چهار ماه بعد خون
شهداي انجمن اسلامي
دامنگير
حسين خان معتمدديوان کواري
و برادرش،
عباس خان،
شد.
در ربيعالثاني 1326 ق.، که
مسعود ميرزا ظلالسلطان،
به جاي
غلامحسين خان غفاري،
والي فارس شد،[1]
رياست
ايل عرب
را به معتمدديوان واگذارد. چنانکه ميبينيم،
معتمدديوان نه تنها به اتهام قتل قوامالملک آزار نديد
بلکه ارتقاء نيز يافت.
حبيبالله افنان، که به همراه ميرزا محمدباقر خان و
معتمدديوان از گردانندگان تشکيلات بهائيان در فارس بود،
قتل معتمدديوان را چنين شرح ميدهد:
«چون مرحوم معتمدالديوان اطلاع کامل از امورات ابوابجمعي
قوامالملک داشت با اردوي مفصل و توپ و سرباز زياد به سمت
ايل عرب حرکت کرده که ابوابجمعي قوام را کل قبضه نمايد.
اين فقره به بستگان و اقوام قوام برخورده،
تدارکات ديده که مرحوم ميرزا حسين خان را اعدام نمايند.
باري، در ماه ربيعالاوّل 1325 [؟] با هيمنه و شوکت زياد
حرکت مينمايند. در پانزده فرسخ دور از شهر در حوالي صيدون
عسکر خان
عرب،
که يکي از کلانترهاي عرب باشد، از عقب سر
با تفنگ مرحوم ميرزا حسين خان را ميزنند. آن مرحوم از اسب
سرازير شده به زمين ميافتد. عباس خان، اخوي آن مرحوم، خود
را ميرساند به جنازه آن مرحوم. آن را هم تير زده هلاک
مينمايند. اردو بهم خورده متفرق ميشوند. تمام اشياء
موجوده از قبيل ذخيره و قورخانه توپ و تفنگ و خيمه و خرگاه
تماماً ايل عرب غارت مينمايند مالکالرقاب ميشوند.»[2]
اين ماجرا در نخستين روزهاي
جماديالاول 1326 ق./
ژوئن 1908 م. رخ داد؛ يک ماه پيش از پايان حکومت مستعجل مسعود ميرزا ظلالسلطان در فارس.
در گزارش حبيبالله افنان انگيزه قتل معتمدديوان، انتقام
خون قوامالملک نيست؛ بلکه تصاحب مسند رياست ايل عرب است
به جاي قوام.
اتهام نقش معتمدديوان در قتل قوامالملک بهکلي فراموش شده
و فاقد اهميت است. بهعبارت ديگر، خاندان و بستگان قوام از
آغاز معتمدديوان را در اين قتل دخيل نميدانستند و آنچه
عنوان ميشد همه بهانه و هياهو بود براي کشتار فجيع اعضاي
انجمن اسلامي شيراز.
قاتل،
کربلايي محمدقلي خان عرب،
برادر جوان عسکر خان، بود و معتمدديوان را «از عقب» هدف
قرار نداد. احمد پژوه، مورخ رسمي خاندان قوام، قتل را
مستقيماً به خاندان قوام نسبت نميدهد بلکه مدعي است که
محمدقلي خان به دليل قتل «اربابش»، محمدرضا خان
قوامالملک، شخصاً خونخواهي کرد و او را از روبهرو کشت نه
«از عقب سر». اين روايت، در مقايسه با روايت افنان، تلطيف
شده است.
«محمدقلي او را گستاخانه سرزنش ميکند و دشنام ميدهد که
"آقا
و ولينعمت ما
را کشته و ميخواهي به جاي او بر ما فرمانروايي کني؟"
اين را گفته، دست به تفنگ برده و سينه او را آماج چند تير
ميکند. از اسب ميافتد. نميدانم آيا کسي از نوکران و
همراهانش کشته شده است يا نه. همين اندازه مسلم است که کسي
را ياراي جنگ و ستيز نبوده و همه پا به گريز نهادهاند
زيرا در سراسر آن دشت و کوهستان ايل عرب چادر زده بودند و
هنگام ايلروي هيچ نيرويي تاب ايستادگي نداشته... مرحوم
امين خاقان،[3]
دايي معتمدديوان، مردي بيباک و دلاور بوده، پس از اينکه
اردوي معتمدديوان غارت شده و همه پراکنده ميشوند... گويا
شبانه جسد معتمدديوان را به دوش گرفته به آبادي نزديک
ميرساند.»[4]
در همان زمان، عکسهاي معتمدديوان و کربلايي محمدقلي عرب
در کنار هم چاپ و منتشر شد که در آن از معتمدديوان به
عنوان «جاننثار
ملّت و شهيد راه مشروطيت»
نام برده شده و از کربلايي محمدقلي خان به عنوان قاتل
معتمدديوان.[5]
ديديم که مهدي ملکزاده، پسر ملکالمتکلمين، نيز از
معتمدديوان به عنوان «مشروطهخواه» نام برده است.

حسين خان کواري (معتمدديوان) و محمدقلي خان عرب
آنچه درباره علت قتل معتمدديوان دريافتهام اين است که
انتصاب «نوکر
قوام»
به حکومت ايل عرب فارس براي کلانتران و بزرگان اين طوايف
ثقيل بود. سران ايل عرب فارس، مانند ساير ايلات خمسه
بهويژه ايل بهارلو، براي خود تبارنامه و پيوندهاي عشيرتي
و همبستگي قبيلهاي و ثروت و خدم و حشم داشتند و
نميتوانستند رياست مباشري دون مانند حسين خان کواري را
بپذيرند. حتي پذيرش حکومت قوامالملکها نيز بر ايشان سخت
بود و اين سيطره طي يک سده، بهتدريج و از طريق اقتدار
حکومتي و اعمال قهر و تملک و تصاحب املاک و مراتع محل
استقرار اين ايلات، تأمين شد. مطلعين ايل عرب ماجراي قتل
معتمدديوان را چنين گزارش ميکنند:
«معتمدديوان در شيراز اردويي فراهم ميآورد تا به ايل عرب
برود و حاکم و فرمانرواي ايل عرب بشود. تمام کلانتران ايل
عرب براي تعيين حاکم به ده بيد ميآيند که از طريق تلگراف
و تلفن با تماس با والي فارس حاکم خود را بشناسند. از
شيراز، معتمدديوان با کلانتران جباره و شيباني- بهنامهاي
اميرقلي خان سهام عشاير، ميرجاني خان معتضد عشاير، عسکر
خان، شهباز خان، کربلايي محمدقلي، رضاقلي خان، اياز خان،
قلي خان و ديگر کلانتران- تماس حاصل و ميگويد: من به
فرمان والي فارس حاکم ايل عرب ميباشم عزيمت به ده بيد و
سرکشي به ايل را دارم. همه کلانتران در ده بيد باشند تا
آمدن من.
کلانتران حاضر در ده بيد جلسه مشاورهاي تشکيل ميدهند و
به اين نتيجه ميرسند که اين شخص نوکر قوام است و ما حاضر
نيستيم حکومتي نوکر را قبول کنيم. و قصدشان اين بوده از
خانواده ايلخاني امير سليم خان يا اميرآقا خان
منصورالسلطنه انتخاب نمايند. مرحوم اميرقلي خان سهام عشاير
از طرف کلانتران عرب به معتمدديوان تلگراف ميکند که ما
حاضر نيستيم تو حاکم ما باشي و زير بار تو نخواهيم رفت.
گويا معتمدديوان... با تهديد جواب ميدهد که به کلانتران
عرب بگوئيد به قبر پدرتان که حکومتي مرا نخواستيد.»
در پي اين مذاکرات، اميرقلي خان عرب به شيراز به ديدن
معتمدديوان رفت و با حيرت ديد که «تمام يساولان و قراولاني
که همراه قوامالملک به مناطق فارس عزيمت ميکردند در
اختيار معتمدديوان قرار دارند.» او به کلانتران عرب شرحي
مفصل نوشت که «اين شخص آن نوکر ديروز نيست و يک حاکم
باقدرت و داراي اردويي مهيا ميباشد و اگر از شهر خارج شود
و به ايلات عرب روي آورد ديگر کسي جلوگير آن نخواهد شد.»
سرانجام، قشون پرشمار معتمدديوان، ظاهراً براي استقرار
حاکميت او بر ايل عرب، به سمت شمال حرکت کرد تا به «سيدان
فاروق» (صيدون) رسيد.
«اردوي عرب و کليه کلانتران عرب هم از ده بيد وارد سيدان
فاروق ميشوند به عنوان اينکه آمدهاند از حاکم استقبال
نمايند. عسکر خان، محمدقلي خان، شهباز خان و کليه کلانتران
شيباني و جباره سواره و پياده مسلح خود را به جلو اردوي
معتمدديوان ميرسانند. عسکر خان پياده ميشود و رکاب اسب
معتمدديوان را ميگيرد و به او خوشامد ميگويد. در گفتگو
بودند که بهوسيله کربلايي محمدقلي گلولهاي به سينه
معتمدديوان زده ميشود و معتمدديوان از اسب به زير ميافتد
و تمام سواران و تفنگچيان عرب به اردوي معتمدديوان حملهور
ميشوند. اردو بدون مقاومت و خونريزي تسليم ميشوند و
کليه سلاح و تجهيزات اردو توسط اردوي عرب غارت ميشود.»
هوشنگ سهامپور ميافزايد: «اين اطلاعات در بين عشاير عرب
مشهور و معروف است و تمام افراد سالخورده ايل اين مطالب را
ميدانند و هنوز عدهاي از آنها که فرزندان آنها هستند
از پدران خود تعريف ميکنند و آقاي محمدعلي خان شيباني،
فرزند مرحوم عسکر خان که در قيد حيات است، مفصل تعريف کرده
است.»[6]
گزارش فوق، که نگارنده نيز از کهنسالان و مطلعين ايلات
عرب و باصري، از جمله از مرحومه آغا بيبي شيباني (دختر
خانباز خان و نوه عسکر خان عرب) و مرحوم محمدعلي خان
شيباني (پسر عسکر خان عرب) و آقاي احمدعلي خان اسفندياري
(برادرزاده پرويز خان ضرغامالسلطان رئيس ايل باصري)
شنيده، روشن ميکند که قتل معتمدديوان اقدام خودسرانه
عسکر خان عرب نبود، بلکه حرکتي بود تصويب شده از سوي تمامي
کلانتران و بزرگان طوايف عرب (اعم از شيباني و جباره) با
هدف پيشگيري از حکومت خودکامه ظلالسلطان و معتمدديوان بر
ايل عرب که قطعاً چپاول گسترده اين ايل را در پي داشت.
پيشينه محمدباقر خان دهقان و حسين خان معتمدديوان کواري،
به عنوان پيشکاران خشن و غارتگر قوامالملکها، و عملکرد
آنان در سرکوبهاي خونين، چنين وحشتي را در طوايف عرب
ايجاد کرده بود. اين همان حسين خاني است که در سال 1308
ق./ 1891 م. ناصرالدين شاه دربارهاش چنين به شيراز تلگراف
کرد: «اين حسين خان کواري کيست که اعراب [ايل عرب فارس] و
غيره از دست مشاراليه شاکي هستند، البته او تأديب و سياست
نمائيد.»[7]
قتل معتمدديوان کواري، که کمترين کيفر براي سه دهه جنايت
و فساد او بود، سرآغاز شورش ايل عرب فارس، به رهبري عسکر
خان بنيعبداللهي شيباني،[8]
است.
تجهيزات و قورخانه مفصل قشون معتمدديوان، که به دست عسکر
خان افتاد، تا بدان حد انبوه بود که ميگفتند گويا
ظلالسلطان قصد داشت به بهانه سلطه بر ايل عرب آن را به
سمت تهران حرکت دهد و حکومت مرکزي را به دست گيرد.[9]
چنين شايعهاي عجيب نيست. ربيعالثاني 1326 ق. اوج تحرکات
محافل تندرو در مطبوعات و مجلس عليه محمدعلي شاه است که
سرانجام در 4 جماديالاوّل، همزمان با قتل حسين خان کواري
معتمدديوان، به کودتاي محمدعلي شاه و انحلال مجلس انجاميد.
ميدانيم که ظلالسلطان سخت هواي سلطنت داشت و از
توطئهگران طراز اوّل عليه محمدعلي شاه بود؛ و در اين راه
پول فراوان خرج کرد. جلالالدوله، پسر ارشد ظلالسلطان، از
توطئهگراني بود که در ليست سياه محمدعلي شاه قرار داشت و
در 7 جماديالاوّل/ 6 ژوئن دستگير شد.
بنابراين، باورکردني است اگر سرکوب ايل عرب را ظاهر ماجرا
و باطن آن را حرکت دادن تدريجي قشوني بزرگ و مجهز از سوي
ظلالسلطان به مقصد اصفهان و سپس تهران بدانيم.
اين قورخانه بزرگ به دست طوايف عرب افتاد و براي سالها
اقتدار عسکر خان را در سراسر خطه شمالي فارس تأمين کرد تا
بدان حد که به «عسکر شاه» شهرت يافت. مخبرالسلطنه هدايت در
آغاز سال 1331 ق./ 1913 م. فارس را چنين توصيف کرده است:
«نصف فارس ميدان شرارت عرب است، نصف ديگر عرصه تطاول
قشقايي. عسکر خان
عرب (عسکر شاه) دم از استقلال ميزند[10]
و اعتنا به
قوامالملک ندارد... سپاهيان هندي [قشون بريتانيا] از
کاروانسرا جرئت بيرون آمدن ندارند... قوامالملک از شهر
نميتواند بيرون برود يعني ميان ايلات خمسه که سپرده به
اوست.»[11]
اندکي پس از آغاز حکومت مخبرالسلطنه هدايت در فارس، عسکر
خان عرب با نيرنگ حبيبالله خان قوامالملک دستگير و به
دار آويخته شد.
«نه به زدوخورد. براي تسويه حساب عسکر خان در چادر او
[قوامالملک] حاضر شده بود. گفتگوشان گرم ميشود.
قوامالملک خودش را روي عسکر خان مياندازد. فراشباشي او
اوّل جرئت نميکند پيش بيايد آخر کمک ميکند و عسکر خان
کُند و زنجير ميشود.»[12]
اين عملکرد حبيبالله خان قوامالملک، که نزد والي لاف زده
و دستگيري عسکر خان را به «قهرماني» خود نسبت داده،
پذيرفته نيست. معقول آن است که نوکران قلچماق قوام، به
سرکردگي ميرزا محمدباقر خان دهقان، به سر عسکر خان ريختند
و او را در حين حساب و کتاب با قوام دستگير کردند. جنازه
عسکر خان عرب مدتها بر سر دار بود.

جنازه عسکر خان عرب بر سر دار، نماد خدعه
و غارتگري خاندان قوام
گفتيم که حاکميت خاندان قوام بر پنج ايل مستقل و ناهمگون
موسوم به «خمسه»، که هر يک داراي ساختارهاي کهن مختص خود
بودند، به سادگي به دست نيامد. اين يک انتصاب حکومتي از
بالا، و نامنطبق با ساختارهاي سياسي دروني ايلات و عشاير
بود. زماني که در سال 1278 ق. حکومت ايلات خمسه به
ميرزا عليمحمد خان قوامالملک
واگذار شد، ابتدا
حسين خان بهارلو[13]
واکنش نشان داد و شورشي بزرگ پديد ساخت تا بدانجا که در
شعبان 1308 ق.
محمدرضا خان قوامالملک
براي تصرف قلعه مزيجان داراب، مقر حسين خان بهارلو، قشوني
مفصل، به فرماندهي
حبيبالله خان بيگلربيگي
پسرش و
حسين خان کواري معتمدديوان،
اعزام کرد.[14]
ايل عرب
نيز در برابر حکومت خاندان قوام سخت مقاومت کرد؛ تا
بدانجا که محمدرضا خان قوامالملک مجبور شد در رمضان 1308
ق.
مشهدي اسدالله،
کلانتر عرب، را زنداني کند؛[15]
بهرغم اينکه او قبلاً (1294 ق.) در سرکوب شورش فضلعلي
بيگ بهارلو و فتح قلعه تبر به خاندان قوامالملک خدمت کرده
بود.
بعدها نيز ايلات خمسه خواستار به رسميت شناختن نهادهاي
سياسي دروني خود بودند.
در ذيقعده 1310 ق. سران ايل عرب از نظامالسلطنه مافي،
صاحب اختيار فارس، خواستار حکومت
امير آقاخان منصورالسلطنه،
از خاندان ايلخانان عرب، شدند.[16]
حاکميت خاندان قوام بر ايلات نامتجانس «خمسه» بر اقتدار و
ارعاب و تطميع استوار بود. براي مثال، زماني که محمدرضا
خان قوامالملک، در پي تبعيد، به فارس بازگشت و باز به
قدرت رسيد، به تنبيه و سرکوب سران ايلات خمسه دست زد.
غلامعلي خان نواب در 30 ذيحجه 1311 ق./ 4 ژوئيه 1894 م.
گزارش داد:
«از
روزي که قوامالملک وارد شده با هر کس از کلانتران ايلات
خمسه بناي عداوت را گذارده است که چرا پارسال خدمت به
حکومت کردهاند. اغلبي در مسجد نو بست آمدهاند.
اغلبي را گرفته چوب زده و جريمه کرده است. چنانچه به همين
منوال بخواهد حرکت کند تماماً به صدا ميآيند.»[17]
بخش مهمي از ثروت خاندان قوامالملک، و مباشرانش بهويژه
ميرزا محمدباقر خان دهقان و ميرزا حسين خان کواري، و به تبع ايشان
موقوفات فرقه بهائي، از طريق چپاول و غصب املاک
مردم و سران طوايف ايلات «خمسه» و خاندانهاي کهن و اصيل
در مناطق تحت حاکميت خاندان قوام شيرازي به دست آمد.
بهعبارت ديگر، منشاء انباشت ثروت خاندان قوام شيرازي نيز،
چون اليگارشي نوخاسته امروز، اقتدار حکومتي بود.
يک نمونه، املاک مرغوب و پهناور صيدون و فاروق است.
اين املاک به خانباز خان عرب، پدر عسکر خان شيباني، تعلق
داشت که پس از قتل او به دست قواميها تصرف شد و در زمان
تأسيس سازمان ثبت اسناد در دوره رضا شاه بهنام ابوالقاسم
خان نصيرالملک به ثبت رسيد و سپس به پسرش، عزيزالله خان
قوامي، رسيد.
هوشنگ سهامپور، از بازماندگان سران ايل عرب،
درباره وضع خاندانش در دوران استيلاي قوامالملکها
مينويسد:
«خانواده
نگارنده و طايفه لبومحمدي، که بزرگترين طايفه عرب که از
ثروتمندان اين ايل بهشمار ميرفت، املاک آنها را، که
عبارت [است] از فتح آباد فرک و ويگ نيريز، به جرم تأخير
در پرداخت ماليات جزء املاک قوامالملک ضبط [کرد] و يک
خانواده خدمتگزار دويست ساله را به افلاس انداخت. ملکي
بهنام مرادآباد در آبشور از محال سبعه بندر عباس را قوام
به زور از پدرم گرفت. ملکي بهنام عليآباد زنگشاهي، واقع
در بين آبشور و طاشکويه از محال سبعه که در حال حاضر جزء
بندر عباس است، ابراهيم خان قوام آن را متصرف و بعد به
پسرزادهاش شهرام پهلوي، فرزند علي خان که از بطن اشرف
پهلوي ميباشد،[18]
واگذار نمود که او هم برد و خورد و شکايات متواتر نگارنده
به مقامات قضايي بندر عباس و فارس به نتيجه نرسيد و ملک
طلق و مسلم نگارنده و يک خانواده يکصد نفري به تصرف
غاصبانه زورگويان متجاوز به حقوق عمومي درآمد. به شهادت
مدارک و احکام موجود، بغض و کينهتوزي قوام نسبت به اعراب
از زمان مرحوم محمدحسين خان و فرزندانش امير سليمان خان و
امير آقاخان و نواده آنها کاملاً محرز است. شخصيتهاي ايل
عرب، نظير عسکر خان و کربلايي محمدقلي و شهباز خان، که
مرداني شجاع و بيباک و کارآمد بودند، [را] دستگير و به
زندان انداخت و عدهاي را مورد غارت و چپاول قرار داده و
با کشتار بيرحمانه جوانان بيشماري از ايلات خمسه را
نابود کرد.»[19]
حبيبالله خان قوامالملک
(1286-1336 ق.)، پسر ارشد محمدرضا خان، در سيزده سالگي
(محرم 1299 ق.) قائممقام پدر به عنوان بيگلربيگي و کلانتر
شيراز شد[20]
و در شعبان 1301 ق. در اين مقام جاي گرفت.[21]
در ذيحجه 1302 ق.، براي گسترش اقتدار خاندان قوام،
شمسالزمان، دختر
حاج نصرالله خان ايلخاني قشقايي،[22]
را به عقدش درآوردند.
ميرزا فتحعلي خان صاحبديوان،
بزرگ خاندان قوام، در مجلس عقد حضور داشت.[23]
در شب 21 ذيحجه 1303 ق. ازدواج اين دو انجام گرفت.[24]
حاج نصرالله خان ايلخاني در سفري به تهران براي زنش، حاج
قمر بيبي (خواهر سلطان محمد خان ايلخاني)، لقب «احتشامالسلطنه»
و براي دخترش لقب «لقاءالدوله»
گرفت.[25]
اين لقب بعد از مرگ او به دختربزرگش،
خانم خورشيدکلاه قوامي
(متولد 1316 ق.)، رسيد.[26]
حبيبالله خان بيگلربيگي در حوالي سال 1320 ق. به
«سالارالسلطان» ملقب شد. در 1326 ق. محمدعلي شاه لقب
«قوامالملک» را به وي اعطا کرد.
او چهارمين قوامالملک است.
حبيبالله خان در دوراني پرفرازونشيب، دهه پاياني سلطنت
ناصرالدين شاه و تمامي دوران سلطنت مظفرالدين شاه و
محمدعلي شاه و اوائل سلطنت احمد شاه، در صحنههاي سياسي
حضور فعال داشت و در بخش مهمي از اين دوران از راهنمايي
پدر برخوردار بود.
او پس از قتل پدر تنها يک دهه زيست؛ دههاي پرآشوب بهويژه
در سالهاي جنگ اوّل جهاني که در جنوب ايران تلاطمهاي
فراوان را سبب شد.
در تمامي اين دوران
ميرزا محمدباقر خان دهقان،
رهبر تشکيلات فرقه بهائي در فارس، مشير و مشاور حبيبالله
خان قوامالملک بود. دهقان اينک يکي از متمولين طراز اوّل
شيراز بهشمار ميرفت و
باغ جنت کشن
و
باغ جهاننما
ملک شخصياش بود. مخبرالسلطنه هدايت، والي فارس، در سال
1331 ق. او را «همهکاره
قوام»[27]
ميخواند و مينويسد:
«قوامالملک [به دليل هراس از مردم] هر وقت به حکومت
ميآيد شصت هفتاد نفر بيرون در همراه دارد و ميرزا باقر
خان [دهقان]
همراه اوست.»[28]
ميرزا محمدباقر خان دهقان واسطه قوام در رشوهدهيها و
دادوستدهاي او با حکومت نيز بود. مخبرالسلطنه مينويسد:
«ميرزا باقر خان نزد من آمد که قوام بيست و پنج هزار تومان
در اردوکشي مطالب است، پنج هزار تومان به شما ميدهد که
حساب را تصديق کنيد. گفتم عجب است که به من چنين اظهاري
ميکنند.»[29]

از راست به چپ: آصفالملک (برادر معتمدديوان، بعداً با نام
خانوادگي نامآور) شهردار شيراز،
شيخ محمدحسين حيات،
ميرزا محمدباقر خان دهقان، محمدتقي
خان مؤيدالملک،
پرنس ارفع، حاج نصيرالملک (ابوالقاسم خان)
باباکوهي، 1299 ش./ 1920 م.
ميرزا محمدباقر خان دهقان (پيشکار قواميها) بهگونهاي
نشسته که گويا او ارباب است
و نصيرالملک و مؤيدالملک پيشکار!
حبيبالله خان قوامالملک
برادري بهنام
محمدعلي خان نصرالدوله
داشت که پنج سال از او کوچکتر بود. اين دو برادر در زمان
انقلاب مشروطه بازوان مسلح پدر بودند. نام ايشان در منابع
تاريخي به عنوان عوامل اصلي اغتشاش در فارس در سالهاي
انقلاب مشروطه و پس از آن مکرر ذکر شده است. به دليل
آشوبگري اين دو، و ستيز خونينشان با
عسکر خان شيباني و ايل عرب
از يکسو و
اسماعيل خان صولتالدوله و ايل قشقايي
از سوي ديگر، والي جديد فارس،
رضاقلي خان نظامالسلطنه مافي،
براي جلب افکار عمومي مجبور شد قوامالملک و نصرالدوله و
چند تن از بستگان ايشان را بازداشت کند. اينان در صبح 24
ربيعالثاني 1329 ق./ 15 آوريل 1911م. دستگير و زنداني
شدند.
فشار افکار عمومي، بهويژه طغيان ايل عرب عليه قواميها،
چنان شديد بود که نصرالدوله، پيش از دستگيري، خواستار تحصن
در کنسولگري انگليس در شيراز شد ولي، بهگزارش سِر جرج
بارکلي وزير مختار بريتانيا «چون خطري براي او ظاهراً
متصور نميشد»، با اين درخواست موافقت نشد. مردم شيراز در
اجتماعات انبوه خود خواستار اعدام اين دو برادر بودند و
نظامالسلطنه ميکوشيد با وعده آنان را آرام کند.
حبلالمتين وضع شهر شيراز را در زمان بازداشت
قواميها چنين توصيف ميکند:
«در شهر هم آن عده که خود را مشروطهخواه ميدانند...
نميخواهند به جز به دار زدن بنيالقوام به چيزي راضي
شوند. همه روزه فشار به انجمن ايالتي ميآورند و روز
پنجشنبه گذشته عده کثيري آمدند. صداها هم به "ياعلي،
يا علي"
مثل زمان سابق و دوره استبداد بلند کردند و جداً مجازات
بنيالقوام را خواستند.»[30]
خبرنگار تايمز (لندن) مينويسد:
«اوضاع در شيراز همانند گذشته ناآرام است. دو روز پيش
تظاهراتي در بيرون کنسولگري انگليس به وقوع پيوست. مردم
جمع شده و سينهزنان خواستار آن بودند که قوام به دست آنان
سپرده شود. هماکنون بازار تعطيل و تظاهرات تازهاي در حال
تدارک است.»[31]
مردم شيراز، و
وراث شهداي انجمن اسلامي،
شيخ محمدباقر مجتهد اصطهباناتي
و
سيد احمد معينالاسلام دشتکي،
خواستار محاکمه و قصاص قواميها به خاطر جنايت فجيع فوق
بودند. در20 آوريل 1911، پنج روز پس از بازداشت
قواميها،
گزارش ناکس از شيراز چنين حکايت
ميکند:
«ازدحام
زيادي، منجمله پسرهاي ملاهايي که پس از قتل قوام به دست
قواميها کشته شدهاند، ديروز بعد از ظهر جمع شده و قتل
فوري آن دو برادر را از فرمانفرماي فارس خواستند. معظمله
در جواب به آنها گفته است که استنطاق آنها در روز بيستم
آوريل خواهد بود و موافق قانون به سزاي عملشان کشته
خواهند شد. ازدحام مردم صميمانه فرمانفرماي فارس را تحسين
و تشکر گفتند.»[32]
معهذا، به دليل فشار
حاج عليقلي خان سردار اسعد بختياري
بر دولت مرکزي، قواميها محاکمه نشدند و دستور اخراج ايشان
از ايران صادر شد.[33]
برخي مورخين، تبعيد قوام الملک و نصرالدوله را به
نظامالسلطنه، والي فارس، منتسب ميکنند.[34]
اسناد خصوصي نظامالسلطنه نشان ميدهد که او با تبعيد
قواميها موافق نبود ولي به اصرار دولت، که ناشي از خواست
و فشار افکار عمومي بود، مجبور به تبعيد ايشان شد.
«در اين وقت دولت مرکزي نظامالسلطنه را وادار ميکند قوام
و برادرش را به اروپا بفرستد. نظامالسلطنه از اين کار
بسيار اکراه داشت و آن را خطرناک ميدانست... بر اين مبنا،
چند تلگراف به تهران مخابره کرد تا اين دستور را لغو کنند.
ولي دولت منصرف نشد و نظامالسلطنه ناچار قوام و برادرش را
با يک دسته نظامي روانه بوشهر کرد.»[35]
دستگيري قوام و نصرالدوله و اميد به مجازات ايشان موجي از
رضايت در مردم ايجاد کرد و بدون نياز به هيچ اقدامي از سوي
نظامالسلطنه، والي جديد، فارس بهناگاه آرام شد و
حتي
عسکر خان عرب نيز اظهار اطاعت کرد. حبلالمتين
نوشت:
«با وجود
همه اغتشاشات فارس، امروز که 24 روز است [نظامالسلطنه،
والي جديد] وارد شهر شده، هنوز يک نفر را مجازات نکرده. با
وجود اين، شهر و توابع در نهايت انتظام،
عسکر خان عرب همه
قسم اظهار اطاعت و هکذا سايرين.»[36]
اين آرامش ثابت کرد که علت بسياري از فتنهها و آشوب هاي
جنوب ايران عملکرد خاندان قوام بوده است.
به دليل اعمال نفوذ کارگزاران کانونهاي استعماري حامي
قواميها در دولت مرکزي، به جاي محاکمه و قصاص حبيبالله
خان قوامالملک و محمدعلي خان نصرالدوله دستور اخراج ايشان
از ايران صادر شد. در 8 جماديالاوّل 1329 ق./ 7 مه 1911
م. قوامالملک و نصرالدوله، به همراه اسکورت نظامي، روانه
بندر بوشهر شدند تا از اين طريق به اروپا روند. ولي
اين
اردو در دشت ارژن مورد حمله عشاير جنوب قرار گرفت و
نصرالدوله کشته شد. او در اين زمان سي و هشت ساله بود.
قوامالملک به سرعت به شيراز گريخت و در کنسولگري انگليس
پناهنده شد. سِر جرج بارکلي چنين گزارش ميدهد:
«قواميان به اتفاق صد و پنجاه نفر، که نظامالسلطنه معين
نموده بود، تحتالحفظ از شيراز به طرف بوشهر حرکت نمودند.
همين که به مسافت سي مايل از شيراز دور شدند، به محلي که
[عشاير هوادار] صولتالدوله با استعداد زيادي چادر زده و
خود را پنهان نموده بودند، برخوردند. نصرالدوله به ضرب
گلوله مقتول گرديد و قوامالملک فرار نموده، تا سي و شش
ساعت از او خبري نشد. تا آنکه از قونسولگري اعليحضرتي
درخواست اجازه تحصن نمود. چون براي او بيم خطر متصور بود
استدعاي او قبول گرديد و فعلاً در قونسولگري است و ظاهراً
حرکت دادن او از شيراز بهطور سالم ممکن نيست.»[37]
اندکي بعد قوامالملک اقتدار يافت و بار ديگر آشوب و جنگ
داخلي فارس را فراگرفت.
ابراهيم قوام،
پسر بيست ساله حبيبالله خان قوامالملک، پس از قتل عمويش
به «نصرالدوله» ملقب شد و حکومت ايلات خمسه را به دست
گرفت. يک سال بعد،
ابراهيم خان نصرالدوله
منشاء فتنه جديدي شد. او در 31 مارس 1912 م. به قتل رضاقلي
خان شيباني، از سران طوايف عرب، دست زد. رضاقلي خان شيباني
در مقر حکومت قوام به قتل رسيد بيآنکه شاهدي بيطرف
چگونگي قتل او را گزارش کند. ابراهيم قوام (نصرالدوله)
رضاقلي خان را به سرقت اموال تجار جهرم متهم کرد و دستور
بازداشت او را داد و مدعي شد که رضاقلي خان به سمتش
تيراندازي کرد ولي با گلوله محافظانش به قتل رسيد.[38]
در 9 مه 1912 اسمارت، کفيل کنسولگري انگليس در شيراز، چنين
گزارش ميدهد:
«عسکر خان و ساير رؤساي ايلات عرب و باصري در 18 آوريل با
همراهان شخصي خود وارد شيراز شده و به علت عدم رضايت از
حکمراني نصرالدوله [ابراهيم قوام] بر ايلات خمسه، مخصوصاً
به مناسبت کشته شدن رضاقلي خان اظهار بيميلي نسبت به
همراهي با قوام نمودند.»[39]
حبيبالله خان قوامالملک پنجاه ساله، در اوج جهاد ضد
انگليسي سال 1336 ق./ 1917 م.، زماني که با اردوي مفصل خود
به سوي شيراز در حرکت بود، در فتحآباد کوار از اسب سقوط
کرد و مغزش متلاشي شد؛ و پس از سقوط اسب با سُمّ خود بر سر
او کوبيد. بدينسان، خون شهداي مظلوم، شهيد رابع و شهيد
دشتکي، به طرزي حيرتانگيز در فاصلهاي اندک گريبان سه
عامل اصلي اين فاجعه را گرفت: معتمدديوان، محمدعلي خان
قوام (نصرالدوله) و حبيبالله خان قوام. قطعاً، محمدباقر
خان دهقان بيش از اين دو، و بهگونه ديگر، کيفر ديد.
با مرگ پدر،
ابراهيم خان نصرالدوله
در بيست و شش سالگي، در همان اردو، جانشين پدر شد. او
پنجمين قوامالملک
است.
ابراهيم خان قوامالملک
از همان آغاز ثابت کرد که وارث «خلف» ابراهيم خان کلانتر
است:
«جنازه حبيبالله خان قوام را به روي توپ به شيراز حمل و
در مقبره خانوادگي حافظيه او دفن مينمايند. نصرالدوله
رياست اردو را، که متجاوز از پنج هزار نفر متشکل از افراد
بيدشهري و ايلات عرب و بهارلو و باصري بوده، به عهده
ميگيرد و با کمال نظم و ترتيب وارد شيراز ميشود. پس از
ورود به شيراز، سپهسالار اعظم [محمدولي خان تنکابني]، که
رئيسالوزرا بود، بهوسيله تلگراف ضمن تسليت فوت پدر لقب
"قوامالملک"
را به ابراهيم خان ميدهد و او را مسئول حفظ انتظامات شهر
قرار ميدهد.
قوامالملک، يعني ميرزا ابراهيم خان، به محض عهدهداري
رياست در صدد انتقام از مخالفين برميآيد و آنها را هر يک
به نحوي از بين ميبرد. نايب ميرزا و اسد خان را به توپ
بسته قطعه قطعه ميکند، و حسن خان و امامقلي خان فيلي را
هم فتوا ميدهد بيرون دروازه سعدي در زمينهاي زراعتي سر
ميبرند و فارغالبال يکهتاز ميدان ميشود.»[40]
منطق دولتمردان تهران در حمايت از خاندان قوام، بهرغم دو
سده جنايت و تاراج کمنظير و بهرغم نفرت شديد مردم از
ايشان، اين داوري ماکياوليستي مخبرالسلطنه هدايت بود
درباره حبيبالله خان قوامالملک:
«قوام
مردي است بيحقيقت. باشد. در فارس با وضعيت حاضر از او کار
ساخته است. تابع انگليس است. باشد. همه قواماند.»[41]
ارتشبد حسين فردوست، رئيس دفتر ويژه اطلاعات محمدرضا شاه
پهلوي و دوست ديرين او، ابراهيم قوام را، در کهولت چنين
توصيف کرده است:
«پدر و جد قوامالملک شيرازي مأمور انگليسها و حاکم خطه
شيراز و حومه بودند. اين را خودش ميگفت و تابلوي نقاشي هر
دو را در خانهاش داشت... تحصيلات کلاسيک نداشت، ولي
بههيچوجه بيسواد نبود. خود را ساده نشان ميداد. هوش
خاصي نداشت ولي خوب ميدانست چه بکند. لهجه غليظ شيرازي
داشت و راحت و ساده صحبت ميکرد. زندگي به فرم قديم و خانه
قديمي را دوست داشت، کما اينکه در قلهک هم که زندگي
ميکرد، ساختمان آن در محوطه وسيع قديمي بود و وسائل خانه
هم قديمي بود. جسماً نحيف نبود ولي به مرض نقرس مبتلا بود.
با يک زن ازدواج کرد و از او دو پسر و دو دختر داشت. در
خانهاش طوري غذا درست ميکردند که اگر ده دوازده نفر
ميهمان ميرسيد اشکالي وجود نداشت. عصرها در باغ مينشست و
قليان ميکشيد و بطري آبغوره، که دواي نقرس بود، هميشه
کنارش بود. خيلي ثروتمند بود ولي از زندگياش نميشد
فهميد. حدود 350 پارچه ملک در فارس داشت. مأمور انگليس بودن
اصلاً برايش مسئله نبود و يک عادت خانوادگي بود. کارمندان
سفارت انگليس با خانوادهشان هر موقع ميل داشتند به منزل
او ميآمدند و اکثر شبها يکي دو ميهمان انگليسي داشت.
توجه خاصي به آنها نميکرد، مثل اينکه جزئي از
خانوادهاش بودند. در اکثر صحبتها، چه خودش و چه
خانوادهاش، تکيه کلامشان «انگليسيها» بود. فرم خاصي بود
و انگليسيها براي او و خانوادهاش (زن و فرزندان و
مستخدمين که همه شيرازي بودند) مثل خويشاوندان نزديک
ايراني که به منزلش ميآمدند بود و دخترهايش با مأمورين
انگليسي تنيس بازي ميکردند. اهل تعارف نبود و مثلاً اگر
سفير انگليس ميخواست به منزلش بيايد ميگفت بيايد و
تشريفات خاصي قائل نميشد و پيشخدمتها مانند سايرين از او
پذيرايي ميکردند. خلاصه، طي مدتهاي مديد اعتماد متقابل
بين آنها ايجاد شده بود. خيلي خودماني مسائل را با هم
مطرح ميکردند و خلوت هم نميکردند. او شخصاً به
انگليسيها اخبار نميداد و اگر لازم بود خبري داده شود به
وسيله مأمور ايراني بود که به خانه قوام ميآمد. مأمور
انگليسي هم دعوت ميشد و بين آن دو قراري بود و تبادل
اطلاعات ميشد و قوام هم کوچکترين علاقهاي به شنيدن يا
دانستن بحث ميان آنها نشان نميداد.
قوامالملک فقط در کارهاي بزرگ با انگليسيها مستقيماً
صحبت ميکرد. مثلاً، در روز
4 شهريور، رضا خان پس از ملاقات با فروغي،
که به او گفت حتماً بايد ايران را ترک کند، خواست مجدداً
شانساش را آزمايش کند. او از قوام، که در اين روزها هميشه
او را در کنار خودش نگاه داشته بود، خواست که با وزير
مختار انگليس تماس بگيرد. قوامالملک تلفن کرد و سر ريدر
بولارد به خانهاش رفت. به او گفته بود که رضا چنين
درخواستي کرده است، چه جوابي بدهم؟! بولارد ميگويد که
بايد برود و هيچ کاري نميشود کرد! در مسئله انتقال املاک
رضا خان به محمدرضا، چون قوام مأمور انجام اين کار بود،
مشخص بود که نظر انگليسيها اين است و لذا رضا خان هم به
سرعت امضاء کرد. بعدها، به وسيله قوامالملک انگليسيها
خواستند که در کاخ مادر محمدرضا (ملکه مادر) نفوذ کنند. او
ترتيب کار را داد که مادر محمدرضا چند زن و مرد شيرازي را
بپذيرد و هر کدام زرنگتر بود نزد تاجالملوک ميماند و
اخبار جمع ميکرد. يکي از آنها ماندگار شد و او با مأمور
اطلاعات سفارت در خانه قوام شيرازي يکديگر را ملاقات
ميکردند.[42]
ابراهيم قوام علاوه بر دو پسرش [علي و رضا] دو دختر نيز
داشت. دختر بزرگ او (ايران) همسر دکتر نفيسي (پزشک اطفال)
شد و در يکي از خيابانهاي فرعي اميرآباد زندگي ميکرد.
دختر کوچکتر همسر اميراسدالله علم شد و از او دو دختر
داشت. يکيشان با يک انگليسي ازدواج کرد و ديگري همسر يک
ايراني از خانواده زنگنه شد. زن و دختران قوام شيرازي نيز
با انگليسيها خيلي خودماني بودند و با سفارت تماس دائم
داشتند بهخصوص زن علم که براي سفارت فايده بيشتري داشت.
شاپورجي زماني به من گفت: "انگليسيها
با وفا هستند و وقتي يک نفر با انگلستان همکاري کند، اين
همکاري به طور موروثي در خانوادهاش ميماند."
اين گفته شاپورجي در مورد خانواده قوام شيرازي کاملاً صدق
ميکند.»[43]
ابراهيم قوام (قوامالملک شيرازي) در 7 بهمن
1348 در تهران درگذشت.

خانداني براي تمام فصول
از راست: عبدالحسين ميرزا فرمانفرما، ابراهيم خان قوام
الملک، ژنرال سِرپرسي سايکس
(فرمانده نيروهاي انگليس در جنوب ايران)، 1917 ميلادي

از راست: ابراهيم
خان قوامالملک، پرنس ارفع (ميرزا رضا خان ارفعالدوله)،
دکتر محمد
مصدقالسلطنه (والي فارس)
ميرزا ابوالقاسم خان نصيرالملک، محمدتقي خان مؤيدالملک
در حال استرداد اموال مسروقه ارفع به او (1299 ش.)

از چپ: محمدتقي خان مؤيدالملک، اسماعيل خان صولتالدوله
قشقايي، ابراهيم خان قوامالملک،
ميرزا محمدباقر خان دهقان (پيشکار سه قوامالملک، بين مصدق
و قوام)
دکتر محمد مصدقالسلطنه (والي فارس)، ابوالقاسم خان
نصيرالملک (1299 ش.)

خانداني براي تمام فصول
ابراهيم خان قوام الملک و پسرش علي قوام، داماد بعدي رضا
شاه،(کودک سمت راست عکس)
به همراه رضا خان سردار سپه (رضا شاه بعدي)
در سفر آبان 1303 ش. به شيراز در مسير خوزستان. باغچه
بانک، دروازه قرآن

خانداني براي تمام فصول
ابراهيم قوام در سنين پيري
فرزندان ابراهيم قوام
علي قوام (شوهر اشرف پهلوي)، رضا قوام (پدر محمود قوام)
ايران قوام، ملک تاج قوام (زن امير اسدالله علم)

خانداني براي تمام فصول
محمود قوام (ششمين قوامالملک؟)
چنانکه گفتم، براي مقابله با نهضتي که مجتهد لاري رهبري
آن را به دست داشت، و از انقلاب مشروطه تا اعلان فتواي
جهاد مجتهد لاري عليه استعمار بريتانيا در سال 1336 ق.،
تداوم يافت، سه نيرو در پيوند تنگاتنگ با هم عمل ميکردند:
خاندان قوام شيرازي،
موقرالدوله،
از سران فرقه بهائي که از سال 1329 ق./ 1911 م. حاکم بوشهر
بود و پيش از آن «باليوز» (کنسول) انگليس در بوشهر، و
سيد اسدالله خرقاني
که جايگاه مهم خود در بيت
آخوند خراساني
را رها کرده و براي مهار کردن مجتهد لاري در بوشهر و جنوب
مأوا گرفته بود. هدف اصلي اين کانون پيشگيري از ورود مجتهد
لاري و قشون انبوه تحت امرش به شهر شيراز و حرکت او به سوي
تهران بود.
از شرح وقايع و ورود به جزئيات پرهيز ميکنم و صرفاً به
ذکر سه سند اکتفا مينمايم:
سند اوّل: