زمين و
انباشت ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز
(35)
بازگشت
به فهرست کتاب
بازگشت به
صفحه قبل
پاسخ به جوابيه روابط عمومي
سازمان جنگلها و مراتع (2)
اما
مسئله حق سکونت دامداران کوهنشين سُرخي در دارنگان:
سُرخيان مالک دارنگاناند. مالک اصلي دارنگان، پدرم، سُرخي
بود. از دوره ساسانيان در مراتع کوه دلو زيستهاند و حداقل دو
قرن سند مکتوب دال بر اقامت آنها در دارنگان وجود دارد. اسناد
آن را از زمان فتحعلي شاه قاجار ديديد. بخش مهمي از سکنه سياخ
سُرخياند. برزو برزگري، مسئول بسيج سياخ در دوران جنگ تحميلي،
سُرخي است. بخش قابل توجهي از شهدا و جانبازان و آزادگان جنگ
در دهستان سياخ سُرخياند. در مقابل، تعدادي از معارضين من فقط
دو سه نسل است به دارنگان مهاجرت کردهاند. رئيس کنوني شوراي
اسلامي اسلامآباد پدرش مهاجر از ميمند است. در يکي از اسنادي
که درج کردم (متعلق به سال 1319)، علي راسخ، پدر ريحان و بهمن
راسخ و پدربزرگ علي راسخ کنوني، حتي نام پدرش را نميداند که
در سند ذکر شود. اينان برزگران دورهگردياند که مالکين شهري
در دوران رضا شاه از نقاط ديگر براي رعيتي به دارنگان آوردند.
حال، اينان سُرخيان را «بيگانه» ميخوانند!
ناجوانمردي هم حدي دارد. سُرخيان «غيربومي» شدهاند و اينان
«بومي»؟ مگر روستاهاي پشت پر (9 هکتار) و اسلامآباد دارنگان
(19 هکتار) در زمينهاي اهدايي من و خانواده من احداث نشد؟ مگر
اين دو روستا با چشمه اهدايي من مشروب نميشود؟ مگر روستاي
حسينآباد (آبسرد جديد) در مراتع طايفه دهدار سُرخي، مجاور
موقوفه بديجان، با رضايت سُرخيان احداث نشد؟ اين را حاج
اللهيار رضايي، رئيس شوراي اسلامي روستاي فوق، در مصاحبه
تصويري براي دانشجويان و بازرسان ويژه نهاد رياستجمهوري گفت و
اعلام کرد اين زمينها مرتع طايفه دهدار سُرخي بوده که با
رضايت آنها ساکن شديم. فيلمش موجود است. به خاطر همين حرف از
سمت نمايندگي ويژه فرماندار عزلش کردند. غلامي بخشدار،
بهدستور ابراهيم عزيزي فرماندار، اذيتش کرد. حال، چگونه
سُرخيان حق ندارند در دارنگان خانه داشته باشند و من حق ندارم
زمين روستايي ملکي خود را براي سکونت در اختيار آنها بگذارم؟
حق دامداران کوهنشين سُرخي است که در دارنگان مأوا و مسکن
داشته باشند. «بومي»ترين «بوميان» دارنگان سُرخياناند. تا
دوره ساساني و پيش از آن بومي اين منطقه بودهاند.
براي تحقق اين هدف، قطعه زميني را
اختصاص داده ام به محل سکونت
سُرخيان. مساحت کل زمين فوق چهار هکتار و 5743 مترمربع است.
خيلي زيبا طراحي و خيابانکشي شده. به 122 قطعه سيصد متري و
بزرگتر تفکيک شده. در محدوده روستاي پشتپر دارنگان است و هيچ
منع قانوني ندارد. کنار همان زمينهايي است که قبلاً به
دارنگانيها داده بودم و در آن خانه ساختهاند. داراي برق و آب
لولهکشي و تلفن است. قطعات فوق به سُرخيان اهدا شده. در آن
خانه خواهند ساخت. نه عزيزي فرماندار ميتواند ممانعت کند
نه کس ديگر. مگر سُرخي «فلسطيني» است که حق داشتن خانه در
محدوده روستايي محل اقامت 1500 ساله خود را نداشته باشد؟! مگر
ابراهيم عزيزي «آبراهام عزيزي» است که بتواند ممانعت کند؟



دادخواست ورثه
مرحوم حبيبالله شهبازي عليه اداره منابع طبيعي شيراز
پرونده شماره 23/ 19- 80/ 33 در شعبه 33 سابق که به شعبه 22
تغيير نام داد
در پي مصالحه با
مقامات جهاد کشاورزي استان فارس در 25 فروردين 1384 به همراه
نماينده حقوقي اداره منابع طبيعي شيراز، مهدي اسدي مهر، به
دادگاه رفتيم و متفقا دادخواستهاي خود را مسترد کرديم
تا زمين بلامعارض و واگذاري 2500 هکتار به ورثه ممکن شود.
زماني که من پروژه زاگرس سبز را انجام دادم اين دادخواست معتبر
بود و ماده 13 اجرا نشده بود.

دادخواست جديد عليه منابع طبيعي،
پرونده شماره
20
/ 18- 85 / 23
در شعبه 23 دادگاه حقوقي شيراز
در 9 مهر 1384 مفتوح شد.
زماني که متوجه شدم توافقنامه
طبق نقشه بوده تا ماده 13 را بتوانند اجرا کنند، عليه اداره
منابع طبيعي دادخواستهاي جديد دادم.
اين دادخواست در مرحله گزارش هيئت سه نفره کارشناسي است.
يعني دارنگان هنوز معارض دار است و واگذاري اراضي آن ممنوع.
به اين دليل آقايان براي تصرف و فروش اراضي دارنگان راه «طرح
آبخيزداري» را در پيش گرفتند.
بنگريد به سريال ديدني «خرد و رستاخيز آبخيزداري در دارنگان»

به بندهاي 5
و 6 توجه کنيد. دادخواست عليه دستکاري اداره منابع طبيعي
در حدود ثبتي است. ديديم که دفتر مميزي کل سازمان جنگلها
نيز اين را تأييد کرد. کارشناسان اعزامي اداره کل فارس هم
تأييد کردند. حقانيت ما ثابت شده است، ولي آقايان
ميخواهند اموال دهها خانواده مالک دارنگان را به زور
بخورند.

اين دادخ����������������������������است بهنام مادرم بود.
دادخواست من جداست. به شماره 13/ 19- 85 / 23 در همان شعبه 23
حقوقي عليه اداره منابع طبيعي اين پرونده نيز در مرحله هيئت سه
نفره کارشناسي است.
بقيه مالکين نيز دادخواست خواهند
داد.
شکايت به دفتر مميزي کل سازمان و ساير مراجع نيز دنبال
ميشود.
نمونهاي از اهانتنامههايي که
عليه من همه جا فرستادند.
آقاي حدادعادل هم تماس گرفت و برايشان توضيح مکتوب ارسال کردم.
دو مهر شورا دارند و پاي هر نامهاي ميزنند. امضا هم جعل
ميکنند. در صفحات بعد ميبينيد.
فرماندار و بخشدار حاميشان است.
سُرخيها چند مهر شورا دارند؟
نگاه کنيد.
ميتوانم طومار تهيه کنم با هشتاد مهر شورا.
اصل، اسفندياريها و سلطانفرها هستند؛ مستأجرين سابق که هنوز
بخش عمده زمينها و باغهاي ما را در تصرف دارند. شدهاند دلال
و پيمانکار شرکتهاي فارس مبين و احرار فارس.
همت اسفندياري، غير از زمين و
غيره، يک فقره دزدياش يک باغ ده هکتاري است. محمد سلطانفر هم
همينطور.
يکي از امضاکنندگان احمد اسفندياري است. او، و برادرش مهران،
شش هکتار باغ ما را غصب کردهاند. باغ سنددار بهنام «باغ سر
آسياب قديم». از آب ما ميدزد. بقيه هم همينطور. وجيهالله
کرمي (داماد سلطانفرها) و برادرش نجيم کرمي حدود بيست هکتار
زمين ما را در مستثنيات در تصرف دارند. عليهشان دادخواست
دادهام. عليه بقيه هم همين طور.
علي جان رضايي پسر يکي از همان هفده نفري است که به خاطر رأي
مثبت به انقلاب سفيد و شکستن تحريم امام (ره) پدرم تنبيهشان
کرد. به خاطر اين رأي، به دستور ساواک، در دشت کره دارنگان، که
پدرم احياء کرده بود، زمين گرفتند.
دادالله (علي راسخ) امضا نکرده. در جاهاي ديگر امضا کرده.
چند نفري هم مستضعفاند و تابع، مثل شاپور و زالپور. از مالکين
دارنگاناند که اموالشان را ميخورند و به خاطر استضعاف آلت
دست هم ميشوند. عکس شاپور در صفحات بعد است.
فعلاً به بند سه توجه کنيد و بعد
به تصاوير صفحات بعد:
عبدالله شهبازي «معابر عمومي را با کشيدن ديوار مسدود
مينمايد.»

اين شاپور قدسي است. از مالکين دارنگان. زير نامه قبل را عليه
من امضا کرده.
اموالش را اداره منابع طبيعي «ملّي» کرده تا اسفندياريها و
سلطانفرها و رستاخيز و اسماعيلي و شرکا بخورند و سهم اصلي را
به مديران شرکت فارس مبين بدهند.
حتماً مهرزاد خرد و محمود حسيني سهم نميبرند!
دارنگان پنجاه خانواده خردهمالک اين تيپي دارد. تنها کسي که
تا به حال حفظش کرده من بوده ام.
شاپور در روستاي پشت پر زندگي ميکند. همسايه اسفندياريهاست.
پاي هر نامهاي را امضا ميکند. ميترسد.
وقتي من از مالکين دارنگان صحبت ميکنم، آقا شهاب فکر ميکند
خانواده کندي هستند!
خير. منظور شاپور قدسي است و امثال او. سارقين مال همه را
بردهاند.
مافياي زمينخوار شيراز و تعدادي از دو خانواده اسفندياري و
سلطانفر و چند دلال ديگر.
عکس از عبدالله شهبازي، 28 فروردين
1385

اين باغ سرتنوره است در زمان
پدرم. عکس مال حوالي سال 1341 است.
يک عکس ديگر از اين باغ در آن زمان در اين کتاب است
[1]
ميبينيد که محصور است. آباد است. در سال 1341 برق دارد.
اين باغ در اصل مال سلطانفرها بود. پدرم باغچه خيلي گرانتري
به آنها داد و معاوضه کرد
چون زير قلعهاش بود و حريم خانهاش.

اين همان باغ سرتنوره است. بعد
از پدرم اسفندياريها و سلطانفرها نابودش کردند. مخروبه شد:

باغ سرتنوره شد محل چراي
گوسفندهايشان:

در شيراز که مستقر شدم، محصورش
کردم و معمور. نوستالژيام بود. کودکيام در اين باغ گذشته.
آقايان در نامهاي که ديديد نوشتند: «معابر عمومي را با کشيدن
ديوار مسدود ميکند.»
منظورشان همين باغ است. شکايت مرا کردند به دادسرا که سد معبر
کرده!
پرونده در مرحله کارشناسي است!


آب چنارزرد که از باغ سرتنوره من
ميگذرد.

دو تن از امضاکنندگان آن نامه
اين عنايتالله اسفندياري است.
برادرش، هدايتالله، کدخداي پدرم بود در دارنگان.
پدرم را که کشتند شدند مستأجر ما. بيشتر اموالمان را دزديدند.
علي اسفندياري پسرش حقوق خواند و وکيل دعاوي شد تا از اين
اموال دزدي دفاع کند.
کنارش، همت اسفندياري است. پسر همان حاج هداي کدخدا.
اين عکس مربوط به سال 1382 است.
در سال 1368 پدر و مادر همت آنقدر التماس کردند و قسمم دادند
به جان ذبيح
(پسرشان که سرباز بود و در جبهه شهيد شد)
تا ده هکتار زمين «رئيس محمدحسيني» دارنگان را، که در
اجارهشان بود، پس نگيرم. پس نگرفتم.
همت حالا شده دلال و کارگزار و پيمانکار و پادوي فارس مبين و
احرار.
زماني که انسان فرهنگ نداشته باشد، خطرناکترين چيز براي او
پول است.

يکي ديگر از امضاکنندگان آن
نامه. محمد سلطانفر. در شناسنامه اسمش محمداشرف سلطانفر است.
دروغگوي قهار. تا حالا چند نفر به خاطر دروغهايي که محمد
ساخته از من قهر کردهاند. به عنوان نمونه،
از قول من به سيد نورالدين حسيني، پسر مرحوم آقا شاه عليمحمد،
گفته بود:
«من از اين آقا نورالدين بدم ميآيد، ولم نميکند.»
سيد نورالدين يک سال با من قهر بود!
برادرش منصور کلاهبردار است. بيش از يک ميليارد تومان اموال
مردم را خورده. هنوز تحت تعقيب است.
منصور پيمانکار و دلال و شريک احرار فارس است در اراضي موقوفه.
آن که سيگار به دستش است همان علي امامي (غلامعلي پورامامي)
است. نامهبر و پيک اداره اطلاعات بود و رابط با ادارات منابع
طبيعي و امور اراضي.
اگر در منابع طبيعي و امور اراضي و بنياد تعاون بسيج و مؤسسه
فلاحت فساد حاکم نبود اينها امکان عرضاندام نداشتند. مافياي
زمينخوار شيراز به اين پادوها نيازمند است.



در پي همان تحريکات به کارگر من،
صادق برزگري، حمله کردند. ده دوازده نفر. رئيس پاسگاه را اغفال
کردند. بيل ميکانيکي مرا بدون مجوز قضايي توقيف کرد. حامي
داشتند.
به سازمان قضايي نيروهاي مسلح
عليه رئيس پاسگاه شکايت کردم.
اين گزارش بازرسي نيروي انتظامي است. همه چيز را نوشته. نوشته
که صحنهسازي بوده. شاپور قدسي، همان که عکسش را چاپ کردم،
گفته که من بيسوادم، همينجور عليه شهبازي امضا کردم. تراب
صفري، که تنها پدر شهيد در ميان امضاکنندگان است، گفته که
اسفندياري به جاي من امضا کرد. طومارهايشان همه اينگونه است.


ادامه همان شکايت من است. سرهنگ
رجبي، کارشناس خط،
به بازپرس دادسراي نظامي گزارش داده که تعدادي از امضاها جعلي
است.
توجه کنيد به اسامي که امضاي آنها جعلي نيست: صمد جعفري فرزند
زمانالله (همان که پدرم آن همه به پدربزرگش و به پدرش کمک
کرد)، احمد اسفندياري فرزند ابراهيم (همان که شش هکتار باغ سر
آسياب قديم ما را با حق آبه عدواناً تصرف کرده)، محمد اشرف
سلطانفر فرزند اسکندر (معرفي ش��ه)، عل�� يار ر��سخ فرزند ��هم��
(معرفي شده. همان پاسدار بازنشسته دونپايه که پدر و عمويش به
انقلاب سفيد رأي دادند و پدرم تنبيهشان کرد و ساواک به اين
خاطر دشت کره دارنگان، ملک احياء شده پدرم، را به آنها و
بقيهشان بخشيد)، منصور سلطانفر فرزند اسکندر (همان که دلال
شرکت احرار فارس در موقوفه بديجان است و به جرم کلاهبرداري
چند سالي نيمه مخفي است)

کار که به اينجا رسيد «زراندوزان
نظامي» خودشان را لو دادند.
غلامي، بخشدار مرکزي و کارگزار گوش به فرمان سرهنگ ابراهيم
عزيزي (فرماندار)، نامه نوشت به دادسراي نيروهاي مسلح که چون
«تعداد کثيري از اهالي روستاي دارنگون» به کار بيل ميکانيکي
«شخصي بهنام عبدالله شهبازي» معترض بودند، براي جلوگيري از
تنش به رئيس پاسگاه
دستور دادم بيل ميکانيکي را توقيف کند.
فکر ميکند بخشدار قاضي هم هست. براي خودش يک مهر «محرمانه»
زده روي نامه!
نميداند با استناد به اين نامه ميتوانم زندانياش کنم.



قرار مجرميت صادره از دادسراي نظامي در پي شکايت من عليه
فرمانده پاسگاه:
«صرفنظر از اينکه آيا دستور
بخشداري در صدور دستور ممانعت از انجام کار شاکي [عبدالله
شهبازي] قانوني بوده يا خير، متهم رديف اوّل [فرمانده پاسگاه]
با دستور بخشداري صرفاً ميبايست کار شاکي را تعطيل نمايد نه
اينکه بيل ميکانيکي را نيز توقيف نمايد. مضافاً بر اينکه
متهم در صورتجلسات خود همه جا نگاشته "به درخواست اهالي بيل
توقيف شده" حال آنکه افرادي که ذيل صورتجلسه 28/ 1/ 86 را
امضا نمودهاند 12 نفر بيشتر نيستند و بنا به اظهارات احمد
اسفندياري عضو شوراي محل علاوه بر اين 12 نفر 4 نفر ديگر نيز
حضور داشتهاند. که واضح است درخواست 16 نفر درخواست کل اهالي
روستا محسوب نميشود و مراد از درخواست اهالي اين است که کل
اهالي يا حداقل اکثريت آنها جمع شوند و اعتراض نمايند تا بيم
اغتشاش و ناامني برود نه 16 نفر که امضاي 2 نفر نيز جعلي است!»
«عليهذا، اتهامات متهم رديف اوّل
[فرمانده پاسگاه] در خصوص گزارش خلاف واقع و سوءاستفاده از
موقعيت شغلي (توقيف غيرقانوني بيل ميکانيکي) و اتهام متهم رديف
دوّم در خصوص گزارش خلاف واقع محرز بوده، مستنداً به مواد 78 و
125 قانون مجازات جرائم ن. م. [نيروهاي مسلح] قرار مجرميت آنان
صادر و اعلام ميگردد.
داديار شعبه چهارم. صنعتي. 2/ 3/
86»
کار که به اينجا کشيد، از شکايت
خود عليه فرمانده پاسگاه صرفنظر کردم. آدم خوبي است. تازه به
دارنگان مأمور شده بود. فکر ميکرد دستور سرهنگ عزيزي
(فرماندار) يعني قانون. خيلي ممنون شد و از من عذرخواهي کرد.
اين نمونه طومارنويسيها و جنجالهاي آقايان است. «عدهاي که
تعدادشان به انگشتان دست نميرسد» (تعبير آقاي چنانه) با حمايت
«مافياي زمينخوار شيراز» چنين جسارتي پيدا ميکنند.
هميشه کوشيدم نظم و قانون را رعايت کنم. سُرخيان را به رعايت
قانون و حفظ آرامش دعوت کردهام. در همين دو ماه اخير نيز همين
رويه را دنبال کردم. ميدانم تحريک ميکنند تا عصبي شوم و
رفتاري کنم که بهانه بيابند براي پروندهسازي عليه من.

شکايت غلامي بخشدار را نکردم.
گفتم جوان است. اين تذکر را دادم.
هنوز حق شکايت عليه او برايم محفوظ است.
دسته گل ديگر بخشدار مرکزي
شيراز:
عدهاي جوان پرشور انقلابي و مسلمان خواستند جشنواره بگذارند
در روستاي قلعه چوبي به اسم جشنواره قرهآقاج (همان رودخانه
بزرگي که از کوهمره شروع ميشود و به خليج فارس ميريزد.)
هر جا رفتند کمک شان نکردند. نه مالي نه معنوي. من با وزير
تماس گرفتم. آقاي صفار هرندي بزرگواري کردند و بيتوجه به
«شئونات وزارت» براي اين جشنواره پيام اختصاصي دادند. چون «يوم
الحرب» است مجبورم اعتراف کنم که کمک مالي هم کردم به اين
جشنواره. جشنواره باشکوه برگزار شد.
در روزنامههاي شيراز انعکاس گسترده يافت. به دستور سرهنگ
عزيزي، غلامي بخشدار اين جوانان را کلافه کرد. مرتب احضار به
بخشداري که چه کاسهاي زير نيم کاسه بود!
«چرا بدون اجازه بخشداري از وزير پيام گرفتهايد!»





توطئه واگذاري زمين من به يک
جانباز قطع نخاعي هفتاد در صد آغاز ميشود:
سيد محمود حسيني قانون ميداند، قانوني مينويسد، غيرقانوني
عمل ميکند
زمين واگذار شده هم معارض داشت
(شکايت من و خانوادهام در دادگاه حقوقي)، هم مقررات ماده 13
اجرا نشده بود. چگونه واگذار کرديد؟
من از اين حقم نيز گذشتم و نهايت کمک را به آقاي عباسي (جانباز
فوق) کردم. خانهدار شده.
زندگي خوبي پيدا کرده. با زندگياش بازي کرده بودند.

همان چند نفر دارنگاني بازي جديدي را شروع کردند:
ديدند تيرشان به هدف نخورد: من با جانباز فوق درگير نشدم و
حتي دستگاههايم را فرستادم تا زمين خودم را برايش تسطيح کند.
اين نامه را نوشتند که شهبازي ميخواهد زمين را به «افراد
غيربومي» (يعني طوايف سُرخي) بفروشد و اين مسئله «باعث نگراني
مردم بومي» شده. درباره اين «بومي» و «غيربومي» بودنها در متن
توضيح داده ام.
نگاهشان به سُرخيها عين نگاه صهيونيستهاست به فلسطينيها!
به اسامي امضاکنندگان توجه کنيد. همان چند نفر هستند.
اگر شما بوديد به اين نامه اعتنا میکرديد؟

ولي مهرزاد خرد، مديرکل منابع
طبيعي، اعتنا ميکند. خيلي برايش مهم است.
رئيس مافياي زمينخوار شيراز به او دستور داده که فوري حال
شهبازي را بگير!
26 دي 1385 نامه به دستش ميرسد،
در همان 26 دي 1385 دستور ميدهد به حسيني، رئيس منابع طبيعي
شيراز، که «دقيقاً به موضوع رسيدگي و نتيجه را گزارش فرمائيد.»
آفرين به اين سرعت عمل. بيخود امسال به عنوان مديرکل نمونه
منابع طبيعي کشور اعلام نشد. بايد قدرشناس چنين مأمور گوش به
فرماني بود.
خرد نوشته: «فردي بهنام عبدالله شهبازي»! او در 14 بهمن 1384
آمد دفتر من و کلي خواهش و تمنا که برايش پارتي بازي کنم و
مديرکل شود. آن زمان آژانس تاکسي را از مرحوم ش. ت. اجاره کرده
بود به خاطر دلالي زمين قلات و از اين طريق امرار معاش ميکرد.
خرد نميداند من با آن مرحوم دوست صميمي بودم. حالا من شدم
«فردي بهنام عبدالله شهبازي»!

27 دي 1385، روز بعد، حسيني به
بخش مرکزي دستور رسيدگي ميدهد:

28 دي جنگلبان منطقه آب پاک
ميريزد روي دست آقايان که گزارش خلاف واقع بوده.
خلاف به عرضتان رساندهاند! اين هم پاسخ به بند 3 جوابيه آقاي
چنانه!

اما ماجراي استقرار دامداران کوهنشين سُرخي:
اصل ماجرا صحيح است. جاي زمين را اشتباه گزارش دادند. جاي زمين
اينجاست. روستاي پشت پر دارنگان.
من قصد دارم براي ��عد��دي از عش��ير سُرخي، ک�� بوميت��ين مردم
منطقهاند، و از فسا و نيريز و اقليد و آباده و سروستان، خرمي
و ادريسآباد و همتآباد و صغاد و جاي ديگر، به دارنگان
نيامدهاند و دويست سال سند مکتوب خريد اراضي دارنگان دارند،
در زمين اهدايي خود خانه بسازم تا عشيره و خويشانم در زمان کوچ
به مراتع دارنگانشان ديگر چادرنشين نباشند. اين حداقل دين من
به آنهاست.
مکانش روستاي پشت پر دارنگان است. باغ پدرم بود. باغي بزرگ و
نمونه در فارس. از ابتداي جاده تا در قلعه پدرم در دو بر
سپيدارهاي بلند بود با چراغ برق. خانهها و روستا را بعداً
ساختند. محل زندگي اسفندياريها و سلطانفرها در سمت غربي تنگ
چنارزرد در قلعههاي خودشان بود. هنوز بقاياي قلعه محمد اشرف
خان (نياي سلطانفرها) و باقر خان (نياي اسفندياريها) موجود
است. اين قسمت قلعه شخصي و خانههاي رعاياي پدرم بود.
پس از شهادت پدرم، مستأجرين
منتخب ساواک، از دو خانواده اسفندياري و سلطانفر، اين باغ را
نابود و زمينهايش را غارت کردند. 9 هکتارش را دزدانه به
ديگران فروختند و شد روستاي پشت پر. به موقعش از يکايک
خريداران سند و مدرک خواهم خواست و عليه فروشندگان تحت عنوان
«فروش مال غير» شکايت خواهم کرد.
آن مقداري را که برايمان ماند در
سال 1368 به زور پس گرفتم. بولدوز يک مرودشتي را اجاره کردم و
تک و تنها روي گلگير بولدوزر در کنار راننده نشستم. هيچ کس
همراهم نبود. محافظي نداشتم. راننده که کاري به زدوخورد من
نداشت. تمامي زمينهاي باقيمانده براي ورثه حبيب شهبازي را
تسطيح کردم. هدايتالله و عنايتالله اسفندياري و عدهاي ديگر
آمدند با هياهو و جنجال که اينجا حريم روستاست، آنجا زمين
فوتبال روستاست. تهديد کردند. نهيبشان کردم. حتي خواستم بزنم
به گوش عنايتالله. يکي ممانعت کرد. جرئت نکردند جلوگيري کنند.
من شجاع هستم اسمش را گذاشتهاند روي يکي ديگر.
در عکس ماهوارهاي صفحه بعد وضع
اين زمينها را به شرح زير توضيح ميدهم:
1- محل قلعه مرحوم پدرم،
2- زمينهايي که در تقسيم ميان
ورثه سهمي من شده. همانجايي که ميخواهم کتابخانه و مرکز
تحقيقات و آرشيو ديجيتال تأسيس کنم،
3- زمين و باغ و خانه خواهرم،
خانم دکتر شهربانو شهبازي،
4- زمين و باغ برادرم، احمد
شهبازي،
5- زمين برادرم، آقاي شهباز
شهبازي و ساير ورثه،
6- زمين خواهرم، خانم پروانه
شهبازي،
7- زميني که براي مسجد و مدرسه
هبه بلامعوضه کردهام،
8- بيش از 9 هکتار زميني که
مستأجرين در زمان اجاره دزدانه فروختهاند و شده روستاي پشت
پر،
9- زميني که براي خانه تعدادي از
مالکين سُرخي اراضي و مراتع دارنگان طراحي و تفکيک شده،
10- زمين آقاي شهباز شهبازي و
ساير خواهران و برادرانم،
11- زمين ساير خواهرانم،
12- باغ شش هکتاري ابتياعي پدرم
بهنام «باغ سر آسياب قديم» که در تصرف غاصبانه احمد و مهران
اسفندياري است،
13- باغي که غاصبانه سلطانفرها
در زمين ما احداث کردهاند،
14- باغ پنج هکتاري محمد اشرف
سلطانفر در زمين دزديده شده از ما،
15- باغ ده هکتاري همت اسفندياري
که در زمين مسروقه از ما احداث شده. زارع اين زمين مرحوم ولي
بود و همسرش، گلشاه، و پسرش، شکرالله، زندهاند. شکرالله دوست
دوران کودکي من بود. در سپاه پاسداران شاغل است. وضع مالي خوبي
ندارند. وظيفه اخلاقي من کمک به اينهاست.

در صفحه بعد نقشه قطعات خانههاي سُرخيان ديده ميشود. زيبا
طراحي شده. 122 قطعه 300- 400 مترمربعي است. داراي آب و برق و
تلفن است. سُرخيان ديگر لازم نيست مانند قبل در زمان استقرار
احشامشان در سياخ و دارنگان چادرنشين باشند.
در مراتع خود در مجاورت موقوفه بديجان نيز خانهسازي خواهند
کرد.

ماجراي تجمع اوّل آذر 86 عشاير سُرخي (بند 3 جوابيه آقاي
چنانه):
ابتدا روايت سرهنگ عزيزي
(فرماندار) را ذکر ميکنم بعد روايت واقعي را طبق اسناد. اين
روايت عيناً در بند 3 جوابيه منسوب به آقاي چنانه درج شده است.
بنگريد به صفحه 1237 و برگ دوّم از تصوير نامه منسوب به
شوراهاي اسلامي دهستان سياخ در صفحات بعد.




در صفحات قبل شيوه سلوک و رفتار فرماندار شهرستان شيراز و
بخشدار بخش مرکزي شيراز با من روشن شد. اين نامه شوراها نيز
دستپخت آنهاست. نامه منسوب به شوراهاي اسلامي دهستان سياخ
بايد به مهر دوازده روستا ممهور باشد که تنها داراي مهر هشت
روستاست. روستاهاي دهستان سياخ عبارتند از: محمودآباد دارنگان،
اسلامآباد دارنگان، دارنگان (پشت پر)، حسينآباد (آبسرد
جديد)، چنارميشوان، شيب جدول، خارکان، درّه، باب ايور، ايور،
قلعه چوبي و کدنج. از اين ميان چهار شورا متن سه صفحهاي را
مُهر نکردهاند.
دو مُهر هم متعلق به طرفين دعوي
با من است که از نظر قانوني، به علت وجود شکايت عليه آنها در
محاکم، شهادتشان مقبول نيست. اين افراد فعلاً شوراهاي
اسلامآباد دارنگان و پشت پر دارنگان را به دست دارند. رئيس
شوراي دارنگان (پشت پر)، بهادر رحيمي، باغبان من است. باغبان
باغ کمرک که پدرم در 24 خرداد 1325 به يکصد و نود تومان پول
نقد از يهوديان شيراز (ملا خاني کليمي افرائيم و ملا بموني
يادگار) خريد (سند صفحه 747). ميخواهد باغ را پس ندهد.
برادرش، بالغ نصوريان، و برادرزادهاش، مهندس بهنام، دوستان
صميمي مناند. پدرش، مرحوم ملا بهرام رمقاني، تفنگچي محرم پدرم
بود. زمين بزرگ خانهشان در پشت پر اهدايي من است. طمع خام
است. من همه جور رعايت کردهام.
ميماند شش مهر شورا. يعني، نيمي از شوراهاي بيطرف دهستان
سياخ و دارنگان نامه سه صفحهاي منسوب به آنها را مهر
کردهاند. رئيس شوراي اسلامي قلعه چوبي برادر همان جواني است
که باني جشنواره قرهآقاج بود و به بخشدار مرکزي بابت پيام
وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي «سين جيم» پس داد. خيلي عذرخواهي
کرد. هنوز چک سفيد امضاي آنها دست مسئولين حقوقي مؤسسه فلاحت
است به خاطر شورش سال 1375 عليه غصب مراتعشان توسط آن مؤسسه.
با قرارهاي 200- 300 ميليوني از زندان آزاد شدند. ميترسند.
(بنگريد به همين کتاب، ص 246)
[1] رئيس شوراي درّه Derreh سُرخي
است. نوه مرحوم حاج شکري مرادي است. متأسفانه، با دلالان زمين
معاشر است. چه ميشود کرد.
به متن توجه کنيد: سه صفحه تايپي
را جدا نوشتهاند. روي يک صفحه ديگر، مستقل، سفيد مهر
گرفتهاند؛ مثل چک سفيد امضا. يعني، مهرداران شوراها حتي
نميدانستند مضمون نوشته چيست. ميتوانست عليه هر کسي باشد.
ميتوانست درخواست افزايش سهميه سوخت روستايي باشد.
در صفحه دو اين نامه آمده:
«تعداد خانوارهاي ايل سُرخي که محل زندگي آنها قريب يکصد
کيلومتر با شهرستان شيراز فاصله دارد، و غالب آنها از نظر
تقسيمات کشوري جزء بخش ارژن ميباشد از ده خانوار تجاوز
نميکند. اما متأسفانه همين چند خانوار چنان با قطع اشجار و
بوتهها و جنگلهاي کوهستان و با آتشسوزي عمد و غيرعمد به
تخريب منابع طبيعي پرداختهاند که هر بيننده دوستدار طبيعت را
متأسف و گريان ميکند.» به بقيه متن پاسخ نميدهم. فقط بر همين
يک فقره مکث ميکنم.
اين نوشته از آن فردي است مغرض و
کينهتوز عليه سُرخي. کوهمره سُرخي منطقه بزرگي است ميان سه
شهر شيراز و فيروزآ��اد و ��ازرو��. ن��شتم که ��گو��ه در ��قسيم��ت
کشور��، در پي قيام س��ل���هاي 1341- 1342، مثلهاش کردند. سياست
رسمي حکومت پهلوي بود. عکس کهگيلويه عمل کردند به دليل وقوع
منطقه در بيخ گوش شهر شيراز.
نوع کوچ عشاير سُرخي «کوچ عمودي» و «درون منطقهاي» است. انواع
کوچ را در کتاب مقدمهاي بر شناخت ايلات و عشاير شرح دادهام.
بهطور مختصر در اينجا توضيح ميدهم: «کوچ افقي» مانند کوچ
عشاير قشقايي است. طولاني است. فاصله ييلاق و قشلاق به پانصد
کيلومتر ميرسد. «کوچ عمودي» از نوع کوچ طوايف زاگرس نشين است
مثل سُرخيها و طوايف لرستان و کهگيلويه. «کوچ دوراني» نيز
داريم مثل باديهنشينان حاشيه درياچه هامون جازموريان. مناطق
سردسيري و گرمسيري ندارند. براي چراي احشام دور ميزنند. اين
نوع کوچ کم است.
در کوهمره سُرخي، يا همان «رم
ديوان» دوره ساساني، نوع کوچ عمودي و درون منطقهاي است. خود
منطقه، به دليل وضع توپولوژيک آن، در فاصلهاي کوتاه سردسير و
گرمسير دارد. دشت سياخ سردسير سُرخي است. مناطق مجاور
فيروزآباد و بلوک گره در کوهمره سُرخي گرمسير آنان است. در اين
مناطق انار و نخل و مرکبات محصول اصلي است. از نظر آب و هوا
مشابه کازرون است. (بنگريد به تصاوير مسقان در صفحات 447-449)
[1]
پس درست است که بعضي مناطق
گرمسيري سُرخي 60- 70 کيلومتر با شيراز فاصله دارد. ولي اين
دليل «غيربومي» بودن نيست. منطقه يکي است. سُرخيان در هر جاي
کوهمره مأوا داشته باشند بوميان اصلي کوهمرهاند. بخش مهم سکنه
سياخ سُرخياند. بخش مهم مالکين کدنج و ايوّر و درّه
سُرخياند. دارنگان هم بهطور عمده ملک سُرخيان است. دو هزار
هکتار مراتع مجاور و درون پلاک ثبتي بديجان (حسينآباد) ملک
سُرخيان است. در روستاهاي چنارميشوان و حسينآباد (آبسرد جديد)
نيز سُرخيان کم نيستند.
تعداد عشاير سُرخي هم مشخص است.
امضاي 906 رئيس خانوار را، که در ذيل نامه سرگشاده دوّم درج
شده بود، در اين کتاب آوردم.[1] باز هم خواهند
آمد. دو هزار خانوارند. بسياري نيز ساکن شيرازند. کوهمره و
سُرخي در حوزه انتخابيه شيراز حدود سي هزار رأي دارد. اگر متحد
و هماهنگ به نامزدي رأي دهند نفر اوّل شيراز در مجلس ميشود.
متهم کردن «ايل سُرخي»، يعني همه
سُرخيان، به تخريب محيط زيست توهين زشتي است. اين نميتواند
حرف شوراهاي سياخ باشد. اين سخن از فردي نادان يا معاند است.
در ميان سُرخيان همهگونه انسان هست. عدهاي معدود براي تأمين
زندگي، از شدت فقر، زغال قاچاق ميکردند. سُرخي بودند، قشقايي
بودند، سقلمهچي بودند، بککي بودند، از همه طوايف و سکنه
کوهمره بودند. ولي اين تخريب، در قياس با تصاويري که ديديد،
تخريب وحشتناک مراتع مشجر و حفاظت شده محيط زيست توسط لودرهاي
مؤسسه فلاحت (در فاز سه) و شرکت احرار فارس، در حد صفر است.
اصلاً قابل ذکر نيست.
سُرخي سارق مسلح نيز دارد.
ماجراي تيراندازي به سردار ذوالفقاري، فرمانده وقت نيروي
انتظامي فارس، کار چند جوان متخلف سُرخي بود که کشته و اعدام
شدند. خانواده اين متخلفين، دو شهيد تقديم نهضت امام (ره) کرده
است. عموي اين کشتهشدگان شهيد نصرالله گرجي است که در قيام
پدرم، در 17 اسفند 1341، در جنگ بلقو به شهادت رسيد. عموي
ديگرش شهيد نشمي گرجي است. در زمان انقلاب، زماني که نه از
محمود قوام خبري بود نه از کورش جاويدي رئيس دفتر و همهکاره
او، نه از شهرام فتحينژاد وکيل او، نه از شيرمردي مديرکل فعلي
اوقاف فارس، نه از شرکت احرار فارس، و نه از ديگر
«موقوفهخواران»، گروهي براي غارت تأسيسات و اموال موقوفه
بديجان (حسينآباد) مسلحانه حمله کردند. سُرخيان مسلحانه به
دفاع از موقوفه برخاستند و نشمي به شهادت رسيد. همه اين را
ميدانند. کارگران قديمي بديجان هنوز هستند. اوقاف يا موقوفه
منسوب به نصيرالملک، در مقابل اين ايثار، چه کمکي به خانواده
شهيد نشمي کرد؟
اين خانواده ذاتاً جنگجو هستند و
در اين زمينه شهرت دارند. نوعي توارث ژنتيکي است. خانواده گرجي
از طايفه جبارزار است. آنقدر مستضعفاند که حتي شناسنامه
برادرانشان را ندارند و براي آنها پرونده در بنياد شهيد
تشکيل ندادهاند. مثل کساني نيستند که در صد جانبازي يا سنوات
جبهه خود را افزايش ميدهند.
مقصر خلافکاري و اعدام نسل جديد
اين خانواده کيست؟ مقصر کساني هستند که به جاي تلاش براي رفاه
اين مردم و اعتلاي فرهنگ آنان، صدها ميليارد تومان به جيب
امثال مسعودي و اقبالي و رستمي ميريزند. مگر هماکنون شبکه
کوچکي از فاسدترين و بدسابقهترين افراد منطقه، که عموماً به
مواد مخدر اعتياد دارند، کارگزار و دلال و پيمانکار مؤسسه
فلاحت و شرکتهاي احرار و فارس مبين نشدهاند؟ مگر اين مؤسسه و
شرکتها به نهادهاي «مقدس» منتسب نيستند؟ اين عملکرد شيطاني
است، اسلامي نيست. عمدي است، سهوي نيست. در اين زمينه به يقين
رسيدهام.
به ثمره تلاش من در کوهمره
بنگريد. به خدماتي که کردم و هيچگاه نگفتم تا امروز که در «يوم
الحرب» مجبور به گفتن شدم. تمامي کساني که با من کار کردند،
تمامي زارعيني که در پروژه من مشارکت کردند، اکنون مرفهاند.
در همين دو سه ساله به اين رفاه رسيدهاند. چرا بايد خانواده
گرجي به چنين فقري برسد که فرزندانش به تخلف و سرقت مسلحانه
روي آورند؟
در کوهمره سُرخي معدود خلافکاران از همه نوع هستند. به وجود ده
بيست يا حداکثر پنجاه خانوار زغالساز و جنگلسوز بسنده نکردم.
بالاترين تخلفها و جرايم را گفتم. نامدارترين سارقين مسلح
شيراز را ذکر کردم. ولي مگر اين قابل تعميم به همه مردم سُرخي
و کوهمره است؟ مگر ميتوان به اعتبار اينکه سرهنگ ابراهيم
عزيزي، گويا، اهل سعادتآباد کمين است و اين ملک متعلق به
محمدقلي خان قوامي، فراماسون سرشناس، بوده؛ آقاي عزيزي را عامل
قواميها يا فراماسون خواند؟ يا مگر ميتوان به اعتبار اينکه
فلان آقا اهل اقليد است و در روستاهاي اطراف اقليد، مثل قشلاق،
بهائي فراوان بوده؛ او يا همه سکنه روستاي قشلاق را به بهائي
بودن متهم کرد؟ اين شيوه برخورد غيراخلاقي و غيرشرعي و گاه
قابل پيگرد کيفري است. خيلي بالاتر از اين را ميگويم.
حجتالاسلام والمسلمين روحالله حسينيان اهل روستاي صُغاد
آباده است. روستايي است بهائينشين و در اين زمينه معروف. ولي،
تنها به صرف تعلق به اين روستا مگر ميتوان اهانتي بزرگ کرد و
شخصيتي چون آقاي حسينيان را، که سالها حاکم شرع وزارت اطلاعات
بوده و هم اکنون مشاور امنيتي رئيس جمهور و رئيس مرکز اسناد
انقلاب اسلامي است و به زودي رئيس کميسيون امنيت ملي مجلس
خواهد شد، خداي ناکرده به بهائيگري متهم نمود؟ آن هم شخصيتي
که در دوران فعاليت پژوهشي خود يکي از معروفترين کتابها را
عليه بهائيگري، نوشته دکتر سعيد زاهد زاهداني، منتشر کرده و
اولين مقاله شماره 17 فصلنامه مطالعات تاريخي (تابستان 1386،
ويژه بهائيت)، از اوست.
نويسندگان نامه قطعاً بايد اخلاق عرفي و اسلامي و قيود شرعي را
رعايت ميکردند و اهانتهايي که ميتواند بلوا برانگيزاند، و
شايد نيت نويسنده اين بوده، به بخش قابل توجهي از مردم منطقه
وارد نميکردند. در روزنامه ايران با مردم آذري زبان يک شوخي
ساده شد، کار به بلواي گسترده کشيد. اينگونه اهانتها، که
عزيزي و غلامي در نامه منسوب به شوراهاي سياخ به سرخيان وارد
کرده و آنها را «تخريبگر محيط زيست» خواندهاند، ميتواند
چالشهايي مشابه بيافريند. در اين صورت مقصر کيست؟

سليمان گرجي، شوربختترين سُرخي
در چهرهاش رنجي ژرف حک شده. اين خانواده «ژن» جنگاوري دارد.
در جريان قتل مهندس ملک عابدي او و برادرش، مرحوم صدرالله
گرجي، را بيگناه دستگير کردند و پس از شکنجههاي وحشتناک
آزادشان کردند. (همين کتاب، ص 795)
[1] سليمان را از همان زمان به
ياد دارم. پدرم، زير فشار تيمسار اشکان، فرمانده ناحيه
ژاندارمري، بهناچار سليمان و صدرالله را دستگير کرد و تحويل
داد و خبر دستگيري آنها تيتر بزرگ روزنامههاي 5 آذر 1341 شد.
زماني که پدرم آنها را به شيراز آورد و شب در اتاقي ماندند،
هنوز به يادم است. در قيام عشاير کوهمره، برادرش، نصرالله، در
جنگ بلقو (17 اسفند 1341) به شهادت رسيد. در بهمن 1357، در
ماجراي دفاع مسلحانه عشاير سُرخي براي جلوگيري از تاراج
تأسيسات و اموال موقوفه بديجان (حسينآباد) برادر ديگرش، نشمي،
به شهادت رسيد. پسران جوانش از شدت فقر به تبه کاري کشيده
شدند. دو پسرش، ضرغام و فريدون گرجي، در ماجراي تيراندازي و
مضروب شدن سردار ذوالفقاري يکي کشته شد و ديگري به دار آويخته
شد. شوربختتر از سليمان کسي را نديدهام.
محل پروژه من در محدوده شوراي
اسلامي محمودآباد است. به شوراها�� دارنگان، که فعلاً د�� دست
دشمنان من است، ارتباط ندارد. دو نام�� تشکر شو��اي محمودآباد از
من. براي آسفالت جاده کمک کردم. براي احداث منبع آب آشاميدني
زمين دادم. و خدمات ديگر. هيچ منتي ندارم. هيچگاه نخواستم
تابلوي نامم در جلوي ساختمان پاسگاه نيروي انتظامي دارنگان يا
زمين فوتبال دارنگان يا ساختمان مخابرات و مسجد دارنگان يا 19
هکتار زمين اهدايي براي احداث روستاي اسلامآباد دارنگان يا
تأمين آب آشاميدني دو روستاي پشتپر و اسلامآباد دارنگان درج
شود. از اين رياکاريها متنفرم.
«مادح النفس يوم الحرب معذور.»


قسمت سي و ششم