بازگشت به صفحه اصلي

 

زمين و انباشت ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز (24)

 

بازگشت به فهرست کتاب

 

بازگشت به صفحه قبل

پدرم و عمران کوهمره

پدرم، خوش‌نام زيست و خوش‌نام مرد. ايميل زير پنجشنبه 20 دي 1386 به دستم رسيد از يکي از مديران شريف صنعت نفت. زماني به دستم رسيد که آماج حمله شديد «مافياي زمين‌خوار شيراز» بودم. به دستور اين کانون، روابط عمومي سازمان جنگل‌ها و مراتع و رئيس دفتر امام جمعه شيراز، در کنار محمود قوام، نوه ابراهيم خان قوام‌الملک، و دلالان و کلاهبرداران سرشناس و بدنام دارنگاني، عليه من اطلاعيه مي‌دادند. در اوج اين هجوم تبليغاتي ايميل زير نسيمي مبارک از عالم غيب بود که شادم کرد.

اين ايميل نمادي است از محبوبيت و حسن شهرت پدرم؛ که اکنون گروهي «طماع و بي‌دين و فرومايه»[1] براي تاراج ته مانده اموال من و ساير وراث پدرم و ديگر خرده‌مالکين دارنگان، آن‌چه از غارت دوران پهلوي بر جاي مانده، در تبليغات خود به من بسنده نکرده و کمر به تخريب او نيز بسته‌اند. تلخ‌ترين طنز تاريخ اينجاست که اينان از سوي کساني حمايت مي‌شوند که خود را به اسلام و انقلاب و نظام جمهوري اسلامي بسته‌اند.  

«سيد غلامحسين امامي هستم از سادات منطقه دُردانه و بورنجان کازرون هم مرز با منطقه زرخير کوهمره سُرخي... قسمت اعظم خاندان و فاميل مادري‌ام از سادات ساکن در منطقه کوهمره سُرخي، که شامل روستاهاي کوزرگ و ريچي مي باشند، بوده و از ارادتمندان خاندان شهبازي عزيز هستم. در حقيقت از کودکي‌ام بارها و بارها داستان دلاوري‌هاي حبيب خان بزرگ را از زبان پدر و مادر و پدر بزرگم شنيده‌ام و به مقاومت‌هاي آن مرد بزرگ و ايل هميشه مظلوم ولي سرافراز سُرخي افتخار کرده‌ام.

داستان تعقيب پدر بزرگوارتان توسط ارتش به منطقه دُردانه:

پدر بزرگم تعريف مي‌کرد وقتي حبيب خان به دامنه کوه‌هاي دُردانه پناه برد به ايشان مراجعه کرده و از ايشان خواستم که خود و خاندانش را به خطر نيندازد ولي حبيب خان نامه معروف حمايت خود از قيام امام خميني را ارائه کرد. زماني که من مطمئنم هيچ کدام از صاحب منصبان کنوني [فارس] نامي از امام خميني نشنيده بودند. حبيب خان بزرگ احترام زيادي براي سادات به‌ويژه سادات حسيني منطقه قائل بود. روحش شاد باد. امروز من اتفاقي سايت شما را ديدم و بد نديدم ضمن ارسال اين ايميل تجديد خاطره اي کرده باشم و عرض ارادتي به روح آن شيرمرد فقيد.

سيد غلامحسين امامي»

افتخار من به پدرم فقط به خاطر قيام و مرگ شجاعانه‌اش نيست، به خاطر شخصيت و منش اجتماعي او و نقش بزرگش در آباداني کوهمره و بهروزي مردم آن نيز هست. همان نقشي که سبب شد امروزه با افتخار در شهر و منطقه خود زندگي کنم و از حمايت ده‌ها هزار تن از مردم کوهمره برخوردار؛ به جز گروهي بسيار قليل و انگشت‎شمار که پدران‌شان در گذشته همکاران ساواک و ارتش و ژاندارمري و غارتگران اموال پدرم بودند و پسران امروزه همان نقش را به عنوان کارگزار و دلال و پيمانکار شرکت‌هاي فارس مبين و احرار ايفا مي‌کنند. تاريخ تکرار مي‌شود.

پدرم در راه عمران و آباداني کوهمره کوشيد. او مديري توانمند و کوشا و مردم‌دار براي کوهمره، و کشاورزي صاحب انديشه و کارگري زحمتکش بود. سحرگاه از خواب برمي‌خاست و پس از اداي فريضه صبح به تنهايي و پياده از قلعه‌اش در دارنگان به مزرعه‌ بديجان (حسين‌آباد) مي‌رفت. راننده و اتومبيل داشت ولي تنها و پياده مي‌رفت. املاک فراوان داشت ولي به صيانت و آباداني و احياي موقوفه بديجان سخت دلبسته بود؛ همان موقوفه‌اي که امروزه به تاراج مي‌رود.

پدرم، در زماني که مأموران نظامي و دولتي به‌نام اجراي «قانون تقسيم اراضي» برخلاف نصّ صريح همان قوانين و مقررات جاري «تقسيم اراضي»، اموالش را غارت مي‌کردند، از بازداشتگاه ساواک شيراز چنين نوشت:  

«22/ 2/ 42

رياست محترم سازمان اصلاحات ارضي شيراز

رياست محترم سازمان امنيت شيراز

جناب آقاي سرهنگ جعفري بازرس ويژه اعليحضرت همايون شاهنشاهي

تيمسار سرلشکر همت

محترماً به عرض مي‌رسد

در موقع ستون کشي و بحراني که جان و مال و هستي چاکر در معرض تلف شدن و از بين رفتن بود، مأمورين اصلاحات ارضي به کوهمره سُرخي آمده و برخلاف قانون و عدالت و حق صورت‌برداري‌هايي در مورد ملک چاکر و بستگانم، که نيز جزء ملک چاکر قلمداد نموده‌اند، به عمل آمده. عليهذا، در اين موقعيت و وضعيت غيرعادي و متشنج معلوم است براي غارت ملک چاکر چه دست‌ها و چه نقشه‌هاي خائنانه و مغرضانه طرح و اجرا مي‌گردد. و حتي مسافرين و عابرين از آن حدود هم به خيال خود از اين نمد کلاهي نصيب‌شان مي‌شود، خود را ساکن و رعيت معرفي نموده، به‌هرصورت براي تضييع حقوق اينجانب نهايت حقه‌بازي و کلاه‌برداري و صحنه‌سازي شده و مأمورين [را] دانسته يا ندانسته به‌کلي از جريان واقعي اغفال و منحرف ساخته‌اند و حتي از طرف ژاندارمري با زور سرنيزه مبادرت به اين اقدامات و تضييع حق شده... وسائل و ادوات کشاورزي اينجانب در فارس منحصربه‌فرد است. اينک به‌قدري براي ملک اينجانب صاحب تراشيده‌اند که مي‌توانم عرض کنم فقط کسي که خود را رعيت ملک اينجانب معرفي ننموده خواجه حافظ و شيخ سعدي خواهند بود...»

اين سخن درست است. فرداي آن روز، 23 ارديبهشت 1342، تيتر صفحه اوّل روزنامه اطلاعات اين بود:

«با درهم شکستن مقاومت شهبازي در فارس، يکي از خان‌هاي بزرگ فارس و همدست شهبازي اطاعت خود را از دولت اعلام داشت. املاک حبيب شهبازي در فارس آماربرداري و به زودي تقسيم مي‌شود.»

مي‌خواستند بگويند، و تبليغات سنگين مطبوعات آن روز اين بود، که حبيب شهبازي «فئودالي» است که براي مقابله با قانون «تقسيم اراضي» به قيام مسلحانه عليه حکومت پهلوي دست زده. پدرم قانون‌دان بود و نيازي نداشت براي حفظ املاک خود جان خويش را فدا کند. کدام ابلهي براي حفظ يا کسب ثروت راه قيام مسلحانه عليه حکومت را در پيش مي‌گيرد؟ براي گريز از قانون تقسيم اراضي شاه راه فراوان بود. امثال علم (نخست‌وزير) و رياحي (وزير کشاورزي) و وليان (رئيس سازمان اصلاحات ارضي) فاسدتر از آن بودند که با پول خريده نشوند. کارکنان دون‌پايه سازمان اصلاحات ارضي آن زمان که جاي خود داشت. ارتباطات پدر من با مقامات بلندپايه و رجال ذينفوذ در تهران کم نبود. مگر بزرگ مالکان واقعي فارس، امثال قوامي‌ها و ايزدي‌ها[2] و نمازي‌ها و خليلي‌ها و ديگران، و گردانندگان اصلي شبکه ماسوني- بهائي فارس، چون محمد نمازي و دکتر ذبيح قربان و عبدالحسين دهقان (پسر ميرزا محمد باقر خان دهقان که در صفحات پيش با او آشنا شديم)، که امروزه بار ديگر سخت مورد تکريم برخي آقايان در فارس قرار گرفته‌اند و منشاء شوم و نامشروع ثروت و کارنامه سياسي ننگين و خيانت‌بار‌شان، به دليل پيوندها و خويشاوندي‌ها، به‌کلي پرده‌پوشي شده، در جريان تقسيم اراضي شاه املاکشان را از دست دادند؟

امروزه، همان ريشه‌هاي فاسد نفوذکرده در خاک اين سرزمين باز در فارس جوانه زده و شاخه گسترده‌اند. گويي انقلابي رخ نداده و نظامي به‌نام جمهوري اسلامي استقرار نيافته. خميني نيامده و خميني نرفته. گويي، هنوز من مغضوب حکومت پهلوي هستم و همان حاکمان ديروز بر فارس حاکم. آري، تاريخ تکرار مي‌شود. امروز نيز رئيس دفتر و پسر کم‌دان و خودبين امام جمعه در نامه سه صفحه‌اي خود مرا متهم مي‌کند که به دليل دعوي حقوقي با اداره منابع طبيعي و براي کسب مال و ثروت به دفاع از حقوق عشاير سُرخي و قره‌غانلو در مراتع‌شان و بر ضد فساد مزمن در فارس برخاسته و خود را در معرض مخاطرات جدّي قرار داده‌ام. گويي من بي‌کفايت‌تر از امثال مسعودي و نبي‌زاده و اقبالي و ديگر اصحاب يمين و يسار بيت ايشان بودم و براي «کسب ثروت» حتماً بايد زندگي آرام و اموال موجود خود را در معرض خطر قرار مي‌دادم!

در مرحله اوّل قانون تقسيم اراضي هر کس حق داشت شش دانگ کامل يا معادل شش دانگ متفرقه ملک داشته باشد، املاک مالکين صغير (زير هيجده سال) شامل قانون تقسيم اراضي نمي‌شد. اسناد ثبتي ريچي و بندويه، پلاک‌هاي 3 و 4 اصلي از بخش 23 فارس و پلاک‌هاي فرعي مربوطه، ابتياعي از جلال‌الدين بصيري (حاج عمادالملک) و پسرش عباس بصيري، به‌نام من و برادر کوچک‌ترم، محمد، بود که صغير بوديم؛ ولي برخلاف نصّ صريح قانون تقسيم اراضي به‌نام پدرم غارت شد. ساير املاک پدرم نيز معادل شش دانگ کامل بود: سه دانگ از شوراب، ده گاو از کدنج (که به سُرخيان تعلق داشت ولي سندش به‌نام پدرم بود و اين امر قابل اثبات)، دو دانگ و نيم از ماصرم و ده سرو، دو دانگ و يک چارک از چنارفارياب (سند يک دانگ شوراب و بخشي از اسناد ماصرم و چنارفارياب نيز به‌نام من بود که صغير بودم) و مزرعه‌ هفتاد هکتاري ميکانيزه کوچکي به‌نام فورجان. اين املاک کم نبود ولي قابل مقايسه با ثروت مالکين بزرگ فارس نبود. چيزي نبود که به خاطرش غائله مسلحانه بر پا شود. اگر به خاطر زمين قيام مسلحانه مي‌کردند، ده‌ها مالک بزرگ‌تر در فارس بايد اوّل دست به تفنگ مي‌بردند بعد پدرم.

خانه‌اي در شيراز، خيابان مشير کهنه، داشت که در ازاي يکصد هزار تومان وام در گرو بانک کشاورزي گذارد و با اين پول براي مردم ريچي خانه ساخت. قلعه کهن اين روستا در نيمه شب آتش گرفت و به‌علت ازدحام احشام در پشت درب بزرگ قلعه بسياري از اهالي سوختند. فاجعه چنان عظيم بود که خبر و تصاوير آتش سوزي ريچي به تيتر بزرگ اصلي در صفحه اوّل روزنامه کيهان بدل شد. دولت به خانواده‌هاي قربانيان فاجعه هيچ کمکي نکرد. حتي يک ريال. پدرم خانه ‎اش را رهن گذاشت و براي اين مردم شصت واحد خانه نوساز بزرگ ساخت. به خاطر اين بدهي، پس از تيرباران پدرم، بانک کشاورزي خانه شيراز را به مبلغ 180 هزار تومان فروخت و پولش را برد.

مهم‌تر از همه، اراضي ميکانيزه مشمول قانون تقسيم اراضي نمي‌شد. پدرم راست مي‌گفت. تجهيزات کشاورزي او را در آن زمان، اواخر دهه 1330 و آغاز دهه چهل شمسي، هيچ کس در فارس نداشت. او پيشگام، يا يکي از دو سه تن پيشگامان، کشاورزي ميکانيزه و مدرن در فارس بود. زماني که قيام مسلحانه خود را، در اوّل زمستان 1341، آغاز کرد دو دستگاه کمباين (يکي يدک‌کش و ديگري گلينر) داشت، چهار دستگاه تراکتور اشتاير آلماني و يکي دو دستگاه تراکتور کوچک، دو دستگاه کاميون، و تمامي تجهيزات مورد نياز براي کشاورزي مدرن.[3] تصوّر نمي‌کنم حتي محمد خان ضرغامي، که به عنوان يکي از پيشگامان کشاورزي مدرن در فارس شهرت يافت، در آن زمان چنين تجهيزاتي داشت. همه اين وسايل در جريان قيام پدرم به دست نظاميان و ژاندارم‌ها، به فرماندهي سرهنگ ژاندارمري عباس پاکروان (اهل آباده)، نابود شد و بعدها لاشه‌هاي آن را به ثمن بخس فروختند. کسي که کشاورزي‌اش تا بدين حد ميکانيزه بود چه نيازي داشت براي حفظ املاک خود به شورش عليه حکومت پهلوي دست زند، با صدور اعلاميه حمايت خود و سه هزار تن عشاير مسلح سُرخي را از آيت‌الله خميني اعلام نمايد، خويشتن را «فدوي اسلام، روحانيين و آيت‌الله خميني» بخواند و اعلاميه‌اش را چنين به پايان برد:

جان چه باشد که فداي قدم دوست کنم؟

اين متاعي است که هر بي سر و پايي دارد

 

 

 نامه پدرم از بازداشتگاه ساواک، 22 ارديبهشت 1342

 

 

تيتر صفحه اوّل روزنامه اطلاعات، 23 ارديبهشت 1342

 

 

اعلاميه معروف پدرم در حمايت از امام خميني

آيت‌الله حاج سيد علي‌اصغر دستغيب به من فرمودند: «تازه ديپلم گرفته بودم که اين اعلاميه را پخش مي‌کردم.»

 

 

عکس پدرم در زمان تيرباران ، سحرگاه 13 مهر 1343

عکس از مرحوم صمد دوستدار، سرپرست روزنامه کيهان در فارس

 

 

صفحه ويژه روزنامه جام جم به مناسبت سالگرد شهادت پدرم، 14 مهر 1384

پدرم در اعلاميه ديگر نوشت:  

«عشاير جنوب بارها امتحان رشادت و وطن‌پرستي را داده‌اند. تهمت‌هاي نارواي حکومت، که البته به تمام آزادي‌خواهان در اين چند ساله نسبت‌هايي نيز داده‌اند، نمي‌تواند دامن پاک ملت و افراد ما را لکه‌دار کند. ما خواهان آزادي و اصلاحات دقيق اجتماعي هستيم و ملت ايران و نسل آينده بايد بداند که عشاير فارس با اتکا به نيروي عظيم ملّي براي نجات وطن برخاسته و ساعتي که پيروزي نهايي حاصل شود به فرمان ملت اسلحه خود را زمين گذارده به شغل کشاورزي و دامپروري مي‌پردازيم. عشاير فارس نه تنها مخالف اصلاحات ارضي و اجتماعي و آزادي دهقانان نيست بلکه هرگونه اصلاح اساسي و مترقيانه را که با تصويب نمايندگان واقعي و به دست دولت برگزيده ملت و در حدود قانون اساسي و رعايت اعلاميه حقوق بشر صورت گيرد، صميمانه پشتيباني خواهد کرد.»[4]

به‌راستي، در آن زمان در فارس چند نفر داراي چنين دانش و درک و فهم سياسي بودند؟

پدرم، آن‌گونه که چهره‌اش را به یاد دارم.

پدرم، حبيب‌الله شهبازي، پس از آزادي از زندان (1312)، به‌رغم جواني، به سرعت در کوره سختي‌ها آبديده شد و به مردي فرهيخته و آگاه به زمان بدل گرديد. خط و نثري زيبا داشت و بر قانون و مسائل حقوقي کاملاً مسلط بود.

او عاشق کشاورزي بود و عاشق کوهمره. زندگي‌اش را وقف کوهمره کرد. زماني که توانست بار ديگر در کوهمره استقرار يابد، بخش عمده املاک زراعي مرغوب منطقه به مالکين شهري تعلق گرفته بود. شش دانگ ريچي و بندويه به جلال‌الدين بصيري (حاج عمادالملک)، کدنج به ورثه شوشتري، و بخش مهمي از ايور و درّه به برادران کشتکاران تعلق داشت. ميشوان به پيرمردي رباخوار به‌نام حاج جليل محصول تعلق داشت و در اجاره علي ايزدي (قاضي دادگستري) پسر همان بنان‌الملک. ايزدي پس از فوت حاج جليل، که بلاعقب بود، اين ملک را به سکنه ميشوان (طوايف چگيني قشقايي و سُرخي و ميشواني و ديگران) فروخت. ميرزا احمد خان قوامي (مؤيدالملک) شش دانگ دارنگان را به نام خود ثبت کرده بود. ابراهيم قوام (قوام‌الملک) موقوفه بديجان را به توليت خود ثبت کرده بود. محمدعلي خان قوامي (ناظم‌الملک) نيز دو دشت پهناور شوراب و خان خويس را به‌نام همسرش، خانم لقاءالدوله (خواهر ابراهيم قوام)، ثبت کرده بود. دشت گّرو، اراضي کنوني ارتش، در ملکيت وراث عبدالحسين ميرزا فرمانفرما بود. ملک قابل‌اعتنا و بزرگ ديگري در سراسر منطقه کوهمره و بلوک سياخ وجود نداشت. ساير املاک کوهمره اراضي کوهپايه‌اي کوچک، شامل باغات انار و مرکبات و مزارع برنج، بود.

ناظم‌الملک در جنگ‌هاي متعدد با عشاير در کوهمره فرماندهي قشون‌ دولتي و تفنگچيان قوامي‌‌ها را داشت.[5] او در جريان اين لشکرکشي‌ها دشت‌هاي هموار و اراضي مرغوب منطقه را به خوبي شناخته بود. زماني که از حوالي سال 1309 ش. سازمان نوپديد «ثبت اسناد و املاک» در شيراز فعال شد، ناظم‌الملک دو دشت خان خويس و شوراب را به‌نام زنش خانم لقاءالدوله (خواهر ابراهيم قوام)، عموزاده‌اش ميرزا احمد خان مؤيدالملک قوامي (فرزند محمدتقي خان مؤيدالملک) شش دانگ دارنگان را به‌نام خود، و عموزاده ديگر و بزرگ خاندان قوام، ابراهيم خان قوام‌الملک، موقوفه بديجان (حسين‌آباد) را به توليت خود ثبت کردند.

شوراب و خان خويس، به جز قطعات کوچک، به‌طور عمده فاقد زمين زراعي قديمي و اراضي آن مرتع عشاير قشقايي (خان خويس) و سُرخي (دشت شوراب) بود. از اينرو، مالکيت خانم لقاءالدوله دوام آورد.

در اين ميان، دارنگان براي مؤيدالملک قوامي معضل‌آفرين شد. اين روستا مأواي ده‌ها خانوار خرده‌مالک قديمي بود و قدمت سکونت در اين روستا به دوره ساساني مي‌رسيد. گفتم که «دارنگان» تحريف شده «دارگان» دوره ساساني است يعني محل درخت (درختگاه).[6] در حوالي 1314 ش. ثبت دارنگان به‌نام ميرزا احمد خان قوامي (حاج مؤيدالملک) در مراحل نهايي بود که خرده‌مالکين دارنگاني مطلع شدند و معترض. کشاکش آغاز شد. نماينده اصلي مالکين پدرم بود. کربلايي غلامحسين خان سلطانفر، پسرخاله پدرم و از خرده‌مالکين دارنگان، ماجرا را چنين شرح مي‌دهد:

«ميرزا احمد خان قوامي (حاج مؤيدالملک) عموزاده علي قوام (شوهر اشرف پهلوي) و نماينده مجلس بود. او دارنگان را به‌نام خود ثبت کرد. کليه خرده‌مالکين دارنگان معترض شدند و شکايت کردند ولي محکوم شدند. اين دادگاه دو سه سال ادامه داشت و در ديوان عالي تميز نيز مالکين دارنگان محکوم شدند. سرانجام، نزد مؤيدالملک رفتند. او گفت من شش هزار تومان خرج ثبت و دادگاه کرده‌ام، اين پول را بدهيد و ملک مال شما باشد. پرداخت اين پول از توان مالکين دارنگان خارج بود. کليه خرده‌مالکين، که 50- 60 نفر بودند، چهار نفر را به عنوان وکيل خود تعيين کرده بودند: حبيب خان شهبازي، کربلايي غلامحسين خان تلخونکي (سلطانفر)، محمد خان اسفندياري و محمدطاهر خان اسفندياري. اين افراد با حاج شعبان و حاج صفر کشتکاران و حاج محمدحسين کتيرايي مذاکره کردند که نسبت به ساير متمولين شيراز جرئت ريسک بيش‌تر داشتند. اين چند نفر پذيرفتند که شش هزار تومان را در قبال مالکيت سه دانگ دارنگان بپردازند ولي پول را به نمايندگان فوق ندادند بلکه نزد حاج مدرس رئيس محضر 9 سابق به امانت گذاشتند. به اين ترتيب، مؤيدالملک سند شش دانگ دارنگان را به مالکين دارنگاني انتقال داد و شش هزار تومان را گرفت و مالکين دارنگاني هم‌زمان سند سه دانگ آن را به سه مالک شهري فوق منتقل کردند. بعداً، حبيب خان شهبازي سه دانگ دارنگان را از مالکين شهري خريد و يک دانگ و خرده‌اي را نيز به‌تدريج از خرده‌مالکين دارنگاني خريد و مالک چهار دانگ و خرده‌اي از دارنگان شد.»[7]

بدينسان، با تلاش پدرم، که در زمان ختم دعوا با مؤيدالملک فقط بيست سال داشت، در 19 ارديبهشت 1316، محمدعلي حکمت، وکيل احمد قوامي (مؤيدالملک)، در دفترخانه 9 شيراز حضور يافت و سند مالکيت دارنگان از تصرف غاصبانه مؤيدالملک خارج شد و به مالکين واقعي آن انتقال يافت. از آن پس، پدرم مايملک موروثي خود را در دارنگان گسترش داد و از طريق فروش باغات مرکبات و انار و مزارع برنجکار موروثي پدري در رخسنه و بيگدانه و مسقان به خريد سهام مالکين شيرازي و دارنگاني و يهودي دارنگان پرداخت. عمويم نيز چنين کرد ولي او، که ساکن ريچي بود، کمتر به دارنگان علاقه داشت. سرانجام، اين دو مالک بيش از چهار دانگ از دارنگان شدند. پدرم بيش‌تر و عمويم کمتر. قريب به دو دانگ به ساير خرده‌مالکين تعلق گرفت. با فوت عمويم مسيح خان (شهريور 1335)، که فرزند نداشت، ارثيه او به پدرم رسيد. به اين ترتيب، حبيب شهبازي مالک 9/ 21 سهم از 30 سهم مشاع شش دانگ دارنگان شد.

در رابطه با ماجراي مالکيت دارنگان چند سند درج مي‌کنم:

1- سند اوّل، اعلان ثبتي نوبت دوّم مورخ 14 تير 1314 ش. است که ميرزا احمد خان قوامي (مؤيدالملک) در «ثبت ايالتي فارس» دارنگان را به‌نام خود ثبت مي‌کند.

اعلان نوبت دوّم ثبت دارنگان به‌نام ميرزا احمد خان قوامي، مورخ 14 تير 1314

2- سند دوّم، معامله‌اي است در دارنگان به تاريخ غرّه (اوّل) رمضان 1312 ق. با مُهر عبدالله خان دارنگاني (پدر بزرگ مادري حبيب شهبازي). در فصل «اسناد کهن طوايف سُرخي»[8] ديديم که دارنگان ملک بي‌صاحب نبود که مؤيدالملک قوامي آن را به‌نام خود ثبت کند. قطعه قطعه اراضي مزروعي و مراتع اين ملک داراي مالکين قديمي بود. اين سند مکمل اسناد فوق است و تعلق دارنگان به مالکين خصوصي و غاصبانه بودن اقدام مؤيدالملک را ثابت مي‌کند.

نمونه‌اي از اسناد مالکيت دارنگان در غرّه رمضان 1312 ق. (سال پاياني سلطنت ناصرالدين شاه) با مهر نيايم عبدالله خان دارنگاني (سجع: يا اباعبدالله)

3- سند سوّم متعلق به 25 رمضان 1350 ق./ 1310 ش. است. طبق اين سند، که در محاضر شرعي سنتي تنظيم شده، سيد عطاءالله بن سيد مصطفي دارنجاني نيم سهم از سي سهم کل «اراضي واقعه در صحاري دارنجان» را به «نايب عيدي محمد امنيه بن مرحمت پناه رضاعلي شکفتي الاصل» مي‌فروشد. اين نايب عيدي محمد شکفتي همان است که تصويرش را با عمويم، سرمست، درج کردم.[9] به اين‌ترتيب، زماني که مؤيدالملک در 1309 اوّلين اظهارنامه ثبتي دارنجان را به‌نام خود به سازمان جديدالتأسيس ثبت اسناد و املاک ارائه داد و تقاضاي ثبت آن را نمود، دارنگان داراي مالکين بومي بود.

سند فروش نيم سهم از سي سهم دارنگان توسط  سيد عطاءالله دارنجاني به نايب عيدي محمد شکفتي، 25 رمضان 1350 ق./ 1310 ش.
در همان زمان که احمد قوامي (مؤيدالملک)  با اتکاء به نفوذش  در حال ثبت شش دانگ اين ملک به نام خود بود.

4- سند چهارم متعلق به 19 ارديبهشت 1316 ش. است و در دفترخانه شماره 9 اسناد رسمي شيراز به شماره 6180 ثبت شده. محضردار سيد ابراهيم الموسوي است که به حاج مدرس معروف بود. کليه خرده‌مالکين بومي دارنگان (محمدطاهر اسفندياري، محمد اسفندياري، داراب خسروي دارنجاني، پرويز عزيزي دارنجاني، محمد فريبرز دارنجاني، جواد کريمي دارنجاني، بابا خان مظفري دارنجاني، عباس حق جو دارنجاني، رضا ستوده، احمد اسفندياري، محمدنبي رحيمي دارنجاني، احمد احمدي دارنجاني، ميرزا آقا اسفندياري، حيدر صادقي دارنجاني، حسن هوشيار دارنجاني، حاجي جعفري دارنجاني، مسيح جواهري دارنجاني، محمود روئين‌تن دارنجاني، خانم رخشنده اسفندياري دارنجاني، خانم عشرت رضايي، بموني يادگار، عذراء افرائيم، نوبر خانم رضائي، غلامحسين تلخونکي [سلطانفر]، نامدار سلطاني و حبيب‌الله شهبازي) يک دانگ مشاع از کل شش‌دانگ «قريه و مزرعه دارنجان» را به حاج محمد کشتکاران ولد مرحوم حاج قنبرعلي انتقال مي‌دهند به قيمت بيست هزار ريال.

اين همان معامله‌اي است که کربلايي غلامحسين خان سلطانفر شرح داد. دو دانگ ديگر نيز در ازاي هر دانگ دو هزار تومان به حاج محمدحسين کتيرايي و حاج شعبانعلي کشتکاران انتقال يافت.

سند انتقال يک دانگ از دارنگان توسط کليه خرده‌مالکين به حاج محمد کشتکاران
براي تأمين شش هزار توماني که احمد قوامي (مؤيدالملک) خواسته بود. 19 فروردين 1316

5- سند پنجم متعلق به 30 فروردين 1318 ش. است. پدرم بخشي از مايملک موروثي از پدرش در مزارع برنجکار رخسنه را به آقا سليمان محمودي (مهبودي جروقي) مي‌فروشد تا با پول آن مايملک خود را در دارنگان توسعه دهد.

سند فروش بخشي از مايملک موروثي پدرم در رخسنه براي خريد ملک در دارنگان
30 فروردين 1318

6- سند ششم متعلق به 19 فروردين 1320 ش. است. ماه‌هاي پاياني سلطنت رضا شاه. پدرم بخش ديگري از املاک پدري خود در رخسنه را مي‌فروشد براي خريد سهام دارنگان به بانو خانم جان جروقي.

سند فروش بخشي از مايملک موروثي پدرم در رخسنه براي خريد ملک در دارنگان
9 فروردين 1320

7- سند هفتم، وامي است که حاج شعبانعلي کشتکاران، فرزند مرحوم حاج ابراهيم، يکي از کساني که شش هزار تومان را فراهم آورد و مالک يک دانگ دارنگان شد، به سه تن از رعاياي دارنگاني خود داده است: 310 ريال به عليرضا رضايي دارنجاني فرزند مرحوم مراد، 400 ريال به علي راسخ، و 400 ريال به حبيب‌الله علي‌پور، «بابت مساعده سه فرد رعيتي قريه دارنجان.» تاريخ سند 5 آذر 1319 ش. است.

سند وام حاج شعبان کشتکاران به سه تن از رعايايش، عليرضا رضايي، علي راسخ، حبيب‌الله علي‌پور
5 آذر 1319

اسناد بعد نمونه‌اي است از بيش از يکصد برگ سند دارنگان که در اختيار من است. طبق اين اسناد، پدرم به‌تدريج قطعات باغ و زمين و خانه و سهمي گردو و حتي خاکروبه طويله و سهام مشاع دارنگان را از ساير خرده‌مالکين دارنگان خريد؛ و در مواردي سال‌ها پس از انجام معامله به ايشان مساعده نيز داد.

سند فروش باغچه کمرک و يک باب خانه در دارنگان به مسيح‌ خان کلانتر و حبيب‌الله شهبازي به مبلغ 190 تومان، 24 خرداد 1325،
فروشندگان ملا خاني افرائيم و ملا بموني يادگار از کليميان شيرازند.

 

 

سند فروش باغ خواجه محمدحسيني به حبيب‌الله شهبازي

فروشنده خليل اسفندياري ، مبلغ معامله 260 تومان، زمان معامله 30 بهمن 1324

 

 

سند فروش «کليه حقوق فرضي و تحقيقي» حاجي خان جعفري به حبيب‌الله شهبازي
به مبلغ 250 تومان، 15 دي 1339. اين چندمين سند فروش حاجي خان از سال 1335 است.
او جمعاً 1950 تومان بابت فروش املاک خود در دارنجان گرفت.

 

 

 

در 26 مهر 1341، کمي پيش از شروع قيام عشاير کوهمره،  پدرم 300 تومان وام به پسر حاجي خان، عزيز جعفري، داد که پس نگرفت.

 

 

 

سند فروش سي و هفت سهم و نيم از يکصد سهم از سي سهم مشاع کل دارنگان به پدرم
فروشنده: محمدحسن اسفندياري، زمان: 12 آبان 1330، مبلغ: 4720 تومان

 

 

فروشنده: بانو ماشاءالله صادقي، خريدار: حبيب‌الله شهبازي، زمان: 24 شهريور 1330
مبلغ: 1125 تومان. مورد معامله: يک دانگ و نيم مالکي و سه دانگ غارسي باغچه خواجه‌ها

 

 

فروشنده: محمدنبي رحيمي دارنجاني، خريدار: حبيب‌الله شهبازي، زمان: بهمن 1324
مبلغ يکصد تومان، مورد معامله: يک هشتم از يک سهم از سي سهم کل دارنگان

 

 

فروشنده: محمدطاهر اسفندياري، خريدار: حبيب‌الله شهبازي، زمان: 22 آبان 1333
مبلغ: 1500 تومان، مورد معامله: سه سهم مشاع از شش سهم مالکي و شش سهم غارسي از دوازده سهم غارسي شش‌دانگ باغ رئيس باباخاني

 

 

کربلايي غلامحسين خان سلطانفر (مباشر و پسرخاله پدرم) و من در پنج سالگي
ايستاده: هدايت‌الله اسفندياري (کدخداي دارنگان)، سردار کريمپور (با تفنگ، تفنگچي پدرم)
پشت سر: کاووس فرهادي از طايفه خوشابلوي قشقايي (تفنگچي پدرم)

 

 

از سمت راست، نفر دوّم: محمد خان اسفندياري، نفر سوّم: هدايت‌الله اسفندياري (کدخداي دارنگان)
و دو تن از تفنگچيان پدرم، قلعه دارنگان

در سال‌هاي پسين، پدرم به عمران و آباداني دارنگان همت گمارد. با همکاري باغداران خبره قصرالدشت شيراز به احداث باغات گسترده در دارنگان دست زد. دره بزرگ و زيباي چنارزرد را، که تا آن زمان تنها در آن چند درخت گردو و چنار کهن‌سال وجود داشت، به باغي نمونه بدل ساخت و هزاران قلمه چنار و سپيدار و صنوبر در آن غرس نمود. او براي سکنه روستا خانه ساخت و کوشيد تا تمامي امکانات زندگي شهري را در دارنگان ايجاد کند. بخشي از خانه‌هاي روستا داراي برق شدند. اين برق را موتور ديزل قدرتمندي که پدرم خريده بود تأمين مي‌کرد. اين موتور را در سال 1353 به مشهدي زمان‌الله عابدي، کدخداي کدنج، بخشيدم که به‌تازگي حبس ابدش بخشوده شده و از زندان رهايي يافته بود. جرم او همکاري با پدرم در قيام 1341-1342 بود.

حبيب شهبازي، به کمک محمد بهمن‌بيگي، اوّلين مديرکل آموزش عشاير کشور، که با پدرم دوست بود، اوّلين مدارس جديد را در دارنگان و ساير نقاط کوهمره احداث کرد. دکتر سيد حسن موسوي، رئيس پيشين گروه تاريخ دانشگاه شيراز، و برادر ايشان، سيد حسين موسوي، اوّلين آموزگاراني بودند که در دارنگان مستقر شدند در مدرسه‌اي که پدرم ساخته بود. آقاي بهمن‌بيگي و آقايان موسوي مي‌دانند پدرم چگونه انساني بود.

پدرم نه تنها خود به خريد اراضي کشاورزي اهتمام داشت، بلکه سُرخيان و ساير عشاير منطقه را به خريد اراضي زراعي از مالکين شهري ترغيب مي‌کرد. با تلاش پدرم دشت شوراب، که داراي قريب به سه هزار هکتار زمين مرغوب زراعي است، براي چهار طايفه از شش طايفه سُرخي (طوايف شکره، جيحون، جبارزار، دهدار) خريداري شد. پدرم دشت خان خويس را نيز از خانم لقاءالدوله براي طايفه ناصرو خريد. به‌رغم اصرار او، ناصروها، عموزادگان پدرم، حاضر به فروش بخشي از احشام خود و پرداخت پول اين ملک نشدند. پدرم ملک فوق را به طايفه قره‌غانلو فروخت به چهل و پنج هزار تومان. امروزه در دشت خان خويس کارخانه‌هاي متعدد و ده‌ها مزرعه و باغات فراوان ايجاد شده و ده‌ها ميليارد تومان ارزش آن است.

بخش عمده زندگي پدرم در احياء و آباداني موقوفه بديجان (حسين‌آباد) گذشت که بدان سخت علاقمند بود.

موقوفه فوق، که در حدفاصل مراتع عشاير سُرخي در کوهپايه دلو و رودخانه قره‌آقاج واقع است، تا سال 1328 مخروبه بود. در 21 فروردين 1328 محمدحسن دستغيب، نماينده قوام‌الملک، آن را به اجاره شش ساله عمويم، مسيح خان، داد. متن نامه وي چنين است:

«آقاي مسيح‌الله شهبازي

مقتضي است نسبت به امور زراعتي قريه حسين‌آباد و بديجان واقع در دهستان سياخ موقوفه مرحوم حاج نصيرالملک که فعلاً مسلوب المنفعه است از تاريخ زير لغايت شش سال خورشيدي اقدام و هر ساله درآمد رقبات نام برده را بعد از وضع مخارجات محلي از قبيل بهره کدخدا و نايب و دشتبان و شب‌پا و بذر و بهره رعايا به چهار قسمت متساوي تقسيم [،] سه قسمت آن را شما برداشت نمائيد و يک قسمت ديگر را تسليم اينجانب نموده و رسيد دريافت داريد [.] و ضمناً هزينه قنات و احداث خانه رعيتي و ماليات ديواني به عهده مالک و خريد گاو و مساعده رعايا و بذر و مخارجات زراعتي و آلات فلاحتي به عهده شما خواهد بود.

به‌تاريخ بيست و يکم فروردين ماه 1328

محمدحسن دستغيب»

اين دستغيب نوه همان ميرزا هدايت‌الله مجتهد، پيشنماز مسجد نصيرالملک، است. او پس از فوت پدرش، حاج ميرزا محمدعلي، در سال 1337 ق./ 1297 ش. پيشنماز مسجد نصيرالملک شد. در جواني انقلابي بود و با انتخابات مجلس پنجم، به دليل عدم آزادي، مخالفت کرد و ابراهيم قوام او را از امامت مسجد نصيرالملک عزل کرد. در ميان‌سالي و کهولت به خدمت قوامي‌‌ها درآمد. در سال 1327 از جهرم نماينده مجلس مؤسسان شد و سپس رئيس يکي از دفاتر اسناد رسمي در شيراز و سرپرست موقوفات متصرفي ابراهيم قوام در فارس.

سند فوق موارد زير را روشن مي‌کند:

1- زماني که موقوفه بديجان در اجاره عمو و پدرم قرار گرفت اين ملک «مسلوب المنفعه» و مخروبه بود.

2- بديجان داراي رعيت و قريه و کدخدا بود و به شيوه سنتي در آن زراعت مي‌شد.

بدينسان، موقوفه بديجان در اجاره پدرم قرار گرفت زيرا عمويم به منطقه سياخ و دارنگان اصلاً علاقه نداشت. به زراعت و باغداري نيز علاقه نداشت. او «خان» و رئيس ايلي مردم‌دار بود. هنوز نيز، در ميان کهن‌سالان سُرخي و کوهمره و جروق و مناطق مجاور، حتي اهالي کازرون و مناطق گرمسيري بوشهر، که عمويم را مي‌شناختند، محبوب است؛ محبوب‌تر از پدرم. پدرم به شدت به او احترام مي‌گذاشت. در دفترچه‌هاي دخل و خرجش هيچگاه ننوشته «مسيح خان»، هماره نوشته: «جناب آقاي کلانتر». پدرم اهل کشاورزي بود و سياست. عمويم نه اهل کشاورزي بود نه در سياست دخالت مي‌کرد. همه چيزش در وظيفه‌اش، کلانتري، يعني حل‌و‌فصل مسائل مردم و حفظ نظم و امنيت منطقه، خلاصه مي‌شد.

پدرم از سال 1328 تا 1342، که به زندان افتاد، مستأجر موقوفه بديجان بود. پانزده سال تمام. او در اين دوران طولاني موقوفه فوق را از ملکي متکي بر نيروي رعيت به مزرعه‌اي مدرن بدل کرد. اهالي قريه بديجان را در ملک خود، دارنگان، اسکان داد و با خريد تراکتور و کمباين موقوفه فوق را به مزرعه‌اي ميکانيزه بدل کرد. در زندان و در انتظار تيرباران بود که به دستور اسدالله علم، نخست‌وزير، و پدرزنش، ابراهيم قوام، يکطرفه اجاره‌اش را فسخ کردند و ملک بديجان را به اجاره اتکا (اداره کل تدارکات ارتش) دادند که رياست آن با سرلشکر عبدالکريم ايادي بود. ايادي نوه ملا عبدالکريم شهميرزادي، معروف به «حاجي آخوند»، از مبلغين سرشناس بهائي، است که عباس افندي او را به عنوان يکي از «ايادي اربعه» خود در ايران منصوب کرد. نام خانوادگي «ايادي» به اين سبب است. دختري داشت به‌نام منيره ايادي که به فساد اخلاقي شهره بود. خود سپهبد ايادي، پزشک مخصوص شاه، نيز از نظر فساد مثال زدني بود. ارتشبد فردوست در خاطراتش درباره او به تفصيل سخن گفته. ايادي را «راسپوتين ايران» خوانده و نوشته: «مي‌توان کتابي نوشت که آيا ايادي بهائي بر ايران سلطنت مي‌کرد يا محمدرضا پهلوي؟»[10]

در صفحات بعد، برخي اسناد موقوفه بديجان را درج مي‌کنم. در سال 1330 کل محصول موقوفه فوق 11445 من گندم و 6296 من جو بود. بر اين اساس مي‌توان اراضي دائر موقوفه را در آن زمان حساب کرد. «من» در کوهمره چهار کيلو است. محصول گندم مي‌شود حدود 46 تن و محصول جو حدود 25 تن. اگر ميانگين محصول گندم و جو آبي را در آن سال‌ها حدود 5 / 1 تن در هکتار حساب کنيم، کل زيرکشت حداکثر پنجاه هکتار بود. همين مقدار نيز آيش بوده. جمعاً مي‌شود 100 يا حداکثر 150 هکتار. اين ميزان با حدود يکهزار و پانصد هکتاري که امروزه زير کشت زراعي است و حدود يکهزار هکتار مرتع طوايف سُرخي که شرکت احرار فارس و عوامل محلي آن تخريب و به «باغ‌شهر» تبديل مي‌کند، فاصله زياد دارد. بخش عمده آن هزار و پانصد هکتار زمين زراعي را پدرم، با چهار دستگاه تراکتور اشتاير و تجهيزات ميکانيزه‌اش، احياء و آباد کرد. پيش از آن ملک زراعي نبود. سُرخيان هيچگاه به زميني که نام امام حسين (ع) بر آن است طمع نداشته‌اند؛ ولي قوامي‌‌ها و کارگزاران‌شان داشته‌اند. نمونه‌اش همين بديجان که اصلاً موقوفه آن‌ها نبود.

در سال 1334 عزيزالله خان قوامي، پسر ابوالقاسم نصيرالملک، سرپرست موقوفات متصرفي قوام‌الملک در فارس بود و اجاره‌نامه پدرم به خط اوست. تصويرش را در صفحات بعد ببينيد. در طول اين سال‌ها، ابراهيم قوام فقط پول مي‌خواست. يک نمونه از نامه‌هاي عزيزالله خان قوامي، مورخ 20 شهريور 1332، و سه نامه از ابراهيم قوام‌الملک، متعلق به سال‌هاي 1336 و 1337 آورده‌ام. فقط پول مي‌خواهد و به چيز ديگر کار ندارد. از فرد مطلع و موثقي شنيدم پس از مرگ قوام، که به حساب‌هايش رسيدگي مي‌کردند، دريافتند در پيري معشوقه‌اي داشته و هر ماه مبالغ هنگفتي خرج او مي‌کرده است.  

آرامگاه حاج بهاءالدين و کوه دلو

 

 

آرامگاه حاج بهاءالدين و سروهاي امامقلي خان در موقوفه بديجان

 

 

شروع کار پدرم در موقوفه بديجان (حسين‌آباد) در فروردين 1328

نامه سيد محمدحسن دستغيب،  پيشنماز مسجد نصيرالملک و سرپرست موقوفات تحت تصرف قوام‌الملک در فارس

 

 

رعاياي دارنجاني موقوفه بديجان (حسين‌آباد) و محصول آن‌ها در سال زراعي 1329-1330 ش.

 

 

کل محصول سال زراعي 1329-1330 موقوفه بديجان

 

 

محصول موقوفه بديجان در سال زراعي 1332-1333

 

 

اجاره نامه موقوفه بديجان در سال زراعي 1333-1334 به خط عزيزالله خان قوامي، سرپرست وقت موقوفات تحت تصرف قوام‌الملک در فارس

 

 

نامه عزيزالله خان قوامي به پدرم، 20 شهريور 1332

ساخت خانه‌هاي رعيتي براي سال بعد، فعلاً پول بدهيد!

 

 

نامه ابراهيم خان قوام‌الملک به پدرم، اوّل مهر 1336

 

 

 نامه ابراهيم خان قوام‌الملک به پدرم، 4 دي 1337

دوازده هزار تومان رسيد. چون با اوقاف قرارداد بسته‌ام که هر ساله مبالغي هنگفت خرج عمران و آبادي موقوفات کنم، باز هم پول بدهيد!

 

 

نامه ابراهيم خان قوام‌الملک به پدرم، 6 اسفند 1337

پنج هزار تومان رسيد، باز هم پول بدهيد!

 

 

اوّلين کمباين‌هايي که به ايران وارد شد و به کمک تراکتور حرکت مي‌کرد

کمباين پدرم. اين کمباين را واحد ژاندارم‌ها به فرماندهي سرهنگ عباس پاکروان (اهل آباده)  در دشت شوراب خرد کردند و لاشه‌اش پوسيد.

پائين: مظفر قشقايي، راننده کمباين،  بالا: حاج علي‌پناه نامورچي، راننده کمباين، و صفدر (برادر زن کاووس فرهادي)

 

 

دوّمين کمباين پدرم (گلينر)

راننده: مظفر قشقايي، ايستاده از راست: کرامت‌الله اسفندياري، کاووس فرهادي، علي‌پناه نامورچي،
کربلايي غلامحسين خان سلطانفر، داريوش سلطانفر (کودک)، نفر اوّل سمت راست روي کمباين: عباس خورشيدي
و سه کارگر دارنگاني (خالق و فتح‌الله و يک تن ديگر)

 

 

کپري که دفتر کار پدرم در مزرعه بديجان (حسين‌آباد) بود

20 مرداد 1334، ده روز قبل از تولد من
نفر اوّل منشي پدرم، کمال اعتماد، است. خواهرزاده مهدي صدرزاده جهرمي، نايب‌رئيس مجلس، بود.

 

 

پدرم در جلوي کپري که دفتر کارش در مزرعه بديجان بود. از راست: نفر پنجم (با پيراهن سياه): هدايت‌الله اسفندياري (کدخداي دارنگان)، نفر ششم (پشت سر او با پيراهن سفيد): کرامت‌الله اسفندياري

عبدالله شهبازي (کودک)، حبيب‌الله شهبازي، محمديوسف متقي (تفنگچي پدرم) و ديگران

گفتم که پدرم زندگي خود را وقف کوهمره کرد. او طي دو دهه اين منطقه را دگرگون کرد. تا آن زمان کوهمره فاقد راه ماشين‌رو بود و تردد مردم کوهمره به شيراز و از شيراز به کوهمره از طريق تنگ شهري، مشرف به پيربنو در کوه قبله شيراز (کوه سبزپوشان)، انجام مي‌گرفت. کوهمره از ديرباز جزء ارگانيک شهر شيراز بود. نه فقط در تقسيمات کشوري، که تا اواخر دهه 1360، مثلاً، روستاي دوردست شکفت در قله کوه سلامتي يکي از حوزه‌هاي انتخاباتي شهر شيراز بود و چهارراه زند حوزه ديگر، بلکه جنگل‌هاي انبوه بلوط جبال کوهمره تأمين‌کننده سوخت زغال شيراز در زمستان بود و دشت هفتصد هکتاري کُرگله در قله مرتفع کوه دلو تأمين‌کننده برف شيراز در گرماي تابستان. از طريق تنگ شهري در زمستان زغال کوهمره و در تابستان برف کوهمره به شيراز حمل مي‌شد. کاروان‌هاي بزرگ محموله از بنادر بوشهر، به‌ويژه گناوه، نيز از طريق تنگ آب مسقان[11] و سپس از طريق تنگ شهري به شيراز حمل مي‌شد. گاه شيراز در زمستان با سرماي شديد مواجه بود و زغال جنگل‌هاي کوهمره مردم آن را نجات مي‌داد. يک بار در زمستان 1298 ش. اين واقعه رخ داد که اندکي بعد، مصدق‌السلطنه، والي جديد فارس، آن را حل کرد. مصدق در خاطراتش اين ماجرا را از افتخارات خود شمرده و شرح داده است:

«زمستان قبل زغال در شيراز کمياب شده بود و از هر دهي از دهستان‌هاي اطراف شهر براي حمل زغال از کوهمره به شيراز الاغ مي‌گرفتند... نظر به اين‌که در آن زمان جنگ قسمت عمده کالاي خارجي از طريق بوشهر وارد کشور مي‌گرديد، چنين قرار شد هر دسته مکاري که از بوشهر به شيراز رسيد سه روز کار خود را تعطيل کند و يک بار از کوهمره به شهر زغال حمل نموده کرايه آن را به نرخ عادي و معمول دريافت نمايد. اين کار به صورت منظمي درآمد و موجب رضايت همه گرديد.»[12]

بار دوّم سرماي شديد زمستان و بحران زغال شيراز در سال‌هاي 1320، در اوج اقتدار آيت‌الله سيد نورالدين شيرازي (حسيني‌الهاشمي)، رخ داد. آيت‌الله شيرازي از عمويم، مسيح خان، کمک خواست و عمو و پدرم، با بسيج عمومي در منطقه، معضل سرماي شيراز را حل کردند. برف کوهمره نيز چنين نقشي در زندگي مردم شيراز داشت. تا دهه 1330 يخ شيراز در تابستان گرم از طريق برف کوه دلو تأمين مي‌شد. در آن زمان کارخانه يخ‌سازي نبود. هنوز چاه‌هاي فراوان براي ذخيره برف شيراز در تابستان در قله‌هاي کوه دلو باقي است.

يکي از اوّلين اقدامات پدرم احداث جاده ماشين‌رو شيراز به بلوک سياخ و دارنگان بود. پدرم اين جاده را در سال‌هاي 1325-1326 با بسيج مردم منطقه احداث کرد بدون دريافت کمک يا بودجه‌اي از دولت. کدخدايان سياخ در آن زمان اين نامه را خطاب به مقامات استان نوشتند:

«16/8/26

اداره محترم استانداري استان هفتم

رونوشت تيمسار فرماندهي معظم لشکر 6 فارس

رونوشت اداره راه شيراز

محترماً معروض مي‌دارد

ايجاد راه شوسه از شيراز به بلوک سياخ که سال‌ها بود فدويان انتظار آن را داشتيم اينک به همت و جوانمردي آقاي حبيب‌الله شهبازي راه شوسه مزبور احداث گرديد. عموم اهالي از عمل خيرخواهانه ايشان سپاسگذارند.

از طرف عموم اهالي بلوک سياخ

مشهدي رضاقلي عابدي، مشهدي زمان‌الله عابدي، مشهدي نورالله زارع، غريب عابدي، راه خدا [منوچهري]، نورعلي صادقي، نگهدار پرهيزکار [مُهر]»

کدخدايان سياخ همين‌ها بودند.

اين جاده از سال 1326 تا 1374، قريب به نيم قرن، خاکي بود. پس از انقلاب جاده همه روستاها آسفالت شد ولي به اين جاده، و منطقه کوهمره، توجهي نشد. گفتم که در سال‌هاي 1373-1374 با تلاش من و همت دوست دوران دبيرستان و فعاليت سياسي مذهبي در مسجد شمشيرگرها، محمدحسين گلريز خاتمي، فرماندار وقت شيراز، اين جاده آسفالت شد و برخي اقدامات عمراني در کوهمره صورت گرفت از جمله احداث روستاي جديد آبسرد (حسين‌آباد) در مراتع سُرخي در کوهپايه دلو (مشرف بر موقوفه بديجان) و با رضايت سُرخيان.[13] آن زمان هنوز از مافياي زمين‌خوار و موقوفه‌خوار کنوني، که اراضي کوهمره را آماج چپاول خود قرار داده‌، خبري نبود. نه اصحاب يمين و يسار دفتر امام جمعه به سياخ و دارنگان توجه داشتند نه نمايندگان شيراز.

پدرم، سپس، با تلاشي شگرف و از طريق بسيج مردم، احداث شبکه راه‌هاي کوهمره را ادامه داد. جاده سياخ به کوار، براي انتقال محصول چغندر موقوفه بديجان و دشت سياخ به کارخانه تازه تأسيس قند کوار،[14] جاده شيراز به بلوک چنارفارياب که تا روستاي مسقان، حد جنوبي کوهمره مشرف بر گرمسير گره (جره)، امتداد يافت، جاده سياخ به شوراب از طريق گردنه مُلۀ کِر که کوه صعب‌العبور دلو را از کنار روستاي ميشوان رد مي‌کرد و دو دشت سياخ و شوراب را بهم پيوند مي‌داد، جاده دارنگان به بلوک چنارفارياب، معروف به جاده ملاحسيني، و سرانجام جاده آب‌بند که بدون نياز به عبور از اراضي ارتش سياخ و دارنگان را به خان خويس و از اين طريق به شيراز وصل مي‌کرد. اين جاده را امروزه شرکت فارس مبين تخريب و با غصب زمين‌هاي مزروعي مادرم باغ‌شهرهاي خود را در آن بر پا کرده.

من کودک بودم و پا به پاي پدر اين تحول بزرگ را نظاره مي‌کردم: انفجار و خرد کردن سنگ‌هاي عظيم با پتک و باروت در گردنه صعب‌العبور کره بس[15] و دره تي‌گيرک، احداث راه ملاحسيني و سرانجام افتتاح راه گردنه مُلۀ کر؛ جاده‌اي که سياخ و شوراب را وصل مي‌کند. بدينسان، شبکه ارتباطاتي عظيم و استراتژيکي ايجاد شد که سه دشت موازي شيراز و سياخ و شوراب را، که دو کوه سبزپوشان و دلو ميان‌شان فاصله انداخته بود، به‎هم پيوند مي‌داد و از سوي ديگر شيراز را به تنگ آب مُسقان، آستانه دشت گِره، وصل مي‌کرد. از اينجا تا خليج فارس راه چنداني نيست. تمامي اين جاده‌ها با بيل و کلنگ و نيروي انساني ساخته شد. هنوز لودر و بولدوز نبود. کاري است عظيم و باورنکردني که با همت مردم کوهمره و با مديريت پدرم محقق شد. به ياد دارم که پدرم در گرماي شديد در کنار مردمي که عرق‌ريزان کار مي‌کردند هماره حضور داشت. چهار پنج ساله بودم و در گرماي تابستان در زير بوته‌هاي خرزهره (کامليا) در دره خشک تي‌گيرک قورباغه‌هاي کوچک سبزرنگ مي‌گرفتم. هم‌اکنون شرکت فارس مبين از اين درّه نيز تجاوز کرده و اراضي بعد از آن را تصاحب و تفکيک مي‌کند و مي‌فروشد. در اواخر خرداد 1340، زماني که جاده مُلۀ کِر افتتاح مي‌شد، تمامي بزرگان منطقه و بسياري از مردم با شادي حضور يافتند. به‌ويژه سُرخيان شاد بودند که ييلاق‌شان در دو دشت شوراب و سياخ بهم وصل مي‌شد. اوّلين دستگاهي که بايد از اين جاده کوهستاني و پرشيب عبور مي‌کرد، جاده‌اي عظيم شبيه به گردنه‌هاي مرتفع راه چالوس که بايد ديد و بر انسان‌هايي که آن را با ابتکار و بازوان خود ساختند آفرين گفت، کمباين گلينر پدرم بود. حاج علي‌پناه نامورچي راننده‌اش بود و من، که کودکي شش ساله بودم و پرانرژي، به زور خود را به عنوان تنها سرنشين کمباين در کنارش جا دادم. در اوّلين پيچ، کنترل کمباين از دست راننده خارج شد، دستگاه به عقب حرکت کرد و ده‌ها انسان زورمند به کمک سنگ‌هاي بزرگي که به سرعت و با تلاش در پشت آن گذاردند، درست در لبه پرتگاه، مهارش کردند. اوّلين اقدام راننده، پرت کردن من از کنارش به پائين، به آغوش پدر، بود. کمباين به درّه سقوط نکرد، ولي راننده به شدت آسيب ديد و دنده‌هايش شکست. يادم است که در قلعه دارنگان کنارش نشسته بودم و نگران حالش. پدرم خشمگين بود. کار در جاده از سر گرفته شد. شيب‌هاي تند و پيچ‌هاي گردنه اصلاح شد.

با چنين خاطراتي مگر مي‌توانم نگران کوهمره و فرجام تلخ آن نباشم. آن زمان آقاياني که امروز مدعي من‌اند کجا بودند؟ رئيس دفتر سي و دو سه ساله امام جمعه، که امروز از موضع «پدري» حرف‌هاي «بزرگ بزرگ» مي‌زند، بر فراز مجلس نشسته و از «فيل و شير و پلنگ» مي‌گويد،[16] کجا بود؟ ديگران کجا بودند و براي آباداني سرزمين خود چه مي‌کردند؟ امروز چه کرده‌ و چه مي‌کنند؟ آيا به راستي به آباداني مي‌انديشند؟ اگر چنين است بازگذاردن دست دزدان در تاراج بيت‌المال و تخريب و غارت مراتع عشاير و مالکين بي‌پناه و ايجاد نارضايتي در هزاران خانوار محروم را، به بهاي ثروتمند شدن مسعودي‌ها، چگونه توجيه مي‌کنند؟ نمي‌دانند؟ مي‌دانند.

پدرم در دارنگان، شوراب، فورجان و ريچي باغ‌هاي مدرن ايجاد کرد که تمامي آن‌ها پس از شهادتش توسط چند خانواده سودجو و طماع و فاسد، که پس از پدرم پايگاه حکومت پهلوي در منطقه شدند و قدرتي يافتند، نابود شد. پسران همانان امروزه کارگزاران مافياي زمين‌خوار شيرازند. او از بنيانگذاران باغداري مدرن در فارس بود. او در اين راه از باغداران خبره قصرالدشت شيراز کمک گرفت. ابتدا، در 18 مرداد 1326 از سه تن از بزرگان قصرالدشت استعلام کرد: آقا محمدحسن خان شمس کلانتر قصرالدشت، کربلايي عزيز و مشهدي نجات باغداران سرشناس و خبره قصرالدشت؛ درباره مغارسه. درباره مغارسه، که رايج‌ترين شيوه باغداري سنتي در ايران بوده و هست، و ديدگاه فقهي امام خميني در اين زمينه پيش‌تر توضيح داده‎ام.[17]

«18/5/ 26

خدمت جناب اجل آقاي محمدحسن خان کلانتر محترم قصرالدشت و جناب آقايان کربلايي عزيز و مشهدي نجات

پس از احوالپرسي و تجديد ارادت بدينوسيله مصدع مي‌شود:

در مورد بساتين و باغات مشجر که غارسي و مالکي است فرض مي‌کنيم مقدار چهار صد من انار يا انگور يا ساير ميوه‌جات محصول آن است. طرز تقسيم بين غارس و مالک چيست.

چنان‌چه غارس يکنفر باغبان بگيرد جهت باغ مزبور، حقوق باغبان با غارس است يا بين غارس و مالک بايد پرداخت شود [؟] و ضمناً اضافه مي‌نمايد آيا غارس مي‌تواند غارسي خود را با مالک مفروز قطعي نمايد [؟] خواهشمند است به مراتب بالا توجه نموده نتيجه را ذيلاً اعلام فرمائيد که مورد احتياج است.

حبيب‌الله شهبازي [امضا]

 

[پاسخ:]

خدمت آقاي شهبازي

تمام خدمات اعم از کار باغي، جمع‌آوري حاصل، حفظ و حراست و باغباني به عهده غارس مي‌باشد. آب و زمين به عهده مالک. محصول نصف متعلق به مالک نصف متعلق به غارس.

محمدحسن شمس [امضا]

23/5/26

 

23/5/26

حضرت آقاي شهبازي

تمام خدمات اعم از کار باغي و جمع‌آوري حاصل و حفظ و حراست و باغباني به عهده غارس مي‌باشد. آب و زمين به عهده مالک. محصول نصف متعلق به مالک و نصف متعلق به غارس. و اما در قسمت مفروز کردن. در صورتي که مالک موافقت کنند ممکن است والا غارس نمي‌تواند. عزيز [امضا]»

 

پدرم ابتدا به احداث باغات غارسي در دارنگان پرداخت که هنوز نيز پا بر جا و آباد است. ولي بعد، ترجيح داد که باغات بدون غارس، و متکي بر باغبان حقوق‌بگير، احداث کند. او براي اين کار دو کارشناس خبره باغداري از محله قصرالدشت شيراز، کربلايي عبدالرحيم شمس و پسرش عبدالکريم شمس، را به خدمت گرفت و باغات وسيع و مدرن خود را ايجاد نمود. سيماي متدين کربلايي عبدالرحيم شمس را هنوز به خاطر دارم.

يکي از اقدامات پدرم ممانعت از تصرف غاصبانه آب رودخانه قره‌آقاج توسط مهندس نرسي فيروز، پسر عبدالحسين ميرزا فرمانفرما، بود.

اراضي کنوني متعلق به ارتش، در مدخل ورود به دشت سياخ، که با اراضي خان خويس و ايوّر و فاز يک فلاحت همسايه است و از جنوب به رودخانه قره‌آقاج و از شمال به کوه سبزپوشان مي‌رسد، در اصل ملکي بود به‌نام گرو.[18] اين ملک، نمي‌دانم چگونه، در مالکيت عبدالحسين ميرزا فرمانفرما قرار گرفته بود و پس از مرگ او به يکي از پسرانش، مهندس نرسي فيروز (متوفي ارديبهشت 1373) رسيد. نرسي فيروز با زني آمريکايي به‌نام لوئيز لايلن[19] ازدواج کرد. فيروز در حوالي سال 1336، به علت علاقه زنش به پرورش اسب، در گرّو ويلاي زيباي سفيدرنگي ساخت و در آن ساکن شد. اين زن همان است که بعدها نژاد چند هزار ساله اسب موسوم به «اسبچه خزر» را در ايران کشف کرد. من، که در آن زمان دو سه ساله بودم، اين زن و شوهر را به‌طور مبهم به ياد دارم. يک بار پدرم در قلعه دارنگان ميهماني مفصل برايشان ترتيب داد. شاد بودند از اين ميهماني و ديدار با پدرم. ديدن سُرخيان و قشقائيان، در لباس عشايري، و شيوه زندگي يک رئيس ايل براي زن آمريکايي فيروز جالب بود. شايد در خاطراتش نوشته باشد يا بنويسد. يک بار نيز با پدرم به ويلاي آن‌ها رفتم.

ولي، کمي بعد رابطه دوستانه فوق به تنش کشيد. فيروز مي‌خواست اراضي خود را با آب رودخانه قره‌آقاج مشروب کند و به اين منظور احداث کانالي را آغاز کرد. طبق اسناد و بنچاق‌هاي کهن، ملک گرّو فاقد حق آبه از رودخانه قره‌آقاج بود. (آب رودخانه قره‌آقاج طبق حق آبه دقيق و منظم به تعدادي از روستاهاي سياخ تعلق دارد. خان خويس و گّرو و دارنگان و ميشوان فاقد حق‌آبه از رودخانه هستند.) پدرم براي دفاع از حقوق مردم منطقه مانع او شد. در نتيجه، نرسي فيروز، به دليل کينه‌اي که به دل گرفت، در حوالي سال 1337 گرّو را به ارتش فروخت. در آن زمان، سرلشکر اسماعيل رياحي فرمانده سپاه 5 جنوب و عبدالعظيم وليان آجودان و دلال او بود. رياحي نيز، به دليل اقدامات ايذايي شديدي که عليه عشاير فارس آغاز کرده بود، با پدرم خصومت داشت و مي‌خواست پايگاهي براي ارتش در منطقه کوهمره سُرخي به دست آورد. بدينسان، گرّو به تملک ارتش درآمد.

پس از قيام عشاير کوهمره سُرخي (1341- 1342) و شهادت پدرم (1343) اراضي فوق محل آموزش و مانورهاي نظامي ارتش شد و به عامل اصلي عقب‌ماندگي منطقه سياخ- دارنگان بدل گرديد زيرا ارتش احداث جاده آسفالته و حتي انتقال برق به منطقه سياخ و دارنگون از طريق اراضي فوق را اجازه نمي‌داد. امروزه، اين اراضي بلااستفاده مانده و بسيار کم مورد استفاده نظامي است. ارتش آن را براي کشت گندم ديم به اجاره مي‌دهد.

مساحت اراضي مسطح و قابل کشت گرّو حدود پنج هزار هکتار است. اراضي بسيار مرغوبي است و داراي آب زيرزميني فراوان. اين اراضي، به دليل نزديکي به شيراز، قابليت احداث شهرک بزرگ و مدرني را داراست. کل مساحت شهر شيراز 14 هزار هکتار است. يعني، در اراضي پنج هزار هکتاري فوق فوق مي‌توان طرحي به وسعت حدود يک سوم شهر شيراز پياده کرد. فاصله اراضي ارتش با شهر شيراز از طريق جاده کنوني پدرم 15 دقيقه است که اگر پنج کيلومتر جاده در تنگ شهري احداث شود جزو محدوده شهري شيراز خواهد شد.

سطور فوق را نوشتم زيرا، خوشبختانه، به دليل انضباط و ضوابط دقيق حاکم بر ارتش، اميد دارم «مافياي زمين‌خوار شيراز» نتواند از آن سوءاستفاده کند. ولي ارتش مي‌تواند، با موافقت مقام معظم رهبري و فرمانده کل قوا، طرح عمراني زيبايي را، در چارچوب طرح‌هاي توسعه شهر شيراز، در اين اراضي اجرا کند، مراکز و تأسيسات و خانه‌هاي سازماني کارکنان خود را به اين دشت منتقل نمايد و جبران مافات نمايد.

پدرم در بيگدانه. کمال اعتماد (منشي پدرم)، حاج علي خان جيحون، کرامت‌الله خان اسدي، عطاء خان اسدي، اسکندر خان سلطانفر، حاج هدايت‌الله اسفندياري (کدخداي دارنگان، پشت سر اسکندر خان)، حاج اميرحسين خان سلطاني‌نژاديان (پسر مرحوم ملا سرمست خان کلانتر) و تعدادي ديگر از بزرگان سُرخي در عکس ديده مي‌شوند.

آن‌چه گفته شد، بخش عمده مشغله پدرم از سال 1320 تا شروع قيامش، در اوّل زمستان 1341، بود. کوهمره آبادترين منطقه عشايري فارس شد. بعدها، محمد خان ضرغامي اين راه و رسم را دنبال کرد ولي با يک تفاوت. عمو و پدرم متدين و محبوب و مردم‌دار بودند. نمازشان ترک نمي‌شد. عمويم، هر شب، پيش از خواب، فرش را کنار مي‌زد و بر خاک سجده شکر مي‌کرد. در دوران زندان و تبعيد عصر رضا شاه نذر کرده بود اگر از آن فلاکت نجات يافت هر شب چنين کند. در گزارش صمد دوستدار، سرپرست وقت روزنامه کيهان، که در آن زمان چاپ نشد ولي در بايگاني مؤسسه کيهان موجود بود، مراسم تيرباران پدرم توصيف شده. دوستدار نوشته: حبيب شهبازي از خواب بيدار شد، نماز صبح را خواند، صورتش را اصلاح کرد، لباسي مرتب پوشيد. پزشک معاينه‌اش کرد. فشار خون عادي بود. به تيمسار نصيري، رئيس وقت گارد شاهنشاهي که براي اجراي مراسم تيرباران به شيراز رفته بود، گفت: من مي‌ايستم، لازم نيست مرا به چوبه تيرباران ببنديد. نصيري موافقت نکرد. او را با طناب بستند. در عکس تيرباران او دستبند و پابند نيز مشخص است. پس از بستن، از نصيري خواست که چشمانش را نبندند. نصيري با اين درخواست موافقت کرد. با تبسم و شادمان به ديار باقي رفت.[20]

پدر کاپيتان سعيد نصرفرد، خلبان سرشناس و رئيس کنوني هواپيمايي آسمان در جنوب ايران، در آن زمان دستيار پزشک قانوني بود. او بعدها در جبهه کردستان به شهادت رسيد. پدر نصرفرد نيز شاهد مراسم تيرباران پدرم بوده. نصرفرد برايم تعريف کرد که از کودکي پدرم يکي از صحنه‌هاي عجيب زندگي‌اش را برايمان مي‌گفت و آن‌قدر تکرار کرد که هماره در خاطرم مانده. پدر کاپيتان نصرفرد مي‌گفت: شاهد مراسم تيرباران حبيب خان شهبازي بودم. با شجاعت مرد. جسد را که معاينه کرديم، ديديم به تمام بدن گلوله خورده به جز به قلب. به کت او دست زدم. ديدم قرآن کوچکي است در اين جيب. گلوله به همه جاي بدن اصابت کرده بود به جز به اين محل. اين همان قرآني است که هماره پدرم در جيب داشت و بعد از تيربارانش به ما دادند. در ميان اوراق آن عکس من بود که به زندان قزل‌قلعه فرستاده بودم، زماني که هشت ماه در سلول انفرادي بود، دعايي معروف، و در صفحه اوّل آن ميثاق‌نامه‌اي که با مادرم، در زمان ازدواج، امضا کرده بودند. در پشت اين عکس نوشته بودم: «پدر عزيزم، انشاءالله زود ملاقاتت مي‌کنم.» آقايان، زندگي من با رنج آغاز شده. استوارتر از آنم که به دست شمايان از پا بيفتم.

پدرم عميقاً ديندار بود. در صفحات بعد رسيد پانصد توماني را که در 21 بهمن سال 1337 (عجيب است. در 21 بهمن 1337 يعني دقيقاً در همان روزي که بيست سال بعد انقلاب به پيروزي رسيد) براي تجديد بناي گنبد حضرت شاهچراغ (س) اهدا کرده مي‌آورم. رسيد وجوهاتي که به مراجع ديني پرداخت مي‌کرد نيز موجود است.

 قبض کمک پانصد توماني پدرم به تجديد بناي گنبد حضرت شاهچراغ (س) در 21 بهمن 1337
درست بيست سال بعد در همين روز انقلاب شد

 

 

صفحه اوّل قرآن کوچکي که هميشه در جيب پدرم بود.

 

 

 

 عکس من که براي پدرم، زماني که در سلول انفرادي زندان قزل‌قلعه تهران بود، فرستادم
پشت عکس نوشتم: «پدر عزيزم، انشاءالله زود ملاقاتت مي‌کنم.»

 

 

پدرم در سربازي (نشسته) به همراه درجه‌دار ارتش و ساير سربازان
مهر 1318

 

 

پد��م و ح��ج عرب زاده (تاجر گندم و باني کارخانه آرد و خير معروف شيراز) و من در قلعه دارنگان .

 

 

پدرم و من (کودکي که در لاي درختان ايستاده) در باغ سرتنوره دارنگان

 

 

پدرم، حاج سردار شاهين، حاج عوضقلي محمدي مسقاني و سرگرد بديعي (افسر انتظامات کوهمره)

قسمت بيست و پنجم


 

1.  تعبير پدرم در وصيت‌نامه‌اش پيش از تيرباران (13 مهر 1343) درباره بعضي افراد که اکنون نيز عليه من فعال‌اند.

2.  خاندان ايزدی: از نسل ميرزا فضل‌الله خان بنان‌الملک (فضل‌الله بنان شيرازي) منشي کنسولگري انگليس در شيراز و برادرانش. فضل‌الله بنان در سال 1299 ش. پس از ميرزا آقا فرصت (فرصت‌الدوله شيرازي نويسنده آثار عجم) اداره روزنامه فارس را به دست داشت. اين روزنامه ارگان کنسولگري انگليس به‌شمار مي‌رفت. بنان‌الملک دو زن داشت. يکي مادر سرهنگ ايزدي (افسر شهرباني) بود. سرهنگ ايزدي در مسير تهران در سانحه اتومبيل به قتل رسيد. بنان‌الملک از زن دوّم دو پسر داشت که قاضي و ملاک بودند (علي ايزدي و دکتر علي‌محمد ايزدي). خانه زن اوّل بنان باغچه‌اي بود در جوار فلکه مصدق. خانه زن دوّم در پشت امام‌زاده کازروني‌ها (نزديک آستانه) بود.

3.  براي آشنايي با تاريخچه تراکتور در ايران بنگريد به: همين کتاب، ص 123.

4.  بنگريد به: متن کامل اين اعلاميه در صص 817-819.

5.  بنگريد به: همين کتاب، صص 615، 683.

6.  بنگريد به: همين کتاب، ص 100.

7.  مصاحبه با کربلايي غلامحسين خان سلطانفر، جمعه 12 آبان 1385/ 3 نوامبر 2006، شيراز، منزل آقاي بهرام سلطاني‌نژاديان.

8.  همين کتاب، صص 61- 125.

9.  همين کتاب، ص 690.

10.  خاطرات فردوست، ص 202.

11.  بنگريد به تصوير ص 447.

12.  محمد مصدق، خاطرات و تألمات، تهران: انتشارات علمي، چاپ نهم، 1379، ص 123.

13.  همين کتاب، صص 245-246.

14.  همين کتاب، ص 245.

15.  بنگريد به تصوير ص 215.

16.  اشاره‌ام به ضرب‌المثل معروفي است. بنگريد به مصاحبه شهاب حائري در وبگاه عدالت‌خواهي، 2 بهمن 1386، پس از حملات به من و پاسخ من، در اين آدرس:

http://www.edalatkhahi.ir/002017.shtml

17.  همين کتاب، ص 124.

18.  Garrow

19.  Louise Laylin


Sunday, January 02, 2011 : تاريخ آخرين ويرايش

 کليه حقوق مندرجات اين صفحه براي عبدالله شهبازي محفوظ است.

آدرس ايميل: abdollah.shahbazi@gmail.com

ااستفاده از مقالات با ذکر ماخذ مجاز است. چاپ مقالات به صورت کتاب ممنوع است.