدنهاي
مستمر و علاقه به پيگيري پروژههاي آن به چه معناست؟
راستي، چرا در اين بيست ساله،
بهرغم اين همه پولي که از فروش بخش عمده اراضي مرغوب فارس به
دست آمد، کار فرهنگي نکرديد؟ حوزه علميه، موزه تاريخ تشيع و
هزار کار نشده ديگر؟
راستي، حمايت از جعفر آي در انتخابات اخير مجلس شوراي اسلامي،
با پول مسعودي و حمايت دفتر امام جمعه، به چه نيتي بود؟ شرکت
سهامي جنابعالي و مسعودي در اين دوره چند نامزد «مستقل» وارد
صحنه انتخابات کرد؟ با چه هدفي؟
راستي، آن پيشنهاد نامزد شدن
براي نمايندگي مجلس چه بود؟ به يادداشتهاي روزانهام مراجعه
کردم. در عصر دوشنبه 14 آبان 1386 نوشتهام:
«عصر در حال رانندگي بودم
در تپه تلويزيون [شيراز] که شهاب حائري تلفن کرد. ميخواست
نماينده مجلس شوم زيرا در اين دوره مردم رويکردشان به
افراد مستقل است نه جناحها. خواست اين مسئله کاملاً
محرمانه بماند.»
در سفر تهران براي ديدار با مقام معظم رهبري (3 دي 1386) که
عدم تمايل خود را گفتم، باز اصرار کرديد و گفتيد: «افروغ استاد
دانشگاه است و ميخواهد در دانشگاه درس بدهد، مانند تو ايل
ندارد که بخواهد حافظ مراتع و منافع آنها باشد. تو به اين
دليل مجبوري در قدرت شريک باشي وگرنه خردت خواهند کرد.»
منظورتان از اين همه اصرار چه بود؟
گفتهايد «اگر دارنگان را پس
ميگرفتي از خانواده کندي ثروتمندتر ميشدي.» مگر ثروت مشروع
اشکالي دارد؟ اين همه از ثروت اميرالمؤمنين علي (ع) ميگوييد و
هزاران هکتار اراضي او، باز به ثروت مشروع بخل ميکنيد؟ ثروت
نيز بايد در انحصار «آقازادگان» باشد؟ اگر عبدالله شهبازي از
راه مشروع ارث پدري ثروتمند ميشد ايراد دارد ولي ثروتهاي
صدها ميليارد توماني مسعودي و نبيزاده و اقبالي، که از منابع
«مشروع» است، بلااشکال است؟ من که پاک گيج شدهام. تا ديروز
امير مؤمنان علي، روحي فداه، «پابرهنه» بود و امروز بر اساس
ارقام رياضي و محاسبه فاصله نخيلاتش يکي از بزرگترين
زمينداران حجاز!
ديگر براي آقاي
شهاب حائري پاسخي ندارم. ايشان فعلاً به همراه عليرضا مسعودي
در حال «ساخت و ساز» حوزه علميه و «موزه تاريخ تشيع» در
قصرالدشت شيراز است. (چرا قصرالدشت؟ چرا آرامگاه مرحوم
آيتالله حاج سيد نورالدين شيرازي را، يا مجاور آن را، حوزه
علميه نميکنيد؟ مگر مکان سنتي حوزههاي علميه در آن منطقه،
مجاور با حرم مطهر شاهچراغ، نيست؟ شايد باغات پهناور موقوفه
اجراي اينگونه طرحها را در قصرالدشت ضرور کرده است؟) به آقا
شهاب عزيز توصيه ميکنم بيش از اين خود را در معرض اتهام قرار
ندهند؛ به قم بازگردند، ده بيست سال به تکميل پاياننامه بسيار
مهم خود درباره «عدم نياز عدّه براي زن نازا» مشغول شوند (آقاي
مسعود رجوي و خانم مريم رجوي، مريم ابريشمچي سابق، پيشاپيش از
تکميل اين تحقيق تشکر ميکنند)، شايد مردم شيراز خاطره نامه سه
صفحهاي و جوابيه مرا فراموش کنند.
قسمت سي و
هشتم
3. اسپيان ملک
بزرگ و زيبايي است که آبشار مارگون در آن واقع
است. متعلق به خويشان نزديک مادري من است. بين
دهها وارث تقسيم شده که عموماً کارمندان
متخصص و زحمتکش هستند و به دليل تقسيم بين
وراث کسي نميتواند به تنهايي زندگياش را وقف
بازپسگيري اموال همه کند. اراضي ملکي و
سنددار و حتي باغات مالکين را عدهاي اهالي
محل تصرف عدواني و غصب کردهاند. اين پيشنهاد
شهاب نوعي «شر خري» بود از همان کارهايي که
سرهنگ يوسفي در گويم کرد و مسعودي برجستهترين
متخصص آن است. چند بار شهاب خواستار بازديد از
اسپيان شد و من به تأخير انداختم. خويشانم،
مالکين اسپيان، نيز مکرر خواستار بودند که
شهاب را براي بازديد ببرم و من به آينده موکول
کردم زيرا نگران بودم سرنوشت دارنگان براي
اسپيان رقم بخورد و چيزي نصيب مالکين بيچاره
نشود و در اين ميان باز آبروي من در بازار
مکاره آقايان حراج شود؛ مالکيني که طبق اسناد
ثبتي ميلياردها تومان ثروت دارند ولي در عمل
با حقوق کارمندي يا بازنشستگي زندگي متوسط و
بعضاً فقيرانهاي را ميگذرانند.