مجتهد فال
اسيري و خاندان قوام
اقتدار خاندان قوامالملک در جنوب ايران، مانند اقتدار خاندان
علم در شرق ايران، اهرم اصلي سلطه و نفوذ کانونهاي استعماري
غرب بهشمار ميرفت. از اينرو، مقابله با جنبشهاي ضد استعماري
و سرکوب آن يکي از مهمترين کارکردهاي خاندان قوام بود. به
دليل دو سده حاکميت اين خاندان، براي تبيين اين نقش بايد به
نگارش تاريخ دويست ساله جنوب ايران پرداخت. در اينجا، فقط به
دو مورد مهم، به اجمال، بسنده ميکنم: مقابله خاندان قوام با
مجتهد فال اسيري و مواجهه با جهاد مجتهد لاري. در اين دوره، که
از دهه پاياني سلطنت ناصرالدين شاه آغاز ميشود و تا استقرار
حکومت پهلوي ادامه مييابد، سه قوامالملک در رأس اين خاندان
بودند: محمدرضا خان، حبيبالله خان و ابراهيم خان قوام.
محمدرضا خان قوامالملک شيرازي
(1268-1325 ق.)، سوّمين قوامالملک، پسر ميرزا عليمحمد خان
قوامالملک، در شيراز متولد شد و در بيست سالگي (1288 ق.)، به
جاي ميرزا احمد خان مؤيدالملک، که به تبريز نزد عمو و پدرزنش
صاحبديوان (پيشکار وليعهد مظفرالدين ميرزا) ميرفت، به عنوان
کلانتر شيراز و بيگلربيگي فارس، که اينک در خاندان قوام موروثي
شده بود، منصوب گرديد. محمدرضا خان بيگلربيگي در صفر 1301 ق.،
با فوت پدر به «قوامالملک» ملقب شد. رکنزاده آدميت محمدرضا
خان قوامالملک را «از حيث فضل و دانش نخبه خاندان خويش»
ميداند[1]
که «براي خود کتابخانه مفصل و گرانبهايي» فراهم آورده بود.[2]
اين «فضايل» نميتواند سيماي تاريخي محمدرضا خان قوامالملک
را، به عنوان يکي از جلادان بزرگ تاريخ معاصر ايران، دگرگون
کند.

خانداني بري تمام
فصول
محمدرضا خان قوام الملک
در جواني
ضد مشروطهخواهان

از راست: محمدرضا خان
قوام الملک، مستشارالملک (وزير و پيشکار فارس)، شيخ يحيي
(امام جمعه)،
ابوالفتح ميرزا مؤيدالدوله (حاکم فارس، پسر ارشد سلطان
مراد ميرزا حسام السلطنه)
باغ معينيه در حومه شيراز، 1318 ق.

نشسته از راست به چپ:
نفر اوّل حسين خان معتمدديوان کواري، نفر دوّم مساعدالسلطنه
(پسر سردار اکرم)، نفر سوّم مؤيدالسلطنه (رئيس تلگرافخانه)،
نفر چهارم شيخ يحيي امام جمعه، نفر پنجم سردار اکرم، نفر ششم
محمدرضا خان قوامالملک، نفر هفتم ميرزا عبدالوهاب يزداني (پسر
وصال شيرازي)،
نفر هشتم حبيبالله خان بيگلربيگي (قوامالملک بعدي)
ميهماني در باغ رحمت
آباد (حوالي 1322 ق.)
قوامالملک حامي سرسخت بهائيان بود و به اين دليل بهائيگري در
مناطق تحت امر قواميها رشد کرد. در منابع بهائي موارد
فراواني از پيوند خاندان قوام با بهائيان مندرج است. براي
نمونه، بهنوشته حبيبالله افنان از گردانندگان شبکه بهائيان
فارس در آن زمان، «کربلايي حسن خان سروستاني
چون کلانتر سروستان بود و سروستان هم جزو ابوابجمعي مرحوم
قوامالملک بود،
ايشان را هم قوامالملک وساطت کرده مرخص نمودند و روانه
سروستان کردند.»[3]
مشير و مشاور محمدرضا خان قوامالملک دو تن از گردانندگان
تشکيلات بهائيان فارس بودند: معتمدديوان کواري و ميرزا
محمدباقر خان (دهقان).
«ابتداء دوره استبداد مرحوم معتمدالديوان از جمله اجزاء عقيل
معتمد قوامالملک بود [و] مرحوم محمدرضا خان قوامالملک بدون
مشورت و صلاحديد مرحوم ميرزا حسين خان و مرحوم آقا ميرزا
محمدباقر خان [دهقان] هيچ امري را مجري نميداشت [و] اعتماد
فوقالعاده به ايشان داشت.»[4]
دوران زندگي محمدرضا خان قوامالملک مصادف است با دو جنبش
بزرگ،
قيام تنباکو
و
انقلاب مشروطيت؛
که هر دو از فارس آغاز شد و در مقابله با هر دو قوام نقش
برجسته داشت.
در دهه پاياني سلطنت ناصرالدين شاه، حاج سيد علياکبر فال اسيري
(1256- 1319 ق.)،[5]
مجتهد بزرگ جنوب ايران، ملجاء تظلم مردم بود و در تعارض دائم
با حاکميت خاندان قوام. ابوالفضل شکوري مجتهد فال اسيري را يکي
از پنج مجتهد بزرگ ايران در دوره قاجاريه ميداند که به دليل
پايگاه مردمي در حد «يک حاکم بلامنازع» در اجراي حدود شرعي
«بسط يد» داشتند.
«در تاريخ معاصر به غير از حجتالاسلام سيد محمدباقر شفتي و
آقا نجفي اصفهاني، حجتالاسلام ملا قربانعلي زنجاني در زنجان،
سيدعلي اکبر فال اسيري و سيد عبدالحسين لاري در شيراز و منطقه
فارس از فقهاي بنام و مراجع تقليد کسي را سراغ نداريم که چنان
بسط يدي داشته و حدود شرعي را همچون يک حاکم بلامنازع بتواند
اجرا کند.»[6]
در شوال 1303 ق./ 1886 م.، به دليل احتکار گندم توسط
صاحبديوان، در شيراز شورشي رخ داد که به «بلواي نان» معروف
است.
در سالهاي 1298-1305 ق. حکومت فارس با سلطان حسين ميرزا
جلالالدوله، پسر ارشد و نوجوان ظلالسلطان، بود و وزير و
پيشکارش ميرزا فتحعلي خان صاحبديوان «صاحب اختيار مملکت فارس».
در 3 شوال 1303 ق. صاحبديوان، عموي محمدرضا خان قوامالملک، از
سفر اصفهان به شيراز آمد؛ و از طرف ظلالسلطان شمشير مرصعي
براي جلالالدوله آورد و خلعتي براي محمدرضا خان، که از دو سال
پيش با مرگ پدر «قوامالملک» شده بود. پيش از ورود صاحبديوان
نان فراوان و ارزان بود. «يک من دوازده شاهي عايد خلق ميشد.»
اندکي بعد از ورود صاحبديوان نان بهناگاه گران شد. بهگزارش
غلامعلي خان نواب،
«از قرار تحقيق گندم معيوب بسياري جناب صاحبديوان در انبار
داشتند؛ به خبازان طرح دادند از قرار يک من نهصد دينار. خبازان
هم نان را يک من يک قران و شش عباسي
ميفروختند
و اغلب
شبها
نان عايد فقرا
نميشد،
اگر هم
ميشد
نان بسيار بدي. خلق شيراز به ستوه آمده بودند. يک سال است که
گراني کشيدهاند. هر چه داشتند درين يک سال فروخته و
خوردهاند. امسال هم غله فراوان است و حاصل کم آفتتر شده، باز
بناي گراني را فراهم آورده بودند چون که جنس زياد جناب
صاحبديوان و بستگان ايشان دارند.»[7]
در اعتراض به اين وضع، پنج شش هزار نفر از مردم در مسجد وکيل،
محل استقرار مجتهد فال اسيري، تجمع کردند و کار به شورش کشيد.
نصيرالملک
در تلگرافخانه در حال مذاکره با ظلالسلطان بود. مردم «او را
خواسته بودند بزنند، فرار کرده در قهوهخانه تلگرافخانه پنهان
ميشود. جاني از دست خلق به سلامت ميبرد.» مردم به ناصرالدين
شاه تلگراف ميکنند: «ما شاهزاده جلالالدوله را ميخواهيم ولي
صاحبديوان را نميخواهيم. از جان خود سير شدهايم.» در اين
زمان، تمامي اعضاي سرشناس خاندان قوام از ترس جان خود به باغ
دلگشا، در خارج از شهر (آرامگاه سعدي)، پناه برده بودند (اين
باغ به صاحبديوان تعلق داشت) و شهر در دست مردم بود.
«جناب صاحبديوان و حاجي نصيرالملک و قوامالملک و مؤتمنالملک
و تمام بستگان ايشان از اقارب و غيره به دلگشا رفته بودند به
جهت حراست و محافظت خودشان. سواي اهل شورش و اهل شهر کسي در
شهر نبود.»
صبح شنبه 14 شوال، حاج حسنعلي خان نصيرالملک و
محمدرضا خان
قوامالملک و عدهاي تفنگچي سوار از باغ دلگشا وارد شهر
شدند و به دستور قوامالملک مردم را در ميدان توپخانه به گلوله
بستند. هشت نفر «از مرد و زن و طفل» کشته و عدهاي زخمي شدند.
ماجرا ادامه يافت. صاحبديوان همه علماي شهر را به سوي خود جلب
کرد. «سيد [فال اسيري] تنها
مانده بود خودش و خلق»؛ که در مسجد وکيل سنگر گرفته بودند.
اين شورش تا 18 شوال ادامه يافت.[8]
غلامعلي خان نواب در گزارش خود کوشيده تا «بلواي
نان»
را ناشي از تحريکات قوامالملک جوان عليه عمويش، صاحبديوان،
جلوه دهد. اين ادعا بيربط و هدفمند است.
در شورش فوق، که دقيقاً بر ضد خاندان قوام بود، محمدرضا خان
قوامالملک، مانند دو عمويش صاحبديوان و نصيرالملک، در باغ
دلگشا پناه گرفت، مانند آنان از خشم مردم ميترسيد و سرانجام
با دستور او قيام به خون کشيده شد.
در پي اين ماجرا، در سال 1304 ق. مجتهد فال اسيري مدتي در
اصفهان محترمانه تبعيد بود و سپس به شيراز بازگشت.
اندکي پس از اعطاي
امتياز انحصار (رژي) تنباکو[9]
به کمپاني انگليسي تالبوت و آغاز فعاليت اين کمپاني در ايران،
قيام تنباکو،
از شيراز، آغاز شد.
سرگرد جرالد تالبوت
از دوستان قديمي
سِر هنري دراموند ولف،
پسر
جوزف ولف
ميسيونر که دربارهاش
سخن گفتيم و دوست صميمي
لرد راندولف چرچيل
(پدر سِر وينستون چرچيل)، بود. ولف و چرچيل، مانند
سِر سيسيل رودز،
از کارگزاران برجسته
لرد ناتانيل روچيلد،
زرسالار نامدار يهودي آن عصر، بودند. اين امتياز در 28 رجب
1308 ق./ 20 مارس 1890 م. طي فرماني به امضاي ناصرالدين شاه
اعطا شد.
«منوپل خريد و فروش و ساختن در داخل يا خارج کل توتون و
تنباکويي که در ممالک محروسه به عمل آورده
ميشود تا انقضاي مدت پنجاه سال از تاريخ امضاي اين انحصارنامه
به ماژور تالبوت و به شرکاي خودشان مشروط به شرايط ذيل مرحمت و
واگذار فرموديم.»[10]
در اوائل سال 1891 شرکتي بهنام «کورپوراسيون شاهنشاهي تنباکوي
ايران»،[11]
با سرمايه 650 هزار پوند استرلينگ، تشکيل شد و فعاليت خود را
در ايران آغاز کرد. اين ماجرا قيام تنباکو را برانگيخت.
مقابله با کمپاني تالبوت و «رژي [انحصار] تنباکو» از رمضان
1308 ق./ آوريل 1891 م. با خطبههاي حاج سيدعلي اکبر مجتهد فال
اسيري در مسجد وکيل شيراز آغاز شد.
در اين زمان سلطان اويس ميرزا احتشامالدوله، پسر بزرگ حاج
فرهاد ميرزا معتمدالدوله، حاکم فارس بود که با مرگ پدر (21
ذيقعده 1305 ق.)
به معتمدالدوله ملقب شد.[12]
غلامعلي خان نواب به مقامات وزارت خارجه بريتانيا چنين گزارش
ميدهد:
«در ماه رمضان اغلب حاجي سيد علياکبر روي منبر عبارات
وحشتانگيز، که خلق را به هيجان ميآورد، ميگفت. نواب مستطاب
والا معتمدالدوله [سلطان اويس ميرزا] هر چه پيغام دادند که اين
عبارات را روي منبر نگوئيد چاره نشد. و بيشتر اسباب اغتشاش به
جهت اداره دخانيات بود.»[13]
در نتيجه، در صبح زود يکشنبه 8 شوال 1308 ق./ 17 مه 1891 م.
مأموران قوام مجتهد بزرگ شيراز را، که براي پيادهروي صبحگاهي
به تنهايي از خانه بيرون رفته بود، در بيرون دروازه سعدي
دستگير ميکنند و مخفيانه و به سرعت به سمت بوشهر ميتازند تا
به بصره و سپس به عتبات تبعيد شود. با انتشار اين خبر شهر
شيراز بهم ريخت.
«بعد از بردن سيد اهل شهر و عيال سيد خبردار ميشوند. تمام
علما و مردها و زنهاي شهر ميريزند در خانه سيد شلوغ زياد
ميکنند. تماماً ميروند در شاهچراغ. قريب سه چهار هزار نفر زن
و مرد در شاهچراغ جمعيت کردند. تمام چهار بازار وکيل را
بستهاند. قوامالملک و
بيگلربيگي [حبيبالله خان پسر قوامالملک] خود در شهر و
بازارها با جمعيت زياد با اسلحه گردش ميکنند
که اغتشاش و بلوايي نشود. ولي ازدحام عصر تا صبح کمتر است.
ملاها و جمعيت هنوز در شاهچراغ هستند. از قرار مذکور، سيد از
ده نو کاغذي به عيالش نوشته است و کاغذي به نواب والا
معتمدالدوله و حاجي نصيرالملک
نوشته است. تا حالالتحرير هنوز اغتشاش در شهر هست و الان که
بعد از ظهر است خبر رسيد که جمعيت روي
پشت بام شاهچراغ و بازار حاجي جمع شدهاند، با سنگ از بالاي
پشت بام به تفنگچيان قوامالملک زدهاند...
سوارها هم دو سه تير تفنگ خالي روي آنها کردهاند... فقره
ديگر در پشت بام [امامزاده] سيد ميرمحمد اهل شهر با تفنگچي و
سوارهاي بهارلو دعوا کردهاند. از قرار مذکور قريب بيست نفري
زخمدار شدهاند و معلوم نيست که از طرفين چند نفر کشته
شدهاند...
... اطفال با سنگ
دعوا ميکردند. قوامالملک حکم به شليک تفنگ داده. تا
حالالتحرير از قرار تقريرات قريب شصت نفري بچه زخمي شدهاند و
چهارده نفر مقتول شده، دو نفر زن و دوازده نفر بچه. و هر روز
از اين زخميها دو سه نفر ميميرند. قوامالملک
التزام از کدخدايان [محلات شيراز] گرفته است که ابراز و بازگو
نکنند که چند نفر کشته و زخمي هستند، چون که خيلي بيانصافي
شده. اطفال با سنگ و آنها با گلوله و چهارپاره زدهاند. و به
حکومت و طهران اطلاع دادهاند دو سه نفر کشته شده و دو سه نفري
زخمي شدهاند.
و تمام اين فساد روز دويم از فراشان خود
قوامالملک و بيگلربيگي [به سرکردگي ميرزا محمدباقر دهقان و
حسين خان معتمدديوان کواري]
بوده که خواستند مردم را کفش و کلاه و برهنه کنند و فراشها در
بازار وکيل با قمه برهنه اين طرف بازار و آن طرف بازار را
گرفته بودند و از اهل کسبه و غيره به زور ميخواستند باج
بگيرند. آنها هم ندادند، دکاکين خود را بستند. اطفال هم
بيبزرگتر ماندند اين فساد بر پا شد. محض شهرت خودشان که در
دولت اسمي پيدا نمايند اطفال بيچاره را به باد گلوله دادند.»[14]
در پي اين شورش بزرگ و خونين، ناصرالدين شاه با ارسال تلگراف
خواستار بازگردانيدن مجتهد فال اسيري از بوشهر به شيراز شد ولي
سلطان اويس ميرزا معتمدالدوله، به تأثير از محمدرضا خان
قوامالملک، به شاه تلگراف حضوري کرد که «اگر
سيد مراجعت نمايد تمام فرنگيها را خواهد کشت و من جلوگيري يک
شهري را نميتوانم بکنم.»
ناصرالدين شاه سرانجام تسليم اين فشار شد. بدينسان، مجتهد فال
اسيري به عتبات تبعيد شد.
در پي آرام شدن شهر،
ناصرالدين شاه براي سه عامل اصلي سرکوب خونين جنبش و قاتلين
کودکان خلعت فرستاد: عصاي مرصع براي سلطان اويس ميرزا، جبه
ترمه براي حاج حسنعلي خان نصيرالملک، سرداري براي محمدرضا خان
قوامالملک.
اين خلعتها را
ميرزا محمد خان،
پسر ميرزا احمد خان مؤيدالملک و دخترزاده فتحعلي خان صاحبديوان
که پيشخدمت مخصوص ناصرالدين شاه بود، در 22 شوال 1308 ق. به
شيراز آورد. «نواب مستطاب والا تا تل سلام به استقبال خلعت
رفتند. خلعت پوشيدند. جميع دکاکين را بستند. با احترام زياد
خلعتپوشان شد. شليک توپ نمودند تا داخل شهر شدند.»[15]
مجتهد فال اسيري در سامرا خدمت پدرزنش،
ميرزاي شيرازي،
رفت و ميرزا را از فاجعه شيراز و مفاد قراردادهايي که با دلالي
سر هنري دراموند ولف با کمپانيهاي يهودي- انگليسي منعقد شده،
مطلع کرد. ميرزا، براي اتمام حجت، ابتدا تلگرافهايي به شاه
مخابره کرد. ظاهراً اوّلين تلگراف در 19
ذيحجه 1308 ق.
توسط کامران ميرزا نايبالسلطنه است:
«اجازه مداخله اتباع خارجه در امور داخله مملکت و مخالطه و
تودد آنها با مسلمين و اجراي عمل بانک و تنباکو و راهآهن و
غيره از جهاتي چند منافي صريح قرآن مجيد و نواميس الهيه و موهن
استقلال دولت و مخل نظام مملکت و موجب پريشاني عموم رعيت است.
واقعه شيراز از قتل و جرح جماعتي از مسلمانان در حرم مطهر حضرت
احمد بن موسي عليهمالسلام و هتک آن بقعه مبارکه و تبعيد جناب
شريعتمآب حاج سيد علياکبر [فال
اسيري]
سلمهالله به وضع ناشايسته نمونهاي از نتايج اين امور است...»[16]
سرانجام، چهار ماه پس از تلگراف فوق، ميرزاي شيرازي فتواي
تاريخي خود را صادر کرد و استعمال تنباکو را تحريم نمود.
غلامعلي خان نواب در پنجشنبه 15 جماديالاول 1309 ق./ 17
دسامبر 1891 م. گزارش داد:
«دو روز است که کسبه شهر ترک کشيدن قليان را کردهاند و در
بازارها بهکلي ديده نميشود که کسي قليان بکشد و بعضي از مردم
به ميل خودشان قليانهايشان را ميشکنند و بعضي را سادات و
طلاب و رهگذر. ميگويند از قرار حکمي که از جناب حاجي ميرزا
محمد حسن حجتالاسلام رسيده است قليان حرام است و صورت آن حکم،
که در واقع بهطور استفتا است...، به درب بازارها و اماکن
چسبانيدهاند به اين مضمون، سئوال: حجتالاسلاما ادام الله
ظلکم بيان فرمايند در باب استعمال تنباکو و توتون در بلاد
اسلام با اين وضعي که به عرض عالي رسيده است تکليف فعلي
مسلمانان چه چيز است؟ استدعا دارم تکليف فعلي مسلمانان را بيان
فرمايند. جواب: بسمالله الرحمن الرحيم. اليوم استعمال تنباکو
و توتون باي نحو کان در حکم محاربه با امام زمان است... از
روزي که اين کاغذ را به درب بازار و اماکن چسبانيدهاند دوباره
شورشي از بابت قليان و تنباکو در ميانه مردم افتاده است.»[17]
بدينسان، فارس، هم به دليل حرکتي که مجتهد فال اسيري آغاز کرد
و هم به دليل رهبري مُجَدِّد بزرگ اسلام، ميرزا محمدحسن
شيرازي، پيشگام قيام تنباکو بود؛ همانگونه که بعدها پيشگام
انقلاب مشروطيت شد.
در پيامد اين قيام بزرگ، در 17 جماديالاول 1309 ق./ 19 دسامبر
1891 م. ناصرالدين شاه امتياز تالبوت را لغو کرد و در حوالي 4
رجب 1309 ق./ 3 فوريه 1892 م. ميرزاي شيرازي با ارسال تلگرافي
به ناصرالدين شاه از حسننيت او تشکر کرد.[18]
با پيروزي قيام تنباکو، مجتهد فال اسيري، آغازگر اين نهضت،
پيروزمندانه و مقتدرانه به شيراز بازگشت و از آن پس تا زمان
ارتحالش (30 ربيعالثاني 1319 ق.) به مدت يک دهه چنان بسط يدي
يافت که بيسابقه بود.
فال اسيري در 25 شعبان 1309 ق./ 25 مارس 1892 م. با شکوه تمام
وارد شيراز شد. تمام شهر، «از اعلي و ادني»، تا زرقان به
استقبالش رفتند و از آن پس جماعتاش در مسجد وکيل حال و هوايي
ديگر داشت:
«حاجي سيد علياکبر خيلي شأنش زياد شده است. روزها با جلال و
ازدحام زياد به مسجد وکيل ميرود نماز. در جلويش قرائت قرآن به
آواز بلند ميخوانند که هيچوقت جلوي هيچ مجتهدي اين حرکات را
نميکردند.»[19]
محمدرضا خان قوامالملک نيز اينک در موضع ضعف و تحقير بود و به
شدت هراسان از مجتهد فال اسيري.
«قوامالملک هم
خودش به اندازهاي از حاجي سيد علياکبر ترس دارد که در کوچه و
مجلسي که يکي از مريدهاي حاجي سيد علياکبر حاضر باشند حاضر
نميشود و تردد نمينمايد.»[20]
در اين زمان پيروزي، برخي از علماي شيراز به مجتهد فال اسيري
تأسي کردند.
[رجب 1309 ق.] «در خانه
حاجي نصيرالملک
اسباب عيش بوده، آقا ميرزا
هدايتالله
[پيشنماز مسجد نصيرالملک] ميفرستد منع ميکنند که صداي ساز و
آواز بلند نکنيد. اعتنايي نميکنند. خودش با طلاب ميروند که
بريزند در خانه و اسباب آنها را بهم بريزند. تا خبردار
ميشوند خاموش ميشوند.»[21]
«اين ميرزا هدايتالله الان از سيد علياکبر شرارت بيشتري
مينمايد و متصل ميخواهد فسادي بر پا نمايد که به اين جهت اسم
خود را بلند نمايد. لقب مجتهدالزماني به خود داده است.»[22]
مردم شيراز و
خاندان قوام
در چنين فضايي، حکومت سلطان اويس ميرزا معتمدالدوله پايان يافت
و در روز جمعه 16 شوال 1309 ق. حاکم جديد،
محمدتقي ميرزا رکنالدوله،
برادر ناصرالدين شاه، وارد شيراز شد. مردم شيراز، که
ميدانستند او براي تنبيه خاندان قوام آمده، با چنان شوري به
پيشوازش رفتند که سابقه نداشت.
«روز ورود خيلي استقبالي کردند که به جهت هيچ حاکمي چنين
استقبالي نشده بود. مردم از ورود ايشان خوشوقت هستند. زن و مرد
حين ورود از قوامالملک خيلي شکايت کردند و خود ايشان باطناً
با قوامالملک خوب نيستند و خيال دارند او را از جميع کارها
خلع کنند و در راه هم هيچ اظهار مهرباني به مشاراليه نشده
است.»
رکنالدوله از بدو ورود تحقير خاندان قوام و محدود کردن قدرت
آنان را در پيش گرفت. شايد اين شيوه سلوک را ناصرالدين شاه در
خفا به او امر کرده بود زيرا «فتنه تنباکو» را از چشم خاندان
قوام ميديد. و شايد، باز به امر شاه، تحبيب علما، بهويژه
مجتهد فال اسيري، و جبران مافات مدّ نظر بود. بهرروي،
قوامالملک
تا بدان حد هراسان بود که تمارض کرد و حتي در مراسم سلام حاکم
جديد حاضر نشد. قوام در خانه نشسته و دويست سيصد تفنگچي
محافظتش ميکردند. عمويش،
حاج نصيرالملک
محيل و فتنهگر، نيز مغضوب بود. رکنالدوله سه روز پس از ورود
به شيراز، براي زيارت به شاهچراغ (س) رفت. «قريب
دو هزار نفر از مرد و زن شکايت و تظلم از قوامالملک نمودند و
شکايت از گراني نان.»[23]
روز پنجشنبه 22 شوال 1309 ق. سرانجام زمان تنبيه قوامالملک
فرا رسيد.
«او را گرفته بردند در خلوت پيش سرکار والا رکنالدوله. فوراً
چوب خواستند و ميرغضب خواستند که او را طناب کنند. ميرغضب حاضر
نشد. پشت گردني و توسري بسياري به او زدند. بعد از آن چوب
بسياري زدند. پس از چوب او را بردند در ارگ حبس کردند و هيچ کس
را نميگذارند پيش او برود. جميع اتباع قوامالملک و بيگلربيگي
[حبيبالله خان پسرش] پنهان هستند يا در آستانههاي مبارکه بست
رفتهاند. ميرزا حسين خان
کواري
[معتمدديوان، از سران فرقه بهائي فارس]، منشي مخصوص
قوامالملک، با بيگلربيگي
[حبيبالله خان قوام] شب شنبه بيست و چهارم ميخواستند فرار
کنند. ميرزا حسين خان رفته بود در حمام در خانه خودشان که
فراشان حکومتي او را گرفته بردند خدمت سرکاروالا رکنالدوله.
خواستند او را
چوب بزنند که وکيل دولت بهيه انگليس حاضر بود، توسط کرده، از
چوب آن گذشت کردند. حبس نظر است.»[24]
پس از اين ماجرا، محمدرضا خان قوامالملک و خاندانش به تهران
تبعيد شدند. ولي افول آنان موقت بود. قواميها قدرتمند و
دسيسهگر بودند. رکنالدوله در شعبان 1310 ق. از حکومت فارس
معزول شد. فساد و بيکفايتي او عامل مهمي در اين عزل بود.
قواميها فارس را به فساد و آشوب کشيده بودند و به حاکمي از
نظر مالي نفوذناپذير و از نظر سياسي زيرک و قدرتمند نياز بود.
رکنالدوله چنين نبود. غلامعلي خان نواب در جماديالاوّل 1310
ق./ دسامبر 1892 م. برخي از دسيسههاي آشوبگرانه
خاندان قوام را عليه حکومت رکنالدوله ذکر کرده است:
«بعضي نوشتجات از بستگان قوامالملک حکومت به دست آوردند که
نوشتهاند به حسين خان بهارلو و کلانتران عرب و کلانتران داراب
که اغتشاش کنند. حکومت بعضي از اتباع قوامالملک را ميخواهد.
اغلبي پنهان شدهاند. بعضي از شهر فرار کردهاند. ميرزا حسين خان
کواري،
که به همين تهمت حبس است، هنوز فرجي به جهت مشاراليه نشده همين
قسم در حبس است. بهقدر هزار تومان جريمه از او ميخواهند و
مشاراليه هيچ نداده و نميدهد.»[25]
پس از رکنالدوله،
نصرتالدين ميرزا سالارالسلطنه،
پسر چهارم ناصرالدين شاه که در اين زمان يازده سال داشت، حاکم
فارس شد ولي حکومت به دست
حسينقلي خان نظامالسلطنه مافي
بود که با عنوان «صاحب اختيار مملکت فارس» وارد شيراز شد.
حکومت نظامالسلطنه تا اواخر سال 1311 ق. دوام آورد و باز نوبت
به رکنالدوله رسيد. مهدي بامداد درباره اين دوره از حکومت
نظامالسلطنه مينويسد:
«مأموريت او در اين بار يک سال و نيم يعني از اواسط 1310 تا
اواخر سال 1311 ق. طول ميکشد چون در اين سفر با کمال قدرت
جلوي مداخلات محمدرضا خان قوامالملک سوّم [را] گرفته بود او و
زنش به تحريکات پرداختند و زن پيش ناصرالدين شاه رفت و با
تقديم هفت هزار تومان رشوه شاه را به عزل نظامالسلطنه از صاحب
اختياري و فرمانفرمايي فارس واداشت.»[26]
دور جديد حکومت رکنالدوله از ورود او به شيراز، در 14 صفر
1312 ق./ 16 اوت 1896 م.، آغاز شد.[27]
در اين زمان، دوران تبعيد محمدرضا خان قوامالملک پايان يافته
و او اندکي پيش از رکنالدوله، در ذيحجه 1311 ق./ ژوئن 1894
م.، با اقتدار وارد شيراز شد.
ميرزا هدايتالله،
پيشنماز مسجد نصيرالملک، و امام جمعه و ريشسفيدان صنوف تا
اکبرآباد به استقبالش رفتند.[28]
قتل قوام و
کشتار رهبران انجمن اسلامي
حاج سيد
عبدالحسين مجتهد لاري بزرگترين مجتهد فارس پس از فال اسيري
است و وارث و تداومبخش سنن انقلابي او.
درباره زندگي و مبارزات و جايگاه رفيع تاريخياش پيشتر سخن
گفتيم و نيروهاي را که براي سرکوب يا مهار او ميکوشيدند چنين
بيان کرديم:
«در دوران اقتدار مجتهد لاري، عوامل استعمار بريتانيا در جنوب
ايران، مرکب از خاندان قوامالملک شيرازي و موقرالدوله، از
سران فرقه بهايي و گرداننده سازمان اين فرقه در جنوب ايران و
کنسول انگليس در بوشهر، و سيد اسدالله مجتهد خرقاني، از
گردانندگان سابق بيت آخوند خراساني و مأمور نفوذي شبکههاي
مخفي اطلاعاتي بريتانيا در نجف که اينک در بندر بوشهر مستقر
بود، تلاش فراوان کردند تا شهر شيراز به تصرف مجتهد لاري
درنيايد.»
گفتيم، اگر در فارس محمدرضا خان قوامالملک مدافع محمدعلي شاه
درآمد، در حاليکه در ساير مناطق ايران بسياري از عوامل
کانونهاي استعماري بريتانيا و غرب مخالف محمدعلي شاه بودند،
به ضرورت مقابله با اقتدار مجتهد لاري مشروطهخواه بود.

شيخ يحيي، امام جمعه
درباري شيراز، که به دليل طمعکاري او قيام فارس آغاز شد.
بنگريد به
«قتل ملا برفي و شورش کوهمره»
شرح مقابله محمدرضا خان قوامالملک با نيروهاي مشروطهخواه
جنوب، به رهبري مجتهد لاري و با سرکردگي سران عشاير و
کلانتراني چون
اسماعيل خان صولتالدوله قشقايي
و
عبدالله خان ناصر ديوان کازروني و ديگران، هدف اين رساله نيست.
بررسي اين تقابل کتاب ما را به تاريخ انقلاب مشروطيت در فارس
بدل خواهد کرد. اجمالاً، براي ايضاح کارکرد خاندان قوام در
مهار کردن و جلوگيري از گسترش نهضت مشروطهخواهي اصيل جنوب
ايران، بهرهبري مجتهد لاري، اشارهاي گذرا ميکنم.
مهدي ملکزاده در شرح وقايع زمان سلطنت محمدعلي شاه مينويسد:
«چون بيم آن ميرفت که سيد عبدالحسين لاري با جمعي که گرد خود
جمع کرده بود رهسپار شيراز گردد و به ياري مشروطهخواهان شهر
را تصرف نمايد دولتيها مصلحت دانستند که براي جلوگيري از قيام
سيد لاري اردويي به رياست سالارالسلطان برادر [؟][29]
قوامالملک تشکيل دهند و او را مأمور لار و سرکوبي سيد نمايند.
سالارالسلطان در اندک زماني موفق شد قشوني از افواج ساخلو
شيراز و ايلات خمسه تشکيل بدهد و رهسپار لار گردد ولي در اولين
مقابله که ميان مليون و اردوي دولتي روي داد دولتيها شکست
خوردند و راه فرار را پيش گرفتند و در نتيجه يک شکست ديگر نصيب
محمدعلي شاه و يارانش گرديد.»[30]
احمد کسروي مينويسد:
«قوامالملک که حکمراني شيراز از سالها در خاندان ايشان بوده
و در فارس پيروان و زيردستان بسيار ميداشت، با مشروطه دشمني
مينمود، و ميان او پسرانش با انجمن اسلامي و آزاديخواهان
کشاکش سختي برخاسته بود. آزاديخواهان در تلگرافخانه گردآمده، و
قوامالملک و کسانش مسجد نو را جايگاه گرفته بودند. هر روز
تلگرافهاي ناله و فرياد ميرسيد و در مجلس بارها گفتگو به
ميان ميآمد. از اين سوي انجمن اتحاديه فارس، که شيرازيان در
تهران برپا کرده بودند، به پشتيباني همشهريان خود برخاسته، در
بهارستان چادر زده از مجلس دادخواهي ميکردند...
روي هم رفته چند هزار دادخواه گرد آمده به جوش و خروش
پرداختند. نخست از ستمگريهاي قوام سخن راندند و تلگرافي از
شيراز خواندند که قوام به شرارت افزوده و جمعي را از اجله علما
صدمه زده و اذيت کرده. چند نفر قريب به هلاکتاند.»[31]
جنايات و خونريزيهاي فراوان محمدرضا خان قوامالملک، که از
دهه پاياني سلطنت ناصرالدين شاه با سرکوب «بلواي نان» (1303
ق.) آغاز شد و تا دوران مشروطه ادامه يافت، سرانجام سبب شد که
در روز شنبه 4 صفر 1326 ق./ 7 مارس 1908 م. در مقر حکومتياش
به گلوله يکي از مشروطهخواهان جوان بهنام نعمتالله بروجردي
به قتل رسد.[32]
در اين زمان محمدرضا خان قوامالملک 57 ساله بود.
کسروي ماجرا را چنين شرح داده است:
«در اسفندماه تلگراف آشتي به تهران فرستادند و گمان ميرفت که
آشوب پايان يافته ليکن چند روزي نگذشت که داستان کشته شدن قوام
رخ داد. بدينسان که روز شنبه شانزدهم اسفند (4 صفر) هنگامي که
قوام در باغ ديوانخانه و دسته انبوهي در پيرامون او ميبودند
ناگهان جواني نزديک گرديده چهار تير به او زد و در زمان خود را
هم کشت. پيرامونيان قوام به هم برآمدند، و سپس که به جستجو
پرداخته رخت و تن کشنده را کاويدند از جيب بغل او کاغذي بيرون
آمد که در روي آن نوشت: «نعمتالله بروجردي نمره 19 قاتل
نصرالدوله پسر قوامالملک شيرازي.»[33]

نعمتالله بروجردي
قاتل محمدرضا خان قوامالملک
احمد کسروي، مهدي بامداد، رکنزاده آدميت و مورخين ديگر، بدون
کنکاش، به شايعات و مشهورات باور کرده و قتل قوامالملک را به
معتمدديوان نسبت دادهاند چون گويا نعمتالله بروجردي از
کارکنان دستگاه معتمدديوان، پيشکار قوام، يعني در واقع از
کارکنان دستگاه قواميها بود. کسروي، بيآنکه معتمدديوان و
پيوندهاي ديرين او به عنوان پيشکار و مباشر قوامالملک را
بشناسد، بر اساس همان شايعات مينويسد:
«چنانکه سپس دانسته شد، اين نعمتالله نوکر معتمدديوان
ميبوده، چون
معتمدديوان از دشمنان بنام قوام ميبود
با انگيزش او به پيروي از عباسآقا کشندة اتابک به اين کار
برخاسته، ولي در اينجا بيش از همه کينههاي دو تن کارگر
ميبوده.»[34]
اين جعل را نخستين
بار غلامحسين خان غفاري صاحب اختيار، والي فارس، سبب شد. او در
تلگرافهاي خود به مقامات حکومتي تهران اين شبهه را ايجاد کرد
که گويا قتل قوام به دستور معتمدديوان بوده است. يکي از اين
تلگرافها را نقل خواهم کرد.
هدف از اين
انتساب، ايجاد آشفتگي در شناخت کارگردانان توطئه قتلعام شيراز
و کشتار سران انجمن اسلامي بود و پنهان کردن نقش ميرزا
محمدباقر خان دهقان و ميرزا حسين خان معتمدديوان کواري و ساير
گردانندگان بهائي دستگاه قوام در قتل فجيع سيد احمد دشتکي و
شيخ محمدباقر اصطهباناتي. قتل قوام ربطي به معتمدديوان نداشت و
خاندان قوام نيز در پي اين قتل به معتمدديوان کاري نداشتند و،
پس از اتمام سناريوي کشتار مخالفان خود، خونخواهي نکردند.
معتمدديوان چون گذشته پيشکار و مباشر مقتدر ايشان بود تا
سرانجام، به دلايلي که خواهم گفت، به قتل رسيد. اگر معتمدديوان
آمر قتل قوام بود، چگونه ميتوانست از پيگرد خاندان مقتدر قوام
جان سالم به در برد و علاوه بر آن اندکي بعد حکومت ايل عرب را،
قطعاً با رضايت حبيبالله خان قوامالملک، به دست گيرد؟
در پي قتل
محمدرضا خان قوامالملک، گردانندگان دستگاه او و در رأس ايشان
محمدباقر خان دهقان و ساير سران فرقه بهائي، زمان را براي
انتقام از دو چهره برجسته انقلابي فارس، شيخ محمدباقر مجتهد
اصطهباناتي[35]
و سيد احمد معينالاسلام دشتکي، مناسب ديدند. بدينسان، به
بهانه خونخواهي قوام، بيآنکه ربطي داشته باشد، در روز دوشنبه
6 صفر 1326 ق. اين دو عالم مجاهد و خوشنام را به طرزي فجيع به
قتل رسانيدند. حبيبالله خان سالارالسلطان (حبيبالله خان
بيگلربيگي، که با قتل پدر به «قوامالملک» ملقب شد) گويا در
اين ماجرا با ايشان همراه بود و راست يا دروغ گلولهاي به پايش
اصابت کرد.
غلامحسين خان غفاري کاشي، ملقب به صاحب اختيار، که در اين زمان
والي فارس بود، در 7 صفر ماجرا را چنين به وزارت داخله تلگراف
کرد:
«ديروز
در فاتحه قوامالملک سيد احمد دشتکي تيري به سالارالسلطان زد
که مشغول معالجهاند و دو تير هم به آقا شيخ محمدباقر خورد و
دو نفر هم مقتول شدند. سيد مذکور را مردم قطعه قطعه کردند و
ريخته بودند که معتمدديوان را ببرند بهر طوري بود نگذاشتم. ولي
از من تا سه روز مهلت گرفتند که مرده يا زنده او را تسليم
نمايم...»[36]
مهدي ملکزاده، در نقل تلگراف فوق معتمدديوان را «از
مشروطهخواهان» خوانده است.[37]
بدينسان، گويا معتمدديوان «مشروطهخواه» دستور قتل قوامالملک
«مستبد» را صادر کرد و اين دستور را نعمتالله بروجردي اجرا
نمود. آنچه علت جعليات مندرج در اين تلگراف را توضيح دهد
پيوندهاي غلامحسين خان غفاري (صاحب اختيار) با کانونهاي پنهان
توطئهگر است بهويژه تعلق پسرعمويش، ميرزا مهدي خان غفاري
کاشي (وزيرهمايون)، به فرقه بهائي.[38]
اين ميرزا مهدي خان در دو سه سال پيش (1321-1323 ق.) حاکم
زنجان بود و مجتهدي سودايي و جاهطلب بهنام شيخ ابراهيم
زنجاني را به خود جلب کرد که پس از فتح تهران دادستان «محکمه
انقلابي» شد و قاتل شيخ فضلالله نوري (13 رجب 1327 ق.).
«انجمن اسلامي» و «انجمن انصار» شيراز، در تلگراف به مجلس
شوراي ملّي و علما و وزير داخله، ماجرا را به شکل زير شرح داد:
«توسط انجمن جنوب و انجمنهاي ملّي و عموم جرايد طهران. به
ساحت مجلس مقدس، حضور حججين آيتين، حضرت وزير داخل مدظلهم. پنج
روز است حجتالاسلام شهيد رابع
را شهيد، سيد مظلومان را تيرباران نموده، مثله کرده
سوختند. استخوانهاي سوخته را در خندق ريختند. آنچه عجز و
لابه ميکنيم رحم کنند استخوانها را بدهند دفن کنيم فايده
نميکند. خانههاي ما را غارت کردند.
به زن و بچه ما بيچارگان ابقا نمينمايند. کجا رفت غيرت شماها؟
چه شد حميت اسلاميت شماها؟ نالههاي وکلاي آذربايجان کو؟
پسران سفاک
خونخوار قوام
بر بزرگ و کوچک زن و بچه ما ابقا نميکنند. شماها هم به حال
زار ما ترحم نميفرمائيد. کجا رويم؟ چه کنيم؟ به کدام مذهب
پناه بريم؟ به چه دولتي پناهنده شويم؟ آه، ما بيچارهها از
حيوانات پستتريم. وامذهبا، واديناه، وااسلاما، وامحمداه.
انجمن اسلامي، انجمن انصار»[39]
روزنامه صوراسرافيل نوشت که نوکران قوام شيخ محمدباقر
حجتالاسلام و سيد احمد معينالاسلام را با گلوله کشتند و جسد
معينالاسلام هفتاد ساله را به دار زده و سپس با نفت و بوريا
آتش زدند.[40]
در اطلاعيه ديگر «انجمن اسلامي» و «انجمن اصناف» نحوه کشتن شيخ
محمدباقر مجتهد و سيد احمد معينالاسلام چنين بيان شده است:
«...
تا ديروز عصر ده باب خانه مشروطهخواهان را غارت و چند نفر
بيگناه را دستگير مينمايند و در مجلس خودشان حبس و زجر
ميکنند! نائره غضب پسران قوامالملک مشتعل شده امروز صبح در
برخاستن از مجلس فاتحه در حسينيه قوامالملک از پشت بام و فضاي
حسينيه حکم به شليک مينمايند که شيخ محمّدباقر حجتالاسلام و
حاج سيد احمد معينالاسلام را تيرباران نمايند. آقا شيخ
محمدباقر دو تير برميدارد گلوله خودهاشان به پاي سالارالسلطان
ميخورد و دو نفر مرد و يک نفر زن مقتول ميشوند. و حاج
معينالاسلام فرار ميکند در پانصد قدم دور از حسينيه آقا به
يک سرکرده اشرار رسيده به ضرب گلوله کار او را ميسازد.
بعد تفنگچيها
رسيده نعش او را تيرباران نموده بند به پاي آن سيد مظلوم بسته
ميآورند درب حسينيه به دار ميزنند! بعد از يک ساعت حکم
ميرسد که جنازهاش را آتش زنند. آن بيمروتها او را با نفت
آتش زده خاکسترش را در خندق به باد ميدهند...
انالله و انااليه راجعون.
انجمن اسلامي، انجمن اصناف»[41]
گزارش
عينالسلطنه ابعاد پنهان ماجراي فجيع فوق را آشکارتر ميکند.
معلوم ميشود که شهداي فوق قرباني انتقام از مجتهد فال اسيري
شدند. شيخ محمدباقر اصطهباناتي (ملقب به حجتالاسلام) و سيد
احمد دشتکي (ملقب به معينالاسلام) گردانندگان «انجمن اسلامي»
بودند که عليه سلطه خاندان قوام فعاليت ميکرد. آنان براي
ابراز برائت و بيزاري از تروريسم و قتل قوامالملک به مجلس ختم
او، در حسينيه قوام، ميروند و ناجوانمردانه به شهادت ميرسند.
سيد احمد دشتکي برادر داماد سيد علياکبر مجتهد فال اسيري بود
و از گردانندگان بيت او.
در اين زمان،
محمدباقر خان دهقان گرداننده اصلي دستگاه قوام بود و از سران
بهائيت. در واقع، حجتالاسلام و معين الاسلام قرباني انتقام
کينتوزانه و قساوتآميز بهائيان شدند و سرنوشتي چون زين
العابدين خان کلانتر نيريز و شيخ زکريا نصيرالاسلام يافتند.
متهم کردن معتمدديوان بخشي از اين سناريو بود براي پنهان کردن
توطئه.
«قواميها هجوم به ارگ آورده و معتمدديوان را از صاحب اختيار
ميخواهند. او هم قول ميدهد که معتمد را حبس کند تا رسيدگي
شود. آنچه عقب او ميفرستد نميآيد. آخر اهالي نظام که در
شيراز بودند ميروند و براي معتمد قسم ميخورند که جانش را حفظ
کنند. او را آورده در حکومت حبس ميکنند. در حسينيه خود قوام
ختم ميگذارند. روز دوم ختم
بعضي از اعضاي انجمن اسلامي، که ضد قوام بودند که رئيس آنها
شيخ محمدباقر اصطهباناتي [و] سيداحمد دشتکي ملقب به
معينالاسلام [بود]... بياحتياطي کرده سر ختم ميروند...
اين سيداحمد
برادر سيد مصطفي داماد آقا سيد علياکبر فال اسيري بود. وقتي
که من شيراز بودم و کرکر آقا سيد علياکبر بود... دور آقا هم
در زير اطاعت و رياست سيد احمد بودند... در اين ايام که آقا
مرحوم و سيد مصطفي هم مرحوم شده بود به آن اعتبار سابق نبود.
تا حکايت مشروطه به ميان آمد و از اين راه اعتبارات سابقه خود
را به شکل ديگر به اضعاف مضاعف تحصيل کرده بود و انجمن اسلامي
منعقد و ضد قوامالملکيها شده بود.
حالا يا به تحريک پسرهاي قوامالملک است يا آن که نوکرهاي قوام
خودشان به خيال تقاص ميافتند،
بعد از آنکه حضرات برخاستهاند، در ميان کوچه به سمت آنها
شليک ميکنند. اگرچه مقصود آنها
سيد احمد بوده
ليکن تيرهاي کاري به شيخ محمدباقر اصابت شده و مقتول ميشود.
سيداحمد فرار ميکند. مرتکبين از بام به زير آمده او را دنبال
ميکنند و گرفته قطعه قطعه
ميکنند.
حالا راست يا دروغ
از اين گلولهها يکي هم به سالارالسلطان [حبيبالله خان
قوامالملک] پسر بزرگ قوام ميخورد و گويا گلوله سرد
بوده فقط جراحتي ميرساند.
نعش سيد را با
حضور بيشتر اهل شيراز آتش زده و خاکستر آن را هم به آب
ميريزند.
دکاکين را بسته به سمت ارگ ميروند که معتمدديوان را هم گرفته
بکشند. صاحب اختيار به
هر شکل بوده نداده است.
از آنجا گذشته به خانه
مشروطهطلبان ريخته هر چه توانستهاند قتل و غارت کرده، پس از
فراغت به قدر ده هزار نفر در ميدان توپخانه و مسجد وکيل جمع
شده معتمدديوان و ساير اعضاي انجمن اسلامي را ميخواهند.
گويا سايرين هم در
مسجد نو متحصن و قتله سيد احمد و شيخ محمدباقر را ميخواهند.
حالت شيراز فعلاً معلوم
است. خصوصاً من که از اوضاع آنجا اطلاع دارم و يک سال
آنجا بودم. قوامالملک صاحب طايقه و قديمترين خانواده
ايران است. اقلاً در شهر شيراز ده هزار نفر نوکر و خدمه و
وظيفهخوار دارد. يک پسرش سالارالسلطان دختر نصرالله خان
ئيلخاني قشقائي را دارد. يک پسرش از ئيل عرب زن دارد. قوم [و]
خويش و رعيت بيحساب [دارد]. البته دست از اغتشاش و تقاص پدر و
آقاي خود برنميدارند. اينکه دکاکين را بسته اند، اينکه نعش
سيد احمد را با حضور همه مردم آتش زدهاند خودش معين ميکند که
تمام شهر با آنها هستند...»[42]
اين گزارشها
به وضوح نشان ميدهد که معتمدديوان (مباشر قوامالملک) و صاحب
اختيار (والي فارس) با کشتارکنندگان هماهنگ بودند و حوادث
خونين پس از قتل قوامالملک سناريوي طراحي شدهاي بود براي
قلعوقمع انجمن اسلامي و مجاهدان شيراز.
خبر شهادت سيد
احمد معينالاسلام دشتکي و شيخ محمدباقر مجتهد اصطهباناتي در
تهران هيجاني بزرگ پديد آورد و آقا سيد عبدالله بهبهاني، مجتهد
بزرگ تهران، مجلس ختمي براي ايشان در مسجد سپهسالار برگزار
نمود که دهها هزار نفر در آن شرکت کردند.[43]
از
آن پس، شيخ محمدباقر مجتهد اصطهباناتي به «شهيد رابع» شهرت
يافت. «شهيد ثالث»، ملا محمدتقي برغاني، نيز مقتول به دست
بابيان بود.[44]
قسمت بيست و دوّم
1. رکنزاده
آدميت، دانشمندان و سخنسرايان فارس، ج 1، ص
308.
2. همان
مأخذ، ج 4، ص 220.
3. افنان،
تاريخ امري شيراز، ص 217.
5. سيد
علياکبر فال اسيري در سال 1256 در قصبه اسير به دنيا
آمد. اسير مرکز بلوکي به همين نام است که با بلوک فال
مجاور بود. قصبه گلهدار مرکز بلوک فال بود. اين منطقه
به فال و اسير شهرت داشت و بعدها گلهدار نام گرفت.
خاندان گلهداري، از متمولين طراز اوّل دوبي، به اين
منطقه تعلق دارد. فال اسيري نزد حاج شيخ مهدي مجتهد
کجوري، از علماي بزرگ شيراز، در مسجد آقابابا خان تلمذ
کرد. سپس به عتبات رفت و از شاگردان برجسته ميرزا
حبيبالله رشتي شد. پس از بازگشت به شيراز خود در مقام
مرجعيت محلي جاي گرفت. داماد ميرزاي شيرازي بود. در
محله اسحاق بيگ سکونت داشت و محل اقامه جماعتش در مسجد
وکيل. مجتهد فال اسيري در 30 ربيعالثاني 1319 ق.
درگذشت و در حافظيه شيراز دفن شد.
6. ابوالفضل
شکوري، خط سوّم در انقلاب مشروطيت ايران: زندگاني
آخوند ملا قربانعلي زنجاني معروف به حجتالاسلام،
اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامي زنجان، 1371، ص 155.
8. همان
مأخذ، صص 265-267.
10. بنگريد
به متن فرمان ناصرالدين شاه در 15 بند مندرج در:
ناظمالاسلام، تاريخ بيداري ايرانيان، ج 1، صص
51-53.
11. Imperial
Tobacco Corporation of Persia
12. سلطان
اويس ميرزا متولد 1255 ق. پسر بزرگ حاج فرهاد ميرزا
معتمدالدوله و داماد عموي خود سلطان مراد ميرزا
حسامالسلطنه بود. در سال 1305 ق.
ظلالسلطان از حکومت تمامي ولاياتي که تحت اداره او
بود به استثناي اصفهان معزول شد و سلطان اويس ميرزا
احتشامالدوله به جاي او به حکومت فارس رسيد. حکومتش
در فارس تا 1309 ق. ادامه يافت. در اين سال محمدتقي
ميرزا رکنالدوله، برادر صلبي ناصرالدين شاه، به جاي
وي حاکم فارس شد. سلطان اويس ميرزا معتمدالدوله در سال
1310 ق. پس از دو ماه ابتلا به يرقان درگذشت. جنازه او
را در مقبرة خانوادگي در سمت شرقي صحن کاظمين، که از
بناهاي پدرش بود، به خاک سپردند.
13. وقايع
اتفاقيه،
ص 378.
14. همان
مأخذ، صص 378-379.
16. ناظمالاسلام،
تاريخ بيداري ايرانيان، ج 1، صص 33-34.
17. وقايع
اتفاقيه،
ص 392.
18. ناظمالاسلام،
همان مأخذ، ج 1، صص 37-38.
19. وقايع
اتفاقيه،
ص 401.
26. بامداد،
شرح حال رجال ايران، ج 1، ص 452.
27. وقايع
اتفاقيه،
ص 461.
29. ملکزاده
اشتباه کرده. منظورش حبيبالله خان بيگلربيگي
(سالارالسلطان)، پسر محمدرضا خان قوامالملک، است.
30. ملکزاده،
تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، ج 4-5، ص 1136.
31. احمد
کسروي، تاريخ مشروطه ايران، تهران: صداي معاصر،
1380، صص 309-310.
32. صوراسرافيل،
شماره 26،
پنجشنبه 21 ربيعالاول
1326، صص
3- 4.
33. کسروي،
همان مأخذ، صص 524-525.
35. شيخ
محمدباقر مجتهد اصطهباناتي، فرزند عبدالحسين، از
شاگردان ميرزاي شيرازي در سامرا بود که در 1319 ق. به
شيراز بازگشت.
36. حبلالمتين
(تهران)، شماره 250، پنجشنبه 9 صفر 1326 ق.، صص 2-3.
37. ملکزاده،
تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، ج 1-2-3، ص 647.
38. غلامحسين
غفاري (متولد 1276 ق.، متوفي 8 فروردين 1326 ش./ 1366
ق. در 90 سالگي) پسر ميرزا هاشم خان امينالدوله و
برادرزاده فرخ خان امينالدوله کاشي است. فرخ خان
امينالدوله
کاشي از
چهرههاي
بدنام تاريخ ايران و همان کسي است که قرارداد پاريس
(1273 ق./ 1857 م.) را منعقد کرد که منجر به جدايي
کامل هرات از ايران شد. غلامحسين خان غفاري در اين
زمان فقط سه ماه والي فارس بود و سپس مسعود ميرزا
ظلالسلطان
حکومت فارس را
به دست
گرفت. پسرعمويش، ميرزا مهدي خان غفاري کاشاني
(وزيرهمايون) پسر فرخ خان
امينالدوله،
به همراه
برادرش مختارالسلطنه، در سال 1320 ق. با عباس افندي
(عبدالبهاء) ملاقات کرده و
بهائي
شده بود. درباره اين وزيرهمايون در رساله «جُستارهايي
از تاريخ بهائيگري در ايران» به تفصيل سخن گفته ام.
39. حبلالمتين
(چاپ تهران)، شماره 254، سهشنبه 14 صفر 1326، ص 4.
40. صوراسرافيل،
شماره 26،
پنجشنبه 21 ربيعالاول
1326، صص
3- 5.
41. رکنزاده
آدميت، دانشمندان و سخنسرايان فارس، ج 1،
ص 412.
42. روزنامه
خاطرات
عينالسلطنه،
ج 3، صص 1990-1991.
43. ملکزاده،
تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، ج 1-2-3، صص
647-648.
44. حاج
ملا محمدتقي برغاني، مجتهد بزرگ شيعي، پدرشوهر زرين
تاج، معروف به «قرةالعين»،
بود.
زماني که
زرين تاج بابي شد، به تحريک او در 17 ذيقعده 1263 ق.
در محراب مسجدش در قزوين
به دست
بابيان به شهادت رسيد.