بازگشت به صفحه اصلي

 

زمين و انباشت ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز (33)

 

بازگشت به فهرست کتاب

 

بازگشت به صفحه قبل

شرکت زاگرس سبز شيراز

در زمان اختلاف با شرکت فارس مبين، که سرانجام منجر به ايست قلبي- مغزي من در سحرگاه 19 رمضان/ 13 آبان 1383 در هواپيما شد، آقاي محمدطاهر (شجاع‌الدين) حائري هميشه با من بود. از صبح به محل اقامتم مي‌آمد، با هم به دفتر بنياد تعاون بسيج مي‌رفتيم و در بحث‌ها مانند يک طرف قرارداد شرکت مي‌کرد. متحير بودم چرا هميشه يوسفي را عصبي مي‌کند. چند بار به شجاع تذکر دادم ولي باز تکرار کرد. متلک‌هايي مي‌پراند که يوسفي به شدت ناراحت مي‌شد. گويي تعمد داشت کار من با سپاه به تنش و جدايي بکشد. اکنون، با فعال شدن لايه‌هاي زيرين ذهنم، مرور بر گذشته و تجربه پسين کار با شجاع، اين مسائل را درمي‌يابم.

شجاع را از سال‌ها پيش مي‌شناختم؛ از زماني که براي ديدار با پدرش به قم مي‌رفتم. پسر خونگرمي بود. متولد 1353 است. با من بحث مي‌کرد. همه پسرهاي آقاي حائري به بحث سياسي و نظري با من علاقه داشتند. شجاع نيز. فکر مي‌کردم بچه سالم و خوش قلبي است. هيچگاه باورم نمي‌شد رابطه ما چنين فرجامي يابد. بعدها دريافتم که دو خصيصه منفي بسيار بد دارد: اوّل، به شدت کينه‌توز است؛ دوّم، به شدت احساس کمبود شخصيت مي‌کند و حسود است. خصايص خوب هم دارد. براي افرادي که در پيرامونش جمع مي‌شوند حامي مالي خوبي است. بريز و بپاش مي‌کند. براي همين، هماره در کنارش عده‌اي بيکاره گرد آمده‎اند. دوست دارد دربار کوچکي داشته باشد. از تنهايي مي‌ترسد. زماني که تنها مي‌شود به شکلي هيستريک خود را با بازي‌هاي کامپيوتري سرگرم مي‌کند. از کودکي در ميان محافظان و کارکنان دفتر پدرش بزرگ شده. سختي نديده. زندان نکشيده. تحقير نشده. خرد نشده. همين او را مغرور کرده.

شجاع در قم طلبه بود. به طلبه‌گي علاقه نداشت. تعجب کردم وقتي ديدم شکيات نماز را درست نمي‌داند. همسرش پزشک شد. خانم دکتر مريم اردبيلي که اکنون رئيس کميسيون بانوان استانداري فارس است. دختر مهندس محمدهادي اردبيلي است که زماني فرماندار شيراز بود. (با دکتر کاظم‌پور اردبيلي اشتباه نشود.) زماني که دکتر احمدي‌نژاد به دنبال وزير نفت مي‌گشت، او را در وبگاهم به عنوان نامزد وزارت نفت معرفي کردم. به خاطر شجاع و علاقه‌ام به او و پدرش.

کار من با شرکت فارس مبين که به ايست قلبي کشيد آيت‌الله حائري مداخله کرد. به بالينم آمد و به سردار نجفي تلفن زد. بنياد تعاون بسيج مجبور شد در 19 آبان 1383، شش روز پس از سينکوپ من، قرارداد دارنگان را فسخ کند. ولي زمين‌ها را تحويل ندادند. 360 هکتار فاز يک پروژه فارس مبين را فروختند و اکنون در 700 هکتار جديد ادامه مي‌دهند. شجاع شروع کرد طرح دادن و تشويق کردن که خودمان شرکت بزنيم و باغ‌شهر درست کنيم. تجربه هم داشت. زماني که از قم به شيراز آمد، در حوالي بيست و پنج سالگي، به دستور پدر قائم‌مقام مؤسسه فلاحت شد. با نبي‌زاده و رستمي درگير شد. معدن علوي ني‌ريز را به او سپردند. زماني که تأسيس شرکت با من قطعي شد، معدن علوي را به نبي‌زاده پس داد. در واقع، کار شجاع به بن‌بست رسيده بود و ايده شراکت با من او را از اين بن‌بست نجات داد. بعد از جدايي من و شجاع، نبي‌زاده تلفني به من گفت: «چند صد ميليون تومان بدهي در معدن ني‌ريز به بار آورد ولي اجازه حسابرسي به من ندادند.» با مقداري از قطعات و درآمدهاي شرکت زاگرس سبز بدهي‌هايش در ني‌ريز را تسويه کرد. به اين ترتيب، با شجاع به توافق رسيديم. ابتدا قرار بود شرکت با مشارکت من و شهباز (برادرم) و شهربانو (خانم دکتر شهبازي، خواهرم) و شجاع تشکيل شود. يکي دو جلسه در خانه شهربانو تشکيل شد. خواهرم تيزتر از دو برادرش بود. شجاع را فوري شناخت. خود را کنار کشيد و به من توصيه کرد که با شجاع شريک نشوم وگرنه ته مانده مال پدري را بايد بفروشم و تاوان دهم. گوش نکردم. توکل کردم به خدا. هر کسي سرنوشتي و قسمتي دارد.

به اين ترتيب، در 7 آذر 1383 «شرکت توسعه سرمايه‌گذاري زاگرس سبز شيراز» تأسيس شد. مدير عامل محمدطاهر حائري (شجاع) بود و رئيس هيئت مديره من. نايب‌رئيس هيئت مديره برادرم شهباز بود. شهباز کشاورز نمونه است. در دانشگاه شيراز دامپزشکي خوانده. برخلاف من به زندگي آرام علاقه دارد و اهل ريسک و شروشور نيست. متولد فروردين 1340 است. موفق بوده. انشاءالله موفق هم خواهد بود. دو پسرش نمونه‌اند: محمد و حسين.

در اين زمان وضع جسمي من به شدت وخيم بود. حدود دو سال با درد شديد قلب سر مي‌کردم. همان روزهايي که شهاب در نامه‌اش نوشته در دفتر ريخت‌وپاش مي‌کردي و «حقير تذکر مي‌دادم»، «حقير» را نيمه شب‌ها به سي. سي. يو. بيمارستان کوثر مي‌بردند در حالي‌که نيمه چپ بدنم از شدت درد فلج بود. دو سه روز بستري بودم. بعد به خانه برمي‌گشتم. دو سه روز بعد باز درد شروع مي‌شد و به بيمارستان کوثر منتقلم مي‌کردند. بعد فهميدند که سمت راست قلبم به دليل انسداد کامل رگ اصلي بزرگ که از آئورت مي‌آيد فاقد خون‌رساني کافي است. پزشکان گفتند بايد اين درد را تحمل کني. عمل باي پس (پيوند عروق) جواب نمي‌دهد چون انسداد صد در صد است. بايد سکته کني تا نيمه راست قلبت بميرد و اين درد از بين برود! خواهرم، که فوق متخصص بيهوشي قلب و استاد دانشگاه علوم پزشکي شيراز، با رتبه دانشياري، است، زرنگي کرد و مرا براي عمل آنژيوپلاستي (بالون زدن) برد زير دست دکتر استوان. يکي از بهترين جراحان عمل بسته قلب است. دوشنبه 24 مهر 1385 بود. دکتر استوان فکر مي‌کرد گرفتگي رگم 65 در صد است. وقتي ديد صد در صد است شوکه شد. اگر زير دستش مي‌مردم اعتبار حرفه‌اي‌اش به شدت مخدوش مي‌شد. چاره‌اي نداشت. دو ساعت و نيم عرق‌ريزان کار کرد و معجزه شد. عمل معمولي آنژيوپلاستي بيست دقيقه است. بالاخره، رگم باز شد. هيچ کس باور نمي‌کرد. به اين ترتيب، خدا نجاتم داد. سه استند سايفر آمريکايي در رگم کار گذاشتند که قيمت هر کدام يک ميليون و هشتصد هزار تومان بود. پول يک ماشين پرايد! سال‌ها پيش نيز، در پي تدوين کتاب زرسالاران‌ کارم به بيمارستان دي کشيد. آن زمان سه رگم مسدود شد ولي وضع به اين وخامت نبود. سه استند جانسون آمريکايي کار گذاشتند در سه رگ. اکنون نيز چند روز است به شدت بيمارم. نگارش اين کتاب، به گمانم، باز کارم را به بيمارستان بکشاند. تلاش مي‌کنم بهر زحمتي است کار را به پايان برسانم که نگويند هزار صفحه از تاريخ و از هر دري نوشت ولي آخرش به اتهامات شهاب حائري و چنانه و ديگران پاسخ نداد. فکر نکنند طفره رفته‌ام. واقعاً از يک هفته قبل وضعم وخيم شده. دو ماه نشستن و نوشتن برايم سنگين بود.

در اساسنامه حق امضا را دادم به شهباز و شجاع. شهباز خيلي زود فهميد و خود را از شرکت کنار کشيد. توصيه کرد که من هم کنار بکشم. آخر و عاقبت شراکت با شجاع را بدبختي و ورشکستگي مي‌ديد. با چه عجله و جان کندني ظرف يک هفته کليه کارهاي دارايي و ماليات و غيره را انجام داد و رفت. سهامش را، که 25 در صد بود، بخشيد به من. در آن زمان وضع سهام شرکت به اين شرح بود: محمدطاهر حائري 30 سهم از صد سهم، عبدالله شهبازي 25 سهم، شهباز شهبازي 25 سهم. بيست سهم هم براي امور خيريه. با سهام شهباز سهم من مي‌شد 50 در صد و شجاع 30 در صد. به شهباز گفتم درست نيست. زشت است. سهامت را نصف کن. به اين ترتيب، شجاع و من هر يک داراي چهل سهم از صد سهم کل سهام شرکت شديم و بيست سهم هم بابت امور خيريه بين ما تقسيم شد. نصف را بايد من به تشخيص خود صرف خيريه مي‌کردم و نصف را شجاع.

شرکت چيزي نداشت. شجاع به جز سابقه قائم‌مقامي‌اش در مؤسسه فلاحت و مديريت معدن علوي ني‌ريز، که به ورشکستگي و بدهي سنگين کشيد، آورده‌اي نداشت. زماني که شروع کرديم، متوجه شدم به دليل صدور تعداد زيادي چک بي محل حق گرفتن دسته چک ندارد. با هزار بدبختي اين معضل را حل کرديم و دسته چک دو نفره گرفتيم.

سرمايه اوّليه شرکت را دوستم، آقاي محمدحسين گلريز خاتمي، فراهم آورد. سي و پنج ميليون تومان داد و تعدادي قطعه پيش خريد کرد. ريسک کرد. گلريز دو بار در زندگي من نقش مثبت بزرگ ايفا کرد: يک بار زماني که فرماندار شيراز شد و آسفالت و برق و تلفن و اقدامات عمراني ديگر براي کوهمره و سياخ آورد، بار دوّم زماني که اين پول را در اختيارم گذارد. به اين ترتيب، سرمايه اوّليه شرکت به اعتبار من و از من بود.

شروع کرديم با متصرفين اراضي ملکي و موروثي‌ام مذاکره کردن. همه مالکيت من را قبول داشتند. همه احترام مي‌گذاشتند. شجاع خود حاضر و ناظر بود. به خاطر من تعدادي از زارعين حاضر به مشارکت شدند. من معتقد بودم بايد زارعين را در طرح شريک کرد تا هم خدا راضي باشد هم بنده خدا. همه بايد ثروتمند شوند نه اقليتي محدود. اين طرح از من بود، برخلاف مؤسسه فلاحت که با چوب و چماق و دادگاه و گارد ويژه خدمت زارعين ‌رسيد و برخلاف مسعودي و اقبالي که با تقلب و خلف وعده زمين را از دست زارعين خارج کردند. بهترين و مرغوب‌ترين قسمت اراضي را، به انتخاب زارعيني که سي چهل يا پنجاه سال روي آن کار کرده بودند، به آن‌ها دادم.

با رفتن شهباز، و بيماري من که در اتاقي زمين‌گيرم کرده بود و کارم شده بود به روز کردن وبلاگم، و البته با دقت مدارک شرکت و به خصوص فروش‌ها را اسکن مي‌کردم و بايگاني، شجاع اقتدار کامل داشت. نمي‌خواستم مانعش شوم. روش مديريت من اين است. دوستاني که با من کار کرده‌اند مي‌دانند که به نيروهايم هماره اختيار مي‌دادم ولي با نظارت و هدايت. پس از مدتي ديدم کار کردن با شجاع دشوار است. دفتر شرکت شده بود ميهمانسرا. شب‌ها ده‌ها نفر، و گاه برخي افراد ناصالح، جمع مي‌شدند. يکي دنبال تفکيک باغش در قصرالدشت بود. ديگري توقع نامشروع ديگر داشت. شجاع نيز مثل سلاطين افسانه‌اي، نه سلاطين واقعي که مدير بودند، مي‌نشست و به حرف‌هاي‌شان با دقت گوش مي‌داد. نمي‌دانم چرا اين همه عمرش را تباه مي‌کرد. دوست داشت. احساس قدرت و شخصيت مي‌کرد. همان‌طور که شهاب گفته، بريزوبپاش هم وحشتناک بود. شهاب نوشته:

«کاش دانشجويان عزيز را مطلع مي‌کرديد که در همين سال‌ها خرج خورد و خوراک چند نفري شما در شرکت زاگرس سبزتان، که حقير را چند بار ميهمان کرديد و حقير تذکر مي‌دادم که اين همه ولخرجي سزاوار نيست، سر به چند ميليون تومان در ماه مي‌زد.»

شهاب درست نوشته. من نيز به «دانشجويان عزيز» ماجرا را گفتم. ولي گفتم اين ماهي چند ميليون تومان خرج رستوران برنتين و صوفي و کباب بره و جوجه براي ده‌ها نفر بيکاره و ميهمانان اخوي محترم آقا شهاب بود. ربطي به من نداشت. خرج من مشخص است و مکتوب. در يادداشت‌هاي روزانه‌ام همه اين موارد درج است.

« يکشنبه 12 تير 1384/ 3 ژوئيه 2005: علي عبدي و سليماني تماس گرفتند. همان‌ها که از نشريه ياللثارات بودند و قبلاً با من مصاحبه کرده بودند فکر مي‌کنم براي نشريه سپاه دهه فجر دو سه سال پيش. خيلي ابراز لطف کردند. مي‌خواهند درباره انتخابات رياست‌جمهوري سوّم تير کار تحقيقي کنند و حاصل آن را به صورت کتاب منتشر کنند.

اين روزها زياد سرخوش نيستم. رابطه با شجاع به سمت تيرگي مي‌رود. علت گير دادن‌هاي شجاع است... شجاع پسر خوبي است. خوش‌قلب است و باگذشت. ولي چند خصيصه بد دارد: مغرور است شديد و به تبع آن خودسر. در اين مدت از او تعريف فراوان کردم ولي تاثيرش مثبت نبوده. به شدت خودرأي شده و توقعات عجيب دارد. فکر مي‌کند مديريت شرکت فرماندهي نيروي نظامي است. ديکتاتور است. تقريباً 250 ميليون تومان را بدون مشاوره با من خرج کرد در اين سه ماه. البته همه خرج شرکت شد ولي ريخت‌وپاش‌هايي... نيز وجود داشت. بايد بررسي شود... حسن‌اش خيلي بيش از معايبش است ولي معايبش به‌گونه‌اي خطرناک است که مي‌تواند هر کار جمعي را متلاشي کند.»

اين داوري من در زماني است که هنوز به شجاع خوش‌بين بودم.

تا يادم نرفته، اين را توضيح دهم که شروع فعاليت شرکت زاگرس سبز در دارنگان با تحريکات شديد گروهي از عوامل شرکت فارس مبين و احرار فارس مواجه شد. علي راسخ و چند نفر از روستاي اسلام‌آباد، محمد و منصور و مهرداد سلطانفر (پسران اسکندر خان) و علي امامي (دامادشان) و ولي خان غلامي و علي و همت اسفندياري از روستاي پشت پر دارنگان. گروه اوّل را «رعيت» مي‌گويند و گروه دوّم را «خان». جمعيت دارنگان به اين دو گروه تقسيم مي‌شود.

از مرداد 1384، زماني که سيد محمود حسيني پنهاني ماده 13 را اجرا کرد، رفتار شجاع نيز عوض شد. فهميده بود که سند به‌نام دولت صادر شده ولي نمي‌دانست که مدارک و مستندات من بيش از اين‌هاست و حقوقم مسجل‌تر از آن‌که با اجراي ماده 13 پايمال شود. اشتباه کرد و شروع کرد به بهانه‌گيري.

اوائل سال 1385 تنش به اوج رسيد. شجاع دنبال بهانه بود که شرکت را متلاشي کند و من را روانه تهران. بايد من مي‌رفتم و دارنگان را مؤسسه فلاحت يا مسعودي به دست مي‌گرفت. در سال‌هاي 1384 و 1385 مسعودي چند بار پيشنهاد داد که با شرکت ما مشارکت کند و من نپذيرفتم. به اين نتيجه رسيدند که بايد مرا مجبور به خروج از شيراز کنند. در چهارشنبه 27 ارديبهشت 1385/ 17 مه 2006 نوشتم:

«تيتر کيهان امروز بخشي از صحبت‌هاي آيت‌الله خامنه‌اي با جمعي از برنامه‌سازان راديويي دنيا بود با اين عنوان "امپراتوري رسانه‌اي در قبضه کمپاني‌هاي اسلحه‌سازي"...

شب با شجاع دعواي سختي شد... شب در آشپزخانه پريد به من که ديگر کاري ندارم و از اين بعد همه کار را خودت بکن و جواب طلبکارها را ديگر بايد خودت بدهي. من هم جوابش را دادم: "جواب طلبکارها را هم تاکنون من داده‎ام. هر موقع طلبکار داشتيم تو در خانه تا ظهر مي‌خوابيدي و من جوابگو بودم. مثل الان. در يک ماهه اخير عملاً شرکت را تعطيل کردي و به فکر فروش نبودي... " به شجاع تندي هم کردم و گفتم: "شرکت را متلاشي کن. من هم مي‌روم تهران دنبال زندگي‌ام." خيلي بد است که شجاع فکر مي‌کند چون مدير عامل است مالک الرقاب شرکت است و اختيارات مطلقه دارد و حق دارد درآمد شرکت را خودش به هر نحو صلاح مي‌داند خرج کند. روشن است که درآمدهاي شرکت بايد به صندوق و حساب واريز شود و با مشورت هر دو نفر برداشت شود حتي براي تسويه حساب‌ها. نه اين‌که شجاع، که خانمش شاغل است و درآمد مکفي و خوب دارد، تمام درآمد شرکت را خرج مخارج جاري شرکت کند و من، که حقوق ماهيانه و درآمد تهرانم را از دست داده‌ام، در زير فشارهاي شديد مالي قرار دهد در حدي که براي پرداخت اجاره خانه تهران و قبض آب و برق و تلفن و گاز خانه تهران مستأصل باشم. از سوي ديگر، اجاره ماهيانه دفتر شرکت به آقاي مينا را نيز با تأخير و به سختي مي‌دهد (چون چک شخصي من دست آقاي مينا است) و فکر مي‌کند که پرداخت ديون شرکت به پيمانکاران اولويت دارد بر اجاره خانه. نسبت به تعهدات شخصي من در قبال کارگران دارنجان (براي احداث ديوار باغ سرتنوره و زيرقلعه) چنين رويه‌اي دارد.

در کجا و در کدام شرکت مدير عامل بدون تصويب هيئت مديره (مالکان شرکت) در اموال شرکت دخل و تصرف مي‌کند يا تعهدات مالي سنگين ايجاد مي‌کند؟ اگر شجاع چنين کاري مي‌تواند بکند به دليل سهامدار بودنش است و رضايت و سکوت من لاغير. متاسفانه، اين سکوت و همراهي در شجاع ايجاد توهّم کرده است.

خيلي بد است که شجاع دربار کوچکي در شرکت به راه انداخته که ماهي دو سه ميليون تومان هزينه آن است به همراه انواع بريزوبپاش و بذل و بخشش‌ها و فکر مي‌کند که مخارج اين دربار را بايد مشترکاً بدهيم. تمامي مخارجي از اين دست را به حساب شرکت مي‌نويسد.

خيلي بد است که شجاع فکر مي‌کند فقط خودش کار مي‌کند و من سهمي در راه‌اندازي و اداره شرکت ندارم. به من گفت: «قبول داري که بايد مساوي کار بکنيم؟» يعني تو کار نمي‌کني و من کار مي‌کنم.

در مدتي که من در تهران بودم، شجاع نظارتي بر پروژه نداشت. در حالي‌که سهم آبه تنگ چنارزرد هرز مي‌رود و آب چشمه يدالله، که پارسال در تابستان گرم تمامي درختان را آبياري مي‌کرد، صرف لباسشويي زنان محمودآباد مي‌شود، از درياچه برداشت بي‌رويه شد و آب آن به شدت پائين رفت.

اگر شجاع به آقاي ... [راننده‌اش که قبلاً راننده نبي‌زاده بود] مديون است، به خاطر کار در معدن ني‌ريز، بايد هزينه کمک به ... را شخصاً بدهد و دليلي ندارد که مخارج عديده فخرپور و پاداش‌هاي متعدد (سه قطعه زمين) را به شرکت تحميل کند. اين نيز هزينه شخصي شجاع محسوب مي‌شود. اتومبيل فخرپور نيز معضلي است. روشن است که اين اتومبيل به شرکت تعلق ندارد. اگر ندارد، بايد کرايه ماهيانه آن و نحوه پرداخت مخارج آن و مصارف آن نيز روشن شود. يعني اتومبيل با راننده بايد در خدمت شرکت باشد. اگر شجاع چنين نمي‌کند بايد پرداختي به فخرپور بابت مخارج اتومبيل را شخصاً بدهد نه اين‌که به شرکت تحميل کند. در حال حاضر اتومبيل نيسان پت فيندر ماشين شخصي فخرپور است و ربطي به شرکت ندارد. صحبت بر سر اين نيست که فخرپور زحمت مي‌کشد يا نه؛ موضوع اين است که چارچوب و علت دريافت‌هاي ... بايد روشن باشد. در مورد خلفي تا به حال پرداخت غيرمتعارفي صورت نگرفته و بابت ماشين‌اش، که شخصي است ولي در خدمت شرکت است، نيز مبلغي به وي پرداخت نشده است.

در زماني که در تهران بودم، شجاع به چه مجوزي چک سفيد امضا شده مرا (شماره 030233 بانک رفاه شعبه خدمات درماني) بابت بدهي يک ميليون و دويست هزار توماني آقاي حسن پ... به دادگستري داد؟ مگر خود ايشان دسته چک ندارد؟ من چرا بايد شريک احسان ايشان به آقاي پ... باشم؟ آيا اصلاً از من پرسيدند؟ بعد که برگشتم، آيا به من گفتند؟ (خودم با بررسي ته چک‌ها متوجه شدم. شجاع يک کلمه نگفت که چنين کاري کرده‌ام.)

در مقابل، شجاع چرا حدود سه ماه است که حقوق کارگران شخصي من را، که برايم ديوار مي‌کشند و همه از خويشان فقير من هستند (پسران اياز جانبازي)، به مبلغ ششصد هزار تومان پرداخت نمي‌کند؟ در تمام اين مدت من سکوت کردم. اگر صحبت بر سر خيريه است خويشان من واجب‌ترند. چرا بايد من در خيريه ايشان سهيم باشم ولي ايشان در خيريه و دين من کارشکني کند؟...

سهم مالکي من، شهباز، پروانه و مادرم چه مي‌شود در حالي‌که شرکت با آن‌ها قرارداد منعقد کرده است؟ من گفتم که سهم خود را نمي‌خواهم اين يعني ايثار. آيا شجاع اين ايثار را فهميده است؟ شهباز و مادرم و پروانه گفته‌‌اند که به نفع تو سهم‌مان را نمي‌گيريم. توجه شود که هم‌اکنون فقط بابت رفع تصرف پولي يا سهمي به متصرف داده مي‌شود يعني بدون احتساب سهم مالکي قيمت هر هکتار زمين معادل يک قطعه يا يک ميليون تومان است و اين يعني صفر. در کجاي فارس مي‌توان زميني را به قيمت هر هکتار يک ميليون تومان خريد و در آن پروژه ايجاد کرد. حداقل قيمت اين زمين سه ميليون تومان است (نرخ محلي همين است). به‌علاوه، هنوز تکليف مالکيت روشن نشده و به اعتبار مالکيت است که امکان کار در پروژه را داشته‌ايم. به فرض که زمين نيز واگذار شود از سوي منابع طبيعي باز به اعتبار مالکيت است و مصالحه‌اي که من با منابع طبيعي انجام دادم و طرفين مصالحه کردند و شکايت‌هاي متقابل خود را پس گرفتند. چرا شرکت تاکنون سودآور نشده و چرا شجاع حساب و کتاب سهام را نمي‌کند؟

متأسفانه شجاع دچار چنين توهمات و رفتارهاي نادرستي است. در يک ماهه اخير حوالي يک و دو بعد از ظهر به شرکت آمده. بعد از ظهر و عصرها نيز با حسن پ... و دوستانش در حال اتلاف وقت بوده است. وضع شرکت بحراني است و کمتر شده که بتوانم با شجاع صحبت کنم و مشترکاً نقشه بکشيم. هميشه بايد يکي دو آدم بيکار در اتاق او حضور داشته باشند. در اوقاتي که تنهاست نيز تمامي وقت خود را با بازي‌هاي کامپيوتري پر مي‌کند. مگر عمل لغو حرام نيست و گناه محسوب نمي‌شود؟»

بدينسان، کار ما به تنش و جدايي کشيد. در يکي از اين بهانه‌جويي‌ها شجاع قهر کرد و به خانه رفت. به دنبالش رفتم براي دلجويي. جواب نداد. زنگ زدم به تلفن علي برادرش. جواب نداد. از قبل تدارک ديده بود براي جدا شدن. اواخر آبان 1385 بود.

اين است ماجراي شرکت زاگرس سبز و شراکت من و شجاع‌الدين حائري.

به‌رغم اين مسائل، پروژه زاگرس سبز شيراز را بهترين و علمي‌ترين طرحي مي‌دانم که تاکنون در فارس اجرا شده. اوّلين پروژه‌اي است که بر بنياد جلب رضايت و مشارکت زارعين و مردم محلي تکوين يافت نه بر پايه فريب يا اخراج قهرآميز آن‌ها. اوّلين و تنها پروژه‌اي است که بر اساس نقشه‌هاي توپوگرافي، که هزينه‌بر است، ايجاد شد. جاده‌هاي عريض 16 و 14 متري. قواره‌هاي يکهزار متري را با طول و عرض 25 متر در 40 متر طراحي کردم. اين به ضرر ما بود. يعني هکتاري يک قواره از دست مي‌داديم ولي عرض باغچه‌ها زيادتر مي‌شد و امنيت و حريم خانواده‌ها محفوظ‌تر. مهم‌تر از همه، شرکت زاگرس سبز را در محلي بنا کردم که از کودکي دوست داشتم. کوهپايه دلو. در ارضي شيبدار. هيچ کس نمي‌تواند مرا متهم به تخريب اراضي کشاورزي کند. مصوبه‌اش را هم گرفتم و اکنون اين طرح به مصوبه هيئت دولت و به طرح ملّي بدل شده. در اين باره توضيح داده‎ ام. پروژه کوچکي است ولي زيباست. مي‌تواند الگو باشد. البته بهتر از اين هم مي‌توان کار کرد. بهرحال، توان و مقدورات من در آن زمان اين بود.

  

 آگهي تأسيس شرکت زاگرس سبز شيراز، 7 آذر 1383
سه هفته پس از ايست قلبي- مغزي‌ام در اثر آزارهاي بنياد تعاون بسيج فارس

اوّلين اعضاي هيئت مديره شرکت زاگرس سبز شيراز

خروج آقاي شهباز شهبازي برادرم از هيئت مديره به دليل هراس از عملکردهاي شجاع حائري

 

نمونه‌اي از قراردادهايي که براي جلب رضايت زارعين منعقد شد. ايده از من بود: مشارکت مردم.
مثل مؤسسه فلاحت نخواستم به زور بگيرم در حالي‌که مالک بودم.
شرکت فارس مبين نيز اين رويه را از من آموخت.
ايده از من بود و محمد سلطانفر دزديد.
مسعودي همين کار را کرد بدون آن‌که مالکيت داشته باشد و حق و حقوقي. اين قراردادها را برد منابع طبيعي و درخواست واگذاري کرد. اداره منابع طبيعي هم او را به اتهام «خريد و فروش اموال دولتي» تحت تعقيب قرار نداد. در حال واگذاري جنگل‌هاي دشمن زياري به او بودند.
من مالک بودم و ذيحق. همه اين آقايان معترف‎اند که مالک منم و زارع بوده‌اند.
پنجاه قطعه آقاي اياز رحيمي در زمستان 1386 حداقل 600 ميليون تومان قيمت دارد و معامله مي‌شود.

محل پروژه زاگرس سبز در کوهپايه دلو،
دقيقاً در همان اراضي ديمکار شيبدار و کم بازده است که طرحش را ارائه دادم
و اکنون مصوبه هيئت دولت شده. طرح درست است و قابل دفاع.

 منظره پروژه کوثر از تلال شمالي کوه دلو

 

تالاب‌هاي طبيعي بالک در کوه دلو و درياچه مصنوعي کوثر که دو برابر برم فيروز است
اين زيباست يا باغ‌شهرهاي فلاحت و فارس مبين و احرار؟

 سد خاکي کوثر در اوائل کار

 

منظره درياچه مصنوعي کوثر به وسعت پنجاه هزار متر مربع (پنج هکتار) و عمق بيست متر در فصل بهار

منظره اي ديگر از درياچه کوثر

 

درياچه کوثر و کوه دلو. کجاي اين کار بد است آقاي چنانه؟
با باغ‌شهرهاي مؤسسه فلاحت مقايسه‌اش کنيد. آيا يک ذره انديشه در پشت آن است؟
اگر بر سر مالکيتش حرف داريد، سند دارم. مالکم.

آيت‌الله حائري شيرازي در حال بازديد از پروژه زاگرس سبز در دارنگان
دکتر رحيم ذوالانوار و برادرم شهباز نيز ديده مي‌شوند. (6 اسفند 1384)

آيت‌الله حائري شيرازي در جمع کارکنان پروژه زاگرس سبز در دارنگان (6 اسفند 1384)

سيد اصغر شاپوريان و محمدحسين گلريز خاتمي، دوستان دوران دبيرستان
و مبارزات سياسي سال‌هاي 1348-1349
گلريز به کوهمره خدمت کرد. او بود که آسفالت و برق و تلفن را به سياخ و شوراب کشيد.

 

مرحوم ملا قاسم جانبازي (متوفي 11 دي 1386) و حاج علي‌پناه نامورچي (سمت چپ عکس)
ملا قاسم عموزاده پدرم بود. تا پايان در کوه با پدرم بود و وفادار به او. حاج علي‌پناه بچه بود. پدرم، مثل بعضي ديگر، او را بااستعداد ديد. به شيراز فرستادش. نزد مرحوم حاج کشوري ميکانيک و راننده حرفه‌اي شد. اکنون ثروتمند و معتبر است. ريش‌سفيد سرشناس کوهمره است. پسرانش موفق و تحصيل‌کرده و شريف‌اند. از کودکي با او دوست بودم. هنوز هم دوستم. او را مي‌بينم ياد پدرم مي‌افتم.

حاج عوضقلي محمدي مسقاني با موهاي سپيد
به‌قول پدرم «يگانه مرد خوب»
پدرش حاج محمدعلي مسقاني کدخداي مسقان بود. اصالتاً اهل جروق‌اند. در قيام پدرم عملاً نفر دوّم و معاون پدرم بود. متدين و يک پا آخوند است. زمان شاه به عراق رفت و در نجف خدمت امام (ره) رسيد. مشهدي کرامت، برادرش، نيز با پدرم بود. کرامت انسان شريف و تفنگچي قهاري است.



نمونه اراضي ديمکار شيبدار و کم بازده که به باغ تبديل‌شان کردم و زيباترين طرح حومه شيراز را آفريدم.
در کنارش کارهاي ديگر نيز کردم. به شدت بيمار هم بودم.

 

اوائل کار پروژه کوثر در دامنه تنگ آب تخک و روستاي محمودآباد علي‌کردلو (کوه دلو، دارنگان)

ناظم علي خلفي، عموزاده‌ام از تبار ملا حسن ناصرو. همان که بيش‌تر از همه سُرخي‌ها در کوه دلو مرتع مي‌خريد. از اوّل تا اکنون بار کارگاه به دوش او بود.
اگر نبود تحريکات عوامل شرکت فارس مبين و چند خانواده کارگزارشان پروژه را تعطيل مي‌کرد.
شجاع چشم ديدن خلفي را نداشت. بارها کوشيد کاري کند که برود. به او گفتم: اگر شجاع به تو فحش هم داد رويش را ببوس. چنين کرد و به‌رغم بي‌حرمتي‌هاي شجاع ماند.
شجاع مي‌دانست با رفتن خلفي شرکت متلاشي خواهد شد. مي‌خواست چنين شود.

 تعدادي از کساني که براي پروژه زاگرس سبز زحمت کشيدند.
پشت سر خلفي، صادق برزگري است. با پيراهن سياه.
پدرش، برزو برزگري، از طايفه بُگي سُرخي، در تمام دوران جنگ تحميلي مسئول بسيج منطقه سياخ بود. براي جنگ خيلي زحمت کشيد. عمال فارس مبين شکايت پسرش، صادق، را کردند چون در کارگاه من کار مي‌کند. با تعبير «اراذل و اوباش» عليه او طومار نوشتند. 12 نفرند و به جاي صد نفر امضا مي‌کنند. دو مهر شورا هم دارند. برايش پرونده ساختند. بازپرس او را 24 ساعت بازداشت کرد بدون تحقيق. اين پرونده بر اساس گزارش جعلي ساخته شد که در سازمان قضايي نيروهاي مسلح محکوم‌شان کردم. در صفحات بعد مي‌بينيد.

 به همراه خواهرم، خانم دکتر شهربانو شهبازي.

روزهايي که به گفته شهاب حائري در دفتر شرکتم بريزوبپاش بود، من حدود ده بار در سي. سي. يو. بيمارستان کوثر بستري شدم تا کارم به عمل کشيد. البته بريز و بپاش بود اما کار اخوي محترم‌شان بود.

در اتاق عمل و در آستانه عمل قلب. دو ساعت و نيم طول کشيد. خدا نجاتم داد.
از دکتر کافي و دکتر استوان و دکتر تابنده (رئيس بيمارستان) و آقاي اسعدي (رئيس بنياد قلب کوثر) ممنونم. محبت کردند واقعاً.


 

اينجا زمين من است. زير قلعه پدرم. روبروي قلعه نيايم عبدالله خان دارنگاني. مشرف بر دشت سياخ دارنگان. سي هزار مترمربع است و آب چشمه‌هاي تنگ چنارزرد از ميان آن مي‌گذرد. زيباترين زمين حومه شيراز است. اين يکي را نمي‌توانند از دستم خارج کنند. سندش چهار ميخه است.
در اينجا مؤسسه تحقيقاتي و کتابخانه مي‌زنم. آرشيو ديجيتال درست مي‌کنم. اگر خواست خداوند بود، دارنگان را قلب تحقيقات تاريخي و سياسي ايران خواهم کرد. پول را هم خدا مي‌رساند. هر کاري مي‌خواهيد بکنيد. نمي‌روم. اين کار را مي‌کنم با همين امکانات محدود مالي‌ شخصي‌ام، تا مايه خجالت کساني شود که صدها ميليارد تومان پول از طريق فروش مراتع عشاير و اراضي مردم جمع کردند و هيچ کاري نکردند.
بعد از بيست سال، تازه يادشان افتاد موزه تاريخ تشيع و حوزه علميه بزنند.
من ريشه‌ام عميق است در اين خاک. مثل همان گردوي کهن‌سال که مي‌بينيد.
خشک بود. خلفي هرس‌اش کرد. جوانه زد و کاملاً جوان شد.

اينجا ادامه همان زمين است. زير قلعه پدرم که در سال‌هاي 1360 اسفندياري‌ها مخروبه‌اش کردند.
علي اسفندياري (وکيل دعاوي) بچه بود. دزدکي مي‌رفت و با ميخ طويله سقف قلعه پدرم را سوراخ مي‌کرد که آب بدهد و خراب شود. علي اسفندياري و مهرداد سلطانفر رفتند رشته حقوق براي اين‌که مال ما را بتوانند بخورند. اين مستأجرين و کدخدايان سابق دارنگان چنين موجوداتي‌اند.


 

اين درخت

شاه توت است.

در کودکي ساعت‌ها بر روي آن بازي مي‌کردم. بزرگ‌تر که شدم با تفنگ «سار» شکار مي‌کردم.
کودکي من در اينجا گذشت.

به اينجا مي‌گويند «سر تنوره».

محل چادر زدن و استقرار پدرم بود. درخت‌هاي بزرگ بيد داشت که سر به فلک مي‌کشيد.
پس از پدرم مخروبه‌اش کردند.

در سال‌هاي اخير کمي مرتبش کردم.

قابل مقايسه با ويلاها و باغات آقايان در لواسان و کلاردشت نيست. ولي نوستالژي من است.

اين آب چنارزرد است. نصف آب آن است. نصف ديگر را، چشمه خنکو را،
دادم که آب آشاميدني دو روستا بشود: روستاهاي اسلام‌آباد دارنگان و پشت پر دارنگان.
آقايان می‌گويند من حق آبه ندارم. خوب، اگر ندارم، چشمه خنکو را پس می‌گيرم.
دولت چاه آهکي بزند آب دو روستا را تأمين کند. به من چه ربطي دارد؟
باغ‌شهرهاي پر از شته و کرم فلاحت از شش يا هفت حلقه چاه آهکي غيرمجاز تغذيه می‌کند،
من چرا بايد چشمه‌ام را بدهم براي آب آشاميدني مردم؟

 

 اينجا سرچشمه تنگ چنارزرد است. سي هزار مترمربع زمين است. سه هکتار. در تصرف و تملک من است. نمی‌توانيد «منابع ملّي»اش کنيد و به امثال مسعودي و اقبالي و رستاخيز بدهيد.
خرد و حسيني هم نمی‌توانند حق و حساب بگيرند. بانشي و فاضل هم نمی‌توانند مصادره‌اش کنند.
ملک بنی‌يکه نيست که قورتش بدهند.
مالکش شهيد است. براي انقلاب قيام کرده.
«خان» وقتي به خاطر امام قيام کرد و تيرباران شد می‌شود «شهيد»؛ پسرش هم می‌شود «پسر شهيد».

محمد خان ضرغامي نيست که هر کاري خواستيد با اموالش و ورثه‌اش کرديد.
ملک خانم بهبهاني نيست که آقاي قاضي سرشناس امروز صيغه‌اش کرد تا مالش را مصادره نکند.
هشت چشمه بزرگ از اين زمين می‌جوشد و آب تنگ چنارزرد را می‌سازد. خيلي زيباست.
بيش‌تر باغ‌هاي زير اين زمين هم مال خانواده ماست. پدرم احداث کرده. اينجا برهوت بود. پدرم آبادش کرد.


Sunday, January 02, 2011 : تاريخ آخرين ويرايش

 کليه حقوق مندرجات اين صفحه براي عبدالله شهبازي محفوظ است.

آدرس ايميل: abdollah.shahbazi@gmail.com

ااستفاده از مقالات با ذکر ماخذ مجاز است. چاپ مقالات به صورت کتاب ممنوع است.