زمين و انباشت
ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز (28)
بازگشت
به فهرست کتاب
بازگشت به
صفحه قبل
من، که در کودکي شاهد تلاش شگرف و عاشقانه پدر براي اعتلاي
کوهمره بودم و سپس انحطاط کوهمره و تبديل تدريجي آن به
مخروبهاي را ديدم، از زماني که توانستم در راه تجديد حيات
موطنم کوشيدم. در تمامي دوران زندگي هيچگاه از کوهمره جدا
نبودم. در تمامي اين سالها مزرعه و کشاورزي داشتم و در قلب
تمامي تحولات کوهمره حاضر و فعال و پيشتاز.
مهندس سيامک درودي آهي، آرشيتکت سرشناس امروز و دانشجوي ممتاز
معماري دانشگاه تهران در آن زمان، که دوست صميمي دوران
دانشجوييام بود، اين مسائل را خوب به ياد دارد. او هماره
ابراز حيرت ميکرد، و ميکند، که چگونه ميتوانم اين همه کار
متنوع و نامرتبط بهم را همزمان سامان دهم. سيامک در جبهه، در
زمان حصر آبادان، يک پايش را از دست داد. از عزيزترين کسانم
بوده و هست. از برادر نزديکتر. سيامک ميديد من از همان دوران
دانشجويي با چه تلاشي خانوادهام را از نظر مالي اداره ميکنم.
با من به کوهمره آمده بود و نقش ريشسفيدي مرا، از همان
سالها، در حلوفصل مسائل منطقه و عشيرهام ميديد.
در همان سالهاي دور، در سال
1356، اوّلين يونجهکاري مدرن را، با بذر آمريکايي رنجر، من در
کوهمره انجام دادم. شش هکتار يونجه. تا سالها کشاورزان از تخم
آن براي کشت يونجه در سياخ استفاده ميکردند. قراردادش را با
اداره کشاورزي هنوز دارم. براي نخستين بار دستگاهي بهنام
«اسکليپر» را، که کارش تسطيح زمين است، من وارد دشت سياخ کردم
و با تسطيح ده هکتار زمين تپه ماهور و حفر چاه عميق مزرعهاي
زيبا در کوشکک دارنگان احداث نمودم. در آن زمان اين کار هزينه
سنگين داشت. براي ترميم لايههاي دست خورده زمين دهها کاميون
کود حيواني از گلهدانيهاي روستاي کشن شيراز خريدم و در مزرعه
فوق به روي خاک ريختم. امروزه، سازمان جهاد کشاورزي به وفور
اين دستگاه را، به قيمت ارزان، در اختيار کشاورزان قرار
ميدهد.
اين مزرعه هنوز در سراسر منطقه سياخ نمونه است. آن را براي
تأمين خرج تحصيل دو فرزندم در خارج از ايران فروختم. از اين
کار راضيام. دو فرزندم، يک دختر و يک پسر، مايه افتخار
مناند. زماني با آقاي کاشاني، رئيس دبيرستان نيکان، درباره
روحيات حبيب، پسرم، بحث ميکرديم. گفتم: شما ميخواهيد «حاج
آقا»هايي تربيت کنيد که «ديندار» باشند، من ميخواهم فرزنداني
تربيت کنم که با اسپيلبرگ در سطح جهاني رقابت کنند. تفاوت زياد
است. حبيب را از نيکان بيرون کشيدم و به کالج شربورن در استان
دورست، نزديک لندن، فرستادم؛ يکي از کهنترين و گرانترين
مدارس انگليس که قدمت آن به زمان ادوارد ششم ميرسد. دخترم در
کنکور سراسري نفر بيست و چهارم و در کنکور دانشگاه آزاد نفر
شانزدهم در سراسر ايران شد. در دانشگاه هنر، در رشته طرّاحي و
چاپ پارچه، خواند. براي ادامه تحصيل، به همراه شوهرش که
خواهرزادهام است، به بهترين دانشگاه هنر دنيا فرستادمش و
مخارج کمرشکن اين دو را طي اين سالها تأمين کردم. خانه نخريدم
و تاکنون مستأجرم ولي از دو فرزندم دريغ نکردم. فداکارترين
پدران بودم. از ثمره اين کار راضيام. پاياننامه دخترم، و دو
نفر ديگر، در سراسر آمريکا اوّل شده است. هر دو فرزندانم عاشق
ايراناند و وفادار به ارزشها. من و خواهران و برادرانم، بدون
پدر و عمو، چون علف وحشي بزرگ شديم ولي به خاطر مظلوميت پدر،
خداوند مربيمان شد و هدايتمان کرد. همه، در فقر و در دوراني
که اموالمان را کدخدايان و ساواکيهاي منطقه ميبلعيدند و
براي تأمين زندگيمان، مانند مستمندان، با چندرقاز «مستمري»
استانداري گذران ميکرديم، طبق مصوبه هيئت وزيران که تصوير آن
در صفحات بعد است، بزرگ شديم و تحصيلات عالي کرديم. همه موفق
بوديم. به سرنوشت فرزندان دشمنان پدرم نيز بنگريد و مقايسه
کنيد. به سرنوشت ليلا پهلوي بنگريد.[1]

مصوبه هيئت وزيران براي اعطاي
مستمري به خانواده من (30 ارديبهشت 1346)
من، پسر ارشد حبيب شهبازي، دوازده ساله بودم.
در زماني که اموال ورثه صغير حبيب شهبازي را ديگران، از جمله
برخي اعضاي خانوادههاي سلطانفر و اسفندياري، تاراج ميکردند
و
پدر و عموي علي راسخ و ديگر دلالان کنوني مافياي زمينخوار
شيراز، به دليل رأي مثبت به رفراندوم 6 بهمن 1341 شاه،
صدها
هکتار زمين احياء شده توسط پدرم (دشت کره دارنگان) را تصاحب
ميکردند.
دنيا حساب و کتابي دارد. در سالهاي اوّليه پس از انقلاب
کينههاي صد ساله زنده شد. بسياري از فرزندان خانهاي گذشته
هنوز جرئت نميکنند به موطن خود بازگردند. من طي تمامي سالهاي
پس از انقلاب محبوب و محترم منطقه کوهمره بودم. اکنون نيز هستم
تا زماني که پاي مؤسسه فلاحت و شرکتهاي فارس مبين و احرار باز
شد و به گردآوري و سازماندهي گروهي معدود عليه من پرداختند.
اينان بسيار قليلاند. در حد هيچ. به 906 امضاي سران خانوارها
که من در سه روز گرد آوردم بنگريد و به امضاي اهانتنامههاي
آنها. به راستي، چند خانوارند؟
در زمان انقلاب، 19 هکتار زمين در کنار جاده اصلي و يک چشمه
بزرگ در تنگ چنارزرد دارنگان، معروف به «چشمه خنکو»، را در
اختيار مرحوم جلالالدين آيتاللهزاده، دوست پدرم و برادر
مرحوم آيتالله حاج شيخ بهاءالدين محلاتي، گذاردم و وي ميان
روستائيان دارنگان تقسيم کرد. اين زمين، که پدرم تسطيح و
فرودگاه دارنگان کرده بود و به «زمين جاطيارهاي» شهرت داشت،
هماکنون روستاي اسلامآباد دارنگان است؛ دهها خانه بزرگ با
لولهکشي از آبي که من اهدا کردم. بعدها، در سال 1362، زماني
که در بخش عمده اين زمين خانه احداث شده بود، اداره منابع
طبيعي اراضي واقع در غرب جاده شيراز- دارنگان را منابع ملّي
اعلام کرد و اين روستا در محدوده اراضي منابع ملّي قرار گرفت!
نميدانم چرا مقامات اداره منابع طبيعي از اقدامات اسلاف خود
شگفتزده نميشوند و حتي امروز نيز از آن دفاع ميکنند.
من آب مشروب باغات و اراضي مزروعي خود را به مردم اهدا کردم.
چشمهاي بزرگ و ديدني. هم اکنون، دو روستاي پشت پر دارنگان و
اسلامآباد دارنگان با چشمه مالکي من، که داراي سند ثبتي است،
مشروب ميشود. ولي مؤسسه فلاحت با حفر چاههاي آهکي براي شرب
باغات کمارزش خود چشمه بزرگ پيربناب را، که از اماکن ديدني و
تاريخي فارس در حومه شيراز است، خشکانيد. مؤسسه فلاحت با چاه
آهکي، که حفر آن مطلقاً غيرمجاز است، باغات خود را آب ميدهد و
مردم روستاهاي قلعه چوبي آب آشاميدني ندارند.
زمين روستاي اسلامآباد دارنگان، زمين پاسگاه نيروي انتظامي،
زمين ساختمان مخابرات دارنگان، زمين مسجد روستاي پشت پر
دارنگان و زمين مدرسه پشت پر اهدايي من و ساير ورثه شهيد
حبيبالله شهبازي است. آخرين کارم اهداء ده هزار مترمربع در
کنار جاده آسفالت براي زمين فوتبال به جوانان روستاي
اسلامآباد دارنگان بود. اين زمين فوتبال امروزه دويست ميليون
تومان ارزش دارد.
هيچگاه منتي نگذاشتم و حتي نخواستم، مانند خيرين، تابلويي نصب
کنند و نام خود يا پدرم را بنويسند. اکنون، بعضي ناجوانمردان،
حتي منکر مالکيت من و حق آبه من در دارنگان نيز هستند. گويا،
مبداء و معادي در کار نيست.
اخيراً، در مراجعه به ثبت اسناد شيراز ديدم نيروي انتظامي فارس
در حال ثبت زمين جاي پاسگاه بهنام خود است؛ زميني که در
محدوده ملکي مالکين، از جمله من، است. خواستم معترض شوم. نشدم.
گفتم باشد. مردم دارنگان قدرشناس مناند به جز تعدادي، نه همه،
از بازماندگان همان هفده نفري که در جريان قيام پدرم به دليل
شکستن تحريم رفراندوم شاه تنبيه شدند. و به جز تعدادي از اعضاي
دو خانواده اسفندياري و سلطانفر، نه همه، که مستأجرين سابق
دارنگان بودند و بخش عمده اراضي ما را تصرف کرده و اکنون با
آنان درگيرم. به اهانتنامههايي که عليه من منتشر شده، در
پايان اين کتاب، توجه کنيد. فقط همين نامها را ميبينيد و چند
تن نوکران و عواملشان و چند نفر طماع که يکايک معرفي خواهم
کرد. مردم دارنگان با مناند همانگونه که مردم هشتاد روستا و
دهها طايفه کوهمره مرا خادم خود ميدانند و مايه مباهاتشان.
مخالفان بسيار قليلاند. کمتر از بيست خانوار در سراسر کوهمره.
اينان متکي به پشتيباني «مافياي زمينخوار شيراز»اند وگرنه
توان چنين هياهو و جنجالي نداشتند.

عکس هوايي روستاي اسلامآباد
دارنگان (1377)
1- نوزده هکتار زمين
«جاطيارهاي» (فرودگاه) که ورثه مرحوم حبيبالله شهبازي در سال
1358 براي احداث خانه، به همراه حق آبه از چشمه خنکو،
بزرگترين چشمه تنگ چنارزرد، به مردم دارنگان اهدا کردند و در
آن خانه ساخته شد. در سال 1362 اداره منابع طبيعي اين زمين را
«ملّي» و «مرتع» اعلام کرد!
2- زمين ده هزار متري فوتبال که
من به جوانان اسلامآباد هبه بلامعوضه کردم.
اکنون دويست ميليون تومان ارزش آن است.
3- زمين پاسگاه نيروي انتظامي که
متعلق به ورثه مرحوم شهبازي است
و نيروي انتظامي در حال ثبت آن به نام خود. ايرادي ندارد. ولي
درست آن است که اجازه بگيرند.
4- ساختمان مخابرات دارنگان
اهدايي من.

عکس هوايي روستاي پشت پر دارنگان
(1377)
محدوده زمين مسجد و مدرسه اهدايي ورثه مرحوم شهبازي مشخص شده.
بيشتر زمين خانهها متعلق به ورثه مرحوم شهبازي است که
مستأجرين سابق
(از خانوادههاي سلطانفر و اسفندياري)
در زماني که ملک در اجارهشان بود دزدانه فروختهاند.
پس از قيام پدرم، حکومت پهلوي در قبال دو منطقهاي که کانون
شورش بود، کوهمره و کهگيلويه، دو سياست در پيش گرفت:
کهگيلويه در حاشيه غربي و جنوب غربي فارس بود. ميشد از استان
فارس جدايش کرد و برنامههاي خاصي در آن اجرا نمود. بدينسان،
با افزودن دهستانهاي پيرامون، کهگيلويه را به فرمانداري کل
کهگيلويه و بويراحمد تبديل کردند. اين پيشنهاد ارتشبد بهرام
آريانا به شاه بود.[2]
بويراحمد بزرگترين ايل کهگيلويه است ولي همه مردم کهگيلويه
بويراحمدي نيستند. مثل کوهمره سُرخي که همه مردم از قبيله
سُرخي نيستند. آريانا سرهنگ غفور عليزاده را به عنوان اوّلين
فرماندار کل کهگيلويه و بويراحمد پيشنهاد کرد.
سرهنگ عليزاده ده سال (1343-1353) فرماندار کل و در واقع حاکم
مطلقه کهگيلويه و بويراحمد بود و به درجه سرلشکري رسيد.
عليزاده معمار کهگيلويه جديدي است که مطلوب حکومت پهلوي بود.
او طي اين دهه جاسوسان محلي و چريکهاي دولتي مزدور را، که در
دوران قيام سالهاي 1341-1342 به «نيروي جنوب» خدمت کرده
بودند، برکشيد و فرزندانشان را راهي دانشگاههاي داخل و خارج
کرد تا گردانندگان کهگيلويه آينده شوند. چنين نيز شد. در
مقابل، خاندانهاي کهن و سران طوايف را به فقر و فاقه کشيد و
با تبليغات گسترده چهرهاي بس منفور از دوران عشيرهاي حيات
کهگيلويه در ذهن نسل بعد ساخت. امروزه نيز تأثيرات دوران حکومت
سرلشکر عليزاده در اقتصاد و فرهنگ کهگيلويه ماندگار است.
امروزه نيز خاندانهايي که عليه حکومت پهلوي قيام کردند
نابودند و برکشيدگان عليزاده ثروتمندتر و مقتدرتر. در سال 1355
فرمانداري کل کهگيلويه و بويراحمد به استان بدل شد.
زماني، براي تحقيق در کهگيلويه بودم. خواستم
کي خورشيد برومند
را ببينم. همان يل نامداري که کهگيلويه به برکت برنو او استان
شد. با تعدادي از مقامات وقت استان به ديدارش رفتم در روستاي
سپيدار. در فقر و فاقه ميزيست و پسرش به اتهام دزدي تحت تعقيب
بود. ابتدا با مشاهده اتومبيلهاي دولتي ترسيد. ولي زماني که
مرا شناخت گويي دنيا را به او داده بودند. به زور براي ناهار
ما را در خانه تنگ و تاريک و محقرش نگه داشت. در بازگشت
مسئولين مربوطه را شماتت کردم. در مقابل، امروزه در ياسوج
ميلياردرهايي حضور دارند از تبار همان خائنان به مردم خود و
خادمان به حکومت پهلوي. اينان پس از انقلاب پيمانکاران بزرگ
شدند و ثروتهاي عجيب اندوختند. اينان راه و روش سلوک با
مديران دولتي را خوب آموختهاند.
در آن سالها، مردمشناسان نيز به خدمت گرفته شدند. گروهي، به
سرپرستي دکتر نادر افشارنادري، از سوي مؤسسه مطالعات و تحقيقات
اجتماعي، که دکتر احسان نراقي رئيس بيسوادش بود، تکنگاريهاي
مفصل از کهگيلويه تهيه کردند. زماني که من وارد دانشکده علوم
اجتماعي شدم (1354)، دکتر افشارنادري رئيس دانشکده بود و دکتر
احسان نراقي رئيس مؤسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي. مقرش در
خيابان شاهرضا، نبش خيابان کاخ، ساختمان رستم گيو، بود. به
طنز، با کنايه به هيکل تنومند احسان نراقي، اين ساختمان را
«رستم ديو» ميخوانديم.
«تئوري غارت» در همان زمان ساخته شد. طبق اين تئوري، «غارت»
جزء لاينفک شيوه معيشت و اقتصاد زندگي عشايري است؛ ادعايي
بهکلي ياوه که من در ايل ناشناخته (نشرني، 1366) پاسخ
دادهام. «تئوري غارت» را اوّلين بار برخي مردمشناسان وابسته
به دستگاه استعماري فرانسه براي ايجاد شکاف ميان قبايل مبارز و
ضد استعمار الجزاير و مردم روستايي و شهرنشين اين سرزمين
ساختند.
پس از سفري که شرحش گذشت، براي تدوين تاريخ کهگيلويه تلاش
کردم؛ و زماني که ديدم به دليل مشغله فراوان خود قادر به تدوين
اين کتاب نيستم، آن را به محقق ارجمند سيد مصطفي تقوي مقدم
واگذاردم که اهل منطقه فوق است. نتيجه تلاش وي، کتاب جامع و
ارزشمند تاريخ سياسي کهگيلويه است در بيش از ششصد صفحه.
کوهمره سرنوشتي ديگر يافت. اين جبال زاگرسي، که در ميانه سه
شهر شيراز و کازرون و فيروزآباد واقع بود، نميتوانست به
استاني مستقل بدل شود. لذا، آن را تجزيه کردند. شبکه ارتباطي
جادهاي را، که پدرم کشيده بود، دگرگون کردند. دهستان کوهمره
سُرخي را منحصر کردند به بلوک چنارفارياب تا مسقان و جادهاش
جدا شد. بلوک سياخ جدا شد. کوشيدند بلوک شوراب و روستاهاي
کوهستاني مأواي طايفه بگي (بروکان و ميگلي و گياهزار و
دادنجان تا مورجان) را به شهرستان فيروزآباد منضم کنند. فاصله
مورجان تا مسقان تنها دو سه کيلومتر است. هنوز جادهاي براي آن
نساختهاند زيرا با احداث اين جاده سراسر منطقه يکپارچه
ميشود. مردمي که در مناطق مورجان تا بروکان ميزيند، و امروز
جزو بخش ميمند فيروزآبادند، براي رفتوآمد به ساير نقاط کوهمره
بايد مسيري طولاني را دور زنند. ولي حتي اين اقدامات نيز
نتوانست انسجام منطقه را بگسلد.
مناطق کهن بر اساس پيوندها و
سازوکارهاي بغرنج و ريشهدار به واحدهاي مستقل بدل شدهاند نه
با خطکش؛ چنان که مقامات و کارشناسان تقسيمات کشوري در وزارت
کشور ميکنند. هنوز کوهمره سُرخي، کوهمره سُرخي است؛ چه اين
نام در تقسيمات کشوري باشد چه نباشد. افسوس، که پس از انقلاب
در زمينه تقسيمات کشوري انديشه جديدي جايگزين طراحيهاي دقيق
دوران پهلوي نشد و در برخي موارد همان سياستها ادامه يافت
بيآنکه بدانند چرا.
اوّلين تلاش بزرگ من براي احياي منطقه تدوين و انتشار کتاب
ايل
ناشناخته بود. اين کتاب را نشر ني در سال 1366 منتشر کرد.
اوائل کار انتشارات فوق بود و از طريق دوست ديرينم، دکتر هادي
خانيکي، با نشر ني آشنا شدم. در آن موقع، مرحوم احمد بورقاني
با نشر ني همکاري ميکرد. مدير انتشارات، مثل امروز، آقاي جعفر
همايي بود. زيبا و دقيق کار کردند.

توزيع کتاب را در منطقهام، عزيزان جهاد سازندگي و سپاه عشايري
کوهمره به دست گرفتند. خود ديدم که مردم براي خريد آن در صفوف
طولاني در برابر ساختمان جهاد سازندگي در ريچي ايستادهاند.
همه را بردند. اين کتاب گذشته را به نسل جديد کوهمره شناسانيد
و تأثيري ماندگار داشت.
ايل ناشناخته را تجديد چاپ نکردم و ناياب است؛ بهرغم اينکه
مدير نشر ني اصرار داشت. علت، رشد دانشم بود که مرا متوجه برخي
اشتباهات و کاستيها در کتاب فوق کرد. در آن کتاب، مردم کوهمره
را «لُر» خوانده بودم که بهکلي خطاست. مردم کوهمره، چون ساير
طوايف و مردم کوهنشين جنوب شيراز، بازماندگان طوايف دوران
ساسانياند. لُر نيستند.[3]
تبارنامه شش طايفه سُرخي ناقص بود. اکنون آن را کامل کردهام.
از آن زمان، يادداشتها و اسناد فراواني گرد آوردهام که بخشي
از آن در کتاب حاضر درج شده. بايد اين اطلاعات به ايل ناشناخته
افزوده شود و متني منقح و جديد انتشار يابد. کار وقتگير ولي
لازمي است. بعداً، کتاب مقدمهاي بر شناخت ايلات و عشاير را
نوشتم که نشر ني در سال 1369 منتشر کرد. در اين کتاب، اشتباه
کتاب قبليام در زمينه هوّيت قومي طوايف کوهمره سُرخي را تصحيح
کردم و ايشان را به عنوان بازماندگان «اکراد پارس» دوره ساساني
شناسانيدم. يادآوري ميکنم اين «کُرد» به معني «ايل» است نه به
معناي قوم کرد امروزين که در کردستان ميزيد.
دوّمين تلاش بزرگ من براي احياي کوهمره گردآوري طومار و مراجعه
به وزارت کشور براي تبديل دهستانهاي پراکنده منطقه به «بخش
کوهمره» بود.
در آبان 1370، در زماني که بنزين کوپني بود و گران و کمياب، با
اتومبيل لندرور يک هفته کامل در يکايک روستاها و طوايف کوهمره
گشتم و طوماري گرد آوردم که در صفحات بعد ميبينيد. اصل طومار
را آقاي مبشر، مديرکل وقت تقسيمات کشوري در وزارت کشور، از من
گرفت و فتوکپياش برايم ماند. آن زمان اسکنر نبود. آقايان هيچ
کاري نکردند. کوهمره چون گذشته تجزيه شده و پراکنده ماند. هنوز
تبديل منطقهاي که بهطور سنتي کوهمره نام دارد و به چهار بلوک
تقسيم ميشود و يک واحد همبسته و ارگانيک قومي است، خواست مبرم
منطقه است. تقسيمبنديهاي طبيعي را نميتوان از ميان برد و
دليلي ندارد که جمهوري اسلامي ايران، مانند حکومت پهلوي، به
تقابل با سنتها و فرهنگها بپردازد. کساني که چنين ميکنند يا
جاهلاند يا منظوري دارند.
سوّمين تلاش
بزرگ من براي احياء کوهمره، پس از ناکامي در ماجراي ايجاد
بخش کوهمره در تقسيمات کشوري، آسفالت کردن جاده اصلي شيراز به
سياخ و دارنگان و شوراب و رسانيدن برق سراسري و تلفن و برخي
اقامات عمراني ديگر بود. اين کاري است که به همت دوستم،
محمدحسين گلريز خاتمي، در زماني که وي فرماندار شيراز بود
(1373-1376)، تحقق يافت. در اين باره توضيح داده ام.
تکرار ميکنم که تا آن زمان، بهرغم گذشت هفده سال از پيروزي
انقلاب، و بهرغم اينکه بسياري از کوره دهات فارس به آب و برق
و تلفن و آسفالت دست يافته بودند، بخش مهمي از کوهمره همچنان
فاقد جاده آسفالته و برق سراسري و تلفن بود. اکنون چنين نيست.
بر بنياد همين تلاش من بود که امروز مؤسسه فلاحت و شرکتهاي
احرار و فارس مبين و معدود عوامل و دلالان و کارگزاران
محليشان، از همان خانوادههاي معلومالحال «پول پارو
ميکنند.» روشن است که اينان چشم ديدن مرا ندارند. نبايد داشته
باشند.























طوماري که در آبان 1370 براي
تبديل کوهمره به «بخش» در تقسيمات کشوري گرد آوردم
قسمت بيست و نهم
1. ليلا پهلوي،
کوچکترين فرزند محمدرضا شاه، متولد 7 فروردين 1349،
در 20 خرداد 1380 در هتلي گرانقيمت در لندن به خاطر
«اور دوز» (استعمال بيش از حد مواد مخدر) درگذشت.
2. سيد مصطفي تقوي
مقدم، تاريخ سياسي کهگيلويه، تهران: مؤسسه
مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1377، ص 525.
3. همين کتاب، صص
370-378.
[1]