زمين و انباشت
ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز (26)
بازگشت
به فهرست کتاب
بازگشت به
صفحه قبل
بخش سوّم:
من و مافياي زمينخوار شيراز
يادداشت آغازين
بهقول مرحوم
آيتالله حاج سيد نورالدين شيرازي، «مادح النفس يوم الحرب
معذور، يعني از نظر شرعي ايرادي ندارد که فرد در روز جنگ از
خود تعريف و تمجيد کند و رجز بخواند.»[1]
قصد «تعريف و تمجيد از خود» و «رجز خواندن» نداشتم؛ ولي «يوم
الحرب»
است. از زماني که در شيراز ماندگار شدم و اعلام کردم ميخواهم
بمانم، برنامهريزي کردند براي بازگردانيدن من به تهران و
اخراج من از ملک طلقشان. محترمانه نشد، کوشيدند به زور بيرونم
کنند. در تهران مزاحم عدهاي بودم، در اينجا نيز. در شيراز
استقبالي از من نشد. از بودجهها و درآمدهاي کلان استانداري و
دفتر امام جمعه، که امثال مهندس
حبيبالله دباغ
(معاون عمراني استانداري فارس در دولت خاتمي) و صمد رجاء
(شهردار سابق و معاون عمراني استانداري فارس در دولت
احمدينژاد) بيحساب و کتاب خرج کرده و ميکنند، چيزي به من
ندادند که مؤسسه کوچکي به پا کنم و فرهنگ و تحقيقات تاريخي و
مردمشناسي را در شهر خود احياء
نمايم. اين که جاي خود دارد، کوشيدند حتي ميراث شرعي و
قانونيام را از دستم خارج کنند. چند بار فريب خوردم. تا آخر
که فهميدم و ايستادم. زماني که حجاب ارادتها و تعارفها کنار
رفت، با حيرت ديدم فارس تيول بازماندگان همان کساني است که در
دو سده اخير در اين خطه منشاء فساد و تباهي بودند؛ فارس پس از
انقلاب را ميگويم، فارس امروز را.
همان جلاداني که کودکان بيگناه را در پشت بامهاي شاه چراغ
(س) در 1308 ق. به گلوله بستند، همانان
که شهيد رابع و شهيد دشتکي را مظلومانه کشتند و
جسدهاشان را به دار کشيدند و بعد سوزانيدند و خاکسترش را به
چاه قلعه بندر
(کوه سعدي) ريختند (کانون استقرار بهائيان، اين کار نمادين
بود)، بازماندگاني داشتند. اينان زاد و ولد کردند و فارس را
دگرباره به دست گرفتند.
امروز ديگر
نميتوانم به تهران بازگردم. تکليفم اين است که بمانم.
قريب به سي سال از انقلاب ميگذرد. چرا تاکنون
تنديس امامقلي خان، فاتح هرمز، يا ناصر ديوان کازروني يا سردار
عشاير قشقايي يا مجتهد فال اسيري و مجتهد لاري و صدها مفاخر
فارسي تاريخ اسلام و تشيع و ايران در جايي به پا نشده؟ مگر
ميرزاي اوّل (ميرزا محمدحسن حجتالاسلام) و ميرزاي دوّم (ميرزا
محمدتقي) شيرازي نبودند؟ سالها از انقلاب ميگذارد ولي ياد و
نامي از «ميرزاي شيرازي»، در شأن او، در شيراز ديده نميشود
ولي نام محمد نمازي
و دکتر ذبيح
قربان
باز احياء ميشود.
دور نيست زماني که ساختمان کتابخانه بزرگ
دانشگاه علوم پزشکي شيراز «کتابخانه دکتر ذبيح قربان» نامگذاري
شود و پرچم «خاندان
افنان»
بر سر در هتل بزرگ آقاي روحاني
سروستاني،
که دروازه قرآن را به زير سايه خود کشيده، افراشته گردد.
متوليان شهر اين تحول گام به گام را نميبينند؟ نميبينند که
حاج حميد فهندژ
شرکت يک و يک
را، که پيش از انقلاب به دست اسرائيليان و بهائيان بود، در سال
1384 به بيست و سه ميليارد تومان خريد؟ نميپرسند اين پول از
کجا آمده و مالک واقعي کيست؟ نميدانند آقاي قائد شرفي
کيست که در بندامير
به عنوان کشاورز نمونه تجليلاش ميکنند يا خانم رحمت روحاني
سروستاني
از کدام خاندان است که «اوّلين
بخشدار زن ايران»
ميشود؟
اکنون تکليفم
اين است که با رشد افسارگسيخته فساد در زادگاه خود مبارزه کنم.
زماني که ميبينم نام و ياد مفاخر فارس عزيز، کساني چون
اللهوردي خان و امامقلي خان، پايمال ميشود و حتي موقوفاتشان
به تاراج ميرود، و در مقابل ميراث خاندانهاي قاچاقچي ترياک
سده نوزدهم و کارگزاران و عوامل امپراتوري ساسونها و يهوديان
بغدادي و تاراجگران اين سرزمين، قواميها و دهقانها و
نمازيها و خليليها و حکمتها، احياء ميشود و «مفاخر فارس»
منحصر ميشود به اينها، مگر ميتوانم به تهران بازگردم؟ مگر
ميتوانم «ميراث شوم خاندان افنان» را در فارس ناديده بگيرم تا
به تاراج خود ادامه دهند؟
از کودکي تا
امروز (1)
در اوّل شهريور 1334 در شهر شيراز به دنيا آمدم. پدرم حبيبالله
شهبازي
بود. مادرم خانم فرخ کريمي
کشکولي
است از خاندان خوانين ايل کشکولي.
پدرش امرالله خان
انگليسيدان و خطاط بود. پدرش، حاج محمد کريم
خان کشکولي،
نماينده ايل قشقايي در مجلس دوّم بود؛ تنها دورهاي از مجلس که
ايلات نماينده داشتند. دوره اوّل نداشتند. دورههاي بعد نيز
نداشتند. صولتالدوله و ناصر خان و خسرو خان قشقايي و ديگران
به عنوان نماينده فيروزآباد يا جهرم يا شهرهاي ديگر به مجلس
رفتند. نماينده ايل قشقايي نبودند. تنها همان يک دوره (مجلس
دوّم) ايلات نماينده داشتند. پنج ايل: بختياري، قشقايي، ترکمن،
شاهسون و تصوّر ميکنم قاجار. نماينده ايل ترکمن آدينه محمد
بود. عکساش را با نياي مادريم دارم. حاج محمدکريم خان يکي از
بهترين فرهنگيان شيراز را معلم سرخانه پسرش، امرالله خان، کرد:
سيد فخرالدين.
اين سيد فخرالدين در مدرسه رحمت انگليسي درس ميداد و در اين
مدرسه معلم علياصغر حکمت
بود. حکمت در يادداشتهايش نوشته که سيد فخرالدين مدرسه را رها
کرده و شده معلم سرخانه دو پسر حاجي محمدکريم خان و رفته به
احشام او.[2]
پدربزرگم انگليسي را به مادرم به خوبي آموخت و من از کودکي نزد
او و مادرم انگليسي را فراگرفتم. در زندان عادلآباد
شيراز (1353) به کمک محمدعلي عمويي کتاب علم در تاريخ
پروفسور برنال را به انگليسي ميخواندم و نامههاي زندان
داستايوسکي را. هر دو متوني سنگيناند. عمويي در خاطراتش اشاره
کرده به اين موضوع.[3]
در آن زمان هفده- هيجده ساله بودم. آشنايي با زبان انگليسي و
عادت به مراجعه به متن اصلي به جاي ترجمه فارسي کمک بزرگي بود
به رشد فکريام. اکنون نيز ترجمه از انگليسي را کاري لغو و حتي
مضر ميدانم و يکي از موانع رشد ايرانيان در حوزه علوم
اجتماعي. دانش پژوهان ايراني حداقل بايد بر انگليسي مسلط
باشند. بهترين نيروهاي فکري جامعه ما را با سرگرم کردن به
ترجمه، به جاي توليد و آفرينش فکر، به هرز بردند. به کتاب
يازده جلدي و حجيم تاريخ تمدن ويل دورانت بنگريد. سند
شرمآور عقبماندگي و فقر فرهنگي ماست: زن و شوهري در کهولت
متني مفيد براي استفاده همگان، نه متخصصان، گرد آوردهاند و
آنگاه دهها تن از نامدارترين مغزهاي اين سرزمين، از
احمد آرام
تا اميرحسين
آريانپور،
نشستهاند و آن را به فارسي ترجمه کردهاند. يکي از علل پيشرفت
هند در حوزه علوم اجتماعي بهرهگيري نخبگانش از متون انگليسي
است.
تابستاني در دارنگان بودم، در حوالي 10-12 سالگي، يکي دو سال
پس از پدرم. مادرم از شيراز برايم دو کتاب آورد: شاهنامه
فردوسي چاپ انتشارات اميرکبير و کليات تلخيص شده شکسپير به
فارسي؛ فکر ميکنم از بنگاه ترجمه و نشر کتاب. همه آثار شکسپير
در آن بود: از شاه لير تا تاجر ونيزي و هملت و غيره. اين دو
کتاب را با ولع خواندم. بعدها، شاهنامهام را بهادر خان اميري
به امانت گرفت و هيچگاه پس نداد. هنوز به دلم مانده. از آن پس
با کتاب مأنوس بودم. از 12 سالگي کتابخانه داشتم. از اوّلين و
شيرينترين کتابهايي که خواندم شبهاي پيشاور
سلطانالواعظين شيرازي است. هنوز مطالب آن در حافظهام است
بهويژه داستان قتل کاروان بنيهاشم در کوهمره به دست قتلغ
خان، حاکم فارس، و شهادت حضرت شاهچراغ (س). اوّل کيهان
بچهها و اطلاعات کودکان و اطلاعات هفتگي و
بعد مکتب اسلام و مجله نجات نسل جوان را
ميخريدم و سال به سال منظم در مجلدات زرکوب صحافي ميکردم.
کتابهايم را بيشتر از کتابفروشي هاشمي در چهارراه مشير (دم
کل) ميخريدم. بعدها، که با آقا
معزالدين حسينيالهاشمي،
دوّمين پسر مرحوم آيتالله سيد
نورالدين شيرازي،
دوستي نزديک يافتم به کتابخانه آيتالله شيرازي رسيدم. گنجي
ارزشمند. اوّلين کتابهاي سياسي را در آنجا ديدم و خواندم:
عرفان و اصول مادي و دو سه کتاب ديگر از دکتر تقي اراني،
سير کمونيزم در ايران و کتاب سياه فرمانداري
نظامي تهران و کمونيزم در ايران سرهنگ زيبايي. کمي بعد،
در خيابان قاآني کهنه دوره کامل مجله خواندنيها، از
شماره اوّل در سال 1320 تا اواخر سال 1335، را خريدم پنجاه
تومان. در سال 1349 ساواک اين مجموعه را از خانهام برد. در
سالهاي اخير دوره کامل خواندنيها را، از آغاز تا
پايان، به کمک دکتر باقر عاقلي براي کتابخانه مؤسسه مطالعات و
پژوهشهاي سياسي خريدم. در همان 15-16 سالگي تمامي شمارههاي
خواندنيها را با ولع خواندم و مطالبش در حافظهام حک
شد. اين شروع آشنايي من با تاريخ است. در زندان عادل
آباد
که بودم، بعضي زندانيان از من سئوالهاي تاريخي ميکردند. شده
بودم «رفرنس» زندانيان چريک فدائي و مجاهد خلق و اين مسئله را
گاه به شوخي مطرح ميکردند با کنايه به سن کم من و اطلاعاتم از
گذشته دور. مثلاً، تو که آن سالها را ديدهاي، يادت هست در
دولت مصدق وزير دفاع که بود؟
جستجوگر بودم، به شدت. هنوز نيز کسي را نديدهام که چون من در
کودکي و نوجواني جستجوگر باشد و تا پايان راه براي يافتن
پرسشاش برود و دست نکشد. امروزه نيز چنينام. از زماني که
کامپيوتر وارد شد، شش ماه کامل کار و زندگي را کنار گذاشتم؛
نشستم و خود را به کامپيوتر مسلط کردم. معتقدم «دستگاه» بايد
جزو وجود انسان شود. مثل اتومبيل. براي رانندگي کسي به دنده
عوض کردن نميانديشد. کار با کامپيوتر نيز بايد چنين باشد.
تايپ را ميدانستم و در 15 سالگي ديپلم تايپ گرفته بودم براي
تايپ اعلاميههاي سياسي. زبان انگليسي هم ميدانستم. به اين
ترتيب، قلم و کاغذ را تقريباً کامل کنار گذاشتم و کامپيوتر
خانگي و بعد لپتاپ شد قلم و کاغذ من. دوستان جوان و دانشجويم
از به روز بودن من در اين عرصه بارها ابراز تعجب کردهاند.
در دبستان ايگار، در خيابان مشير کهنه، درس خواندم تا پايان
دوره ابتدايي. مدرسه منسوب بود به مرحوم حسين ايگار
(اعتمادالتجار)؛
همان که دروازه قرآن را با پول خود بازسازي کرد. رئيس مدرسه
مرحوم سيد کرامتالله
رعنا حسيني
بود و معلم کلاس اوّل ما برادر بزرگ ايشان. با معلم کلاس پنجم،
آقاي عبدالعلي ضيايي،
صميمي شدم. شايد به اين دليل که مصادف بود با شهادت پدرم و او
ميخواست با نزديک شدن به من تسليام دهد. اکنون نيز با او
دوستم و در بازگشتم به شيراز دو سالي در خيابان زرگري، کوچه 6،
همسايه بوديم. انساني است شريف و والا و متدين. او نيز از نفوذ
عجيب بهائيگري در شيراز ميگفت.
به دبيرستان نمازي رفتم. نميدانم چرا. مادرم مرا ثبت نام کرد.
در کلاس هفتم تحتتأثير حاج خليل
حقنگهدار
قرار گرفتم. معلم ديني بود و از گردانندگان انجمن ضد بهائيت
که پنج شنبه شبها تشکيل جلسه عمومي ميدادند. در مدرسه
کتابخانه اسلامي راه انداخت که من دستيارش بودم. در جلسات
انجمن با بهائيت آشنا شدم. اطلاعاتي که آموختم مفيد بود ولي
انجمن فرقه بهائي را حقير و ناچيز و گروهي لافزن جلوه ميداد.
نتيجه، ناچيز شمردن اهميت بهائيت بود. اکنون در حيرتم که چرا
ابعاد عظيم خطر اين فرقه را نميگفتند و به گروهي عقبمانده و
نادان و حقير تنزلش ميدادند. فرقه بهائي چنين نيست. تشکيلاتي
است بسيار قدرتمند و کهن. اوّلين سازمان مخفي و تروريستي ايران
است. زماني که مارکسيسم و احزاب کمونيست نبودند، بابيان بودند
و گروه تروريستي و سازمان مخفي و «نفوذي» داشتند. سخن بر سر
دوران اميرکبير و ناصري است. از سالهاي 1850 و 1860 ميلادي.
در انجمن، که بعدها به «انجمن حجتيه» شهرت يافت، هيچ کس اين
مسائل را نميگفت. من اوّلين کسي بودم که در کوران دو دهه کار
سنگين پژوهشي، در جستجوي رازهاي سرزمينم، اين مسئله را گام به
گام شناختم و شناسانيدم. بيآنکه خود بدانم روز به روز وضعم
وخيمتر شد. از مقاله «ميرزا
کريم خان رشتي، چهره مرموز تاريخ معاصر ايران»
شروع شد که در جلد دوّم ظهور سقوط سلطنت پهلوي (چاپ
اوّل، 1369) به چاپ رسيد؛ و سرانجام کار به انتشار رساله «جُستارهايي
از تاريخ بهائيگري در ايران»
رسيد. رساله فوق را در خرداد 1381 نوشتم ولي در سال 1382 در
وبگاهم انتشار يافت. اين کاوش و نتايج حيرتانگيز آن ادامه
دارد.
کمي بعد، حاج حقنگهدار
مرا به مسجد شمشيرگرها
برد. جلسات چهارشنبه شبهاي آقاي شيخ محيالدين
حائري،
امام جمعه کنوني شيراز، در اين مسجد تازه شروع ميشد. چسبيده
به خانه سيد عليمحمد
باب
در کوچهاي بنبست. به اين جلسات علاقمند و يکي از گردانندگان
اصلي آن شدم. گاه پيش از آمدن آقاي حائري براي جمع سخنراني
ميکردم. سخنانم همه سياسي بود. از استقلال هند ميگفتم، تازه
کتاب مولانا ابوالکلام آزاد را خوانده بودم، و عقبماندگي
مسلمين. از سيد جمالالدين اسدآبادي و سيد قطب و ديگران. آقاي
حائري صحبت سياسي نميکرد. فقط مباحث اخلاقي را مطرح ميکرد
طبق همين سبک و سياق امروز. هيچ فرقي نکرده. کمي بعد شدم يکي
از شاگردان خصوصي او. صبحها، پس از نماز صبح، با دوچرخه به
خانه وي، در مرکز محله کليميان، نزديک دبيرستان نمازي،
ميرفتم. خانه پدريشان بود. مرحوم شيخ عبدالحسين حائري. خانه
اعياني قديمي با زيرزميني بزرگ و سقف آينهکاري. من از راهرويي
باريک به اتاقي در طبقه بالا ميرفتم. با لباس و عمامه، رسمي،
ميآمد و يک ساعت برايم درس اخلاق ميگفت. مينوشتم. چند
دفترچه قطور از اين نوشتهها داشتم که يکي دو ماه پيش از
انقلاب، که خانهها را ميگشتند، همه را سوزاندم. در آن زمان،
آپارتمان من در خيابان ابوريحان، کوچه شمشاد، نزديک دانشگاه
تهران، بود و در مرکز حوادث انقلاب. در اين جلسات خصوصي دو
نفره نيز آقاي حائري فقط درس اخلاق ميگفت. اصلاً به ياد ندارم
که بحث سياسي شده باشد يا نامي از آيتالله خميني برده باشد يا
حتي از پدرم يادي و تجليلي کرده باشد. ابداً. در يکي از همين
جلسات صبحگاهي ديدم طلبهاي جوان و خوش سيما از قبل نشسته.
تصوّر ميکنم شب در خانه آقاي حائري خوابيده بود. صحبتهايي
شد. ميخواست انگليسي ياد بگيرد. آقاي حائري به انگليسي تسلط
داشت. مثل امروز، البته با لهجه غليظ شيرازي. اين طلبه آقاي
علي فلاحيان
بود که بعد از انقلاب وزير اطلاعات شد. شنيدم در دوران وزارت
معلم خصوصي زبان انگليسي داشت و هنوز انگليسي ياد نگرفته بود.
اين اوّلين ديدار من با فلاحيان در سال 1348 است. بعدها،
حسين طارمي،
همحجرهاي او در مدرسه حقاني،
گفت که با هم براي تبليغ به شيراز آمده بودند. همحجرهاي
ديگرشان سيد اصغر حجازي
است که بعدها در دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه تهران همکلاس
شديم. تنها دانشجوي معمم در دانشکده ما بود.
اندکي بعد، آقاي سيد علياصغر
دستغيب
جلساتش را راهاندازي کرد. سهشنبه شبها در مسجد حاج ميرزا
کريم،
در کوچهاي نزديک به مسجد نصيرالملک. به اين جلسه نيز ميرفتم
و با آقاي دستغيب دوست شدم. خانه اش
در کوچهاي پشت شاهچراغ بود و هنوز مجرد بود. حائري نيز مجرد
بود. با آقاي دستغيب راحت بودم ولي نميدانم چرا نسبت به آقاي
حائري احترام شديد داشتم. فاصله سني تأثير داشت. رفتار آقاي
حائري 35 ساله مثل آدمهاي پنجاه ساله بود. در آن سالها
خندهاش را به ياد ندارم. آقاي دستغيب جوان بود و صميمي و
مهربان. در ديدارهاي خصوصي از امام خميني ميگفت و بحث سياسي
هم ميکرد.
کمي بعد، آقاي شيخ مجدالدين
محلاتي
جلساتي براي جوانان در مسجد وليعصر (عج)، در خيابان داريوش،
راهاندازي کرد. به اين هم ميرفتم. گردانندگانش بهبهاني
و معلم
و چند تن از دوستان جواد مظفر
بودند. جاذبهاي نداشت. گاهي سخنراناني از تهران و قم به شيراز
دعوت ميشدند. آيتالله مکارم
که در مسجد فلکه اطلسي آقاي پيشوا درباره مسئله نماز در کره
ماه و قطبين سخنراني کرد. خيلي تو ذوقم خورد. اين همه مسئله، و
بعد دويست سيصد نفر جوان و نوجوان را جمع کردن و درباره نحوه
نماز در قطب شمال و جنوب و کره ماه صحبت کردن! علامه جعفري،
علي اکبر پرورش،
فخرالدين حجازي،
سجادي
(اسم مستعار يکي از مسئولين انجمن حجتيه در مشهد) و خيليهاي
ديگر ميآمدند و در شيراز سخنراني ميکردند. يک بار اکبر مجدالدين،
که دانشجوي علوم اجتماعي دانشگاه تهران بود، سخنراني خيلي
جذابي در مسجد فلکه اطلسي آقاي پيشوا درباره اسلام و ايران
بيان کرد. خيلي خوشم آمد. به او پيشنهاد کردم منتشرش کند.
بعدها، کتاب خدمات متقابل اسلام و ايران آيتالله مطهري
را خواندم و ديدم، بدجنس، از روي آن عيناً کپيبرداري و صحبت
کرده بدون «رفرنس»! در سالهاي بعد با اکبر مجدالدين دوست شدم.
يک سالي در زندان عادل آباد
شيراز زنداني بود. بعد در دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه تهران.
من دانشجوي دوره ليسانس بودم و او دانشجوي دوره فوقليسانس. پس
از انقلاب مدتي مسئول يونسکو در ايران بود.
در اين سالها از شش نفر
بنيانگذاران يک گروه مذهبي- سياسي
شدم. اين مربوط به زماني است که هنوز سازمان مجاهدين خلق
شناخته نبود. داستان اين گروه را در نامهاي به آقاي رسول
جعفريان نوشتهام که احتمالاً در چاپ جديد کتابش درج کرده:
«چاپ ششم کتاب جريانها
و سازمانهاي
مذهبي- سياسي ايران
را مطالعه کردم. کار ارزشمندي است که بابت آن تبريک ميگويم.
معهذا، لازمه اعتبار بيشتر
اين اثر دقت در ثبت وقايعي است که بعضاً براي آنها
اسنادي موجود نيست و لاجرم محقق بايد متکي به مصاحبه و خاطرات
اين و آن باشد. طبيعي است که براي ثبت حوادث فاقد سند اتکا به
خاطره يک نفر کافي نيست. بايد از افراد متعدد بهره برد؛ و
حتماً از کساني که در بطن حوادث بوده يا بازيگران اصلي و مطلع
آن حادثه بودهاند
نه از کساني که در حاشيه بوده يا مطالبي را از اين و آن شنيده
و نقل ميکنند.
در صفحات 531- 532 با مطالبي درباره «گروه مجاهدين اسلام»
مواجه شدم که مرا حيران کرد. متحير شدم که حضرتعالي اين
اطلاعات را از که گرفتهايد
و چه کسان غيرمطلعي درباره تاريخچه گروه فوق مطالبي چنين
غيردقيق و نادرست را گفتهاند.
گروهي که ذکر کردهايد،
و در واقع گروه فوق هيچگاه رسماً نام نداشت گرچه در جلسات هسته
مرکزي آن بارها درباره انتخاب نامي براي گروه صحبت کرديم و اين
نام نيز مطرح شده بود، در سال 1348 تشکيل شد.
اعضاي مؤسس و
مرکزيت گروه فوق افراد زير بودند: سيد معزالدين
حسينيالهاشمي
(با نام مستعار حسنپور)،
سيد اصغر شاپوريان (با نام مستعار عسکري)، جواد مظفر (با نام
مستعار علوي)، عباس وفايي (با نام مستعار مهدوي)، عبدالله علي
قنبري (با نام مستعار هادوي) و عبدالله شهبازي (با نام مستعار
فدائي). من در اوائل سال 1349 از طريق آقايان شاپوريان و مظفر
عضو هسته مرکزي گروه فوق شدم. در اوائل تابستان 1349 ارتحال
حضرت آيتالله
حکيم رخ داد که من به دليل تلاش براي تبليغ مرجعيت امام (ره)
براي اوّلين بار توسط ساواک دستگير شدم. اين گروه بهتدريج
گسترش يافت، تشکيلات آن دهها
نفر را جذب کرد و سازمان آن بهطور
غيرمستقيم و پنهان تحقيقاً تمامي فعاليتهاي
مذهبي- سياسي شيراز را به دست خود گرفت.
مهندس رجبعلي طاهري دوست ما بود ولي تا حوالي سال 1352 نه از
وجود چنين تشکيلاتي مطلع بودند نه عضو آن. بعدها، پس از جدايي
و خروج من ايشان به عضويت هسته مرکزي درآمدند هر چند فعاليت
مستقل خود را نيز داشتند. بعدها که اعضاي جلسات محافل نيمه
مخفي شيراز دستگير شدند، ساواک براي آنها
تحت عنوان «گروه» پرونده ساخت و در کيفرخواستي که به دادگاه
نظامي تقديم کرد نام اين محافل را «گروه مهندس طاهري» گذاشت.
علت اين بود که در ميان دستگيرشدگان مهندس طاهري سرشناسترين
بود و داراي سوابق متعدد زندان سياسي. افرادي که نام بردهايد
(مانند حاج نعمتالله
تقا،
حاج فرارويي،
مرحوم عبدالرسول عدلو،
جواد شقاقيان
و غيره)، به جز آقاي سيد اصغر
شاپوريان،
هيچ يک از گردانندگان سازمان فوق نبودند. ساواک، بهرغم
دستگيري اعضاي هسته مرکزي گروه در حوادث مختلف (از جمله آقا
معزالدين و من و شاپوريان و عباس وفايي) هيچگاه گروه فوق را
نشناخت و به عبارتي سازمان ما لو نرفت. اين سازمان از
جلسات علني و محافل نيمه علني شيراز براي عضوگيري و پيشبرد
فعاليتهاي
خود بهره ميبرد
و از طريق اعضاي خود اين جلسات و محافل را به سمت و سوي مورد
نظر خود هدايت ميکرد...
يکي از مهمترين
اقدامات سازمان ما تدوين و نشر
اعلاميه مرجعيت حضرت امام در مراسم ختم مرحوم آيتالله
سيد محسن حکيم در مسجد نو
بود. اين اعلاميه را اعضاي هسته مرکزي تنظيم کردند با امضاي «جامعه
روحانيت شيراز».
در آن اعلام شده بود که پس از آقاي حکيم به
عنوان مرجع اعلم
به حضرت
آيتالله العظمي خميني
رجوع شود.
اعلاميه فوق ظرف چند روز در تمامي اماکن مقدسه،
مساجد و مراکز اصلي شهر توزيع شد. مهمترين و بزرگترين تجمع
به مناسبت ارتحال آيتالله
العظمي حکيم، مجلس ختمي بود که از
سوي جامعه روحانيت در مسجد نو برگزار گرديد. در اين مراسم،
حياط و صحن مسجد فوق، که بسيار بزرگ و گنجايش دهها هزار نفر
را داشت، و حوالي آن انباشته از جمعيت بود. نيروي شهرباني و
ساواک نيز منطقه را کاملاً در محاصره گرفته بودند. سخنران
مراسم آقاي پيشوا
بود و در پاي منبر تمامي علماي درجه اول شيراز حضور داشتند. در
اواسط سخنراني آقاي پيشوا، آقاي شاپوريان و اينجانب چند بار از
منبر بالا رفتيم، اعلاميه را به دست ايشان داديم و تقاضا کرديم
که آن را از پشت بلندگو قرائت کنند. اشاره کردند که بايد
آقايان علما متن را تأييد کنند. ابتدا به حضرت آيت
الله حاج
شيخ صدرالدين حائري
مراجعه کردم که پشت به پله اول منبر نشسته بودند. اين تقاضا هم
به دليل الفت و نزديکي بود که با ايشان و اخوي کوچکشان حضرت
حاج شيخ محيي الدين حائري شيرازي داشتم و هم به اين دليل که
معظم له به عنوان نماينده حضرت امام در شيراز شناخته مي
شدند.
آقاي حائري اشاره فرمودند که در اين جمع آقاي دستغيب بزرگترند
و ايشان بايد تأييد کنند.
به خدمت مرحوم آيتالله شهيد
دستغيب
(ره) رفتم که در گوشه ديگر نشسته بودند و درخواست خود را تکرار
کردم. اين تحرکات در وضعي رخ ميداد که مأمورين ساواک و
اطلاعات شهرباني در کنار اينجانب بودند و در صدد بودند که مرا
با فشار و هل دادن يا تمهيد ديگر از ميان جمعيت و حضور علما
خارج کرده و در بيرون مجلس دستگير کنند. حضرت آيتالله دستغيب
ابتدا به درخواست من توجه نکردند. به
شدت متأثر شدم و با صداي
بلند گريه کردم و به علماي حاضر در پاي منبر پرخاش نمودم. آقاي
دستغيب که چنين ديدند با تبسم اعلاميه را از دست من گرفتند و
به جوان طلبه اي که در کنارشان ايستاده بود دادند و با لهجه
غليظ شيرازي خاص خود فرمودند «آقا سيد عليمحمد اين را بخوان.»
اين نخستين بار بود که آقاي سيد
عليمحمد دستغيب
را مي ديدم زيرا ايشان به
تازگي از نجف يا قم به شيراز آمده
بودند. لازم به توضيح است که قبل از اين ماجرا آقاي شاپوريان
در گوشه اي از حياط مسجد با آقاي سيد عليمحمد دستغيب مذاکره
کرده و ايشان آمادگي خود را براي خواندن متن اعلاميه، در صورتي
که آقاي پيشوا نخوانند، اعلام کرده بود. بهرحال، آقاي سيد
عليمحمد دستغيب اعلاميه را گرفت و به سوي منبر رفت. در اين
زمان سخنراني آقاي پيشوا تمام شده و ايشان در حال پايين آمدن
از منبر بودند. جمعيت نيز برخاسته و مجلس در حال پراکنده شدن
بود. درست در لحظه اي که آقاي پيشوا از منبر پايين آمد، آقاي دستغيب
روي پله اول يا دوم منبر ايستاد و از پشت ميکروفن اعلاميه را
قرائت کرد. جمعيت همه متوقف و سراپاگوش شد و زمانيکه به نام
حضرت امام خميني رسيد بناگاه همه با صداي بلند سه صلوات
فرستادند که بسيار شورانگيز بود. غلغله جمعيت شوق زده را فرا
گرفت و اين به دليل هجوم نيروهاي شهرباني و ساواک بود.
گروهي از مأمورين ساواک و اطلاعات شهرباني نيز به سمت اينجانب
هجوم آوردند. از زير دست و پاي انبوه جمعيت به
سرعت گريختم.
پليس و مأموران ساواک روحانيون حاضر در مجلس را محاصره کرده و
آقاي سيد
عليمحمد دستغيب
را دستگير نموده و به ميان خود بردند. در اين زمان آقاي
شاپوريان به نزديک آقاي حاج شيخ صدرالدين حائري رفته و خبر
دستگيري آقاي دستغيب را به ايشان اطلاع دادند. آقاي حائري با
شجاعت و مردانگي قابل تحسيني صفوف نيروهاي انتظامي و امنيتي را
شکستند و دست آقاي سيد عليمحمد دستغيب را گرفته و ايشان را به
جمع روحانيون ملحق کردند. انبوه جمعيت نيز مکرر صلوات و تکبير
ميفرستادند و با هيجان خواستار شکسته شدن محاصره و آزادي
روحانيون بودند. ساواک و شهرباني از ترس غليان احساسات مردم و
بالاگرفتن تظاهرات و تسري آن به خيابانهاي شهر محاصره را
شکستند و حياط مسجد را تخليه کردند و جمع روحانيون به خانه
مرحوم حاج محمد حسن
ايمانيه،
که نزديک مسجد نو بود، انتقال يافتند. اينجانب از طريق
کوچه هاي باريک بافت قديمي شيراز گريختم و به خانه رفتم و يکي
دو ساعت بعد در خانه دستگير و به زندان انفرادي ساواک منتقل
شدم. آقاي شاپوريان همان شب به تهران رفته و مدتي مخفي شدند.
آقاي سيد عليمحمد دستغيب نيز کمي بعد دستگير و تبعيد شدند.
آقاي
ابراهيم شعرا
را، که در ماجراي مسجد نو به من کمک ميکرد،
نيز ساواک دستگير کرد که مدتي در سلول انفرادي بغل سلول من
محبوس بود. به خاطر اين ماجرا، پس از انقلاب آقاي پيشوا مورد
بيعنايتي
نيروهاي افراطي قرار گرفت. ايشان از فعالين قيام پانزده خرداد
بود. مرحوم حجتالاسلام والمسلمين سيد احمد پيشوا
اصالتاً اهل کازرون فارس بود و در 24 بهمن 1384 در 74 سالگي در
شيراز فوت کرد. بنده به درخواست حضرت آِيت الله حاج شيخ محيالدين
حائري شيرازي، نماينده ولي فقيه در استان فارس، و در معيت
ايشان براي تسليت به خانه ايشان رفتم. در اين جلسه آيتالله
حائري سخنان جالبي درباره سوابق درخشان مرحوم پيشوا و سهم
ايشان در نهضت امام (ره) بيان کردند.
سازمان ما به گردآوري اسلحه و مهمات نيز پرداخت و انباري مخفي
فراهم آورد ولي هيچ عمل مسلحانهاي
انجام نداد زيرا درباره شرعي بودن و درست بودن مشي مسلحانه
ترديد جدّي داشتيم. بنابراين، انفجارهاي شيراز ربطي به ما
نداشت. مهمترين
انفجار شيراز انفجار اتومبيل سفارت آمريکا در مقابل ساختمان
کنسولگري آمريکا در خيابان باغ ارم بود. اين انفجار را آقاي
پرويز ضرغامي انجام داد.
انفجار ديگر در خوابگاه دانشجويان دانشگاه پهلوي شيراز بود که
توضيح خواهم داد.
با دکتر احمد
توکلي
در حوالي سال 1349 آشنا شدم زماني که به همراه هادي خانيکي،
احمد جلالي،
حمزه رويان،
عباس معماريان
و ديگران به جلسات چهارشنبه شبها
در مسجد شمشيرگرهاي شيراز ميآمد.
دکتر توکلي در خاطرات خود درست گفتهاند.
در ميان دانشجويان فوق ايشان از ديگران فعالتر و شاخصتر
بودند و به نوعي ليدر دانشجويان هوادار امام (ره) در دانشگاه
پهلوي بهشمار
ميرفتند.
آنها
معدود دانشجوياني بودند که در جلسات آقاي حائري حاضر ميشدند.
اکثر اعضاي جلسه دانشآموز
بودند. هر يک از اين افراد سرنوشتي يافتند. عدهاي
با سازمان مجاهدين خلق رفتند. آقاي هادي خانيکي
بعدها، به همراه دوستاني چون دکتر رضا
رئيسي طوسي،
از اين سازمان جدا شد و در زمان رياست جمهوري آقاي خاتمي مشاور
رئيسجمهور
بود و از ابتداي تاسيس جبهه مشارکت تاکنون از رهبران اين
سازمان است. هادي و احمد دوستان صميمي بودند.
در سال 1351 يا 1352 پرويز ضرغامي،
پسر محمد خان
ضرغامي
(رئيس ايل باصري)، که در زمان تحصيل در انگليس بههمراه
بهمن قشقايي
به مصر اعزام شده و در اردوگاههاي
الفتح دوره جنگ چريکي ديده بود (در زمان رهبري احمد شقيري
در الفتح)،
به سه تن از دانشجويان دانشگاه پهلوي شيراز، که با واسطه
دانشجويي از ايل باصري بهنام
فرود فرهمند
با آنها
آشنا شده بود، طرز ساختن بمب ساعتي را آموخت و به آنها
مقداري ديناميت و يک اسلحه کمري (والتر شهرباني) داد. اين سه
تن (حسين
محموديان،
محمدرضا احمدي
و مرتضي حاج
شفيعيها)
در حين ساختن بمب ساعتي در خوابگاه دانشگاه پهلوي (اوّل خيابان
سعدي، نزديک چهارراه زند) کشته شدند. يعني بهعلت
ناشيگري آنان ديناميت منفجر شد و بخشي از خوابگاه فروريخت.
فرداي آن روز
شايع شد که ساواک در خوابگاه بمب گذاشته و سه دانشجو را کشته
است. راهپيمايي و تظاهرات عليه ساواک و حکومت پهلوي آغاز شد.
در مراسم ترحيم اين سه تن و در تظاهرات دانشجويي آن زمان، که
به راهپيمايي در خيابان نيز کشيده شد، احمد توکلي سخنرانيهاي
پرشوري ايراد کرد و به اين دليل دستگير شد. مدتي در زندان بود،
سپس از دانشگاه اخراج و به سربازي اعزام شد. توکلي دوره دو
ساله سربازي را به عنوان سرباز صفر در تبعيد گذرانيد.
دکتر احمد توکلي اهل بهشهر و اصالتاً اصفهاني است. نياي او در
اواخر حکومت تزاري با قفقاز و روسيه مراوده تجاري داشت و به
اين دليل در مازندران ساکن بود. انقلاب بلشويکي درگرفت و وي،
بهسان
بسياري از تجار اصفهاني ساکن شمال، ورشکست و در آن خطه ماندگار
شد.
در هسته مرکزي سازمان ما از نظر مطالعاتي تقسيم کار وجود داشت.
آقا معزالدين مأمور پژوهش درباره تاريخ فدائيان اسلام بود و من
در زمينه تاريخ حزب توده و کمونيسم کار ميکردم.
کتابهاي
دکتر اراني (عرفان و اصول مادي، علم روح،
زندگي و روح هم مادي است) و کتاب کمونيزم در ايران
و نشريات مختلف حزب توده را در همان زمان در کتابخانه مفصل
بازمانده از مرحوم آيتالله
العظمي حاج سيد نورالدين شيرازي خواندم. در آن زمان 14 ساله
بودم. يادم است که نامههايي
از مرحوم نواب صفوي به آيتالله
سيد نورالدين شيرازي در اسناد ايشان بود
که بعدها شنيدم، متأسفانه، از بين رفته است. تا آنجا که ميدانم
نواب به مرحوم آيتالله
شيرازي ارادت فراوان داشت و من محتمل ميدانم
که فتاوي و مجوز شرعي قتلهاي
سياسي را از ايشان گرفته باشد.
هسته مرکزي سازمان ما در ارتباط با آقايان
سعيد شاهسوندي
و ستار کياني
(برادر مرحوم
نصير کياني
از ايل بکش که در جريان قيام عشاير فارس و قيام پانزده خرداد
شيراز تيرباران شد و به شهادت رسيد) بهناگاه متوجه وجود يک
سازمان مخفي مشابه شد. ما تلاش کرديم اين سازمان را بشناسيم و
در آن نفوذ کنيم. حتي عباس وفايي چند بار سعيد شاهسوندي را تا
تهران و در تهران تعقيب کرد. خود من چند روز مأمور مراقبت مخفي
و کنترل خانه سعيد بودم. رابط ما با سعيد شاهسوندي تحت تاثير
او قرار گرفت و ما را لو داد؛ يعني وجود سازمان ما و عضويت خود
در اين سازمان را به اطلاع سعيد رسانيد. يادم ميآيد
که سعيد ما را، از طريق رابطمان، با سازمان خود آشنا کرد. گفت
سازمان بزرگي است و ما «مغزهايي» داريم که آنها
را ايزوله کردهايم
که فقط کار مطالعاتي کنند. رابط ما که اين مسئله را مطرح کرد،
در جلسه هسته مرکزي گروه، خنديديم که مگر ميشود
با ايزوله کردن «مغز» درست کرد. امروز متوجه ميشوم
منظور آقاي عبدي نيک بين
(عبدالرضا نيک بين رودسري)
بوده است که يکي از سه بنيانگذار سازمان بود (بههمراه
محمد حنيف نژاد
و سعيد محسن)
و بهتدريج کنار رفت.
سازمان مجاهدين خلق، که هنوز رهبرانش دستگير نشده و به اين نام
نيز شناخته نميشد،
تقاضا کرد که به آنها
بپيونديم. مذاکره آغاز شد. حاضر بودند تمامي اعضاي هسته مرکزي
شش نفره ما را به عضويت سازمان بپذيرند. ما به دليل اختلاف
ايدئولوژيک نپذيرفتيم. مسئله اساسي ما
تلقي سازمان از مرجعيت بود. گفتيم که ما مقلد آيت الله خميني
هستيم و مرجع شما کيست؟ و زماني که با پاسخهاي
مبهم در زمينه مرجعيت مواجه شديم، پاسخ منفي داديم.
بعدها، در زندان شيراز با مسئول شاخه سازمان در شيراز آشنا
شدم. مرحوم مهندس لطفعلي
بهپور.
ايشان در زندان عملاً از سازمان مجاهدين خلق و اصولاً از
فعاليت سياسي کنار کشيد و پس از تحمل چند سال زندان آزاد شد.
پس از انقلاب نيز به فعاليتهاي
علمي مشغول بود و در 16 خرداد 1383 در شيراز فوت کرد. انسان
شريفي بود.
با سعيد
شاهسوندي دوست صميمي بودم. به خانه
اش
ميرفتم.
قبل از لورفتن سازمان مجاهدين خلق و متواري شدن او. در اتاقش
عکسي از ياسر عرفات نصب شده بود. بعدها، در جريان عمليات مرصاد
سعيد زخمي و دستگير شد. به تهران منتقلش کردند. من مطلع شدم.
مطلب مفصلي درباره سوابق سعيد و اهميت او نوشتم که از طريقي بهسرعت
بهدست
مقام معظم رهبري رسيد. ايشان دستور داده بودند: ما نبايد
اشتباه اعدام سعادتي را بار ديگر تکرار کنيم. (سعادتي رقيب
رجوي بود و اعدامش به سود رجوي تمام شد.) شاهسوندي را آزاد
کنيد و به دليل اختلافاتش با رجوي به خارج از کشور بفرستيد تا
با رجوي مبارزه کند.
متن اين دستور را نديدم ولي شفاهاً شنيدم که چنين دستوري دادهاند.
سعيد را پس از آزادي، و قبل از خروج از ايران، چند بار ديدم.
پس از آن از سرنوشتش اطلاع ندارم. مصاحبهاش
با بخش فارسي راديو بي. بي. سي. را شنيدم. ستار کياني نيز چون
سعيد سالها
مخفي بود. در جريان تغيير ايدئولوژي مارکسيست شد و پس از
انقلاب عضو گروه مارکسيستي پيکار يا راه کارگر بود و تيرباران
شد.
آقاي مهندس طاهري رهبر گروه ما نبود. ايشان از ديرباز با با
نهضت آزادي همکاري داشت و من يک بار در خانه ايشان با آقاي
مجتبي طالقاني،
پسر مرحوم آيتالله
طالقاني،
ملاقات کردم. در عين حال، ايشان فعاليتهاي
گسترده خود را داشتند، اعلاميه تهيه و پخش ميکردند،
عدهاي
را در پيرامون خود داشتند؛ ولي شخصيت ايشان به نحوي بود که
هيچگونه چارچوب تشکيلاتي را برنميتافت.
ضمن اينکه
مهندس طاهري در عين پيوند با نهضت آزادي، که تاکنون نيز حفظ
شده است، مباني و چارچوب فکري خود را داشتند که با موازين فکري
بسياري از سران نهضت آزادي انطباق نداشت. مهندس طاهري پديدهاي
دوست داشتني است و برجستهترين
ويژگي شخصيتي وي صداقت اوست. مهندس طاهري اهل کازرون فارس است.
در شيراز جلساتي نيمه مخفي در خانهها
نيز تشکيل ميشد
که افراد دستچين شده به اين جلسات دعوت ميشدند.
بعضي دوستان مانند آقاي سيد جعفر عباسزادگان،
آقاي علي اکبر مکارم
(حجتالاسلام
رضواني،
نماينده فيروزآباد در دوره اوّل مجلس شوراي اسلامي) و غيره اين
جلسات را اداره ميکردند. يک روز آقاي عباسزادگان
به در منزل من آمده و چون در خانه نبودم آدرس يکي از اين جلسات
را نوشته و به مادرم داده بود. در همين زمان، يکي از خويشان
مادرم، که افسر شهرباني در کلانتري منطقه ما بود، با ماشين گشت
سر ميرسد
و ماجرا را ميبيند.
خود را نشان نميدهد.
منتظر ميماند
و پس از رفتن عباسزادگان
به بهانه اينکه
فرد مذکور مشکوک است و اين روزها سرقت زياد شده يادداشت عباسزادگان
را از مادرم ميگيرد، به آن نگاهي مياندازد
و آدرس را حفظ ميکند.
من پس از بازگشت به خانه متوجه اين ماجرا نشدم. مادرم نيز اصلا
متوجه نبود و چيزي به من نگفت. اين سرآغاز شناسايي محافل نيمه
مخفي شد و حضور مأموران نفوذي ساواک در جلسات فوق. پس از مدتي
کنترل و رخنه به تمامي محافل نيمه مخفي، در يک عمليات گسترده
ساواک به دستگيري کليه شرکت کنندگان در جلسات فوق دست زد. در
تابستان 1351 دهها
نفر دستگير و در زندان عادلآباد،
که هنوز افتتاح نشده و در اختيار ساواک بود، زنداني و بازجويي
شدند. اعضاي سازمان ما و از جمله کليه اعضاي هسته مرکزي جزو
دستگيرشدگان بودند. من نيز دستگير شدم. ولي ساواک هيچگاه
سازمان ما را نشناخت. اين دستگيرشدگان را ساواک «گروه مهندس
طاهري» ناميد شايد به اين دليل که مهندس طاهري سابقه طولاني
فعاليت سياسي و زندانهاي
مکرر داشت و از نظر سني ارشد بود. ولي در واقع، دستگيرشدگان
فقط شرکتکنندگان
در جلسات نيمه مخفي بودند. همين. از اين ميان، آقايان
سيد اصغر
شاپوريان
و محمدعلي
انتظارمهدي
و اکبر حدادي
بهشدت
شکنجه شدند و مرحوم رضا ديباج
در زير شکنجه به شهادت رسيد. براي رسيدگي به پرونده اين
بازداشتشدگان
سعيد ميرفخرايي،
بازجوي سرشناس ساواک (با نام مستعار سعيدي)،
و سپس «آرش» (فريدون
توانگر)
از تهران به شيراز آمدند. در شيراز به ميرفخرايي «دکتر» ميگفتند
و با عنوان «دکتر» از بازداشتشدگان
بازجويي ميکرد.
دستگيري گسترده شيراز در اواخر بهار يا اوايل تابستان 1351
بود. در اين زمان ساختمان زندان عادل
آباد
شيراز، بهعنوان
يکي از دو زندان بزرگ نوساز مدل آمريکايي، به اتمام رسيده ولي
هنوز افتتاح نشده و ساواک از آن بهره برداري ميکرد.
(زندان مدرن ديگر زندان مشهد بود.) کليه دستگيرشدگان را به اين
ساختمان منتقل کردند. مرا نيز دستگير کردند ولي دو سه ساعتي
بيشتر در سلول انفرادي نبودم. در سلول روبرويم عباس وفايي بود.
سپس مرا به اتاقي در محل بازجويي بردند و به تخت بستند و در
واقع کاملا ايزوله کردند. پس از يک هفته آزادم کردند. علت را
بعدها فهميدم. فردي بهنام
قدرتالله
ربيعزادگان،
دانشجوي مهندسي عمران ملي دانشگاه شيراز، عامل ساواک بود. ربيع
زادگان کازروني بود و با من دوست شده بود. مرا آزاد کردند تا
ربيعزادگان
بتواند اهداف ساواک را کاملاً پيش ببرد. پس از مدتي من از طريق
فرود فرهمند، که تصادفاً مرا با ربيعزادگان ديده بود، مطلع
شدم که ربيعزادگان
با ساواک همکاري دارد. در برخوردهاي بعدي با او شروع کردم به
صحنهسازي
که يعني از فعاليت سياسي کنار کشيدهام
و دنبال زندگي هستم. ساواک پس از مدتي، که متوجه شد ديگر ربيعزادگان
کارايي ندارد، مرا دستگير کرد. اوايل تابستان 1352 بود. شصت و
هفت روز در کميته مشترک ضد خرابکاري بودم. در بازجويي، طبق
نقشه قبلي که با پرويز ضرغامي طراحي کرده بوديم، تمامي مسايل
را به گردن ربيعزادگان انداختم. ساواک متوجه نبود که من از
ماهيت ربيعزادگان
مطلعم. بازجوي من شخص آرش بود که در اولين جلسه بازجويي حدود
نيم ساعت موهايم را گرفته و سرم را محکم به ديوار ميکوبيد
و با مشت به شکمم ميزد.
آرش [فريدون توانگر] همان است که در اوايل انقلاب بعد از
تهراني محاکمه و تيرباران شد. زماني که به زندان عادل
آباد
منتقل شدم، اين زندان افتتاح شده و تمامي زندانيان سياسي قلعه
برازجان را به شيراز منتقل کرده بودند. در آن زمان مهمترين
زندانيان سياسي را در برازجان نگهداري ميکردند
که به عادل آباد
شيراز منتقل شدند. از دستگيرشدگان سال قبل فقط حضرت آيتالله
حائري و حاج نعمتالله
تقا باقي مانده بودند؛ که آنها
نيز در سال 1352 محکوميتشان به پايان رسيد و آزاد شدند. در بند
سياسي (بند چهار) زندان عادل آباد
شيراز حدود 140 زنداني سياسي بودند که اکثرا از سران احزاب و
گروههاي
سياسي و محکومين به حبس ابد و محکوميتهاي
سنگين بودند. مرا کمي پس از شورش زندان
عادل آباد
از کميته مشترک به زندان منتقل کردند.
اين شورش اولين شورش
بزرگ زندانيان سياسي بود که بهشدت
سرکوب شد. زندانيان سياسي زير فشار وحشتناک بودند در حدي که
تعدادي از آنها
با شکستن شيشه پنجرهها
و زدن به شکم خود خودکشي کردند که البته هيچ يک نمردند. پيامد
اين خودکشيها،
برداشتن شيشهها
بود و به اين ترتيب در پائيز و زمستان 1352 بند يک (انفرادي) و
بند چهار (سياسي) زندان عادلآباد
در حد غيرقابل تحملي سرد بود. در اين وضعيت نه ماه در سلول
انفرادي بودم. به زندانيان فقط روزي سه بار اجازه رفتن به
دستشويي ميدادند.
وضع واقعاً وحشتناکي بود. سپس به بند چهار منتقل شدم که بند
عمومي سياسي بود. در آنجا نيز هنوز سختگيري ادامه داشت و در
سلولها،
که نه نفري بود، بسته بود.
اسامي زندانيان سياسي در زندان عادل
آباد
شيراز، تا آنجا که به خاطر دارم، بهشرح
زير بود: آقاي محيالدين
حائري
(در سلول تودهايها
گذاشته بودنش. روابطشان
محترمانه بود ولي سفره را جدا ميانداختند)،
عبدالله عزتپور
(از اعضاي فرقه دمکرات کردستان، 15 سال محکوم بود)، مجيد امينمؤيد
(از اعضاي فرقه دمکرات آذربايجان، ابد محکوم بود. ضد حزب توده
بود و قطب گروهي از زندانيان مائوئيست به شمار ميرفت.
در بند چهار سلولي داشتند. فرج سرکوهي
در اين سلول بود. کتاب تاريخ هنر آرنولد هاوزر را ترجمه
ميکرد)،
حسن سعادتي
(از اعضاي سازمان مارکسيستي لنينيستي توفان. در سلول امين مؤيد
بود. اهل بجنورد بود. خراساني بود.)، اکبر معصوم
بيگي
(با يک اکبر ديگر که نامش را فراموش کردهام.
بچه نازيآباد بودند و بمب ساخته بودند. از سر کودکي و گرايش
به جريان مسلحانه چريکي. فکر کنم 15 سال محکوم شده بود. در
همان سلول امينمؤيد بود.)، کريم تسليمي
(از اعضاي اوّليه مجاهدين خلق. رواني و افسرده بود. ولي آزادش
نميکردند.
در سالهاي
اخير زير پوشش مالي و حمايتي آيتالله
حائري بود.).
محمدعلي عمويي،
تقي کيمنش،
عباس حجري
بجستاني
(سه تن از بازماندگان سازمان افسري حزب توده از دوران مصدق)،
غني بلوريان
(از رهبران فرقه دمکرات کردستان)، داوود صلحدوست
(از اعضاي گروه فلسطين)، عبدالله قوامي
گيل کلايه
(از سران محفل موسوم به ستاره سرخ و متهم رديف اوّل در دادگاه
اين گروه بود)، صمد بالايي
(از سران محفل ستاره سرخ. همان بود که زير اعلاميهها
آرم ستاره سرخ زده بود و به اين دليل ساواک نام محفل فوق را
گذاشته بود «سازمان ستاره سرخ». شنيدم پس از آزادي به فرانسه
رفته و دکتراي فلسفه گرفته). افراد فوق در يک سلول بودند بهاضافه
آيتالله
حائري شيرازي.
اعضاي گروه
جزني:
اوائل زندان در بند يک (انفرادي) سلولم در کنار سلول عباس
(مهرداد) سورکي و عزيز سرمدي بود. يکي دو ماه بعد هر دو را به
تهران بردند و در فروردين 1354 در اوين به همراه بيژن جزني و
دو نفر از رهبران مجاهدين خلق (کاظم ذوالانوار و مصطفي جوان
خوشدل) توسط تيم ساواک کشتند. فرخ نگهدار (در زندان بودم که
محکوميتش به پايان رسيد و آزاد شد. بعداً شد رهبر چريکهاي
فدائي و انشعاب اکثريت را ايجاد کرد.)، دکتر حشمتالله
شهرزاد (پيرمردي بود خوش مشرب. داروساز بود.) ماجراي قتل فجيع
اعضاي گروه جزني و ذوالانوار و خوشدل را پس از انقلاب بهمن
نادري پور (نادري)، بازجوي معروف ساواک، در دادگاه بيان کرد و
مطبوعات مشروح آن را نوشتند.
اعضاي سازمان
چريکهاي
فدائي خلق:
محمود محمودي (از اعضاي گروه سياهکل. ده سال محکوم بود. اهل
لاهيجان بود. از کساني است که به علت سرکوب شديد زندانيان
سياسي به علامت اعتراض با شيشه شکم خود را پاره کرد.)، علي
مظهر سرمدي (ابد. لاهيجاني بود.)، قاسم (حميد) ارض پيما (اهل
لاهيجان. به حبس ابد محکوم بود.)، بهرام قبادي (برادر قبادي که
اعدام شده بود. به حبس ابد محکوم بود. مخالف چريکهاي
زنداني بود و اذيتشان
ميکرد)،
علي دليل صفايي (اهل سنگسر. برادر ناصر سيف دليل صفايي از
اعضاي گروه سياهکل. ده سال محکوم بود.)، نورالدين (نوري) رياحي
(15 سال، از شاخه تبريز)، جواد اسکويي (ابد، از شاخه تبريز)،
اصغر ايزدي (ابد، از شاخه تبريز)، تقي افشاني (ابد، از شاخه
تبريز. باسواد بود و به نوعي تئوريسين چريکها
محسوب ميشد.
از مشي مسلحانه کناره گرفت.)، رحيم کياور (ابد يا 15 سال، از
شاخه تبريز)، احمد احمدي (دانشجوي پزشکي بود. به همراه محمود
محمودي و پرويز و غيره در بند يک در اعتراض به فشار بر
زندانيان با شيشه شکمش را پاره کرد ولي زنده ماندند.) احمد
معيني عراقي (برادر اسماعيل معيني عراقي از اعضاي تيم کوه گروه
سياهکل بود. بعد از انقلاب از اعضاي گروه راه کارگر بود و کشته
شد.) فريبرز سنجري (کم سن و سال بود. موقع دستگيري احتمالاً 18
ساله بود. به حبس ابد محکوم شده بود.)، طاهريپور.
اعضاي محفل
ستاره سرخ:
محمدرضا شالگوني، علي شکوهي (ممي شالگوني بعداً رهبر فکري و
علي شکوهي رهبر تشکيلاتي راه کارگر شد. علي شکوهي اعدام شد.)،
فرج سرکوهي، حسين سحرخيزان (از کساني بود که در بند يک با شيشه
شکم خود را پاره کرد.)، مهدي غبرائي (برادر هادي غبرائي که بعد
از انقلاب مترجم معروفي شد.)
اعضاي سازمان
مجاهدين خلق:
فتحالله
خامنهاي،
ابراهيم آوخ (جهرمي بود)، عليمحمد
تشيد (برادرش عليرضا در مشهد و به حبس ابد محکوم بود. عليمحمد
ده سال محکوم بود. پس از انقلاب شد فرمانده کل ميليشياي
مجاهدين خلق)، عليرضا زمرديان، عباس قاضي، عباس داوري فيض پور
آذري، عبدالله محسن (برادر سعيد محسن)، منصور بازرگان، نبي
معظمي، سيد جليل سيد احمديان (مش جل)، مسعود اسماعيل خانيان،
مهدي خسروشاهي، لطفعلي بهپور، دکتر سيد محمد ميلاني.
ساير گروهها:
طاهر احمدزاده، مهندس عزتالله
سحابي، کاظم شادفر، بهرام شالگوني، محمد حقيقت، منصور بيدار،
فراهاني، پيران (از حزب ملل اسلامي). مذهبيهاي
شيراز:
شيخ محمد صادق (محيالدين)
حائري، حاج تقا، حاج فرارويي، رجبعلي طاهري (مهندس طاهري)،
اکبر مجدالدين (بعد از انقلاب مدتي مسئول يونسکو در ايران
بود.) اينان بقاياي دستگيري سال 1351 بودند. بقيه مثل سيد اصغر
شاپوريان آزاد شده بودند و اين افراد مابقي محکوميتشان
را طي ميکردند.
ستارهسُرخيهاي
شيراز:
دکتر فضلالله
هوشداران، دکتر مهدي محصل و برادرش حسين محصل، اسفنديار صادق
زاده، دکتر احمد زرکش، زعيمي، درنياني و ديگران. گروه اوزيها
(اهل شهر اوز لارستان): محمدرفيع ضيايي، عبدالله فقيهي، محمد
فقيهي، احمد فقيهي (سه برادر بودند پسران مرحوم فقيهي رهبر
مذهبي و مفتي اهل تسنن لارستان)، هادي کرامتي، منصور سيفايي،
ابراهيم دادوند، حبيبالله حبيبي و چند نفر ديگر. گروه فرزاد
دادگر:
فرزاد دادگر و همايون مهراني و چند دانشآموز
ديگر بودند. در مجموع حدود 140 زنداني سياسي در بند چهار عادل
آباد
بودند. حدود چهل نفر مجاهدين خلق بودند و چهل نفر چريک فدائي و
بقيه متفرقه.
به اين جمع من و پرويز ضرغامي و عبدالله حسن
آقايي کشکولي و عبدالله بيدشهري را بايد افزود که از عشاير
فارس بوديم و طبق مندرجات کيفرخواست ساواک ميخواستيم
جنگ مسلحانه در کوهستانهاي
فارس شروع کنيم.»


نمونهاي از اسناد
ساواک درباره فعاليت من در سال 1349
روحيه جستجوگر من و نيز گرايشم به فعاليتهاي مسلحانه چريکي و
تأثيرپذيري شديد از انقلاب کوبا و شخصيت
فيدل کاسترو
و
چهگوارا
سبب شد با
پرويز ضرغامي
دوست شوم که هم اسلحه داشت و هم ميخواست «کانون شورشي» به پا
کند. «کانون شورشي» تز چهگوارا بود. در نتيجه، به همراه او و
عبدالله بيدشهري
و
عبدالله حسنآقايي کشکولي،
دستگير شده و به زندان افتادم.
الله قلي جهانگيري دره شوري
و
حسينقلي فارسيمدان
نيز به گروه ما مربوط بودند ولي لو نرفتند.
فرود فرهمند
نيز لو نرفت. ماجراي انفجار ماشين کنسولگري آمريکا در خيابان
باغ ارم و انفجار خوابگاه دانشگاه نيز لو نرفت. گروه مخفي آقا
معز و اصغر شاپوريان و جواد مظفر و ديگران نيز لو نرفت. عمويي
در خاطراتش مينويسد:
«جوان کوچک اندام و کم سالي را ميبينم که از طبقه سوّم [بند
يک، انفرادي زندان عادلآباد
شيراز] دست تکان ميدهد. به او جواب ميدهم. جملات نامفهومي
ادا ميکند. سري تکان ميدهم و ميگذرم. روز بعد آگاه ميشوم
که او عبدالله شهبازي، فرزند حبيبالله خان شهبازي يکي از
کلانترهاي عشاير فارس، است که در سال 42 همراه با ساير رؤساي
عشاير فارس سر به شورش برداشتند، مسلحانه در برابر نيروهاي
اعزامي رژيم جنگيدند و سرانجام دستگير و اعدام شدند. اينک گروه
کوچکي از فرزندان و منسوبين سران ايلات و عشاير فارس به مبارزه
با رژيم برخاستهاند. خونخواهي است يا آرمانخواهي، نميدانم؟»[4]
مرا در تابستان 1352 دستگير کردند. اين چهارمين زندان من بود.
بار اوّل، تابستان 1349 به دليل پخش اعلاميه مرجعيت امام در
مسجد نو شيراز؛ بار دوّم، در سال 1350 درست بيست روز قبل و
بيست روز بعد از جشنهاي 2500 ساله شاهنشاهي در تختجمشيد؛
يعني چهل روز کامل. اين دستگيري سراسري و گسترده بود. تمامي
کساني را که احتمال ميدادند در زمان جشنها مشکل ايجاد کنند
دستگير کردند و بعد آزاد. بار سوّم، در تابستان 1351. اين بار
آزادم کردند تا از طريق
قدرتالله ربيعزادگان،
دانشجوي نفوذي ساواک، مدرک عليه من جمع کنند و خدمتم برسند.
چنين شد. در زندان از اين سلول به آن سلول انتقال مييافتم.
يعني انتقالمان ميدادند. با بسيار کسان هم سلول يا دوست شدم.
از محمدرضا شالگوني و فرخ نگهدار و بهرام قبادي و علي مظهر
سرمدي و حميد (قاسم) ارض پيما و محمود محمودي (چريک فدائي) تا
عليمحمد تشيد و عليرضا زمرديان و عباس داوري و ابراهيم آوخ و
نبيالله معظمي و حسين قاضي (مجاهدين خلق) تا ديگران.
با همه اينها دوره گذاشتم و تاريخ معاصر را به روايت خودشان
مرور کردم. تاريخ حزب دمکرات کردستان را ابتدا از جواني کُرد
بهنام
منصور بيدار
شنيدم و کاملش را از
غني بلوريان
که بعد از انقلاب از سران حزب دمکرات بود. تاريخ چريکهاي
فدائي خلق را از چند روايت: از مهرداد (عباس) سورکي تا محمود
محمودي و ارض پيما و ديگران. تاريخ مجاهدين خلق را نيز
اينگونه شنيدم. با
مهندس عزتالله سحابي
و
طاهر احمدزاده
بهطور مفصل دوره داشتم در هواخوري و تاريخ جبهه ملّي و نهضت
آزادي را شنيدم. حتي به
حسن سعادتي
پيله کردم و تاريخ سازمان توفان را برايم گفت که گروهي نه
چندان مشهور بود. از
داوود صلحدوست
تاريخ «گروه فلسطين» را پرسيدم. از عمويي و کيمنش و حجري نيز،
جداگانه، تاريخ حزب توده را.
آن زمان، عمويي و کيمنش و حجري بيست سال زنداني بودند. براي
خود اسم و رسمي داشتند بهويژه
حجري
که هيبتي داشت و بزرگ زندان بهشمار ميرفت. همه، بدون
استثناء، احترامش را داشتند. شخصيت قابل احترامي نيز بود. اهل
بجستان کرمان بود و سرگرد که در جريان دستگيري سازمان نظامي
حزب توده به زندان افتاد و به ابد محکوم شد. در جريان اين
کلاسها و آموزش زبان انگليسي نزد عمويي به حزب توده متمايل
شدم و، به تعبير عمويي، «با گرايش به حزب»[5]
از زندان بيرون رفتم.
ديپلمم را با معدل 2 /16 در حوزه متفرقه در همان زندان گرفتم و
در سال بعد به دانشگاه تهران راه يافتم. علاقمند به علوم
اجتماعي بودم و به دانشکده علوم اجتماعي رفتم به رشته
«انسانشناسي» که همان «آنتروپولوژي» است به دليل علاقهام به
ايلات و عشاير. ولي خيلي زود سر خورده شدم. ديدم بيشتر
دانشجويان کسانياند که پائينترين رتبهها را در کنکور
آوردهاند و بهناچار رشتههاي علوم اجتماعي را برگزيدهاند.
کم بودند کساني مثل من که از سر علاقه اين رشته و اين دانشکده
را برگزيده باشند. اساتيد نيز نوميدکننده بودند: از
دکتر غلامحسين صديقي
و
دکتر داريوش آشوري
و
دکتر نظامي
تا ديگران. سرخورده شدم از محيط دانشگاه و خود به مطالعه در
علوم اجتماعي روي آوردم. ميکوشيدم از منابع انگليسي بهره برم.
جزوه درس «نظامهاي خويشاوندي»
دکتر يوسفيزاده
را نميفهميدم. اصلاً نامفهوم بود.
دائرةالمعارف بينالمللي علوم اجتماعي[6]
(انتشارات مکميلان) را از کتابفروشي لاروس خريدم. هفده جلد
است و هنوز مهمترين مرجع علوم اجتماعي است. بهتر از آن
نديدهام. جزوه يوسفيزاده عيناً ترجمه مقاله «خويشاوندي» اين
دانشنامه بود؛ ترجمهاي مغلوط و نامفهوم.
داستان «تودهاي» شدن من اين است. نوجوان بودم و پژوهشگر.
کنجکاو بودم که مارکسيسم چيست و آن را تا انتها شناختم. در
ايرانيان نسل خود کسي را سراغ ندارم که به عمق و وسعت من با
مارکسيسم آشنا شده باشد و اين همه متون مارکسيستي دست اوّل را،
به فارسي يا انگليسي، خوانده باشد. به اين مباهات ميکنم.
کارل پوپر
در جواني چند صباحي عضو سازمان جوانان حزب کمونيست اتريش بود.
هوادارانش به اين ميبالند که بزرگترين منقد مارکسيسم سده
بيستم خود مدتي مارکسيست بوده. مگر
رژه گارودي
از رهبران و انديشهپردازان حزب کمونيست فرانسه نبود؟ به دليل
اين دانش بعدها توانستم در بحثهاي مفصل نظري احسان طبري را
قانع کنم. حاصل اين کشاکش فکري کتاب شناخت و سنجش مارکسيسم
است که طبري، برجستهترين متفکر مارکسيسم ايراني، در نقد
مارکسيسم نوشت و من ويرايش و منتشرش کردم.[7]
مقدمه از من است با امضاي من. تصوير صفحات اوّل و آخر آن را
درج ميکنم. برخي مطالب افزوده من است با موافقت طبري؛ مثلاً
مبحث «خانواده» (صفحات 380- 384 کتاب فوق) از من است که در
حوزه تخصصيام، مردمشناسي، بود. با مراجعه به اين صفحات
ميتوان تفاوت نثر مرا با نثر طبري دريافت. زيرنويس صفحه 324
درباره بينش «اروسنتريستي مارکس و انگلس» از من است و بحث
«کوچنشيني شباني». زيرنويس صفحه 325 درباره مفهوم «قبيله» از
من است. اين مباحث حوزه کار و علاقه من بود. رد پاي من در
جاهاي ديگر نيز هست. اعلام توضيحي پايان کتاب، که خود فرهنگ
سياسي مجمل ولي پرمضموني است در هشتاد صفحه قطع وزيري، نوشته
من است.
در مسلمان شدن طبري سهم بزرگ داشتم.
حسين آقا شريعتمداري نيز
بحث ميکرد. جذابيت شخصيت و کلام او مؤثر بود. بحثهاي نظري را
من دنبال ميکردم. در دوراني که با طبري مراوده داشتم نه شلاقي
در کار بود نه اجباري. رابطه ما بسيار صميمانه بود. يقين دارم
تقيه يا فرصتطلبي نکرد. نميدانم چرا، ولي قلباً مسلمان شد و
عميقاً معتقد به مبداء و معاد. در اسفند 1365 پس از ديدار با
آيتالله حائري در شيراز (22 اسفند 1365) به تهران رفتم و
سرزده به محل اقامت طبري در نياوران. در يک خانه ويلايي
ميزيست و دو سرباز محافظش بودند. ساعت 9 صبح بود. به سالن
رفتم. محافظان طبري روي مبل نشسته بودند. از اتاقش صداي قرآن
يا دعا ميآمد. نگاه کردم ديدم سر سجاده است و دعا ميخواند.
به دعاي ابوحمزه ثمالي بسيار علاقه داشت. آرام بازگشتم. از
سربازها پرسيدم از کي سر سجاده است. گفتند از اذان صبح؛ يعني
حدود سه چهار ساعت. نيم ساعتي نشستم تا راز و نيازش تمام شد.
نزدش رفتم. از ديدنم بسيار شاد شد. گفتيم و شنيديم. روزي که
ميخواست بميرد، مرا خبر کردند. به بيمارستان رفتم. بالاي سرش
من بودم و حسين شريعتمداري. دستم را در دستش گرفته بود و
ميفشرد. چهرهاش زيبا و نوراني بود. نزد شريعتمداري از
توانمنديهاي فکري من تجليل کرد. شب شهادت حضرت علي (ع) مرد با
آرامش.


دو عکس از احسان
طبري در اواخر عمر، در همان خانه نياوران
بعدها سعيد امامي مهملاتي را از طبري بهنام
لابه
منتشر کرد. هم نام زشت است هم مضمون کتاب. هر کسي حريم خصوصي
دارد. من نيز عادت دارم هر گاه بهستوه ميآيم در جايي براي
تخليه خود ماوقع را مينويسم و شکوه ميکنم. اين نوشتهها
سيماي واقعي من نيست. تخليه روح من است و سراسر ابراز شکايت.
نوعي مُسکّن است. به شدت با انتشار اين مطالب مخالفت کردم. کتباً
اعتراض کردم. اعتنا نکردند. تعمد بود از طبري چهرهاي زشت
بسازند. بناي زيبايي که با تلاش من بالا رفت بايد خراب ميشد.
خرابش کردند؛ همانگونه که حيدر علياوف را خراب کردند و به
دامان ترکيه و اسرائيل هلش دادند. تا زماني که من تحليل و
راهکار ميدادم علياوف علاقمند به اسلام و انقلاب بود. در
حسينيه نخجوان در عاشوراي حسيني سينهزني کرد و تلويزيون ايران
هم نشان داد.
[سعيد امامي کارش فقط و فقط خرابکاري بود. آقاي فلاحيان در
مصاحبه با شهروند درست مي گويد. امامي را در اواخر
وزارت او از معاونت امنيت برداشتند؛ ولي به دستور مقامات عالي
و به خاطر خرابکاري هاي وحشتناکي که کرده بود. معهذا، فلاحيان
او را معاون بررسي کرد. با صعود دولت خاتمي بود که آقاي درّي
او را از معاونت برداشت و مشاورش کرد. دانسته هايي عجيب از
سعيد امامي دارم. نمي دانم بعضي ها چرا
مي کوشند از او "چهره انقلابي" بسازند؟! هيچ کس به اندازه من
از وضع سعيد امامي مطلع نيست. کمال اعتماد، منشي پدرم،
خواهرزاده شيخ مهدي صدرزاده و خويش نزديک مادري سعيد بود. مادر
سعيد نيز از خانواده اعتماد و خواهرزاده صدرزاده جهرمي
است. سرهنگ عباس پاکروان، همان افسر ژاندارمري که زندگي
پدرم را، در زمان قيام او، نابود کرد، عموي ناتني سعيد بود.
شهبازي. 15 فروردين 1387]
1200 صفحه درباره تاريخ مارکسيسم و حزب توده در ايران نوشتهام
که دو دهه تدريس ميشد توسط مدرسين مختلف؛ باسواد و بيسواد.
يعني، تقريباً يک نسل کامل از مديران جمهوري اسلامي غيرمستقيم
از طريق نوشته من با مارکسيسم و تاريخ کمونيسم آشنا شدهاند.
مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي به زودي اين کتاب را منتشر
خواهد کرد؛ ولي ويرايش آن را نپذيرفتم به علت مشغله و راضي به
درج نامم بر آن نشدم. ويرايش کتاب را، به توصيه من، کس ديگري
به عهده گرفت که انشاءالله توانمند است. اين کار را سالها پيش
به عنوان «جزوه درسي» تدوين کردم. از نظر علمي با استانداردهاي
من منطبق نيست.
اين است اتهام «تودهاي» که دشمنان من مثل نقل و نبات نثارم
ميکنند؛ از بهائي مشکوک، و از نظر من قطعاً مورد حمايت برخي
نهادهاي اطلاعاتي، چون تورج اميني، که در ايران نشسته و در
وبگاه «گفتمان ايران»[8]
از «حضرت بهاءالله» ميگويد و چپ و راست به من فحش ميدهد، در
حاليکه سوادش فراتر از مهملاتي است که درباره «ديانت بهائي»
ميبافد، تا دزدان سرگردنه دارنگاني (از علي اسفندياري تا علي
راسخ) و سرانجام محمود قوام. اين تعابير را از شيوه تبليغاتي
دوران پهلوي به ارث بردهاند. هنوز در همان حال و هوا هستند.
پدرم و ساير سران عشاير فارس در قيام 1341-1342 چه ربطي به
کمونيسم داشتند که اسدالله علم، نخستوزير، ميگفت: «از مراکز
کمونيزم بينالملل» الهام ميگيرند؟!
من به سراسر زندگي خود افتخار ميکنم. هيچ نقطه ضعفي ندارم.
بيش از همه کوشيدهام، آموختهام، آموزاندهام. در شيراز امروز
نه کسي پيشينه مبارزاتي مرا دارد، نه دانش مرا. نه کسي هست که
به اندازه من با قلم خود به انقلاب و نظام جمهوري اسلامي خدمت
کرده باشد، نه کسي هست که در حد من در عاليترين مناصب فرهنگي
نظام جمهوري اسلامي جا گرفته باشد، و نه کسي هست که مانند من
در سطح ايران و جهان به عنوان شخصيت علمي و سياسي شناختهشده
باشد.
قسمت بيست و
هفتم
1. خاطرات
حجتالاسلام و المسلمين سيد منيرالدين حسيني شيرازي،
تهران: انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامي، 1383، ص
41.
2. ره
آغاز حکمت: يادداشتهاي روزانه ميرزا علياصغر خان
حکمت شيرازي،
ج 2، ص 624.
3. «شهبازي
جلد چهارم کتاب علم در تاريخ اثر پروفسور ج. د.
برنال را براي مطالعه فوق برنامهاش در نظر گرفته است.
يک تير و دو نشان! تمريني است در زبان انگليسي و
پژوهشي است در کتاب علمي. ناچار ساعتي هم به او اختصاص
مييابد.» (محمدعلي عمويي، دُرد زمانه، تهران:
انتشارات آنزان، 1377، ص 412)
6. International
Encyclopedia of the Social Sciences, New York:
The Macmillan Company & The Free Press, 1972.
7. احسان
طبري، شناخت و سنجش مارکسيسم، تهران: انتشارات
اميرکبير، 1368، 498 صفحه.