خاندان نصيرالملک
سوّمين پسر ميرزا علياکبر خان قوامالملک
حاج ميرزا حسنعلي
خان نصيرالملک (1237-1311 ق.) است که يک سال از صاحبديوان
کوچکتر بود. نصيرالملک نيز در تمامي عمر در مناصب حکومتي جاي
داشت.
«از مبادي عمر تاکنون خانهنشين نگشته، تمام اوقات به ايالت و
حکمراني نواحي فارس برقرار بوده و هست. اگر از ايالت لارستان
منعزل شده به حکومت کوهگيلويه سرافراز بود و اگر از
کوهگيلويه صرفنظر مينمود به حکمراني بنادر و سواحل درياي
فارس برقرار ميشده و تاکنون اولاد ذکوري براي او نيست.»[1]
او اوّلين حاکم بوشهر پس از پايان يافتن حکومت يکصد ساله
شيوخ
آل مذکور[2]
بر اين بندر است. در سال 1266 ق. فيروز ميرزا نصرتالدوله به
حکومت خاندان آل مذکور بر بوشهر پايان داد و
ميرزا حسنعلي بيست
و نه ساله را با عنوان «ميرزا حسنعلي خان دريابيگي» حاکم بوشهر
کرد. حکومت اوّل حسنعلي بر بوشهر تا 1273 ق. و اشغال اين بندر
توسط قشون انگليس، به فرماندهي ژنرال اوترام، ادامه يافت. در
1282 ق. به «نصيرالملک» ملقب شد. اين لقب پيشتر به ميرزا
فضلالله عليآبادي مازندراني، رجل نامدار ايران و وزير و
پيشکار فارس در دوران حکومت ناصرالدين ميرزا وليعهد بر اين
خطه، تعلق داشت. نصيرالملک شيرازي بار دوّم در 1298-1299 ق. و
بار سوّم در سالهاي 1303-1304 ق. حاکم بوشهر بود.[3]
حاج محمدعلي پيرزاده، از چهرههاي مرموز تاريخ معاصر ايران که
به خانداني مشابه با خاندان قوام تعلق داشت، در سفر سالهاي
1303-1306 ق. به اروپا با مؤيدالملک همسفر بود. او در 1303 ق.،
زمان شروع سفر، و 1306 ق.، در بازگشت، شيراز و خطه جنوب و
خاندان قوام شيرازي را توصيف کرده است. حاجي پيرزاده در سال
1303 نصيرالملک، حاکم بوشهر، را چنين ميبينيد:
«اگر چه جناب حاجي نصيرالملک بسيار سوء خلق دارند و هميشه
اوقات متغير و کجخلقانه صحبت ميدارند و کمتر تبسم مينمايند
و بشاشت و فرح کمتر با ايشان ديده ميشود و شب و روز خود را
به سختي اخلاق ميگذرانند ولي بسيار درست حساب و درست قول و
راستگو و راست کردار و شخص با معني ميباشند و از جناب
صاحبديوان سناً کوچکترند و بسيار صاحب دولت و مکنت و املاک و
پول بسيارند و صاحب دو دوخترند که يکي زن محمدرضا خان قوام است
و يکي زن محمد صادق خان [؟] پسر حاجي عبدالله خان و هميشه
اوقات در حکومت بودهاند و بيشتر در بوشهر حکومت داشتهاند».[4]
حسنعلي خان نصيرالملک فاقد اولاد ذکور بود. او در ربيعالاوّل
1311 ق./ سپتامبر 1893 م. به بيماري استسقا درگذشت. سه دختر
داشت: اولي زن محمدرضا خان قوامالملک شد. دومي با ميرزا
ابوالقاسم خان مستوفي، پسر حاج عبدالله خان پسر فتحالله خان
(پنجمين پسر حاج ابراهيم کلانتر)، ازدواج کرد. سوّمين دختر زن
عطاءالدوله نوري بود.[5]
با مرگ حسنعلي خان نصيرالملک،
ثروت او ميان دخترانش تقسيم شد. لقب نصيرالملک به ابوالقاسم
خان انتقال يافت. غلامعلي خان نواب چنين گزارش ميدهد:
«لقب نصيرالملکي را به ابوالقاسم خان همشيرهزاده مرحوم
نصيرالملک و داماد او دادهاند و جميع ابوابجمعيهاي نصيرالملک
مرحوم را واگذار به ابوالقاسم خان کردهاند حتي رياست دفتر را.
ديگر آنکه، اعليحضرت همايوني از ماليه مرحوم نصيرالملک از
ورثه آن مرحوم سي هزار تومان گرفتهاند. سه دختر دارد و سه
داماد که يکي از دامادها [محمدرضا خان] قوامالملک است. نفري
ده هزار تومان دادند.»[6]
ميرزا ابوالقاسم خان نصيرالملک (متولد 1274 ق.) از چهرههاي
متنفذ فارس و ايران در دوران متأخر قاجاريه و حکومت پهلوي اوّل
است. او شش سال از باجناقش، محمدرضا خان قوامالملک، کوچکتر
بود. در 1311 ق. با مرگ دايي و پدرزنش، حاج حسنعلي خان
نصيرالملک، «نصيرالملک» و وارث بخش مهمي از ماترک او شد. در
سالهاي 1318-1320 ق. والي خراسان و متوليباشي آستان قدس رضوي
بود. در 1321 ق. وزير و پيشکار ابوالفتح ميرزا سالارالدوله،
پسر سوّم مظفرالدين شاه، شد که به حکومت خوزستان و لرستان و
بروجرد و بختياري ميرفت.
سالارالدوله از شاهزادگان و حکام
متعدي قاجاريه بود. زماني که حاکم کرمانشاه بود (1315 ق.) به
دليل دستاندازي به املاک مردم به دستور پدرش عزل شد. حکومت
سالارالدوله و وزارت نصيرالملک شيرازي بر اين خطه تا 1324 ق.
تداوم يافت. او از اوائل سال 1325 ق. عليه برادرش، محمدعلي
شاه، شوريد ولي ميرزا علياصغر خان اتابک، صدراعظم، زود به
غائلهاش خاتمه داد. در اواخر رجب 1329 ق. عليه حکومت مشروطه
در غرب ايران شورشي بزرگ بهپا کرد که به «فتنه سالار» معروف
است. او کردستان و کرمانشاهان را تصرف کرد، خود را شاه ايران
خواند و با نام «السلطان ابوالفتح شاه قاجار» سکه ضرب کرد. او
سرانجام شکست خورد، از ايران گريخت، مدتي در سويس و در سالهاي
پاياني زندگي هشتاد سالهاش (1338 ش.) در اسکندريه مصر زيست.
پيوندهاي نصيرالملک با سالارالدوله و نقش او در شورش سالار
عليه محمدعلي شاه واجد اهميت تاريخي فراوان است. ميدانيم که
در دوران حکومت سالار بر غرب ايران، دربار او محل تجمع افراد
مشکوک بود. حاج ميرزا نصرالله بهشتي واعظ (ملکالمتکلمين) يکي
از آنهاست که امروزه اسناد و تحقيقات جديد، بابيگري او را و
پيوندش را با سِر اردشير ريپورتر، مسئول شبکههاي اطلاعاتي
حکومت هند بريتانيا در ايران، به اثبات ميرساند.
ملکالمتکلمين در سال 1319 ق. به رشت رفت؛ حاج ملا محمد خمامي،
مجتهد بزرگ رشت، تکفيرش کرد و او به انزلي گريخت و از راه
عشقآباد، مرکز مهم بهائيان، به مشهد رفت. در اين زمان حاج
نصيرالملک والي خراسان بود. ملکالمتکلمين مورد حمايت
نصيرالملک قرار گرفت و در مسجد گوهرشاد به وعظ پرداخت. سپس، به
شيراز رفت. علما تکفيرش کردند. به اصفهان تبعيد شد. از ترس آقا
نجفي، مجتهد بزرگ اصفهان، در روستاي مهديآباد پنهان شد و
کارهايش را توسط ميرزا اسدالله نائيني، منشي کنسولگري روسيه در
اصفهان و از سران فرقه بهائي، انجام ميداد.[7]
در 1321 ق. به تهران رفت. نصيرالملک او را به سالارالدوله
معرفي کرد و به همراه سالار راهي کردستان شد. بهنوشته بامداد،
«اين سفر براي ملکالمتکلمين مفيد واقع شد و مبلغي انتفاع
برد.»[8]
مجدالاسلام کرماني ملکالمتکلمين را در کردستان «نديمباشي
سالارالدوله» ميخواند و مينويسد: او از اين سفر «با ده هزار
تومان مداخل برگشت و نتيجه[اي] که... به بنده عايد شد يک عدد
قليان [بود] که از رشت به رسم ارمغان آورد و ديگر بهکلي بنده
را فراموش کرد.»[9]
بعدها، در سال 1327 ق. در فارس،
نصيرالملک همين بازي را با اسماعيل خان صولتالدوله، ايلخاني
قشقايي، تکرار کرد. اين در زماني است که صولتالدوله در صف
رهبران مشروطهخواه جنوب، مورد حمايت مجتهد لاري و ساير علما و
مخالف خاندان قوام بود؛ و نصيرالملک مدعي دوستي با صولتالدوله
و مخالفت با عموزاده و پسر باجناقش حبيبالله خان قوامالملک!
عينالسلطنه، که مدتي پيش حاکم فارس بود و خاندان قوام را خوب
ميشناخت، در رجب 1327 ق. نوشت:
«مطلب مهمي که [افخمالملک] ميگفت اين است که نصيرالملک
پيشکار و ناصح مشفق صولتالدوله است. و اين نصيرالملک يک
شيطاني است که به تنهائي ايران را کفايت ميکند. تلگرافات هم
تمام انشاء است.»[10]
در اين دوران بلبشو، نصيرالملک
سالها پيشکار و مسئول ماليه فارس بود. عينالسلطنه در
جماديالاوّل 1332 ق. نوشت:
«به حکم مصطفيخان معاون مالية شيراز ژاندارمها نصيرالملک را
دستگير و حبس ميکنند. شيرازيها از علما، سادان اعيان اشراف
حتي کسبه اجماع ميکنند، دکاکين را ميبندند. نزد مخبرالسلطنه
فرمانفرما ميروند. ايشان هم به ادارة ژاندارمري حکم
ميفرمايند نصيرالملک را مرخص کند. ليکن اداره جواب ميدهد به
ما حکم شده اوامر و نواهي رئيس ماليه را اجرا کنيم. لهذا تا او
نگويد ممکن نيست و روز ديگر نصيرالملک را تحتالحفظ به سمت
بوشهر حرکت ميدهند... اين نصيرالملک پيشکار و وزير ماليه فارس
سالها بود. حاليه که از آن منافع هنگفت بيدخل شده يقين در
کارها اخلال مينمود. جنساً هم آدم محيل و شيطاني است.»[11]
در شهر شيراز و فارس و ساير مناطق ايران موقوفات فراواني به
فتحعلي خان صاحبديوان و حسنعلي خان نصيرالملک منتسب است.
درباره کردار آزمندانه و شوم اين خاندان در تصاحب موقوفات مفصل
عصر صفوي و جعل و تغيير توليت وقفنامهها سخن خواهم گفت.
قتل محمد خان دشتي
نصيرالملک، چون برادر بزرگش صاحبديوان، حريص و قسي بود و
بسيار متمول. از زشتترين اقدامات او حبس و قتل محمد خان دشتي،
فرمانده جنگهاي ضد استعمار بريتانيا و شاعر نامدار، است.
محمد خان دشتي (1246-
1298 ق.) از خانواده کلانتران منطقه دشتي
(استان بوشهر) و از خاندانهاي اصيل و کهن خطه جنوب ايران است.
او پس از فوت پدرش حاجي خان (1278) و قتل برادرش رئيس حسين خان
(1289 ق.) و فوت برادر ديگرش رئيس حيدر خان (1295) کلانتر دشتي
شد. تحصيلات خود را در عتبات به پايان برد و به دليل قريحه
شعر به شاعري برجسته بدل گرديد. جنگاوري بسيار شجاع بود و از
فرماندهان دفاع در برابر تجاوز قشون بريتانيا به فرماندهي
ژنرال اوترام. مينويسند: «در قلعه ريشهر دوش به دوش باقر خان
و احمد خان [تنگستاني] جنگيده و پس از هجوم وحشيانه نيروهاي
انگليس و شکست مقاومت، از طريق دريا به دشتي رفت.»[12]
از آن پس، نصيرالملک و برادرانش (صاحبديوان و قوامالملک) عرصه
را بر اين خاندان تنگ کردند و به بهانه ماليات معوقه و
بهانههاي ديگر ايشان را مورد آزار قرار ميدادند. محمدحسين
رکنزاده آدميت،[13]
مينويسد:
«محمّد خان متخلص به دشتي فرزند
حاجي خان فرزند جمال خان فرزند رئيس حسين خان فرزند رئيس جمال.
محمّد خان در سال 1246 در قريه شُنبه (بضم سين معجمه) متولد
شد، و در محضر پدرش و فضلايي که در آن حدود بودند علوم ادبيه
پارسي و تازي را بياموخت، و پس از فوت حيدرخان ضابط دشتي به
حکومت آن نواحي منصوب گشت و بناي حکومت خود را بر آبادي خورموج
و بذل و بخشش و اجراء عدالت و تشويق فضلاء و شعراء و دانشمندان
و دستگيري بيچارگان و مستمندان گذاشت و درب خانه خود را به روي
عموم مردم از وضيع و شريف باز گذاشت و... ميرزا فتحعلي معمار
شيرازي را از شيراز خواست و به مهندسي او عمارت حکومتي و حمامي
مستحکم در خورموج بساخت (که از قرار مسموع يا آنکه صد سال از
بناي آن ميگذرد هنوز باقي است) و انصاف فطري او را بر آن داشت
که ابياتي در انتقاد اعمال امثال و اقران خود سروده و بر سنگي
نقر و بر سردر عمارت نوبنياد خود نصب کند که در ديوانش چاپ
نشده:
هزاران خانه را بر باد دادم، که تا بنياد اين خانه نهادم
از اين دست استدم ز آن دست دادم، چنين کاري کرم نامش نهادم
ديوانش اشعارش که شامل قصايد و
غزليات و رباعيات اوست و افزون از پنجهزار بيت ميباشد... به
همت حاج غلامحسين تاجر دشتي مقيم بوشهر به خط ميرزا مهدي
شيرازي در مطبعه گلزار حسني به سال 1319 در بمبئي چاپ شده
است...
وفات يا قتل دشتي: ميتوان گفت که دشتي کشته شده است و سبب قتل
او را ذيلاً مينويسيم: حاج غلامعلي عطار شيرازي مقيم بوشهر که
از خويشان نگارنده بود در جواني و پيش از آمدن به بوشهر با
پدرش در دستگاه دشتي بوده و او نقل ميکرد که دشتي سالي يک بار
براي ملاقات والي فارس (که در آن اوقات غالباً فرهاد ميرزا
معتمدالدوله يا برادرش مراد ميرزا حسامالسلطنه بود) به شيراز
ميرفت و ماليات ابوابجمعي خود را ميپرداخت و ضمناً با فضلا
و شعراي شيراز، مخصوصاً فرهاد ميرزا که مردي دانشمند بود،
اغلب حشرونشر و مشاعره داشت. در يکي از مسافرتها، حيني که
سوار بر اسب بود و با خدم و حشم خود در کوچههاي شيراز گردش
ميکرد، فرهاد ميرزا در رسيد و دشتي احتراماً از اسب پياده
شد. فرهاد ميرزا احوالش را پرسيد و در ضمن مکالمه بر زبانش
جاري شد که نصيرالملک (حاج ميرزا حسنعلي خان) از تو گله دارد
که به شيراز آمده ولي به ديدن او نرفتهاي. دشتي... در جوابش
گفت: قربان، نصيرالملک يکي از حاشيهنشينان مجلس چاکر است و او
ميبايست به ديدن جاننثار بيايد. فرهاد ميرزا بعداً اين گفته
جسورانه را به نصيرالملک رسانيد و نصيرالملک از اين سخن بر
آشفت و کينه دشتي را به دل گرفت و منتظر فرصت نشست تا به موقع
خود تلافي کند. تا سال 1298 که نصيرالملک حکمران بوشهر و
مضافات شد، دشتي را به بوشهر خواست. در بدو امر به او احترام
گذاشت و پس از چند روز مطالبه ماليات عقب افتاده [منطقه] دشتي
کرد که در حدود دههزار تومان بود. و چون دشتي قادر به پرداخت
نبود مهلت خواست و نصيرالملک قبول نکرد. دشتي اجازه خواست که
به دشتي رود و پول تهيه کرده بياورد. باز از راه دشمني و کينه
ديرينه و به تصور اينکه شايد از دشتي برنگردد پيشنهادش را
نپذيرفت و دستور حبسش داد. و دشتي مدت نه ماه در زندان بود و
بهعلت گرمي هوا در زندان مريض شد و بمرد. بنابراين دشتي به
گناه يک جمله بيمورد و کينه شتري نصيرالملک مستبد جان عزيز را
باخته است.»[14]
کساني که با ژرفاي پيوندهاي خاندان قوام شيرازي با کانونهاي
استعماري بريتانيا، و شيوه سلوک آنان با کوشندگان ضد استعماري
حتي پس از گذشت سالها، با هدف ارائه الگو به ديگران، آشنا
شوند، درخواهند يافت که محمد خان دشتي در واقع تاوان جنگهاي
ضد استعماري خود را پرداخت.
خاندان قوامالملک
شاخه ديگر خاندان قوام شيرازي در نسل ميرزا عليمحمد خان
قوامالملک (1245-1301 ق.)، چهارمين پسر قوامالملک اوّل،
تداوم يافت. او در سال 1282 ق. با مرگ پدر به «قوامالملک»
ملقب شد. در اين زمان، دو برادر بزرگتر، ميرزا فتحعلي خان
صاحبديوان و ميرزا حسنعلي خان نصيرالملک، از القاب و عناوين
شامختر اشرافي برخوردار بودند و لذا لقب قوامالملک را به
برادر کوچکتر واگذاردند. او در مقايسه با دو برادر ارشد، که
دهه هفتاد زندگي را تجربه کردند، کوتاه زيست و در 56 سالگي
درگذشت.
بهنوشته فسايي، عليمحمد خان در بيست و سه سالگي (1268 ق.)
حاکم کازرون، در 1275 ق. ضابط (کلانتر) جهرم و بلوک بيدشهر و
جويم، و در 1278 ق. حاکم داراب و رئيس ايلات خمسه (عرب، باصري،
بهارلو، اينالو، نفر) شد. «به اندک زماني شوريدگي ايلات را به
انتظام و خرابي داراب را به آبادي رسانيد و به منصب سرتيپي
اوّل نظام سرافراز گرديد.» در 1282، با مرگ پدر، ملقب به
«قوامالملک» شد. در 1294 ق. حکومت لارستان و سبعه نيز به
حکومت داراب و ايلات خمسه افزوده شد. در محرم 1294، در زمان
حکومت فرهاد ميرزا معتمدالدوله، متعهد شد قلعه تبر را فتح کند.
اين قلعه از سال 1275 ق.، که آغاز شورش بزرگ ايل بهارلو بود،
به مأمن ايشان، به سرکردگي فضلعلي بيگ بهارلو، بدل شده بود.[15]
قوامالملک، به کمک تفنگچيان ايل عرب، سرانجام موفق شد و منصب
اميرتوماني را به دست آورد. در فتح قلعه تبر، مشهدي اسدالله،
رئيس طايفه لبومحمدي ايل عرب، نقش اصلي داشت.[16]
با مرگ قوامالملک دوّم در صفر 1301 ق.، لقب قوامالملکي به
پسر ارشدش، محمدرضا خان بيگلربيگي، رسيد.[17]
درباره محمدرضا خان قوامالملک و
قوامالملکهاي بعدي، حبيبالله خان و ابراهيم خان، در صفحات
بعد سخن خواهم گفت.
شاخههاي ديگر
چنانکه ديديم، طايفه هاشميه بسيار گسترده است؛ تا بدان حد که
در اين بررسي تنها امکان ارائه تصويري مجمل از برجستهترين
چهرهها و شاخههاي آن ممکن شد.
بخشي از اعضاي خاندان قوام، شاخه اصلي طايفه هاشميه از تبار
حاج ابراهيم کلانتر، نام خانوادگي «قوام» و «قوامي» را بر خود
دارند. بهگفته عبدالله خان قوامي،[18]
زماني که انتخاب نام خانوادگي، در زمان رضا شاه، اجباري شد
آنان قصد داشتند نام «اعتمادي» را برگزينند به دليل لقب
ابراهيم خان کلانتر (اعتمادالدوله)، ولي به توصيه ابراهيم خان
قوامالملک، که بزرگ خاندان بهشمار ميرفت، نامهاي «قوام» و
«قوامي» را برگزيدند.
شاخههايي از اين خاندان با اسامي ديگر خوانده ميشوند. براي
مثال، اعقاب فتحعلي خان صاحبديوان صاحبديواني نام دارند، يا
شاخهاي از تبار ابراهيم خان کلانتر نام خانوادگي
شادمان را بر
خود گذاردهاند.
نمونه ديگر،
خاندان پژوه شيرازي است. احمد پژوه (مبشرهمايون)
تبار خود را چنين بيان کرده است: فرزند حاج ميرزا ابوالحسن خان
فرزند ميرزا ابراهيم خان فرزند ميربوعلي شيرازي. ميربوعلي خود
را از نسل ابنسينا ميدانست. اين تبارنامه تا ميرزا ابراهيم
خان واقعي و از ميربوعلي شيرازي تا شيخالرئيس ابوعلي سيناي
بلخي (متوفي 428 ق.) ساختگي است.
اين ميرزا ابراهيم خان، نياي خاندان پژوه، در دستگاه فرهاد
ميرزا معتمدالدوله کار ميکرد و از منشيان او بود. ميدانيم که
در دستگاه فرهاد ميرزا منشياني چون ميرزا ابوالحسن خان
منشيباشي و ميرزا زينالعابدين خان عليآبادي حضور داشتند که
به عنوان مأمور نفوذي و جاسوس فرقه بابي عمل ميکردند و اخبار
دستگاه حکومتي را به سرعت به آقا ميرزا آقا افنان اطلاع
ميدادند. اين آقا ميرزا آقا گرداننده تشکيلاتي و مالي فرقه
بابي در جنوب بود.[19]
بهنوشته رکنزاده آدميت، در آغاز جنگ جهاني اوّل، که پژوه در
بندر عباس دستگير شد، حاج محمدعلي تاجر شيرازي، مشهور به
دهدشتي،[20]
ميرزا حبيبالله خان قوامالملک را ديد و به او گفت: «اين جوان
از بستگان خودتان است و حسب و نسب او را شرح ميدهد.»[21]
همين داستان را احمد پژوه در يادداشتهاي خود بر ترجمه تاريخ
انقلاب مشروطيت ادوارد براون آورده است ولي با حذف «شرح حسب و
نسب» خود. طبق روايت احمد پژوه، حاج محمدعلي تاجر دهدشتي به
حبيبالله خان قوامالملک گفت: «خالوزاده من است و با شما هم
بستگي دارد.»[22]
بدينسان، پژوه با تلاش ابراهيم قوام، پسر حبيبالله خان
قوامالملک، آزاد شد.[23]
پژوه، به دليل همين «حسب و نسب» و «بستگي» در کتاب خود مدافع
سرسخت حاج ابراهيم کلانتر و خاندان قوام شيرازي است. او مطالبي
از نسخه خطي تاريخ ذوالقرنين و فارسنامه ناصري و تاريخ عضدي و
تاريخ ايران سر جان ملکم و تاريخ محمود محمود[24]
به سود ابراهيم خان کلانتر نقل ميکند و معترضانه مينويسد:
«هيچ يک از اين مورخان نه نسبت يهودي يا يهودزادگي و يا
بهگفته مشهور جديدالاسلامي به اين خانواده داده و نه از
جوشانده شدن حاجي در ديگ سخن راندهاند.»[25]
چنانکه ديديم، احمد پژوه، در واقع، از خاندان خود دفاع
ميکند. يادداشتهاي پژوه نيز در دفاع از عملکرد خاندان قوام و
عليه دشمنان اين خاندان است بهويژه بر ضد حاج سيد عبدالحسين
مجتهد لاري، ايلات و عشاير ضد انگليسي جنوب و اسماعيل خان
صولتالدوله (سردار عشاير). او چنان تند ميرود که، به سبک
نويسندگان اطلاعيههاي نظامي دوران رضا شاه، به تمامي ايلات و
عشاير، يعني يک سوّم جمعيت ايران در زمان انتشار کتابش، اهانت
ميکند و جمعيت کثير مردم ايلات بزرگ قشقايي و عرب فارس را
«دزد و راهزن» ميخواند.
«ايلات و عشاير مسلح که به دلخواه خود و به يک اشاره خان
ديهها و دامهاي کشاورزان و رنجبران را ميچاپيدند، ميزدند و
ميکشتند و کشتها را ميچراندند، کار گستاخي آنها به جايي
رسيد که ارباب هم از جلوگيري عاجز ماند.»[26]
(يعني عامل لگام گسيخته استعمار بريتانيا بودند.)
او صولتالدوله را «خان دورو و خودستا»[27]
و در جاي ديگر «ذاتاً شرير و بيباک» ميخواند و ميافزايد:
«با اينکه دخترعمويش بانوي حبيبالله خان سالارالسلطان (بعدها
قوامالملک) و مادر جناب آقاي ابراهيم قوام کنوني بوده، با اين
خاندان درافتاده و خود را در ميان آزاديخواهان و مشروطهطلبان
سادهلوح يا مغرض جا زده، خود را دشمن انگليس وانمود ميکرده،
ولي خواستش بهرهوري از آنها بوده. همين که پولي عايدش
نميشده به مخالفت برميخاست. به محض اينکه منظورش تأمين
ميگرديد خاموشي ميگزيد. اگر بخواهيم درباره قشقايي و
شناسايي اين ايل تاريخ نگاري کنيم سر به کتابي بزرگ ميزند.»[28]
پژوه درباره مجتهد لاري مينويسد:
«سيد لاري از حجتالاسلامهاي ناشناس بوده، نماز جمعه را واجب
ميداند (يعني بدعتگزار است)، او را از لار آوردهاند، محرک
دارد که اين گونه شرارت ميکند.»[29]
اين همان نگاه کينهتوزانهاي
است که در آثار بهائيان مکرر ديده ميشود. براي مثال،
حبيبالله افنان مينويسد:
«
حاجي سيد عبدالحسين که از جمله علماي عادي و مسند رياست آن در
لار که قسمت گرمسيري فارس است واقع، آن شخص در عوامفريبي يد
طولايي داشت. خورد خورد نفوذ فوقالعاده در قطعات بستک و لار و
گلهدار و جهرم و داراب و سرکوه پيدا کرد...»[30]
احمد پژوه در جاي ديگر نفرت ژرف
خود و خاندان قوام شيرازي را از ايلات و عشاير ضد استعمار جنوب چنين بيان ميدارد:
«توده قشقايي و عرب را نه مشروطهخواه ميتوان دانست نه مستبد،
بلکه ابزاري در دست انگليس براي دزدي و راهزني بوده و هستند و
شرارت را در نهاد دارند و چنين مردمي خواهان بازار آشفتهاند
يعني آزادي را خودسري ميدانند زيرا اينها خوشنشين هستند،
علاقه به کشاورزي و آبادي ندارند. مردم خانه به دوش بيابانگرد
را که کارشان تنها چوپاني است نميتوان دامپرور هم دانست چه
دامپروري را هم براي تفريح و سودجويي و مفتچراني سبزه و
کشتزار و چراگاهها اختيار کردهاند، چنانچه آزادي کمي پيدا
کنند و اندک بيپروايي يا سستي را از طرف نيروي دولت و آرتش
احساس نمايند، ديگر شمر هم جلودارشان نميشود.
اگر خانزادگان
شهرنشين شده و رخت شهري پوشيده و به ريخت آدمي درآمده باشند،
نبايد خاطرجمع شد چه عاقبت گرگزاده گرگ شود. چاره کار اينها
همين است که بتمرگند و به گفته خودشان خاکي گردند زيرا تا روزي
که بادي (يعني دورهگرد) هستند نه مردم از دست آنها آسوده
ميشوند نه دولت از عهده انضباط آنها بر ميآيد و نه خودشان
از نعمات دانش و پرورش تمدن و زندگي آبرومند بهرهمند توانند
شد. من نخستين کسي هستم که در اين باره چيز نوشته و در سال
1298 خورشيدي چهار مقاله در روزنامه گرامي گلستان شيراز
نگاشتهام و در سال 1331 و 1332 در روزنامه خورشيد ايران
(تهران) و استخر شيراز نيز يادآور شده مقالاتي دارم.»[31]
بدينسان، احمد پژوه را بايد مورخ رسمي خاندان قوام و توجيهگر
کردار آنان، بهويژه در دوران انقلاب مشروطه و سالهاي جنگ
اوّل جهاني، ارزيابي کرد.
ثروت خاندان قوام
در اين بررسي کوشيدم تا تصويري اجمالي از خاندان نامدار قوام
شيرازي به دست دهم: «خانداني براي تمام فصول»، خانداني که در
سه دوره تاريخ ايران، سالهاي متأخر حکومت زنديه و تمامي ادوار
حکومتهاي قاجاريه و پهلوي، در جايگاه طراز اوّل جاي داشته و
به تبع اقتدار حکومتي و با بهرهگيري از اهرم ديوانسالاري
ثروتي عظيم اندوخته است؛ و هماکنون منشاء برخي «فتنهها» در
نظام برخاسته از انقلاب است. گمان نميکنم هيچ مورخي بتواند به
جز «اقتدار حکومتي» منشاء ديگري براي ثروت بيحساب اين خاندان
بيابد. «موقوفهخواري» يکي از پيامدهاي اين اقتدار حکومتي و از
ابزارهاي اصلي اين خاندان براي کسب ثروت بود؛ ثروتي که شومي آن
در نسلهاي امروزين فلاکت مادي و معنوي عجيب و رقتبار براي
برخي بازماندگان اين خاندان به ارمغان آورده است.
اين تاراج از
بدو استقرار حکومت آقا محمد خان قاجار و نخستين سالهاي سده
نوزدهم ميلادي از فارس آغاز شد؛ از همان زمان که ابراهيم
کلانتر و ساير اعضاي طايفه هاشميه و خويشان ايشان، شبکه
يهوديان پنهان مستقر در ايران، درست مانند دوران صدارت
سعدالدوله،[32]
وزير يهودي ارغون شاه مغول، بهنوشته دنبلي، «ديدههاي جوانان
بيگناه طايفه زند را با سوزن ميل بهم ميدوختند و خرمن
خاندانهاي قديم فارس را يکسر ميسوختند.» طبعاً ثروت اين
خاندانها نيز به تاراج ميرفت و موقوفات تحت توليت ايشان يا
ملک شخصي ميشد و يا با تغيير و جعل وقفنامه به موقوفات تحت
تصرف و توليت تاراجگران بدل ميگرديد. اين رويه در تمامي سده
نوزدهم ميلادي، کم و بيش، ادامه يافت و حکومت يا وزارت اعضاي
خاندان قوام شيرازي در تمامي ايالات و ولايات خرد و کلان ايران
امکان چپاول را برايشان فراهم ساخت.
اقتدار و ثروت ميرزا فتحعلي خان صاحبديوان در دوران ناصري و
«موقوفات» مفصل او و برادرش نصيرالملک، که بخش مهمي از باغات
قديمي شيراز را در برميگيرد، نمادي از اين غارت است. اين همان
باغاتي است که امروزه عليرضا مسعودي و کارگزار او، يدالله
شيرمردي مديرکل اوقاف فارس، چنانکه گفتم، به قلعوقمع و
تبديل آن به «پول»، از طريق «انبوهسازي»، طمع بستهاند و در
اين راه با متوليان غاصب موقوفات مجعول صاحبديوان و نصيرالملک
شريکاند.
پس از قتل ناصرالدين شاه (17 ذيقعده 1313 ق./ اول مه 1896 م.)
و بهويژه در بلبشوي مشروطه و سالهاي پس از آن وضع بدتر شد.
در سال پاياني زندگي صاحبديوان، که مصادف است با سال نخست
سلطنت مظفرالدين شاه، او و برادرانش، نصيرالملک و قوامالملک،
و برادرزادهاش مؤيدالملک، به دليل ارتباط ديرين با
مظفرالدينشاه، بهويژه در فارس غارتي بزرگ کردند. اين دوراني
است که بهنوشته مجدالاسلام کرماني، «درباريان تازه وارد
ميخواستند مثل نوکرهاي سي چهل پنجاه ساله ناصرالدين شاه صاحب
پارک و عمارت عالي و املاک و مستغلات بسيار و مواجب بيشمار
شوند و صبر هم نميکردند.»[33]
عينالسلطنه در سال 1317 ق.، چهارمين سال سلطنت مظفرالدين شاه،
نوشت:
«در اين چهارده ماه اقامت فارس از بياقتداري و بيکاري ما همين
بس که يک کُرّه [اسب] ده توماني کسي براي من تعارف نياورد...
پس از عزل که قوامالملک در باب گذراندن حساب و تخفيف نيريز
مذاکرات سخت ميکرد... اين همه همراهي و مرحمت فوقالعاده و
فوقالطاقه که به آنها کردم گمانم اين بود ثلث و ربع آنچه
حکام سلف به ضرب هزار نوع اسباب چيني و فحش و کتک ميگرفتند به
رضا و رغبت به من خواهند داد. حال آنها را که ندادند سهل است
[در مورد] ماليات صحيح و آنچه حق من است بازي در آورده
نميدهند... هيهات هيهات که اين يهوديزادگان تا ترس نداشته و
محتاج نباشند... ديناري نداده و نميدهند. از خانواده قواميها
با آن که در سال علاوه بر يکصد هزار تومان منافع ملک، يکصد
هزار تومان تفاوت از ادارات راجعه به خود ميبرند به شخص من جز
يک قاليچه پانزده توماني و دو مجموعه شيريني و دو عدد برّه
ديناري علاوه عايد نشد... تمام کارها را خود آنها ميگذرانند،
هر حکمي بخواهند ميرزا و نويسنده خودشان مينوشت، بدون هيچ
معطلي و تملق عمرو و زيد به مُهر ميرسانيدند و آن دو تومان
رسوم محرّر و منشي ايالت هم مداخل آنها بود. در هيچ سنه و هيچ
ايالتي آنقدر دخل نکرده و خوش نبودند.»[34]
نقدينگي خاندان قوام چنان عظيم بود که در محرم 1325 ق. شايع شد
دولت سپهدار تنکابني شصت و پنج هزار تومان از محمدرضا خان
قوامالملک، پدربزرگ ابراهيم قوام، وام گرفته است.[35]
براي شناخت ابعاد حيرتانگيز
ثروت خاندان قوام شيرازي گوشهاي از آن را ذکر ميکنم:
ابراهيم قوام (قوامالملک پنجم، پسر حبيبالله خان قوامالملک،
پدر زن امير اسدالله علم) دو خواهر داشت: خورشيد کلاه قوامي
ملقب به خانم لقاءالدوله و زينت الزمان قوامي ملقب به خانم
زينتالملک. خانم لقاءالدوله زن محمدعلي خان قوامي
(ناظمالملک)[36]
شد و خانم زينتالملک با اسماعيل قوامي (فروغالملک) ازدواج
کرد. اين فروغالملک قوامي افسر شهرباني بود، به درجه تيمساري
رسيد و در حوالي سال 1331 مدتي رياست شهرباني فارس را به دست
داشت.
خانم لقاءالدوله مالک بزرگترين باغات و املاک فارس بود. باغ
ارم و باغ عفيفآباد و باغ دلگشا[37]
به او تعلق داشت. املاک بزرگي داشت چون تمامي بلوک قرابولاغ
فسا و تمامي بلوک خرامه و املاک مفصل در منطقه مرودشت و کمين و
غيره.

ساختمان باغ ارم شيراز
دشتهاي پهناور خان خويس و شوراب در کوهمره در ملکيت او بود.
در سنين کهولت خانم لقاءالدوله، پدرم اين دو ملک را براي مردم
طوايف سُرخي و طايفه قرهغانلوي قشقايي و برخي خردهمالکين
قشقايي خريد. اسناد اين معاملات در اختيارم است. ششدانگ پلاک
خان خويس، شامل بيش از سه هزار هکتار زمين زراعي مرغوب، چهل و
پنج هزار تومان خريداري شد. دشت شوراب نيز داراي قريب به سه
هزار هکتار زمين زراعي است.
خانم لقاءالدوله باني بيمارستان سعدي شيراز است. او بلاعقب بود
و تمامي ميراث خود را به دخترخواندهاش، پريچهر خانم، که او
نيز از خاندان قوام است، بخشيد. پريچهر خانم زن ميرزا عبدالله
خان قوامي، پسر ارشد ابوالقاسم خان نصيرالملک، شد. بدينسان،
بزرگترين و زيباترين باغات شيراز به عبدالله خان قوامي رسيد.
درآمد عبدالله خان قوامي در اوج ثروتش (سالهاي 1320 و 1330
ش.) به شرح زير بود: سالي 150 هزار من نخود (450 تن)، سالي 3/3
ميليون من گندم (9 هزار تن)، سالي يک ميليون من (1000 تن) جو،
سالي 3300 تن پنبه، سالي 120 هزار من (360 تن) برنج، سالي 6500
من چغندر. در سال 1384 قيمت اين اقلام را به نرخ روز محاسبه
کردم: نخود 500 ميليون تومان، گندم يک ميليارد و هشتصد ميليون
تومان، جو يک ميليارد تومان، قيمت روز پنبه را نميدانستم،
برنج سالي سه ميليارد تومان، چغندر سالي يک ميليارد و 350
ميليون تومان. بهعبارت ديگر، درآمد ساليانه عبدالله خان قوامي
از املاکش، به قيمت امروز، ساليانه قريب به ده ميليارد تومان
بود.[38]
باغ ناري نيز، که اکنون به امير قطر تعلق دارد، ملک عزيزالله
خان قوامي، برادر کوچکتر عبدالله خان، بود. عزيزالله خان
قوامي، به امر محمدرضا شاه پهلوي، در حوالي سال 1353 باغ ناري
را به مبلغ سه ميليون تومان به امير قطر فروخت. اين رقم در آن
زمان براي باغ فوق بسيار ناچيز بود. شاه از «کيسه خليفه بخشيد»
و در مقابل عزيزالله خان را به عنوان «آجودان کشوري» خود منصوب
کرد. عزيزالله خان که از دست دادن باغ ناري برايش سخت بود، در
اراضي مشرف بر آن، که به او تعلق داشت، بناي کاخي بزرگ را آغاز
کرد. در اين ساختمان، به دليل وقوع انقلاب، ساکن نشد. پس از
انقلاب مدتي در اختيار جهاد سازندگي بود و اکنون اقامتگاه
ميهمانان استانداري است. اراضي پهناور و مرغوب صيدون و باغ
بزرگ سيصد هکتاري او در اين محل، ملک مورد علاقه عزيزالله خان
قوامي بود. عبدالله خان قوامي يکي از اعضاي خاندان قوام شيرازي
نه متمولترين ايشان بود. در دوران حکومت پهلوي، ابراهيم خان
قوامالملک رياست اين خاندان را به دست داشت. خانه شخصي و باغ
بزرگ چند ده هزار متري ابراهيم قوام در قلهک تهران، مشرف بر
جاده قديم شميران، که اکنون بخشي از آن در خيابان يخچال به
«موزه آب» بدل شده، گوياي تمول سرشار اين خاندان است. باغ قوام
تصادفاً در جنوب باغ سفارت انگليس قرار نداشت و از قنات آن
مشروب نميشد؛ همانگونه که خانه فليکس آقايان، رئيس مافياي
مواد مخدر ايران، تصادفاً در خيابان شمالي سفارت شوروي واقع
نبود.[39]
داوري تاريخ
نقش خاندان قوامالملک شيرازي، به عنوان يکي از بنياديترين
پايگاههاي استعمار بريتانيا در ايران و حافظ منافع کانونهاي
استعماري- صهيونيستي در جنوب ايران، بر رجال سياسي و فرهنگي
دوران پهلوي پوشيده نبود. اين خاندان، مانند خاندان علم که
نقشي مشابه در مرزهاي شرقي ايران داشت، کاملاً شناخته بود.
براي مثال، دکتر قاسم غني در يادداشت شنبه 13 خرداد 1329/ 3
ژوئن 1950 «انگلوفيل»هاي ايراني را به پنج دسته تقسيم ميکند:
گروهي که پادو و حقوقبگير و پادو و جاسوس و خبرچيناند، گروهي
که «عملاً وارد کار انگليسها و دوائر و ادارات مربوط به آنها
هستند»، اشخاصي که خود يا پدران پشت اندرپشت تحت الحمايه
انگليس بوده و به کمک آنها زندگي کردهاند مانند قوام شيرازي
و ناصرالملک قراگوزلو، رجبعلي منصور، سيد ضياءالدين طباطبايي،
مشرف نفيسي، محمد ساعد، علياصغر حکمت، سردار فاخر حکمت، سيد
محمد تدين، اشخاصي که تازهکارند و ميخواهند وارد طبقات
سهگانه فوق شوند. او درباره گروه سوّم مينويسد:
«اينها مؤمنين پا بر جا هستند که مواظباند هميشه در مواقع
حساس امتحان خوب بدهند و بعضي که دودوزهبازي ميکنند خود
انگليسها حساب آن را دارند و در موقع گوشمالي ميدهند. اين
دسته فراواناند و بسيار خطرناک. کادر حسابي را اينها تشکيل
ميدهند. مثالش فراوان است. امثال منصور، سيد ضياءالدين
طباطبايي، مشرف نفيسي،... ساعد، علياصغر حکمت، سردار فاخر
حکمت، سيد محمد تدين... عدد اين دسته فراوان است که
تعزيهگردان مهم اينها هستند. البته اينها مختلفاند. بعضي
موروثي است مثل خانواده ناصرالملک و قوام شيرازي و بعضي خودشان
اين زمينه را پيدا کردهاند...»[40]
قسمت بيست و يکم
1. فسايي، فارسنامه،
ج 2، ص 967.
2. شيخ ناصر خان بن
شيخ مذکور ابومهيري از اعراب نجد بود و ناخداباشي نادر
شاه افشار. حاکم بوشهر شد. بعد از فوت او پسرش شيخ نصر
خان در سال 1182 ق. حاکم بوشهر شد. در زمان او بود که
کريم خان زند به کمپاني هند شرقي بريتانيا اجازه داد
دفتري در بوشهر مستقر کند. آخرين حاکم بوشهر از اين
خاندان شيخ نصرخان بود که در سال 1266 ق. به تهران
تبعيد شد. «در کمال عسرت و تنگدستي بود.» او نياي
خاندان ايزدي کازروني است. رکنزاده آدميت،
دانشمندان و سخنسرايان فارس، ج 1، صص 382-387.
پاياننامه منتشرنشده
استفن گرومان در دانشگاه جان هاپکينز درباره دوران
حکومت اين خاندان بر بوشهر است:
Stephen Ray Grommon,
“The Rise and Fall of the Arab Shaykhdom of Bushire
1750-1850”, The Johns Hopkins University, 1985, 308
pp.
3. سيد جعفر حميدي،
فرهنگنامه بوشهر، تهران: سازمان چاپ و انتشارات
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1380، ص 639.
4. سفرنامه حاجي
پيرزاده، بهکوشش حافظ فرمانفرمائيان، تهران: چاپ
دوم، انتشارات بابک، 1360، ج 1، ص 112.
5. يادداشت احمد پژوه
در: براون، انقلاب ايران، ص 536.
خاندان نوري از
نسل ميرزا آقاخان نوري، صدراعظم انگلوفيل و فاسد
ناصرالدين شاه، است. شاخهاي از آن، در زمان حکومت
ميرزا عبدالوهاب خان نظامالملک بر فارس، در شيراز
ساکن شدند. نظامالملک پسر ميرزا کاظم خان نظامالملک
و نوه ميرزا آقاخان نوري صدراعظم است. او در زمان
صدارت ميرزا علياصغر خان اتابک (امينالسلطان) در
شعبان 1316 ق. به جاي عبدالحسين ميرزا فرمانفرما حاکم
فارس شد و تا اوائل ذيقعده 1317 ق. در اين مقام بود.
بعد از او ابوالفتح ميرزا مؤيدالدوله حاکم فارس شد.
زينالعابدين خان مدبرالسلطنه، پسر ارشد نظامالملک
نوري، در زمان حکومت پدر نايبالحکومه کازرون و بهبهان
بود. او با خاندان قوام رابطه نزديک داشت.
6. وقايع اتفاقيه،
صص 438-439.
7. ابراهيم صفايي،
رهبران مشروطه، تهران: انتشارات جاويدان، چاپ
دوّم، 1362، ج 1، صص 340-345.
8. بامداد، شرح حال
رجال ايران، ج 4، ص 347.
9. احمد مجدالاسلام
کرماني، تاريخ انحطاط مجلس، انتشارات دانشگاه
اصفهان، 1356، ص 63.
به دليل اهميت
جايگاه تاريخي ملکالمتکلمين درباره او بايد به تفصيل
در جاي ديگر سخن بگويم. در مقالات و مصاحبههاي
منتشرشدهام در دو دهه اخير بهکرات گفته ام
که در تاريخنگاري دوران احمدشاه و پهلوي دربارة نقش
ملکالمتکلمين و سيد جمال واعظ در انقلاب مشروطه، که
هر دو بابي بودند، به شدت اغراق شده. ملکالمتکلمين و
سيد جمال واعظ در حوادث مشروطه نقش مخرب و منفي داشتند
و اقدامات مثبت منسوب به آنان جعل کامل است. درباره
اين دو، بهعنوان سخنگو و وعاظ انقلابي مشروطه،
بزرگنمايي عجيبي صورت گرفته درحاليکه مردم کتابخوان
ما حتي نامي از حاج شيخ محمد واعظ سلطانالمحققين و
حاج شيخ مهدي سلطانالمتکلمين، دو واعظ بزرگ و انقلابي
و بسيار مؤثر دوران مشروطه و طرف اعتماد مراجع عتبات،
نشنيدهاند. در تواريخ مشروطه حتي برخي نطقهاي
سلطانالمتکلمين بهنام ملکالمتکلمين بابي ثبت شده
است. اين تحريف تاريخ چندان عجيب نيست زماني که
معتمدديوان کواري، پيشکار قلدر و فاسد قوامالملک،
«شهيد راه مشروطه» قلمداد شود.
10. روزنامه خاطرات
عينالسلطنه، ج 4، ص 2717.
11. همان مأخذ، ج 5، ص
4056.
12. حميدي،
فرهنگنامه بوشهر، صص 314-322.
براي آشنايي با محمد خان
دشتي و اشعار او بنگريد به: عبدالمجيد زنگويي، شعر
دشتي و دشتستان، تهران: اميرکبير، 1364.
13. محمد حسين
رکنزاده آدميت (1317 ق./ 1277 ش.- 1353 ش.) فرزند
ميرزا عبدالله رکنالتجار شيرازي، از شاعران معروف
بوشهر متخلص به «مُدرک». تبارش به اصطهبانات ميرسد.
رکنزاده آدميت در سالهاي 1305-1306 ش. هفتهنامه
آدميت را در شيراز منتشر ميکرد. نويسنده آثار ارجمند
دليران تنگستاني (1310 ش.)، فارس و جنگ
بينالملل (1312 ش.) و دانشمندان و سخنسرايان
فارس (پنج جلد، 1339-1341 ).
14. رکنزاده آدميت،
دانشمندان و سخنسرايان فارس، ج 2، صص 539-542.
15. فسايي،
فارسنامه، ج 2، صص 1625-1626.
16. هوشنگ سهامپور،
تاريخچه ايلات و عشاير عرب خمسه فارس، شيراز:
انتشارات کوشامهر، 1377، صص 132-133.
17. فسايي، همان مأخذ،
ص 967.
18. عبدالله خان
قوامي (متولد 6 مهر 1300 ش.) پسر ارشد حاج
ابوالقاسم خان نصيرالملک است. ابتدا، ملک تاج، دختر
ابراهيم خان قوامالملک، نامزدش بود. او را به
اميراسدالله علم دادند و عبدالله خان قوامي با
خويشاوند ديگرش، فهيمه شادمان، ازدواج کرد. فهيمه
خواهر منيژه شادمان است که دکتر مهدي حميدي، شاعر
معروف شيرازي، عاشقاش بود و شعر معروف «منيژه واي بر
من، واي بر من» را برايش سرود. عبدالله قوامي پس از
جدايي از فهيمه شادمان با پريچهر خانم، دخترخوانده و
تنها وارث خانم لقاءالدوله (خورشيدکلاه قوامي)، ازدواج
کرد و ارثيه عظيم خانم لقاءالدوله به او رسيد. اکنون
86 ساله و ساکن شيراز و از نظر جسمي و رواني در سلامت
کامل است.
19. «مرحوم ميرزا
ابوالحسن خان منشيباشي و مرحوم ميرزا زينالعابدين
خان عليآبادي که از جمله نفوس ذکيه و احباب منجذب
بودند، اين مطلب را استماع مينمايند، ساعت چهار از شب
منزل جناب افنان آقا ميرزا آقا تشريف فرما شده، تفصيل
واقعه را مذاکره ميفرمايند که امروز در محضر شاهزاده
چنين مذاکراتي شد...» (حبيبالله افنان، تاريخ امري
شيراز، نسخه خطي، ص 228)
20. حاج محمدعلي
دهدشتي پسرعمه پژوه و شوهرعمه محمدحسين رکنزاده آدميت
است. در سال 1309 ش. در بوشهر فوت کرد. (دانشمندان
و سخنسرايان فارس، ج 1، صص 587-591)
21. رکنزاده آدميت،
دانشمندان و سخنسرايان فارس، ج 1، ص 589.
22. يادداشتهاي پژوه
در: براون، انقلاب ايران، ص 580.
24. در زرسالاران
سخنان همدلانه محمود محمود درباره حاج ابراهيم
کلانتر را نقد کردهام. نوشتم: «عجيبترين برخورد
را از سوي محمود محمود مييابيم؛ مورخي که به مواضع
تند ضد انگليسي شهرت فراوان دارد. محمود محمود ابراهيم
خان اعتمادالدوله را "خدمتگزار ايران" و نخستين قرباني
سياست استعماري انگليس در ايران معرفي ميکند. او مدعي
است که گويا ابراهيم خان مانع تحقق پيشنهادهاي مهدي
علي خان دال بر تهاجم نظامي ايران به افغانستان شد و
به اين دليل مخلوع و مقتول شد. محمود سپس
ستايشنامهاي غرّا در دفاع از خاندان قوام شيرازي به
دست ميدهد و از ابراهيم خان و اخلاف او به نيکي تمام
ياد ميکند. محمود حتي مدعي است که پيمان منعقده ميان
جان ملکم و ابراهيم قوام "اولين و آخرين عهدنامهاي"
است که در آن حقي از ايران سلب نشده است. سوء شهرت و
پيوندهاي مرموز خاندان قوام شيرازي نکتهاي نيست که بر
مورخي چون محمود پنهان باشد و بنابراين دفاع بيمبناي
او از ابراهيم خان و خاندانش را بايد در تناقض کامل با
مواضع ضدانگليسي او دانست. به راستي، چرا مورخي که
امروزه از سوي برخي نويسندگان از اشاعهدهندگان اصلي
انگلوفوبيا (ترس از انگليس) و "نظريه توطئه" در
تاريخنگاري معاصر ايران تلقي ميشود، بايد در مورد
خانداني شناختهشده و بدنام چون قوام شيرازي چنين
داوري به دست دهد؟!» (شهبازي، زرسالاران، ج 2،
صص 436-437)
25. پژوه، همان مأخذ،
ص 504.
30. حبيبالله افنان،
تاريخ امري شيراز، نسخه خطي، ص 570.
31. پژوه، همان مأخذ،
ص 576.
32. نام اصلي
سعدالدوله را نميدانيم. گويا
نام يهودياش مردخاي بود. جودائيکا او را صفي بن
هيبتالله ابهري، سعدالدوله، خوانده است. نخست در موصل
اقامت داشت. سپس به بغداد رفت و از سال 1284 م. به
طبابت پرداخت. در 1285 عضو ديوان شد. در 1288 به عنوان
پزشک به دربار ارغون راه يافت. با زبانهاي فارسي،
عربي، ترکي و مغولي آشنا بود. مورد توجه ارغون قرار
گرفت و وزير او شد. درباره پيشينه سعدالدوله و خاندانش
اطلاع بيشتر نداريم. پيگولوسکايا و همکارانش از او با
عنوان «بازرگان يهودي» ياد کردهاند و برتولد اشپولر
او را فردي «مشکوک» خوانده است. پزشکان و مشاوران
يهودي ارغون سعدالدوله را به عنوان مردي باکفايت به
ايلخان معرفي کردند. با حمايت آنان سعدالدوله در دربار
ايلخان و در زمره پزشکان مخصوص او جاي گرفت و به سرعت
کارش بالا گرفت. سعدالدوله از سستي و اسراف ديوان
ايلخان در بغداد سخنها گفت و سرانجام در سال 686 ق.
مأمور گردآوري ماليات بغداد شد و پولي هنگفت روانه
خزانه ايلخان کرد. افزايش چشمگير ماليات بغداد جز با
سختگيري و فشارهاي شديد ممکن نبود. سال بعد نيز چنين
شد و ارغون به طمع افزايش درآمد قلمرو تحت
فرمانروايياش در سال 688 ق./ 1289 م. سعدالدوله را
وزير خود کرد. در تاريخ وصاف شرحي مفصل از سعدالدوله
ارائه شده. تاريخ وصاف از گشادهدستي سعدالدوله نسبت
به خويشان و اتباعش و اقتدار فوقالعاده آنان سخن
ميگويد. ايلخان بيمار و دائمالخمر بهطور کامل از
دنياي خارج کناره گرفت و هيچ کس را جز روحانيون
بودايي، نماينده قوبيلاي قاآن در دربار ايلخان، و
سعدالدوله به حضور نميپذيرفت. سرانجام، اين وضع امراي
دربار ارغون را به ستوه آورد و آنان به اين بهانه که
گويا بيماري ارغون توطئه سعدالدوله است در سلخ صفر
690 ق./ 5 مارس 1291 م. او را کشتند. وصاف مينويسد
سعدالدوله ايلخان را به ادعاي پيغمبري تحريک کرد و حتي
در مجامع از «نبوت ارغون» سخن ميگفت. سعدالدوله با
ارغون قرار گذاشت که کعبه را بتکده و مردم را بر پرستش
بتان ملزم کند و بدين انديشه براي يهوديان ساکن
عربستان نامه نوشت و از آنها در مورد فرستادن سپاه
مغول به آن ديار استفسار کرد. به گزارش وصاف، ارغون در
آغاز سلطنت از قتل بيزار بود «ولي در پايان کار در اثر
وسوسه سعدالدوله در ريختن خون حريص شده بود چنانکه به
خاطر جرمي کوچک صد جان بر باد ميداد.» تاريخ ايران
کمبريج سعدالدوله را «بانفوذترين يهودي در تاريخ
ايران پس از استر و مردخاي و عزرا و نحميا» خوانده
است. بنگريد به: شهبازي، زرسالاران، ج 2، صص
264-271.
33. مجدالاسلام،
تاريخ انحطاط مجلس، 153.
34. روزنامه خاطرات
عينالسلطنه، ج 2، ص 1440.
35. ناظمالاسلام
کرماني، تاريخ بيداري ايرانيان، ج 2، ص 98.
36. مقبره ناظمالملک
در يکي از املاکش، روستاي آباد شاپور (منطقه خفر
فارس)، به شکل آرامگاه حافظيه بنا شده بود که در زمان
انقلاب مردم آن را خراب کردند.
37. باغ دلگشا در اصل
متعلق به صاحبديوان بود که قوام از ورثه او خريد. (روزنامه
خاطرات عينالسلطنه، ج 9، ص 7462)
38. مصاحبه با عبدالله
خان قوامي، پنجشنبه 7 مهر 1384/ 29 سپتامبر 2005.
39. سرويس اطلاعاتي
انگليس از طريق اين خانه و چند خانه ديگر در حوالي
سفارت شوروي درون سفارتخانه فوق را شنود و کنترل
ميکرد.
40. يادداشتهاي
دکتر قاسم غني، بهکوشش سيروس غني، تهران:
انتشارات زوار، چاپ دوّم، 1377، ج 4، صص 178-180.