پدرم و قيام
عشاير جنوب
ماجرا با قتل
مهندس ملک عابدي
آغاز شد.
دوشنبه 21 آبان 1341
مهندس ملک عابدي، مأمور تقسيم
اراضي، در حرکت از شيراز به فيروزآباد در تنگ آب به
دست عدهاي راهزن به قتل رسيد. مهندس سياوش همت،
پسر
سرلشکر سيفالله همت،
در اتومبيل همراهش بود ولي آسيب نديد و راوي داستان
اين قتل شد. سه هفته تهاجم تبليغاتي شديد عليه روحانيت
و عشاير. گويا اصل «تقسيم اراضي» و «انقلاب سفيد شاه و
ملّت» با مقاومت «مرتجعين» و «فئودالها» مواجه شده و
به اين دليل ملک عابدي را کشتهاند. امروزه،
قطعاً ميدانيم قاتل حسين خان قره يارلو از ايل شش
بلوکي قشقايي بود.
ولي نميدانيم آيا تصادفي بود يا سازمانيافته. ظواهر
بر تصادفي بودن دلالت دارد.
ولي، حسين خان ميتوانست از جايي هدايت شده باشد به
اين گردنهبندي بيآنکه خود بداند چه ميکند. ملک
عابدي نيز ميتوانست تحريک شده باشد به پياده شدن از
اتومبيل بيآنکه بداند چه سرنوشتي خواهد يافت.
مرحوم
ملک عابدي
فرزند
اعتمادالديون (محمد صادق عابدي)
بود. با پدرم در ملک
چنارفارياب
شريک و همسايه بودند. چنارفارياب همان جاست که آرامگاه
شاهزاده حسين (س) واقع است و مقبره عمويم در جوار اين
مرقد مطهر است. پدرم نيز وصيت کرده بود در همان جا دفن
شود. در آغاز کار سازمان ثبت اسناد و املاک در فارس،
پلاکگذاري در منطقه کوهمره سُرخي را از اين بلوک شروع
کردند. پلاک يک از بخش ثبتي 23
ماصرم
است و پلاک دو
چنارفارياب.
کوهمره را دور زدند و به دشت سياخ بازگشتند.
دارنگان
پلاک 72 است و موقوفه
بديجان (حسين آباد)
پلاک 73. سه دانگ از شش دانگ چنارفارياب
موقوفه اعتمادديوان
است. دو دانگ و يک چارک ملک پدرم بود و بقيه به
خردهمالکين تعلق داشت. خانواده من با خانواده عابدي
رابطه نزديک و دوستانه داشتند. مرحوم
محمد عابدي،
برادر بزرگ مهندس ملک عابدي، در اوج تبليغات حکومت
پهلوي خوب ميدانست کُنه ماجرا چيست. او متولي موقوفات
اعتمادديوان بود و مستأجرين موقوفهخوار چيزي به وي
نميدادند. الان هم نميدهند.
اخيراً،
فرهاد عابدي،
پسر مهندس ملک عابدي، با من تلفني صحبت کرد. همان
کودکي است که پس از قتل ملک عابدي شاه با او عکس گرفت
و 6 دي 1341 در صفحه اوّل روزنامهها منتشر شد.
تقريباً هم سن و ساليم. او نيز مثل من عمري به دنبال
راز قتل پدرش بود. پژوهشگر است و اسناد فراواني يافته.
ميگفت پدران ما هر دو قرباني توطئهاي شوم شدند.
اميدوارم حاصل يک عمر دغدغهاش را به صورت کتاب منتشر
کند.
من نيز، مثل فرهاد عابدي، قتل ملک عابدي را عادي
نميدانم. برخي اسناد ساواک حاکي است که
سرتيپ حسن
علويکيا در اين زمان در فارس ارتباطات و تحرکات
مشکوکي داشت.
علويکيا (متولد 1290 در همدان) در اوائل دولت دکتر
مصدق، با درجه سرهنگي، رئيس شاخه تجسس رکن دوّم ستاد
ارتش بود. رکن دوّم همان اطلاعات ارتش است و شاخه تجسس
مهمترين بخش آن بود. اندکي بعد، به دليل
«ارتباط محرمانه با دربار»،
«مخالفت
با دولت مصدق»،
«کارشکني
در امور» و «رسانيدن اقدامات و اطلاعات محرمانه به
مخالفين» برکنار شد و
سرهنگ حسينقلي سررشته
جايگزينش شد.[1]
سررشته از افسران وفادار به مصدق بود. در زمان قتل
سرتيپ محمود افشارطوس،
رئيس شهرباني کل کشور در دولت مصدق، رياست شعبه تجسس
رکن دوّم را به عهده داشت و در اين مقام مسئوليت
مستقيم پرونده و بازجويي از متهمان را بهدست گرفت.
پس از کودتاي 28 مرداد 1332، سرهنگ علويکيا بهپاس
نقش وي در کودتا، به درجه سرتيپي رسيد و معاون رکن
دوّم شد. در مهر 1335 مأمور خدمت به سازمان نوپديد
ساواک شد و به زودي معاون و قائممقام ساواک. بهنوشته
ارتشبد فردوست، قائممقام ساواک پس از علويکيا، در
پنج شش سالي که قائممقام ساواک بود حدود 150 ميليون
تومان آن زمان دزدي کرد.[2]
در 1341 وزير مختار ايران در آلمان غربي شد. در آن
زمان، دهه 1960 ميلادي، آلمان غربي مرکز جاسوسي جهان
بود و بخش مهمي از عناصر و شبکههاي مرتبط با عمليات
سرّي در آلمان شرقي، شوروي و بلوک شرق در آنجا مستقر
بودند يا از آنجا هدايت ميشدند. سفارت ايران در آلمان
نقش مهمي در عمليات جاسوسي دوران «جنگ سرد» داشت. کمي
پيش از پيروزي انقلاب بخش مهمي از اسناد پرونده
علويکيا امحاء شده. يعني، او از افراد مهم داراي
ارتباطات خاص بوده که امحاء اسناد پروندهاش و پاک
کردن هر گونه ردپايي از عملياتش ضرورت داشته.
سرتيپ حسن علويکيا با
سِر شاپور ريپورتر،
مسئول شبکههاي مخفي سرويس اطلاعاتي بريتانيا و پيمان
ناتو در ايران، از همان زمان که افسر رکن دوّم بود و
در زمان کودتاي 28 مرداد 32، رابطه نزديک داشت.
نامهاي از او به شاپور در دست دارم به تاريخ 14 دي
1351 که دريافت مقام شهسواري (شواليهگري) را به شاپور
ريپورتر تبريک گفته. نامه بيانگر آشنايي ديرين اين دو
است:
«شاپور عزيز قربانت گردم
در روزنامهها از موفقيت بزرگ تو اطلاع حاصل کردم و
بدين وسيله از صميم قلب به تو و خانواده تو تبريک
ميگويم. حقاً تو لايق اين تشويق هستي زيرا چه براي
ميهن اجدادي و چه براي ميهن دوّم آنچه شايسته و
برازنده يک شخصيت بزرگ است انجام دادي. خدمات تو به هر
دو ميهن براي کساني که در جريان فعاليتهاي صادقانه و
صميمانه تو بودهاند فوق ارزشيابي است. آرزو ميکردم
من هم چنين سعادتي را ميداشتم که خدماتم براي شاه و
وطنم باارزش باشد. متأسفانه چنين اقبالي نداشتم. قطعاً
شايسته آن نبودم که خداوند آرزويم را مورد قبول قرار
داده و افتخار خدمت تا آخر عمر را به من عطا فرمايد.
اما به يقين تو شايسته بودي. خداوند به تو توفيق بيشتر
بدهد و همه آرزوهاي ترا برآورد. تبريک قلبي مرا خدمت
خانم و بچهها ابلاغ کن.
قربانت
ارادتمند علويکيا»[3]
وّل آذر 1341
ارسنجاني،
وزير کشاورزي دولت اسدالله علم: «گلوله
فيروزآباد از تهران شليک شد.
اينک به
قلب فئوداليسم در فارس
حمله بردهايم و تا دو ماه ديگر در سراسر ايران
اصلاحات ارضي يکجا انجام ميشود. ما هيچ کاري خلاف
شريعت اسلام نکردهايم. همانطور که شاهنشاه فرمودند
ايران ديگر مملکت مفتخورها و لاشخورها نيست.»
5 آذر 1341: «قاتلين مهندس ملکعابدي دستگير شدند.»
اين «قاتلين»
سليمان
و
صدرالله گرجي
از طايفه جبارزار سُرخي بودند که به ناحق متهم به قتل
شدند. آنها را با تهديد از حبيب شهبازي خواستند و
تسليمشان کرد. اندکي بعد آزاد شدند.
6 آذر 1341: روزنامه اطلاعات در صفحه اوّل عکس
حبيبالله شهبازي
رئيس ايل سرخي را که «در دستگيري قاتلين مهندس
ملکعابدي با مأمورين ژاندارمري همکاري داشته» چاپ
کرد. روزنامه کيهان نيز با چاپ عکس حبيبالله
شهبازي نوشت: «حبيبالله خان رئيس طايفه سُرخي...»
7 آذر 1341 ارسنجاني، وزير کشاورزي، گفت: «به
افتضاح چادرنشيني در فارس خاتمه ميدهيم. ما عشيره
نميشناسيم.»
14 آذر 1341:
اسدالله علم،
نخستوزير: «ما
محرکين توطئة فارس را ميشناسيم. دولت مرکز تحريکات را
ميداند و اگر لازم باشد محرکين را معرفي خواهد کرد.»
از آذر 1341 روزنامهها مرتب خبر ميدهند که مالکين
بزرگ اسناد مالکيت خود را تقديم «شاهنشاه» ميکنند.
ظاهراً تنها مخالفان سياست «تقسيم اراضي» عشاير جنوب
بودند! اين مالکان از بزرگترين خاندانهاي زميندار
ايران، مانند
افشار
و
ذوالفقاري
و
شادلو،
هستند که به دربار پهلوي بستگي داشتند. نخستوزير،
اسدالله علم،
و پسرعمو و شوهر خواهرش (شوهر بيبي فاطمه علم)،
سناتور اميرحسين خان خزيمه علم،
از بزرگترين مالکين ايران بودند. اين را همه
ميدانند. پدرزنش،
سناتور ابراهيم قوام (قوامالملک شيرازي)،
از بزرگترين مالکين ايران بود. اين را همه ميدانند.
به بازي تبليغاتي آن روز توجه کنيد. مثلاً نوشتند:
«آقاي
ميرمحمد افشار
املاک زائد بر حد نصاب خود را که ارزش آن بالغ بر
116765 ريال ميباشد به دولت واگذار نمود. همچنين آقاي
مرتضي ذوالفقاري
يکي ديگر از
برادران ذوالفقاري
و
فتحعلي افشار
نماينده سابق مجلس شوراي ملي املاک خود را به دولت
واگذار نمودند و اسناد مربوطه مبادله گرديد.» يا
«هشتاد و پنج نفر از مالکين بزرگ در استان تهران
اظهارنامه اصلاحات ارضي را تنظيم کردهاند.» يا
«انتقال املاک
برادران ذوالفقاري.
خبرنگار ما در زنجان گزارش ميدهد: آقايان
رضا بيوک
و
حسين
و
محمد ذوالفقاري
املاک مازاد بر حد نصاب خود را در حوزه زنجان به دولت
منتقل کردند تا بين دهقانان تقسيم گردد.» يا «دوشيزه
شهناز شادلو،
فرزند مرحوم
شاهرخ خان،
پيشاهنگ اصلاحات ارضي در حوزة بجنورد.» خانمي بهنام
شادلو منشي اسدالله علم بود در زمان وزارت دربار او.
نميدانم اين خانم است يا يکي از خويشانش.
آذر 1341:
امام خميني در پاسخ به تلگراف سران ايلات و طوايف
پاپي: «در حقيقت شما آقايان ذخيره اسلام و از جنود
امام زمان عليهالسلام هستيد که در مواقع مشکلات همقدم
با روحانيت و براي حل آن اقدام مينمائيد. خداوند
برکات خود را به شما آقايان عزيز نازل فرمايد.»
5 دي 1341: محمدرضا پهلوي در سخنان خود در بناي يادبود
ملک عابدي
در شيراز خطاب به
ايلات و عشاير فارس:
«در
اوّلين فرصت قبل از اينکه دولت اعلام خلعسلاح را
مجدداً بکند، اسلحه خود را به اوّلين پست نظامي و
ژاندارمري تحويل دهيد.»
«عدهاي
در فارس بودند که هيچوقت طرفدار يک سياست ايراني
نبودهاند و هنوز هم هر وقت بتوانند از پشت خنجر
ميزنند.»

شاه و خانواده مرحوم مهندس ملک عابدي
کودک، فرهاد عابدي، تقريباً
هم سن و سال من است. هر دو قرباني يک توطئه شديم.
26 دي 1341: شوي تبليغاتي به نام «کنگره
ملي دهقانان»
با حضور شاه برگزار شد و «دهقانان» در پيشگاه ملوکانه
«به رقص و پايکوبي» پرداختند.
2 بهمن 1341:
سپهبد کريم ورهرام،
استاندار فارس: «عدهاي از اخلالگران جنوب کشته شدند.
چند نفر هم به دار آويخته شدند.» او عشاير قيام کننده
را دزد، شرير، آدمکش، مخالف اصلاحات ارضي و ترياککار
خواند و گفت: «اين شايعات که در تهران شايع است مضحک
است.»
6 بهمن 1341:
لوايح ششگانه شاه به معرض «رفراندوم»
گذارده شد. امام خميني اين رفراندوم را تحريم کرده
بود. حبيبالله شهبازي، به تبعيت از فرمان امام، در
کوهمره رفراندوم را تحريم کرد و مانع استقرار حوزههاي
انتخاباتي و برگزاري رفراندوم در کوهمره شد. کوهمره
سُرخي و سياخ تنها منطقهاي در ايران بود که رفراندوم
6 بهمن 41 در آن برگزار نشد.
از اهالي بيش از هشتاد روستا و دهها طايفه کوهمره
سُرخي و سياخ، اعم از طوايف سُرخي و طوايف قرهغانلو و
عليکردلوي قشقايي ساکن کوهمره و ساير طوايف و مردم
کوهمره، تنها هفده نفر از روستاي دارنگان اين تحريم را
شکستند، به شيراز رفتند و به رفراندوم شاه رأي مثبت
دادند. در اين زمان، حبيب شهبازي در قلعه دودويه (بر
فراز کوه دودويه، محل طايفه سقلمهچي) مستقر بود. در
آن زمان ملا عباسقلي شريفي کدخداي طايفه سقلمهچي بود.
حبيب شهبازي پس از اطلاع، حاج عوضقلي محمدي مسقاني را
با 24 تفنگچي به دارنگان اعزام کرد. افراد فوق را
دستگير کرده و از راه آبخوني به قلعه دودويه بردند و
شلاق زده و چند روزي بازداشت کردند. ريحان و بهمن
راسخ، پسران علي راسخ، و غلامرضا و عليرضا رضايي،
رعاياي سابق حاج شعبان کشتکاران، از اينان بودند.[4]
در جريان محاکمه پدرم، اين افراد شاکي خصوصي شدند. يکي
از موارد اتهامي محکوميت پدرم به اعدام، که در بند ج
رأي دادگاه ويژه زمان جنگ شيراز درج شده، شکايت اين
افراد است:
«اظهارات اهالي قريه دارنگون به شرح اوراق 187 الي 194
از جلد 8 مبني بر اين که تفنگچيان شهبازي شبانه آنها
را دستگير کردهاند.»

حکم محکوميت پدرم به مرگ در دادگاه ويژه زمان جنگ
شيراز
در بند ح استناد شده به اظهارات «اهالي قريه دارنگون».
اين افراد به پاس خدمت به حکومت پهلوي زمين دشت کره
دارنگان پدرم را از ساواک دريافت کردند. مکاتبات ساواک
با سازمان اصلاحات ارضي موجود است.
اينها امروز عليه
من تحريکات ميکنند. نامههاي اهانتآميز کار
همينهاست.
امروزه، علي راسخ (دادالله)، پسر ريحان، پرسنل دون
پايه و بازنشسته سپاه، از کارگزاران شرکتهاي فارس
مبين و احرار فارس و از عوامل اصلي تحريکات و آشوب در
دارنگان و تهيه طومارهاي جعلي و ارسال گزارشهاي
اهانتآميز و کذب عليه من و پدرم است. تعدادي از
دلالان و عوامل و پيمانکاران محلي شرکتهاي فارس مبين
و احرار بازماندگان همان افراد هستند.
11 بهمن 1341: در پي تحريم رفراندوم 6 بهمن در کوهمره،
سرهنگ مسعود حريري،
رئيس ساواک فارس و بنادر، به اداره کل سوّم ساواک در
تهران (امنيت داخلي) اين تلگراف رمز را مخابره کرد: «برابر
اطلاع واصله حبيبالله شهبازي مدتي است در ارتفاعات
کوهمره سُرخي تعدادي تفنگچي متجاوز از چهل نفر متمرکز
و براي مخالفين يک هسته مقاومتي تشکيل داده.»
2 اسفند 1341: تلگراف رمز دوّم حريري از شيراز به
اداره کل سوّم ساواک مخابره شد: «حبيب
شهبازي... عدهاي در حدود سيصد نفر دور خود جمع و
تعدادي اسلحه و مهمات و آذوقه تهيه، ميتوان گفت در
کوهمره سُرخي هسته مقاومتي را تشکيل داده است.»
2 اسفند 1341:
سپهبد کريم ورهرام،
استاندار فارس، که به زنبارگي و فساد اخلاقي شهرت
داشت، رسماً بمباران کوهمره را اعلام کرد. «تا
24 ساعت ديگر کليه اشرار يا در بمباردمان نابود يا در
شيراز به دار آويخته ميشوند.
از اينکه عدهاي بيگناه در اين بمباران از بين
ميروند متأثرم، ولي چاره ديگري نيست. من حتي اجازه
نميدهم اجساد اشرار در شيراز دفن شوند.»
«حسن [حبيب] شهبازي سردسته اشرار را شما ميشناسيد. او
کسي است که برادر خود را به دست خود کشته است.» من که
چنين چيزي نشنيدهام. هيچ يک از مردم کوهمره و شيراز
نيز نشنيدهاند که حبيب شهبازي برادرش را به دست خود
کشته باشد!
12 اسفند 1341:
جنگ دادنجان.
تلگراف ساواک شيراز به تهران: «ساعت سه بعد از نيمه شب
يازده جاري عده زيادي از افراد سرخک [سُرخي] به پاسگاه
ژاندارمري دادنجان حمله کرده و پس از زدوخورد شديد
چهار نفر ژاندارم مقتول و پاسگاه خلعسلاح ميشود. از
طرف ناحيه ژاندارمري فارس مشغول اقدام و ضمناً دستور
داده شد که پاسگاههاي ديگر تقويت گردند تا خلعسلاح
احتمالي آنان جلوگيري شده باشد. همچنين در ساعت سه
نيمه شب 12 جاري دو گروهان تقويت با ارابه به فرماندهي
سرهنگ وزين از طرف لشکر ده به منطقه سرخک [سُرخي]
عزيمت نموده است.»
17 اسفند 1341:
جنگ بُلُقّو.
در ساعت 6 صبح 17 اسفند 1341 نيروهاي نظامي به
فرماندهي
سرهنگ رضا ناجي،
با حدود هفتاد ريو و تانک و نفربر، از طريق تنگ بُلقو
وارد کوهمره شدند. قواي دولتي با مقابله دسته تحت
فرماندهي
ملا بهادر خان اميري
مواجه شدند. جنگ شش ساعت، تا ظهر، ادامه يافت. بهادر
اميري با رشادت جنگيد و يک تن از عشاير سُرخي، بهنام
نصرالله گرجي
(معروف به «نصو») از طايفه جبارزار، به شهادت رسيد.
ساعت 12 «نيروهاي جنوب» شکست خوردند و با رها کردن
تجهيزات خود به سمت مهکويه گريختند. دو هواپيما وارد
عمل شدند و منطقه را به شدت بمباران کردند. دسته بهادر
اميري چهار روز ارتفاعات را حفظ کرد تا اگر نيروهاي
نظامي بار ديگر وارد کوهمره شد جلوگيري کند. با رسيدن
پيام حبيب شهبازي، ارتفاعات بلقو را تخليه کرده در
مسقان
به او پيوستند.
سرلشکر رضا ناجي
در زمان انقلاب فرماندار نظامي اصفهان بود. پس از
پيروزي انقلاب محاکمه و در 26 بهمن 1357 تيرباران شد.
در کيفرخواست دادستان انقلاب، يکي از اتهامات او شرکت
در سرکوب قيام عشاير فارس بود.
20 اسفند 1341: سپهبد ورهرام، استاندار فارس، اعلام
کرد: «اشرار فارس اعدام ميشوند. مخالفين اصلاحات ارضي
در تهران پولهايي براي تحريکات جمع کرده بودند که
مدارک آن به دست آمده و از طرف مراجع صالحه منتشر
ميشود.»
20 اسفند 1341:
دکتر سيد حسن ارسنجاني،
وزير کشاورزي دولت علم، استعفا داد.
ارسنجاني در سال 1301 در تهران به دنيا آمد و در 10
خرداد 1348 درگذشت. پدرش
سيد محمدحسين ارسنجاني
است. ادعا ميکنند به همراه اردوي بختياريها، به
فرماندهي عليقلي خان سردار اسعد، براي جنگ با محمدعلي
شاه و فتح تهران آمد و در رباط کريم شهريار ساکن شد و
به کشاورزي پرداخت. اردوي بختياري و اصفهان چه ربطي به
ارسنجان فارس دارد؟ قطعاً مهاجرت او به رباط کريم علت
ديگري داشت که ذکر نميشود. در ارسنجان نيز ميتوانست
کشاورزي کند. مادر ارسنجاني، بهنام هاجر، از
خانواده لقايي
ساکن تهران و فرزند
حسين لقايي
بود.[5]
دو خانواده لقايي ميشناسم: يکي اصالتاً اهل شاهي
(عليآباد) و ساکن تهران بود و ديگري اهل کاشان و ساکن
تهران از تبار ميرزا ماشاءالله عطار متخلص به «لقايي
کاشاني». ماشاءالله لقايي در سال 1304 ش. به شيراز
مهاجرت کرد و در 1307 در اين شهر درگذشت.
عطاءالله لقايي
و
طاهره فريد
فرزندان او هستند. نميدانم مادر ارسنجاني از اين دو
خاندان بهائي است يا نه؟
در زندگينامه ارسنجاني
دو نکته ديگر توجهم را جلب کرده: اوّل، در سال 1323 با
سرهنگ علياکبر مهتدي، معاون سپهبد حاجعلي رزمآرا، روزنامه
داريا
را منتشر کرد. مهتدي به يکي از خانوادههاي سرشناس
بهائي تعلق داشت.
فضلالله مهتدي (صبحي)،
مبلغ نامدار بهائي که به دامان اسلام بازگشت، از اين
خاندان بود. دوّم،
ارسنجاني از سال 1327 در روزنامه داريا
به تبليغ براي حکومت نوپاي اسرائيل با عنوان حکومت
سوسياليستي پرداخت.
يکي ارسنجاني را ميشناسم که چنين کرد، ديگري
دکتر داريوش آشوري
را. داريوش آشوري يهوديتبار است. هما آشوري، خواهرش،
در سال 1352 در اداره سوخنوت اسرائيل در تهران تابعيت
اسرائيل را پذيرفت و اسناد تابعيت اسرائيل را بهنام «هما
غان داداش»
امضا کرد.
مسئله تبار و تعلق ديني ارسنجاني از اهميت تاريخي
فراوان برخوردار است و برخي معماهاي بغرنج تاريخ پيش و
پس از انقلاب را حل ميکند.

21 اسفند 1341:
سپهبد اسماعيل رياحي،
فرمانده سابق سپاه 5 جنوب و دشمن ديرين حبيب شهبازي،
وزير کشاورزي شد.
سرهنگ عبدالعظيم وليان،
ابتدا مديرکل بازرسي و رابط وزارتخانه فوق با ساواک
بود و يک سال بعد معاون وزير و اوّلين رئيس سازمان
اصلاحات ارضي شد.
21 اسفند 1341: «براي هماهنگ کردن عمليات نيروهاي
ارتش، ژاندارمري و شهرباني جنوب» سپهبد بهرام آريانا،
با فرمان شاه، به فارس رفت و فرماندهي عمليات «نيروهاي
جنوب» را بهدست گرفت. آريانا (سرهنگ حسين منوچهري
سابق)، که به پاس کشتار عشاير جنوب ارتشبد شد، از تبار
منوچهر خان معتمدالدوله گُرجي، قصاب عشاير فارس در
دوران قاجاريه، است و يکي از فاسدترين و بياخلاقترين
چهرههاي نظامي دوران پهلوي دوّم. در اين زمينه او و
ورهرام در فارس با هم رقابت داشتند.[6]

23 اسفند 1341: سپهبد ورهرام، استاندار فارس، بمباران
عشاير را انکار کرد: «سرکوبي عدهاي دزد قطاعالطريق
احتياج به بمباران ندارد.» يعني، بهقول عبيد زاکاني
در منظومه «موش و گربه»، مست بودم اگر... خوردم، ...
فراوان خورند مستانا.
25 اسفند 1341: شاه گفت: «راهزنان
و همفکران ارتجاعي آنها نابود ميشوند.»
26 اسفند 1341: اسدالله علم، نخستوزير، در پي سخنان
شاه: «کشتار
کنندگان جنوب قلع و قمع ميشوند. براي اينکه زارعين
صاحب زمين نشوند يکي دو نفر در مناطق جنوبي شروع به
کشتار کردند. سرنخ اين مطالب در تهران و جاهاي ديگر
است که من مصلحت نميدانم بگويم. يکي از خوانين که در
سالهاي قبل نظاميها را کشته و قتل و غارت کرده بود،
از مراکز کمونيزم بينالملل الهام ميگيرد.»


اواخر اسفند 1341:
ماجراي دُردانه.
حبيب شهبازي تصميم گرفت به منطقه کهگيلويه و بويراحمد
عزيمت کند و پس از مذاکره با
عبدالله ضرغامپور،
رئيس طوايف بويراحمد سفلي، و
ناصر طاهري،
رئيس طوايف بويراحمد عليا، و
ملا غلامحسين جليل
رئيس
طايفه جليل بابکان،
«نهضت
مقاومت جنوب»
را عليه حکومت پهلوي پديد آورد. از اين زمان او
اعلاميههاي دستنويس خود را، که براي تکثير به شيراز
ارسال ميشد، ابتدا با عنوان «سران
عشاير فارس»
امضا کرد و سپس نام «نهضت
مقاومت ملّي جنوب»
را به کار گرفت. تنها در اعلاميه حمايت از امام خميني،
به دليل مواضع و مضمون آن، که متضمن ابراز ارادت شخصي
به آيتالله خميني بود، با نام خود امضا کرد. در
بيانيههاي اوّليه، در شروع قيام، عنوان «حبيب
الله شهبازي، رهبر قواي انقلابي»
را به کار ميبرد.
قشون عشاير از طريق ارتفاعات کوه بيل و جروق عازم
منطقه کهگيلويه شد. فاصله کوهمره تا کهگيلويه طولاني
است بهويژه از طريق کوهستانهاي صعب زاگرسي و در
زمستان پربرف. تصوّر ميکنم بايد يک هفته در راه
ميبودند. در
گردنه گولو خواجه
(حدفاصل دشت ارژن و کتل پيرزن در جاده کازرون به
شيراز) گرفتار برف شديد شدند و ناچار به
روستاي دُردانه،
در ارتفاعات بلند، پناه بردند.
دُردانه مأواي طايفهاي بسيار محترم از سادات بود که
به «سادات دُردانه و بورنجان» معروفاند.
اين روستا اکنون از ميان رفته است. سادات دُردانه به
گرمي از آنها استقبال کردند و نيروهاي حبيب شهبازي را
در خانههاي خود جا دادند. پدرم در خانه
ميرزا خيرالله دُردانهاي
مستقر شد که از سادات سرشناس و مورد احترام در سراسر
کوهمره بود. ميرزا خيرالله نياي خاندانهاي
نجيبي
و
مصاحب
و
امامي
است. ميرزا خيرالله با گويش کوهمرهاي به پدرم گفت: «آقاي
حبيب خان، مگر بخت ازت برگشته که با شاه ميجنگي؟»
پدرم توضيح داد که «شاه
ظالم است و مردم بايد همه قيام کنند.»
از آيتالله خميني سخن گفت و نهضت قم.
افزود: «هدف
من دفاع از دين و ناموس است نه چيز ديگر.»
خبرچيني از روستاي مجاور، استقرار حبيب شهبازي در
دُردانه را به نيروهاي دولتي در کازرون اطلاع داد. روز
بعد، نزديک ظهر، قراولان با دوربين حرکت ستون نظامي،
شامل دهها ريو و تانک و زرهپوش، از کازرون به سمت
دُردانه را ديدند. سادات خواهش کردند که پدرم نجنگد
زيرا به نابودي و کشتار مردم دُردانه خواهد انجاميد.
پدرم پذيرفت در حاليکه توان نظامي براي مقابله و
نابودي ستون فوق را داشت. سراسر ارتفاعات صعب کوهمره
پوشيده از برف سنگين بود. تفنگچيان پياده به همراه
قاطرهاي حامل بارهاي مهمات و آذوقه از کمرکش باريک و
يخزده ديوارههاي کوه به سمت منطقه سُرخي حرکت کردند.
ستون نظامي اقدام به شليک چند گلوله توپ به سمت
دُردانه کرد.
در اثر اصابت يکي از گلولههاي توپ، سيد ماشاءالله،
پسر نوجوان ميرزا خيرالله، به شهادت رسيد.
جسدش بهکلي متلاشي شده بود.
سلوک پدرم در دُردانه بهگونهاي بود که ياد او را به
صورت اسطوره در خاندان پرشمار سادات دُردانه و
بورنجان، که امروزه بسياري از آنها داراي تخصص عالي و
در مشاغل و مناصب مهماند، ماندگار کرد. ماجراي
دُردانه را آقايان سيد عوضالله نجيبي و برادرشان سيد
فرجالله مصاحب، پسران مرحوم ميرزا خيرالله، و آقايان
سيد عبدالنبي نجيبي و سيد ماشاءالله مصاحب (متولد 1347
است و نام عموي شهيدش را بر او گذاردهاند)، به تفصيل
شرح دادهاند و به شکل تصويري ضبط شده. ايميل آقاي
مهندس امامي نمونهاي از عنايت اين عزيزان است.[7]
28 اسفند 1341: شاه وضعيت منطقه کوهمره سرخي را از
سپهبد آريانا، فرمانده نيروهاي جنوب، استفسار ميکند و
آريانا نتيجه عمليات را به شرح زير گزارش ميدهد:
«تيمسار رياست ستاد بزرگ ارتشتاران
بازگشت به رمز 903 ـ 28/12/41
مقرر فرمايند به شرفعرض مبارک شاهانه برسد:
1- حبيب شهبازي پس از اشغال شدن آباديهاي منطقه سرخي
در کوهستانهاي اطراف متواري و در غارها مخفي گرديده.
2- از کليه اطلاعات مکتسبه بهرهبرداري و استفاده شده
و واحدهاي لشگر 10 در ژاندارمري پارس با تشکيل
کماندوهاي متحرک در تعقيب وي ميباشند.
3- تاکنون اشرار از تصادم با نيروهاي انتظامي احتراز و
تماس و تصادمي رخ نداده است تا اسلحه اخذ شود.[8]
4- اسامي سرکردگان اشرار سرخي که با حبيب شهبازي
همکاري ميکنند عبارتند از: 1- بلوط جعفرلو، 2- دشتي
گله زن، 3- فضلالله گلکي، 4- مسيح خان بلوردي، 5- پسر
لشگر صفي خاني، 6- پسر بابا خاني [بابا خان سُرخي]، 7-
امير و کرامت پسران مهدي سُرخي...
سپهبد بهرام آريانا»[9]
7 فروردين 1342:
جهانگير تفضلي
وزير مشاور دولت علم: «راديوهاي
ناشناس عصيان عشاير را بزرگ جلوه ميدهند.»
20 فروردين 1342:
حبيب شهبازي در
پيربنو (پيربناب)،[10]
کوهپايه سبزپوشان در نزديکي شيراز، مستقر شد. با اعزام
مشهدي خانمحمد خاوري (مسقاني)،
تفنگچي وفادار عمو و پدرم،[11]
به شيراز مادرم،
بيبي بانو،
را احضار کرد. بيبي بانو و مشهدي خانمحمد مسقاني
شبانه از شيراز به سمت پيربنو، از مسير بيابان و دور
از آبادي، پياده حرکت کردند و ساعت يک صبح به نزد پدرم
رسيدند. پدرم اعلاميه معروف خود را در حمايت از
آيتالله خميني براي
آيتالله سيد عبدالحسين دستغيب
و
آيتالله شيخ بهاءالدين محلاتي
در شيراز ارسال کرد. متن اعلاميه اين است:
«بسمالله
الرحمن الرحيم
اينجانب حبيبالله شهبازي با جمله طوايف کوهمره سُرخي
که دو هزار نفرشان فعلاً مسلح و آماده ايستادهاند،
براي ياري روحانيون و مراجع تقليد مخصوصاً حضرت
آيتالله خميني دامت برکاتهم از هيچگونه خدمت و
پشتيباني و جانبازي دريغ نخواهم داشت و تا آخرين قطره
خون خود را براي آبياري درخت اسلام و احکام قرآن خواهم
ريخت.
جان چه
باشد که فداي قدم دوست کنم
اين
متاعي است که هر بي سر و پايي دارد
فدوي
اسلام و روحانيين و آيتالله خميني
حبيبالله شهبازي»

اين اعلاميه به سرعت تکثير و ابتدا در شيراز و کمي بعد
در تهران و قم و ساير نقاط ايران توزيع شد.
حضرت آيتالله خامنهاي،
مقام معظم رهبري، در 17 آبان 1372 در ديدار خصوصي به
من فرمودند:
«من
آن موقع در قم بودم که شنيدم در شيراز عشاير قيام
کردند به رهبري آقاي شهبازي. ما در قم وقايع فارس و
سپس دستگيري و اعدام ايشان را دنبال ميکرديم. مولوي
عبدالعزيز چند روز پيش برايم ميگفت که ميخواستند
بلوچها را براي سرکوب عشاير فارس بفرستند و او عليه
آن سخنراني شديدي کرده بود که رژيم شاه به همين علت
ايشان را تبعيد کرد.»
اسناد ساواک اين گفته
مولوي عبدالعزيز
را تأييد ميکند. در آن زمان،
سناتور اميرحسين خان خزيمه علم،
پسرعمو و شوهر خواهر
امير اسدالله علم
(نخستوزير)، در حال گردآوري چريک از ميان قبايل بلوچ
براي اعزام به فارس و جنگ با عشاير جنوب بود.[12]
در گزارش مورخ 18 ارديبهشت 1342 ساواک آمده:
«طبق اطلاع واصله از زاهدان، روز 15/ 2 از استانداري
بلوچستان و سيستان به شهرباني محل اعلام ميگردد که
مولوي عبدالعزيز پيشنماز اهل تسنن پس از فراغت از نماز
در مسجد اظهار نموده: هر
کس... به فارس برود و کشته شود مرتد است...»
آيتالله سيد علياصغر دستغيب
چند سال پيش در مسجدالرضا (شيراز) در گفتگوي دو نفري
به من گفتند: «تازه
ديپلم گرفته بودم که اين اعلاميه را تکثير و پخش
ميکردم.»
بيست روز بعد از ارسال اعلاميه فوق به شيراز، منبع
ساواک در تهران گزارش داد:
«روز
پنجشنبه 12/2/42 ساعت 2000 [هشت بعد از ظهر] آقاي
حبيبالله شهبازي در مسجد لرزاده واقع در خيابان
خراسان اعلاميه پيوست را به چند نفر که در مسجد اجتماع
کرده بودند داد و نامبردگان اعلاميه را بين افراد مسجد
توزيع نمودند. ساعت 2030 خود شهبازي، که طرفدار
روحانيون ميباشد، بالاي منبر رفت. ابتدا درباره
کودتاي شيراز سخنراني کرد و بعد طرز حمله افراد سازمان
امنيت را در قم که به چه منوال روحانيون را اذيت و
آزاد ميدادند و عدهاي را شهيد و دستگير کردند شرح
داد و اضافه نمود که هنوز دستگيرشدگان در زندانها
ميباشند. در پايان گفت: بنده از طرف چند هزار نفر از
طوايف کوهمره سُرخي اعلام ميداريم که ما حاضريم به
روحانيون کمک نموده و حتي جان خود را در اين راه
بگذاريم. ساعت 2200 مردم مسجد را ترک نمودند و مجدداً
بعد از ظهر جمعه 14/ 2/ 42 نامبرده بالاي منبر رفته و
مردم را به مبارزه دعوت مينمود.»[13]

اين ماجرا مربوط به سه هفته پيش از تسليم شدن حبيب
شهبازي است. بعيد ميدانم پدرم پس از جنگ پيربنو
مخفيانه به قم و تهران رفته و سپس به کوهمره بازگشته
باشد. آقاي
محمدحسن رجبي،
زماني که براي نگارش زندگينامه امام خميني تحقيق
ميکرد، در 29 دي 1375 تلفني به من گفت:
«در
بايگاني ساواک دو گزارش موجود است. اولي بهتاريخ 2
ارديبهشت 1342 دال بر ملاقات حبيبالله شهبازي با
آيتالله خميني در قم. دومي، بهتاريخ 25 ارديبهشت
1342 که صحت مندرجات گزارش اوّل را تأييد ميکند.»
حدس ميزنم پدرم در زمان استقرار در پيربنو به فردي
مأموريت داده که از جانب او در قم با امام خميني
ملاقات کند و اعلاميه فوق را به ايشان تقديم نمايد.
همين فرد، پس از ديدار با امام خميني، در مسجد لرزاده
تهران سخنراني کرده و خود را حبيب شهبازي معرفي نموده
است.
حبيبالله شهبازي متن دستنويس اعلاميه فوق را، به
همراه دو نامه براي آيتالله سيد عبدالحسين دستغيب و
آقاي جلالالدين آيتاللهزاده (برادر آيتالله حاج
شيخ بهاءالدين محلاتي)، که گرداننده جبهه ملّي در فارس
بود، توسط بيبي بانو به شيراز فرستاد. يکي از شاگردان
آيتالله حاج شيخ حسنعلي نجابت و کمال اعتماد، منشي
پدرم، نامههاي فوق را به آقايان رسانيدند. اعلاميه از
طريق آيتالله دستغيب در سطح گسترده تکثير شد.
پدرم در نامه خود خواستار شروع قيام مردم شيراز از
مساجد بود تا وي با نيروهايش وارد شهر شود و شيراز را
از يد حکومت پهلوي خارج کند. اين پيشنهاد در جلسهاي
سه نفره، با شرکت آيتالله محلاتي و آيتالله دستغيب و
آقاي آيتاللهزاده، مورد بررسي قرار گرفت و به دليل
موضع به شدت محافظهکارانه آيتاللهزاده، بهرغم
دوستي ديرين و نزديک او با پدرم، تحقق نيافت.[14]
جلالالدين آيتاللهزاده در خاطراتش از قيام 15 خرداد
ميگويد:
«يک
روز صبح به منزل مرحوم آقاي اخوي رفتم. مرحوم آقاي
دستغيب هم اونجا بود. اخوي فرمودند خوب شد شما آمديد.
حبيبالله شهبازي کسي را فرستاده اينجا و گفته من
امروز ميتوانم ستاد لشکر را خلعسلاح کنم... آقا از
من پرسيدند چه کار کنيم. گفتم: اصلاً جوابش را ندهيد،
نامه هم برايش نفرستيد... چون نامه به دست مأمورين
دولت ميافتد.»[15]
در شهريور 1342، که پدرم در زندان بود، حريري، رئيس
ساواک فارس و بنادر، به تهران گزارش داد:
«اطلاع
کسب شده از يکي از عناصر جبهه ملّي حاکي است... در
اوائل غائله فارس روزي در منزل جلال آيتاللهزاده
بودم، پيکي از طرف حبيب شهبازي آمد و نامهاي براي
آيتاللهزاده آورده بود. در نامه حبيب شهبازي نوشته
بود: ما قيام کرديم، شما هم ما را تنها نگذاريد
بهوسيله ايادي محمد ضرغامي و جبهه ملّي با ما هماهنگ
شويد.»[16]

امروزه، بر اساس دو دهه تعمق و تحقيق عميق در تاريخ
دوره پهلوي، با قطعيت ميگويم اگر طرح پدرم براي حمله
او به شيراز توأم با شروع جنبش مردم از مساجد بهرهبري
روحانيون تحقق يافته بود، قطعاً شيراز به سرعت به دست
مردم ميافتاد و نهضت امام خميني ابعادي ديگر مييافت.
استقرار پدرم در پيربنو (20 فروردين 1342) پنجاه و پنج
روز پيش از قيام 15 خرداد 1342 است.
20 فروردين 1342:
گراتيان ياتسوويچ،
رئيس ايستگاه سيا در تهران، با ارسال نامهاي در سربرگ
سفارت آمريکا، به سرهنگ حريري، رئيس ساواک فارس، از
آريانا و ورهرام و حريري به خاطر پذيرايي در شيراز از
رابرت کومر[17]
و خودش تشکر کرد.
طبق اين سند،
رابرت کومر براي بررسي اوضاع فارس و
راهنمايي مقامات نظامي مستقر در شيراز به ايران و
شيراز سفر کرده بود.
کومر از چهرههاي نامدار آژانس مرکزي اطلاعات آمريکا
(سيا) است که تخصصاش جنگهاي چريکي و عمليات تروريستي
بود. او پس از اين سفر به ويتنام رفت و «عمليات
فونيکس»[18]
را هدايت کرد که به قتل 20587 نفر از انقلابيون ويتنام
انجاميد.
اين عمليات عبارت بود از شناسايي، نفوذ و ترور مخالفان.
نوآم چامسکي، کومر را «جنگجوي اسطورهاي دوران جنگ
سرد» خوانده که «ذاتي شرور» داشت.
تسليم شدن پدرم به دليل اجير شدن برخي عناصر محلي
بهعنوان چريک دولتي، که در کوهمره سابقه نداشت، و قتل
عبدالله خان ضرغامپور، يکي از سران قيام عشايري 1341-
1342 در کهگيلويه و بويراحمد، توسط تفنگچياش (18
خرداد 1342)، پيامد سفر کومر به ايران بود. در واقع،
ميتوان گفت کومر «عمليات فونيکس» را از ايران آغاز
کرد.

رابرت کومر،
مقام بلندپايه سيا و رهبر عمليات فونيکس (نفوذ و ترور
انقلابيون)، با جانسون رئيسجمهور آمريکا
براي راهنمايي
مقامات نظامي و اطلاعاتي حکومت پهلوي در فروردين 1342
به شيراز آمد.

نام تشکر گراتيان ياتسوويچ، رئيس ايستگاه سيا در
تهران، به سرهنگ حريري، رئيس ساواک فارس و بنادر
تشکر از پذيرايي از او و رابرت کومر
25 فروردين 1342:
جنگ پيربنو.
با تهاجم نيروهاي نظامي به محل استقرار حبيب شهبازي در
پيربنو جنگ شديدي درگرفت. در اين جنگ تعدادي زن و بچه
قشقايي در چادرهاي
بلوط جعفرلو،
از همراهان پدرم در قيام کوهمره، به شهادت رسيدند. از
تفنگچيان پدرم، تنها
فتحالله اميدوار،
که اورکت يک نظامي مقتول را پوشيده بود، به اشتباه
مورد اصابت گلوله نيروهاي عشايري قرار گرفت و از ناحيه
پا به شدت مجروح شد. از نيروهاي نظامي و کوماندوهاي
حرفهاي چترباز، که از هواپيما فرود ميآمدند، دهها
نفر کشته شدند. قشون نظامي حکومت پهلوي به شدت شکست
خورد و عقبنشيني کرد. در گزارش زير به اين شکست
اعتراف شده هر چند کوشيدهاند تلفات نيروهاي نظامي را
کمتر از واقع و تلفات عشاير را بيش از واقع جلوه دهند.
«زدوخورد
پيربنو
مستخرجه از گزارش رمز 3941 / 3- 25/1/42 به ستاد بزرگ
ارتشتاران
ب. طبق اطلاعاتي که در ساعت 241900 فروردين به نيرو
رسيد، حبيب شهبازي و همراهانش در آبادي پيربنو در حدود
15 کيلومتري جنوب غربي شيراز مشاهده شد. بلافاصله
دستور داده شد که دو گروهان از گردان عمليات مخصوص به
فرماندهي سرگرد
پورطهماسبي
معاون گردان مزبور شبانه به محل حرکت و آبادي پيربنو
را محاصره و اشرار را دستگير نمايند. در ساعت 0530 روز
جاري زد و خورد بين واحد مزبور و اشرار شروع و تعداد
تلفات اشرار 12 نفر ميباشد و چندين رأس گوسفند و
مقداري اثاثيه و يک تفنگ شکاري و تعدادي فشنگ و تبرزين
و يک سرنيزه از اشرار گرفته ميشود. اشرار فوراً به
کوههاي صعبالعبور اطراف پناه برده و در ساعت 1000
روز جاري سرهنگ
ستاد ناجي
با يک گروهان پياده براي تقويت اعزام گرديد و افسر
مزبور فرماندهي ستون را به عهده گرفت. برابر آخرين
گزارش سرهنگ ناجي تلفات خودي در اين زدوخورد چهار نفر
شهيد و پنج نفر مجروح از واحد عمليات مخصوص که فوراً
به بيمارستان لشکر اعزام و نتيجه عمليات به عرض خواهد
رسيد. ضمناً به فرمانده منطقه 5 سُرخي دستور داده شد
که فوراً عدهاي را براي راه بندي و تعقيب اشرار اعزام
دارد.
ث. پروازهاي هوايي به منظور پشتيباني به عمل آمد و
اشرار را در منطقه زدوخورد پيربنو به مسلسل بستند و
کليه چادرها و احشام و قاطر و اسبسواري آنها از بين
رفته و در اين
پشتيباني هوايي تلفاتي هم مشاهد شده
است.
در نتيجه فشار ستون کوهمره سرخي و کاوش همهجانبه آن
منطقه از طرف گشتيهاي ستون مزبور اشرار به ستوه آمده
و منطقه مزبور را ترک ميکنند و از مدتها پيش
امنترين منطقه را براي پناهندگي خود کوههاي مجاور
شيراز تشخيص ميدهند. اين طرز فکر از طرف اشرار کاملاً
جالب بود زيرا به هيچوجه کسي حدس نميزد آنان جرئت
چنين کاري را داشته باشند. از طرف ديگر آنگونه که
بعداً تحقيق به عمل آمد در اين
نقطه از طرف ايادي شهري خود خواروبار و وسايل به دست
ميآوردند.
در هر حال، نتيجه آن طوري که انتظار ميرفت به دست
نيامد. حرکت شبانه بدون شناسايي محل و اکتفا کردن به
بلدهاي محلي نميتوانست وضع را روشن کند. از طرف ديگر
اشرار در تأمين خود کاملاً هوشيار و گرچه در آبادي
استراحت کرده بودند ولي قبلاً قلههاي مرتفع اطراف
آبادي را به وسيله ديدبانهاي خود در دست داشتند.
سپيده دم ديدهبان اشرار با تيراندازي اعلام خطرکرده و
اشرار به کوه ميزنند و تلفاتي که ميدهند درست در
همين موقع است، ولي هنگامي که به کوه ميرسند با
آشنايي کامل که به محل داشتند ماهرانه توانستند قطع
تماس کنند. اين عقبنشيني در پناه يک عقبدار مختصري
بود که با تيراندازي دوردست ستون را سرگرم کرده بود.
عدم
خونسردي و عجله فرمانده ستون، دستورات ضد و نقيض و نقص
آموزش رزمي پياده علت اين عدم موفقيت بود.»[19]
26 فروردين 1342:
تجليل آيتالله نجابت از قيام سُرخي.
نيروهاي عشاير در
آب تخک دارنگان
(محل کنوني روستاي قديمي محمودآباد و پروژه زاگرس سبز)
مستقر شدند. در اين زمان قلعه حبيب شهبازي در دارنگان
در اشغال ارتش بود. نيروهاي نظامي، بهرغم اطلاع و
مشاهده نيروهاي پدرم که در يکي دو کيلومتري آنها
اطراق کرده بودند، جرئت خروج از قلعه و اقدام عليه
ايشان را نداشتند. در اين زمان شعر معروفي که
آيتالله حاج شيخ حسنعلي نجابت
سروده بود به دست پدرم رسيد.
حاج عوضقلي محمدي مسقاني، از سران اصلي قيام کوهمره،
ميگويد: پس از جنگ پيربنو در آب تخک دارنگان مستقر
بوديم که عطا خان عليکردي، رئيس طايفه عليکردلوي
قشقايي، از شيراز آمد. او شعر آيتالله نجابت را در
وصف جنگ پيربنو از شيراز بههمراه داشت. متن شعر،
بهنقل از حاج عوضقلي محمدي، اين است:
چتربازان که ز طياره پديدار شدند
هر يکي
را به هدف مردم شهباز خريدار شدند
از قضا
تير خريدار به بيهوده نرفت
دولت و
دولتيان زردرخ و زار شدند
تير
جانسوز بدريد دل دشمن دين
سُرخيان در ره اسلام جلودار شدند
رهبر
قوم حبيبالله شهبازي بود
شاهبازان جهان در نظرش خوار شدند
نام
ناميش حبيب است و محب احمد
بر سرش
نور خدا پنج تنش يار شدند
مرحوم
آيتالله نجابت
در مصاحبه با آقاي
جليل عرفان منش[20]
تأييد کردند که اين شعر را ايشان سرودهاند. مرحوم
حاج محمدرضا گلآرايش،
که چهل سال از نزديکترين محارم و شاگردان آيتالله
نجابت و پدر دو شهيد و خود عارفي وارسته بود، ميگويد:
«قبل از حوادث سال 1342 در شيراز عشاير قيام کردند.
مرحوم آيتالله نجابت شنيده بود که حبيبالله شهبازي
بر عليه دولت قيام کرده. البته ايشان صرفاً به دليل
اينکه آنها به طرفداري اسلام قيام کردند از آنها
حمايت ميکرد، در مدح آنها شعر ميگفت و آنها را
ترغيب ميکرد و از جهات مالي هم توسط رفقايي که اطراف
ايشان بودند مثلاً ده هزار تومان، پنج هزار تومان،
کمتر و يا بيشتر، کمک مالي ميکرد. افرادي هم
ميتوانستند فشنگ و يا پيشتو [اسلحه کمري] و ده تير
گير بياورند، تهيه ميکردند و به آنها ميدادند. در
نظرم هست که فردي بهنام نورمحمد، از اهالي بويراحمد
که سيد نجيب و متيني بود، ايشان ميآمد و با آيتالله
نجابت ارتباط داشت و از طريق ايشان به نهضت عشاير فارس
کمک ميکردند.»[21]
آيتالله حاج شيخ حسنعلي نجابت
(1296- 1368 ش.) از علما و عرفاي دوران اخير است. مقام
فقهي ايشان در حد مرجعيت بود و مقلدان و شاگردانشان
با عنوان «آيتاللهالعظمي» از او ياد ميکنند.
آيتالله نجابت بهويژه از نظر مقام بزرگ عرفانياش
شهرت دارد و به عنوان يکي از معدود عرفاي بزرگ معاصر
ايران شناخته ميشود. از شاگردان
آيتالله سيد علي قاضي طباطبايي
و
آيتالله شيخ محمدجواد انصاري همداني،
عرفاي بزرگ معاصر، بود.
علامه طباطبايي
نيز از شاگردان قاضي طباطبايي بود.
آيتالله نجابت
و
علامه طهراني
و
حاج اسماعيل دولابي
همزمان در محضر آيتالله انصاري همداني بودند.
ميگويند: «آيتالله نجابت صاحب بصيرت و معرفت باطني
در شناخت افراد بود به نحوي که با هر کس همنشين نميشد
و با ورود برخي افراد مجلس را ترک ميکرد و ميگفت در
چهره اين فرد ظلمت ميبينم.»
افتخارآميزترين ميراث پدر براي من تجليل عارفي بزرگ
چون آيتالله نجابت از اوست. همين مرا بس است.
آيتالله حاج شيخ حسنعلي نجابت، عارف بزرگ معاصر،
در ستايش از قيام عشاير و جنگ پيربنو شعر سرود.

آيتالله حاج
شيخ حسنعلي نجابت

عرفاي بزرگ معاصر، شاگردان
آيتالله انصاري همداني: علامه طهراني،
آيتالله نجابت و حاج اسماعيل دولابي
آيتالله نجابت و مرحوم گل آرايش (نفر دوّم از سمت
راست)
اوائل ارديبهشت 1342:
جنگ گجستان و اعلاميه مله گاله.
در اوائل ارديبهشت 1342 حبيبالله شهبازي در ارتفاعات
کوه دلو در روستاي مله گاله مستقر شد. او، که با
راديوي کوچکي که هميشه به همراه داشت، بهطور دائم
اخبار را دنبال ميکرد، پس از شنيدن خبر
جنگ گجستان
در منطقه تامرادي کهگيلويه، به فرماندهي
ملا غلامحسين رئيس طايفه جليل بابکان،
اعلاميه زير را نوشت و به شيراز فرستاد. اين اعلاميه
نيز در سطح وسيع در شيراز و تهران و ساير نقاط ايران
توزيع شد.
«ملّت عزيز ايران
بالاخره پرده پوشي دستگاه حکومت شاه تا آن اندازه است
که متأسفانه آنچه در ظرف دو ماه اخير در فارس قهرمان
گذشته از نظر ملّت ايران دور نگه داشتهاند. باعث کمال
تأسف و تألم است که يکشنبه اوّل ارديبهشت در نزديکي
فرودگاه شيراز عدهاي از فرزندان وطن که به دستور شاه
در فارس به برادرکشي پرداختهاند از طرف عشاير سلحشور
کشته و خلعسلاح شدهاند و چهارشنبه چهارم ارديبهشت
نيز ستوني که در حدود يک تيپ مجهز بوده در تنگ تامرادي
بهوسيله عشاير رشيد بويراحمدي خلعسلاح و تعداد
چهارصد و چهار نفر افسران و سربازان کشته و بقيه مجروح
و دستگير گرديدهاند.
ما با ابراز تسليت و ابراز تأثر ملّت ايران مخصوصاً
افسران شرافتمند و سربازان رشيد را مخاطب قرار داده و
مسئول اين برادرکشي را شخص شاه ميدانيم و بر عموم
ملّت رشيد ايران مخصوصاً اهالي محترم تهران واجب است
که به خاطر خاتمه دادن به اين وضع اسفناک به مبارزه
شديد و قاطع خود ادامه داده و مسبب اصلي را به کيفر
اعمالش برسانند.
نهضت مقاومت ملّي جنوب»
اعلاميه پدرم
در دلجويي از نظاميان و سربازان پس از جنگ گجستان
15 ارديبهشت 1342: ساواک خبر داد که اعلاميه حبيب
شهبازي در حمايت از آيتالله خميني را فردي بهنام
عباس بزاز اخويزادگان
به درب رستوران دانشکده کشاورزي کرج چسبانيده است.
15 ارديبهشت 1342:
مولوي عبدالعزيز
در زاهدان با اعزام نيروهاي چريکي بلوچ به فارس براي
جنگ با عشاير جنوب مخالفت کرد.
17 ارديبهشت 1342: به گزارش ساواک، اعلاميه حبيب
شهبازي در اطراف بازار تهران پخش شده است.
18 ارديبهشت 1342: به گزارش ساواک، اعلاميه حبيب
شهبازي در خيابان خواجه نظامالملک تهران و کوچههاي
فرعي آن پخش شده است.
18 ارديبهشت 1342: به گزارش ساواک، آيتالله سيد
عبدالحسين دستغيب «با حضور حدود دو هزار نفر در مسجد
جامع شيراز به منبر رفته و ضمن تنقيد از وضع جاري و
نفرين به مسببين آن، مردم را به جهاد بر عليه وضع حاضر
تشويق و ترغيب مينمايند.»[22]
اين سخنان آيتالله دستغيب سه روز پيش از تسليم شدن
پدرم است.
21 ارديبهشت 1342:
تنش در شهر شيراز.
ارتشبد آريانا مينويسد:
«در شهر شيراز نيز تحريکات ادامه داشت. هر روز در حدود
چند هزار نفر در مساجد تحت تبليغات ضد دولتي قرار
ميگرفتند. کشته و
زخمي شدن چند پاسبان در نيمه شب 21 ارديبهشت...
بر وخامت موضوع افزوده و اعتماد مردم به امنيت داخل
شهر نيز متزلزل گرديد. در کارخانجات اطراف شهر نيز
غالباً اتفاقاتي ميافتاد و متصديان مربوطه هر روز
تقاضاي کمک و تقويت بيشتري از نيرو ميکردند.»[23]
اندکي بعد، کريم کياني، پسر ولي خان رئيس ايل بکش، و
نصير کياني به اتهام اقدام مسلحانه فوق تيرباران شدند.
عکس تيرباران آنها در روزنامهها منتشر شد. اين دو
جوان، که کمتر از 25 سال داشتند، قهرمانانه مرگ را
پذيرا شدند. در زمان تيرباران لبخند به لب داشتند.
شنبه 21 ارديبهشت 1342: هيئت اعزامي حکومت پهلوي، مرکب
از
سرلشکر بازنشسته سيفالله همت
و
سرهنگ مسعود حريري
رئيس ساواک و
مهندس جمشيد کوششي
(رئيس کارخانه قند و برادر
سپهبد کوششي)،
براي ديدار با پدرم با اتومبيل جيپ عازم روستاي مله
گاله در ارتفاعات کوه دلو شدند. هدايت اين عمليات را
سرهنگ منوچهر هاشمي
به عهده داشت.
منوچهر هاشمي
در سال 1337 رئيس ساواک فارس بود و اوّلين اوراق
پرونده پدرم در ساواک را او تنظيم کرد. اين اوراق در
دوران خصومت سرلشکر رياحي، رئيس وقت سپاه 5 جنوب،
تنظيم شد و از آغاز بر اطلاعات نادرست، مغرضانه و
خصمانه از طريق مخبران و منابعي که دشمن پدرم بودند،
بهويژه
باقر محکمي،
مبتني بود. باقر محکمي معمار مخصوص
خسرو خان قشقايي
بود و قلعه دارنگان پدرم را نيز او ساخت. علت کينهاش
به پدرم را نميدانم. باقر محکمي پس از شهادت پدرم
مسئول منطقه کوهمره در ساواک شد. هاشمي، مانند ورهرام،
اهل خوي بود و کارش ضد جاسوسي. در 29 مهر 1340 رئيس
ساواک خراسان شد ولي به دليل وقوع قيام عشاير جنوب
مجدداً به عنوان مأمور در شيراز استقرار يافت و هدايت
عمليات اطلاعاتي عليه عشاير و روحانيون را به دست
گرفت. در پايان، بهپاس خدماتش به وي نشان درجه چهار
تاج اعطا شد. سرتيپ هاشمي بعدها مديرکل هشتم (ضد
جاسوسي) ساواک شد و در جريان انقلاب به آمريکا رفت.
فردوست معتقد است که هاشمي در کارش، ضد جاسوسي، «تسلطي
نداشت.»[24]
طبق گزارش
جمشيد کوششي
به ساواک (مورخ 24 ارديبهشت 1342) پس از وعدههايي که
به پدرم داده شد، ساعت 3 بعد از ظهر به شيراز حرکت
کردند و ساعت هفت بعد از ظهر پدرم وارد ساختمان ساواک
شد.
به ياد دارم که اتومبيل جيپ ويليز جلوي خانه ما،
خيابان مشيرکهنه، ايستاد، و تنها پدرم وارد خانه شد.
حدود يک ساعت در سالن طبقه دوّم با عجله کاغذ و
نوارهاي ضبط صوت را آتش زد. سپس، سوار جيب شد و با
همت و حريري و کوششي به ساواک رفت. اي کاش اين اسناد و
نوارها بر جا مانده بود.
پدرم خسته بود. قيامش را در زمستان شروع کرد؛ زمستاني
پربرف. با ديگران پياده در کوههاي صعبالعبور و
گردنهها راه ميرفت. ابتدا هزاران تن گردش بودند ولي
در پايان نيروهايش ناچيز شد؛ بهويژه پس از جنگ
پيربنو. به اميد حمايت شيرازيان آمد ولي نوميدش کردند.
بمبارانهاي سنگين و رعب و وحشت، و اعلاميههايي که
براي سرش جايزههاي کلان تعيين کرده بودند، مؤثر بود.
گروهي بسيار قليل، ده پانزده نفر، چريک دولتي شدند و
بعضي جاسوس و "نفوذي" براي کشتن پدرم. نگران بود که در
کوه با تحقير کشته شود؛ در خواب و به دست خودي. مرگ
شجاعانه در برابر جوخه اعدام برايش آسانتر بود تا
کشته شدن در خواب به دست خائنان. چنين نيز بود. کمي
بعد عبدالله خان ضرغامپور، رئيس ايل بويراحمد، را به
طمع جايزه، تفنگچي و قراولش در خواب کشت و جنازهاش
چهار روز در بهبهان بر سر دار بود. منظره زشتي است.
پدرم مردانه و زيبا مرد. شأن او اين بود.
22 ارديبهشت 1342: تيتر بزرگ صفحه اوّل
کيهان و
اطلاعات به همراه عکس پدرم: «حبيب
شهبازي به قواي انتظامي تسليم شد.
امروز ستاد بزرگ ارتشتاران در يک اعلاميه اعلام داشت
که حبيب شهبازي تسليم شده است. متن اعلاميه به شرح زير
است: برابر گزارش فرماندهي عمليات نيروهاي جنوب در
ساعت 6 بعدازظهر روز يکشنبه 21/2/42 حبيب شهبازي بدون
قيد و شرط تسليم فرماندهي نيروهاي جنوب گرديد.»

23 ارديبهشت 1342: تيتر صفحة اول روزنامهها: «با درهم
شکستن مقاومت شهبازي در فارس، يکي از خانهاي بزرگ
فارس و همدست شهبازي اطاعت خود را از دولت اعلام داشت.
املاک حبيب شهبازي در فارس آماربرداري و به زودي تقسيم
ميشود.»
اوّل تير 1342: «مصاحبه سپهبد آريانا: پايان غائله
فارس».
اوّل مرداد 1342: سپهبد آريانا: «سازمان اشرار فارس
متلاشي شد. سران اشرار عبدالله ضرغامپور، ناصر طاهري
[از ايل بويراحمد] و حبيب شهبازي بودند.»
6 مرداد 1342: سپهبد آريانا: «شبي که در شيراز شروع به
کار کردم 4500 تيرانداز ممتاز از خوزستان تا کرانههاي
درياي فارس و 18 کيلومتري شيراز موضع گرفته بودند.»
10 مرداد 1342: با پيام سپهبد آريانا انحلال نيروهاي
جنوب اعلام شد.
23 شهريور 1342: سپهبد رياحي وزير کشاورزي: «قانون
اصلاحات ارضي ياغيان فارس را خلعسلاح کرد.»
تيرماه 1343: دادگاه زمان جنگ شيراز به پرونده سران
عشاير فارس رسيدگي کرد. عدهاي که از گوشه و کنار،
بدون ارتباط با هم و به دلايل مختلف دستگير شده بودند،
در يک پرونده کنار هم جمع شدند. به جز سران عشاير
بويراحمد و سُرخي، که آنها نيز با هم ارتباط نداشتند،
بقيه اقدامي نکرده بودند. کيفرخواست به نحوي تنظيم شد
که محاکمه شوندگان را يک جريان سازمانيافته، که عليه
«اصلاحات ارضي» شورش کردهاند، وانمود کند. در مقدمه
خاطرات باقر پيرنيا نوشتم:
«حادثهاي که حکومت پهلوي "غائله
فارس"
ميناميد، و من "قيام
عشاير فارس"
مينامم، يکدست نبود. در "دادگاه
ويژه زمان جنگ"،
که به اين مناسبت در شيراز تشکيل شد، افرادي در کنار
هم جاي گرفتند و در ذيل کيفرخواستي متناقض و سراپا
دروغ اعضاي يک شبکه توطئه سازمانيافته معرفي شدند؛ در
حاليکه قيام مسلحانه تنها در دو منطقه کوهمره سُرخي و
کهگيلويه و بويراحمدي رخ داد و ديگران مبرا از اين
اتهام بودند.
حسينقلي رستم،
رئيس ايل رستم ممسني، در طول وقوع حادثه با درج
اطلاعيههاي مکرر در مطبوعات حمايت خود را از حکومت
پهلوي اعلام کرد ولي هم او و هم پسرش، جعفرقلي، به
جوخه اعدام سپرده شدند.
فتحالله حياتداوودي
نيز بهکلي برکنار از ماجرا بود. ولي او نيز به عنوان
يکي از "سران
عشاير فارس"
به جوخه اعدام سپرده شد. باقر پيرنيا، اين اسامي را
ذکر نميکند زيرا با ذکر اين نامهاي سرشناس بايد
درباره آنها و علت مرگشان توضيح دهد. او نميخواهد
اين واقعيت را افشا کند که
حسينقلي رستم و پسرش قرباني انتقامجويي برادران
بوشهري- جواد بوشهري دهدشتي (اميرهمايون، رئيس بعدي
کميته جشنهاي دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهي) و مهدي
بوشهري دهدشتي (شوهر اشرف پهلوي)- شدند. منطقه ممسني
در اواخر دوره قاجاريه عرصه تعارض مالک بزرگ منطقه،
حاج معينالتجار بوشهري، با امامقلي خان رستم، رئيس
ايل رستم و پدر حسينقلي رستم، بود. در سال 1342 پسران حاج معينالتجار فرصت را براي تسويه
حسابهاي ديرين مناسب ديدند و خاندان رستم را به
نابودي کامل کشيدند. قرباني ديگر، فتحالله
حياتداوودي، مردي موجه و ديندار بود که قرباني عزت
نفس و غرورش شد. او جزيره خارک را از پدرش، حيدر خان
حياتداوودي، به ارث برده بود و محمدرضا پهلوي از
سالها پيش مصرّانه ميخواست که سند اين جزيره به نام
شخص او منتقل شود.
مذاکرات بينتيجه ماند و حياتداوودي حتي در ازاي
هزاران هکتار از مرغوبترين اراضي خاندان علم در شرق
ايران حاضر نشد سند جزيره خارک را به شاه انتقال دهد.
زمان انتقام فرارسيد و در کيفرخواست سرتيپ
محمود همايون،
دادستان دادگاه ويژه زمان جنگ شيراز، نام فتحالله
حياتداوودي در رديف متهمان "غائله
فارس"
قرار گرفت.
حياتداوودي با شهامت مرگ را پذيرا شد و شاه را ناکام
گذارد. بهناچار، سند جزيره خارک نه به محمدرضا پهلوي
بلکه به دولت ايران منتقل شد. اگر اين پايمردي نبود
امروزه شاهد دعوي وراث محمدرضا پهلوي در ديوان لاهه بر
سر مالکيت جزيره خارک بوديم.»[25]
25 شهريور 1343: حکم دادگاه زمان جنگ شيراز اعلام شد.
تيتر بزرگ صفحة اول روزنامهها: «شش نفر از سران عشاير
به اعدام محکوم شدند.»


13 مهر 1343: شش تن از سران عشاير فارس تيرباران شدند:
حبيبالله شهبازي، فتحالله حياتداوودي، حسينقلي
رستم، جعفرقلي رستم (پسر حسينقلي رستم)، ناصر طاهري،
خداکرم ضرغامپور (پسر عبدالله خان ضرغامپور).
بر سر قبر
پدرم، گورستان دارالسلام شيراز

سنگ قبر پدرم
در سطر آخر اين
شعر سعدي بود که وصيت نامه پدرم با آن شروع ميشد:
سعديا مرد
نکونام نميرد هرگز، مرده آن است که نامش به نکويي
نبرند
اين شعر را
ساواک همان زمان تراشيد و پاک کرد. جايش معلوم است.
درباره قيام پدرم به نشريهاي رسمي و نويسندهاي ديگر
استناد ميکنم.
دکتر کشواد سياهپور
پژوهشي منتشر کرده با عنوان «ماجراي
قتل ملک عابدي و پيامدهاي آن در فارس»
که در شماره پائيز 1386 فصلنامه مطالعات تاريخي،
نشريه مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، درج شده
است. مطالب اين فصلنامه بر مدارک موجود در مرکز اسناد
وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي ايران مبتني است. برخي
داوريها را از مقاله وي نقل ميکنم:
«فشار فوقالعادهاي که ايلات و عشاير کوهمره سُرخي در
دوره سروان خالصي [سرلشکر رياحي] متحمل شده بودند،
التيام نيافته بود که ماجراي قتل ملک عابدي رخ داد.
تبعات واقعه اخير نيز آنان را متحمل زجر و عذاب ديگري
نمود در حاليکه آنها نيز هيچ گناهي در قتل ملک عابدي
نداشتند و به ناحق عرصه تهمت واقع شده بودند... حبيب
شهبازي و ديگر سُرخيها، که به ناروا به اتهام قتل ملک
عابدي زير فشار و تهديد قرار گرفته بودند، صادقانه در
جهت شناسايي و دستگيري قاتلان اصلي تلاش ميکردند. اما
در ظاهر اين تلاشها مورد قبول دولتيان واقع
نميگردد... بدين گونه، بهانهگيريهاي زورگويانه،
فشار و اجحاف بر سُرخيها، همچون قشقائيان، به اوج
ميرسد. حبيب شهبازي، به عنوان رئيس و بزرگ ايل سُرخي،
تاب و تحمل اين همه تعدي و تجاوز را نياورده، از اوّل
دي ماه آشکارا در برابر دولت موضع ميگيرد. وي با
ارسال نامه و قاصد، و نيز حضور در ميان طوايف و
تيرههاي ايلات سُرخي و قشقايي کوهمره، آنان را به
قيام عليه حکومت فراميخواند. اين فراخواني خيلي زود
با استقبال عمومي مواجه ميگردد. فشار و شکنجهاي که
مردمان ايل قشقايي و سُرخي در پي قتل ملک عابدي متحمل
شده و هنوز هم ادامه داشت، بهترين زمينه براي استقبال
عام بود. بهنظر
ميرسد آنان منتظر فرماندهاي دلير بودند تا عصيان
خويش را آشکار سازند. اين فرمانده اکنون ظاهر شده بود.
جالب است که جنگجويان نامداري چون دشتي گلهزن، مسيح
بولوردي، بلوط جعفرلو و فضلالله گُلکي، فرماندهي او
را ميپذيرند و به دور او جمع ميشوند...
اقدام بعدي وي، تحريم رفراندوم لوايح ششگانه يا
انقلاب سفيد بود. وي، که کاملاً به مسائل سياسي-
اجتماعي آگاه بود، ميدانست روحانيت مبارز و اصيل
رفراندوم لويح ششگانه را تحريم نمودهاند. بنابراين،
عدم شرکت وي در رفراندوم انقلاب سفيد عاملي مؤثر در
عدم شرکت عشاير کوهمره سُرخي در رفراندوم مزبور بود.
تحريم
دستهجمعي مردم کوهمره سُرخي و عدم شرکت آنان در
رفراندوم ششم بهمن 1341 بسيار جالب و ارزشمند بود و
بيانگر شجاعت و نترسي قومي دلير در خفقان ديکتاتوري
عصر، و اصالت و ارزش مبارزه و مقاومت آنان است.
بازتاب اين کار مهم و تاريخي در کيفرخواست دادستان
نظامي عليه حبيب شهبازي منعکس و مشخص است. در
کيفرخواست وي آمده: "مقارن
رفراندوم تاريخي حبيب شهبازي... در کوهمره بيکار
ننشسته... در تاريخ ششم بهمن 41، که مصادف با رفراندوم
تاريخي ملّت ايران نسبت به لوايح ششگانه پيشنهادي
شاهنشاه بود، علناً مخالفت ميکند و اهالي کوهمره
سُرخي را وادار مينمايد که رأي ندهند."
در
واقع، اين اقدام عشاير سُرخي و کوهمره عملي شجاعانه و
بزرگ بود که در عصر خويش کاملاً بيسابقه و
منحصربهفرد بوده است...
علاوه بر آيتالله محلاتي و برادرش جلالالدين
آيتاللهزاده، روحانيون مشهور فارس مانند آيتالله
دستغيب و آيتالله نجابت، به قيام مردم کوهمره سُرخي و
حبيب شهبازي معاضدت مادي و معنوي نمودهاند. آيتالله
شيخ حسنعلي نجابت از روحانيون مرتبط با حبيب شهبازي
بود که علاوه بر ارسال کمکهاي مادي در مدح و وصف وي و
يارانش شعر نيز گفته است...
حبيب شهبازي، که فردي باسواد و آگاه بود، اعلاميههايي
در تبيين اهداف و انگيزههاي عشاير از قيام عليه دولت
تحرير و منتشر نموده است. اين اعلاميهها توسط مبارزان
ديگر حروفچيني و چاپ و منتشر شده است. نمونههايي از
برخي اعلاميهها اکنون در دست است، از جمله اعلاميه
ذيل: