بازگشت به صفحه اصلي

 

زمين و انباشت ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز (18)

 

بازگشت به فهرست کتاب

 

بازگشت به صفحه قبل

ملا آشر و «سلسله هاشميه»

ملا آشر شش پسر داشت و دختراني که نام‌شان را نمي‌دانيم. از او خانداني گسترده و کثير بر جاي ماند که تا دوران ناصري به طايفه هاشميه معروف بود. تأکيد کردم که خاندان قوام شيرازي تنها يکي از شاخه‌هاي اين طايفه است؛ از تبار حاج ابراهيم کلانتر پسر سوم ملا آشر.

اعقاب حاجي طالب، پسر ارشد ملا آشر، به‌طور موروثي کدخداباشي محلات حيدري‌خانه بودند؛ مانند مهدي خان (پسر کوچک حاجي طالب) و پس از مرگ او پسرش آقا محمد کدخداباشي (متوفي 1255 ق.) معروف به «ل‍له»؛ زيرا پرستار (ل‍له) شاهرخ ميرزا، پسر حسينعلي ميرزا فرمانفرما، بود.[1]

حسينعلي ميرزا همان پسر فتحعلي شاه است که با مرگ پدر (19 جمادي‌الثاني 1250) سلطنت برادرزاده‌اش، محمد شاه، را نپذيرفت، بر او شوريد و خود را شاه خواند. پس از سرکوب خونين اين شورش، حسينعلي ميرزا به تهران تبعيد شد و اندکي بعد درگذشت.[2] اين حسينعلي ميرزا 38 سال متوالي (1213-1250 ق.) بلاانقطاع والي فارس بود. مسجد سپهسالار شيراز از بناهاي اوست.[3]

شايد به دليل اين ارتباط آقا محمد کدخداباشي با پسران حسينعلي ميرزاست که اندکي بعد سه تن از ايشان را از طريق بغداد و دمشق به انگلستان انتقال دادند: رضاقلي ميرزا نايب‌الاياله (پسر ارشد حسينعلي ميرزا)، نجف‌قلي ميرزا و تيمور ميرزا. کمپاني هند شرقي بريتانيا کوشيد تا اين سه شاهزاده را به وابستگان خود بدل کند و لذا آنان را از طريق سِر گور اوزلي[4] و ميرزا ابراهيم شيرازي به جرگه فراماسونري وارد کرد.

«يوم پنجشنبه غرّه شهر ربيع‌الثاني [با] اخوان و ميرزا ابراهيم شيرازي و خواجه اسعد ترجمان سه ساعت به غروب مانده به مجمع فرمسيان درآمديم تا چهار ساعت از شب گذشته در آن مجمع و محفل بوده از اسرار و علوم آن فن شريف بابهره گشته... اگر آدمي آن قواعد و مرسومات را رعايت کند منافع بسيار از دين و دنيا حاصل خواهد نمود... و رئيس آن طايفه که مرشد کل باشد... دوک آف ساسکس برادر پادشاه است که عمر او به هشتاد سال رسيده و بزرگ‌ترين فرمسيان عالم است... باري، حمد خداي را که آن‌چه بايست از اسرار فراميسان حالي گرديد و اين عقده که سال‌ها بر دل بود که آيا چه خبر و چه اثر در مجمع فراميسان باشد از برکت منافع مسافرت اکنون گشاده گرديد...»[5]

اين ميرزا ابراهيم شيرازي نيز تحفه‌اي است و رازي ديگر از رازهاي تاريخ سرزمين ما. نامش شبيه به نام حاج ابراهيم کلانتر است. پسر ملا نورمحمد هزارجريبي و «متوطن شيراز» است. نمي‌دانم منظور کدام «هزارجريب» است. ملا نورمحمد معلم پسران حسينعلي ميرزا در شيراز بود. در زمان حضور رضاقلي ميرزا در لندن دوازده سال از سکونت ميرزا ابراهيم شيرازي در انگلستان مي‌گذشت.[6] به‌نوشته سِر دنيس رايت، ميرزا ابراهيم شيرازي (متوفي 1857 م.) «اصلاً اهل شيراز» بود و در سال‌هاي 1826-1844 در کالج هيلي‌بري[7] فارسي و عربي تدريس مي‌کرد. اين مدرسه کمپاني هند شرقي بريتانيا بود براي آموزش و تربيت کارگزارانش. در سال 1825 به همراه جوزف ولف، ميسيونر پروتستان يهودي‌تبار و پدر سِر دراموند ولف، به انگلستان رفت و سِر گور اوزلي او را به عنوان مدرس کالج هيلي‌بري به استخدام کمپاني هند شرقي درآورد. در 1845 بازنشسته شد و به همراه همسر هلندي و پسرش، جان، به ايران آمد. مدتي معلم سرخانه وليعهد، ناصرالدين ميرزا، بود. پسرش در 1854 منشي دوّم سفارت انگليس در تهران شد.[8]

دوّمين پسر ملا آشر، عبدالرحيم خان نام داشت که در حکومت جديد قجر متصدي «امورات دولتي»، از سرداري تا حکمراني، بود. در ذيحجه 1215 ق. حاکم اصفهان بود و در همان‌جا به قتل رسيد. پسرش حسن خان طائر را کور کردند.[9] اين حسن خان شاعر بود و تخلصش «طائر». در 1244 ق. در کرمانشاهان درگذشت.

سوّمين پسر حاج هاشم جديدالاسلام همان حاج ابراهيم خان کلانتر، نياي خاندان قوام شيرازي، است. درباره قوام‌الملک اوّل، پسرش، پيش‌تر سخن گفته ‎ام. درباره ساير اعقاب او در فصل بعد سخن خواهم گفت.

چهارمين پسر «مرحوم حاجي هاشم که اين سلسله هاشميه را به او نسبت دهند» آقا محمد زمان، کلانتر شيراز، است. او چون در سال 1213 ق. به دستور حسينقلي خان،[10] برادر متمرد فتحعلي شاه، کور شده بود، مورد غضب فتحعلي شاه قرار نگرفت. در شيراز به اداره املاک خود مشغول بود و «مواجب و مرسومات ديواني او کما في السابق برقرار.» در 1247 ق. درگذشت. او چهار پسر داشت: محمدصالح خان (متوفي 1253)، حاج محمدصادق خان (متوفي 1263)، حاج محمديوسف خان (متوفي 1266) و آقا محمد نبي که در حوالي 1302 ق.، در زمان تأليف فارسنامه ناصري، زنده بود.[11]

پنجمين پسر ملا آشر يا حاج هاشم جديدالاسلام، محمدعلي خان، نام داشت. او پدر حاج حيدرعلي خان است که در دستگاه عباس ميرزا نايب‌السلطنه بود، در برکشيدن حاج ميرزا آقاسي نقش اصلي را داشت، به اين دليل مورد هجو قائم‌مقام فراهاني قرار گرفت و «جهود بدقدم» ناميده شد. گفتيم که او در سال 1236 ق. در مسير سفر به قشون يا دربار محمدعلي پاشا، خديو متمرد مصر، توسط مأموران عثماني دستگير و در استانبول اعدام شد.

حيدرعلي خان دو پسر داشت: ميرزا محمدعلي خان ناظم‌الملک (1220-1288 ق.) که در دستگاه عباس ميرزا نايب‌السلطنه مستوفي آذربايجان بود، در 1257 به «ناظم‌الملک» ملقب شد، در 1271 براي وصول ماليات «مملکت فارس» از تهران مأمور و به شيراز وارد شد. در سال‌هاي 1271 و 1272 و 1273 حاکم بلوکات داراب و جهرم و قيروکارزين و جويم و بيدشهر بود و به وصول ماليات و دادوستد مالي با ماليات‌‌دهندگان مشغول. در 1274 از مشاغل ديواني کناره گرفت. در شيراز درگذشت «و از او نسلي باقي نماند.»

پسر دوّم حاج حيدرعلي خان حاج ميرزا مهدي خان (متوفي 1271 ق.) نام داشت. به جز مدت کوتاهي که حاکم بوشهر بود، به مشاغل ديواني نپرداخت و «به مداخل املاک موروثه و مواجب ديواني گذراني وسيع مي‌نمود.» در بلوک خفر چند هزار درخت پرتغال کاشت. او دو پسر داشت: حاج ميرزا آقاخان عزالملک (متولد 1261 ق.) و حاج فضلعلي خان وکيل‌الملک (متولد 1264 ق.). «و از سالي متجاوز است که جناب حاجي ميرزا آقاخان عزالملک به منصب رياست تجارت و کارگزاري امور دول خارجه برقرار است.»[12]

فسايي ذکر نام و شرح حال ششمين پسر حاج هاشم جديدالاسلام را، ذيل «امراء و اعيان محله بالاکفت»، فراموش کرده؛ ولي در کتاب او با وي آشنا مي‌شويم. بر اساس کتاب فسايي و منابع ديگر، مي‌دانيم محمدحسين خان نام داشت و «در رسوم شجاعت از برادران ديگر مهتر و برتر بود.» او در سال 1212 ق.، سال نخست سلطنت فتحعلي شاه، مأمور سرکوب شورش تقي خان بافقي شد. عبدالرحيم خان، دوّمين پسر حاج هاشم جديدالاسلام و برادر بزرگ‌تر حاج ابراهيم خان صدراعظم، به عنوان حکمران يزد و محمدحسين خان به عنوان سردار آن سامان منصوب شدند. پس از مدتي، محمدحسين خان حاکم ولايت کهگيلويه شد و برادر ارشدش عبدالرحيم خان نيز از حکومت يزد کناره گرفت.[13]

طبق گزارش فسايي، محمدحسين خان در 1213 حاکم کهگيلويه شد، در بهبهان مستقر گرديد، تمامي امور را به ميرزا سلطان محمد خان واگذارد و خود «به استراحت و عيش و عشرت پرداخت.» در ذيحجه 1215 ق. به دست علي خان آقاي قاجار، فرستاده فتحعلي شاه، به قتل رسيد و در بقعه امام‌زاده‌اي در قريه گاوکده زيدون مدفون شد. «وقبرش تاکنون معروف است.»[14]

به وصلت‌ها و پيوندهاي سببي خاندان هاشميه نيز اشاره‌اي مي‌کنم:

يکي از دختران حاج هاشم جديدالاسلام کدخداباشي، خواهر حاج ابراهيم کلانتر، ابتدا با فردي به‌نام آقا محمد تاجر شيرازي ازدواج کرد که گويا از تبار حاج اسدي بيگ، تاجر معروف شيراز در زمان صفويه و باني «بازار حاجي» در محله بازار مرغ شيراز، بود. درباره اين فرد چيز ديگري نمي‌دانيم و انتساب فوق به حاجي اسدي بيگ مشکوک است. حاصل اين وصلت آقا محمداسماعيل استاد است؛ به «استاد» معروف بود زيرا استاد صنف بزاز بود و «بزرگ‌تر کل اصناف شيراز».[15]

خواهر حاج ابراهيم کلانتر، پس از مرگ شوهر اوّل، با ميرزا محمدعلي ازدواج کرد. تبار اين ميرزا را محمدعلي را اصلاً نمي‌دانيم. او را چنين معرفي کرده‌اند:

«... ميرزا محمدعلي نام از اهالي توابع اصفهان... به سببي از وطن خود دور افتاد و در عهد کريم خان وکيل طاب ثراه به سررشته‌داري سپاه مأمور گرديد و دختر حاجي هاشم کدخداباشي شيرازي والد جناب حاجي ابراهيم خان اعتمادالدوله را در ازدواج خود درآورد.»[16]

سررشته‌داري (رَشَن‌داري) قشون، يعني تأمين تدارکات و سيورسات نظامي، يکي از حوزه‌هاي تخصصي فعاليت يهوديان بوده است.[17] در ايران نيز چنين بود: در سال‌هاي جنگ اوّل جهاني محمد نمازي، در شراکت با آقا جان کليمي (نياي خاندان کهن صدق)، «رشن‌دار» (سررشته‌دار) قشون انگليس در جنوب ايران بود؛ و در سال‌هاي جنگ دوّم جهاني مهدي نمازي، در شراکت با مه‌ير عبدالله (يهودي بغدادي)، پيمانکار ارتش آمريکا در ايران. قطعاً ملا آشر دختر خود را به «غريبه» نمي‌داد. حاصل اين وصلت ميرزا ابوالحسن خان ايلچي شيرازي است.[18] بعدها، حاج ابراهيم خان کلانتر دختر خود را به همسري اين خواهرزاده‌اش، ميرزا ابوالحسن خان ايلچي، درآورد. گفتيم که وي در سفر لندن، در 15 ژوئن 1810 م.، فراماسون و «استاد اعظم منطقه‌اي»[19] ايران شد. اين مسئله در تاريخ فراماسونري گولد، تاريخ رسمي و معتبر فراماسونري، مندرج است.[20]

ابوالحسن خان ايلچي دو بار وزير خارجه ايران شد: بار نخست، از 1239 ‌ق./ 1823‌ م. تا 1250‌ ق./ 1834‌ م. (مرگ فتحعلي شاه)با صعود محمد شاه و آغاز قائم‌مقام فراهاني ميرزا ابوالحسن از وحشت در حضرت عبدالعظيم بست نشست و تا قائم‌مقام زنده بود جرئت نکرد از بست خارج شود. با صعود حاج ميرزا آقاسي بار ديگر در سال 1254 ق./ 1838 م. وزير خارجه شد و تا زمان مرگ (1262 ق./ 1845 م.) در اين مقام بود.

با صعود ابوالحسن خان ايلچي به وزارت خارجه، برادر مادري‌اش، آقا محمداسماعيل بزاز، «به منصب نيابت وزارت امور خارجه سرافراز گرديد» و بعد از مدتي به شيراز بازگشت و «وزير وظايف و مستمريات مملکت فارس» شد. تا پايان عمر طولاني 82 ساله‌اش (1262 ق.) «به عزت و احترام گذرانيد.»[21]

دو پسر آقا محمداسماعيل بزاز، خواهرزادگان حاج ابراهيم کلانتر، و اعقاب ايشان در مناصب عالي جاي داشتند: حاج ميرزا اسدالله (1224- 1280 و اند) تا پايان عمر «وقايع نگار مملکت فارس» بود. دو پسر داشت: ميرزا محمد خان کارگزار (متولد 1252 ق.) که از 1287 کارگزار بندر بوشهر، از 1294 رئيس تجار شيراز و از 1301 ق. کارگزار مملکت فارس بود و در زمان تأليف فارسنامه زنده. پسر دوّم، ميرزا اسماعيل خان بيست و سه ساله در 1301 ق. کارگزار بندر عباس شد.

پسر دوّم آقا محمداسماعيل بزاز، ميرزا محمدعلي خان ايلچي شيرازي است. او به تهران رفت و به جاي پدر، در نزد عمويش، ميرزا ابوالحسن خان ايلچي، معاون وزارت خارجه شد. پس از فوت ميرزا ابوالحسن خان ايلچي (1262)، ميرزا تقي خان اميرکبير وزارت خارجه را زير نظر خود گرفت ولي ميرزا محمدعلي خان همچنان نايب‌الوزاره ماند. در 1263 به عنوان ايلچي ايران به فرانسه رفت. در 19 رمضان 1267 ق. رسماً وزير خارجه شد و تا زمان مرگ (18 ربيع‌الثاني 1268 ق.) در اين سمت بود. در اواخر عمر ميرزا محمدعلي خان شيرازي دارالفنون افتتاح شد (5 ربيع‌الاوّل 1268 ق.) و وي به عنوان رئيس آن تعيين گرديد. او پسرش، ميرزا عبدالوهاب خان، را نايب خود در دارالفنون کرد ولي يک ماه و نيم بعد مرد. به‌نوشته فسايي در حوالي سال 1302 ق.، ميرزا عبدالوهاب خان «به لقب نايب‌الوزاره برقرار بود.»[22] اسماعيل رائين ميرزا محمدعلي خان شيرازي را «رسواترين وزير محمد شاه که در گرفتن رشوه و حقوق و مستمري از خارجيان پيشقدم ديگران بود» خوانده است.[23]

ابراهيم خان کلانتر علاوه بر ابوالحسن خان ايلچي دو داماد ديگر نيز داشت:

يکي از دخترانش را حاج محمد حسين خان صدر اصفهاني (امين‌الدوله) به همسري گرفت.[24] اين حاج محمدحسين خان اصفهاني در 1234 ق./ 1818 م. صدراعظم فتحعلي شاه شد و تا 1239/ 1823، که سال فوت اوست، در اين مقام بود. پسر بزرگش، عبدالله خان امين‌الدوله مدتي حاکم اصفهان و مدتي صدراعظم فتحعلي شاه بود. پس از صعود محمد شاه مغضوب شد، به عتبات رفت و در هفتاد سالگي (شعبان 1263 ق.) در نجف درگذشت.

دختر ديگر ابراهيم خان کلانتر همسر محمد تقي ميرزا حسام‌السلطنه (1206- 1265)، پسر فتحعلي شاه از زن بختياري او، بود ولي «گلين خانم»، يعني عروس رسمي پادشاه، نبود.[25]

ملا آشر به تنهايي، از قزوين يا بغداد يا هر جاي ديگر، به شيراز مهاجرت نکرد. او «يهودي سرگردان»[26] نبود؛ چنان‌که لقب «ملا» نشان مي‌دهد از بزرگان يهود و «خاخام» بود.[27]

به‌نوشته حبيب لوي، نويسنده تاريخ رسمي يهوديان ايران، ملا آقابابا بن ملا رحميم، خاخام بزرگ يهوديان تهران در زمان فتحعلي شاه، «از همان فاميل حاجي ابراهيم کلانتر شيرازي» بود. بنابراين، ملا آشر به خاندان‌ سران جامعه يهود، معروف به «رش گلوتا» (شاهزادگان داوودي)، تعلق داشت که خود را از تبار داوود، پادشاه يهود،[28] مي‌دانند.

به‌اين ترتيب، ملا آشر و پسرانش، از جمله حاج ابراهيم کلانتر، با ساير خاندان‌هاي گرداننده جامعه جهاني يهود در اواخر سده هيجدهم و اوائل سده نوزدهم ميلادي، از جمله با خاندان‌هاي روچيلد و ساسون‌- رهبران امپراتوري مالي يهوديان در غرب و شرق، خويشاوند و «عموزاده» (از يک تبار يا عشيره= clan) بودند. اين پيوند خوني بايد با ساير خاندان‌هاي مهم يهودي مهاجر به ايران، مانند خاندان ذکاءالملک فروغي، نيز باشد.

اين خاندان‌ها در اصل «لوي» (ها- لوي، لاوي) يا «کوهن» (ها- کوهن، کاهن، کُهن) نام دارند. در زرسالاران نوشتم که کارل مارکس، بنيانگذار مارکسيسم، نيز به خاندان لوي تعلق داشت و نام پدرش، هاينريش مارکس، در اصل «هرشل ها- لوي» بود.[29] اسامي چون «روچيلد» و «ساسون» اسامي اصلي ايشان نيست. در زرسالاران نوشتم که خاندان «مندس» و يوسف ناسي، رهبر جامعه جهاني يهود يا «شاه داوودي» زمان خود در سده شانزدهم ميلادي، و خاندان روچيلد، رهبر جامعه جهاني يهود از سده نوزدهم ميلادي تا امروز، بايد شاخه‌هاي استتارشده همان خاندان «لوي» باشند. نوشتم:

 «خاندان روچيلد نيز مي‌تواند شاخه‌اي از خاندان پرشاخه و کهن لوي باشد ليکن پيشينه روچيلدها پيش از اسحاق الهانان فرانکفورتي (متوفي 1585) به دقت مکتوم نگه داشته مي‌شود تا تصويري به‌غايت هولناک و روشنگر از تداوم و تسلسل حيرت‌انگيز اليگارشي يهودي به دست نيايد.»[30]

ملا آشر در زمان مهاجرت و استقرار در شيراز برادران و خويشان و همراهاني داشت که نام‌شان را نمي‌دانيم. پس از تحکيم اقتدار او در شيراز و دستيابي به منصب کدخدايي محلات پنج گانه حيدري‌خانه شيراز، که برابر با نيمي از کلانتري شهر بود، در نيمه دوّم سده هيجدهم ميلادي خويشان و بستگان ديگري به او پيوستند. در دوران اقتدار حاج ابراهيم کلانتر، به‌ويژه پس از دستيابي او به مقام صدراعظمي «ممالک محروسه ايران»، گروه‌هاي جديدي وارد شدند. در دوران اقتدار قوام‌الملک اوّل نيز باز آمدند. تمامي اين مهاجران در شيراز و تهران و ساير بلاد ايران استقرار يافتند و شاخه گستردند.

در اواخر سده هيجدهم و نيمه اوّل سده نوزدهم ميلادي، آن بخش از يهوديان مهاجر به شيراز که در ظاهر «مسلمان» بودند بيش‌تر در محلات حيدري‌خانه (پنج محله اسحاق بيگ، بازار مرغ، بالا کفت، درب شاهزاده و ميدان شاه) سکني مي‌گزيدند که اعقاب ملا آشر به‌طور موروثي کدخداباشي آن بودند. محلات نعمتي‌خانه (پنج محله درب مسجد، سرباغ، سردزک، سنگ سياه و لب آب) تا اواخر دوره ناصري در زير نفوذ حاج مشيرالملک بود. يهوديان علني در «محله کليميان»، يازدهمين محله شيراز که مستقل از محلات حيدري‌خانه و نعمتي‌خانه بود، استقرار مي‌يافتند. آن‌گونه که در تمامي جوامع يهوديان جهان مرسوم بود، غيريهوديان در «محله کليميان» ساکن نمي‌شدند. اين امر استقلال ساختارهاي سياسي و قضايي جامعه يهود و استتار رازهاي‌شان را ممکن مي‌کرد. اين مسئله در مورد گتوهاي اروپايي نيز صادق است.

«چنين است داستان گتوها؛ محلاتي که داوطلبانه و براي حفظ ساختار و اسرار دروني خود در آن زيستند و با سماجت، به ‏رغم تمايل و گاه حتي بدگماني و فشار جوامع ميزبان، حاضر به ترک آن نشدند. و آنگاه که اين گتوها فروپاشيد، داستان آن را به پرچم مظلوميت خويش و لعن ميزبانان بدل ساختند...

فيخته درباره جوامع يهودي مستقر در قاره اروپا تعبير "دولت" را به کار مي‌برد و اين بيانگر حساسيت او به ساختار سياسي دروني يهوديان است؛ ساختار يک دولت متمرکز ولي بي سرزمين. مورخين دانشگاه عبري اورشليم معترف‏ند که اين گروه از انديشمندان سده هيجدهم اروپا خواستار تغيير دين يهوديان نبودند بلکه تنها خواستار آن بودند که يهوديان به ‏سان ساير شهروندان در جامعه اروپايي جذب شوند. خواست زرسالاران حاکم بر جوامع يهودي، رهبران اين "دولت بي‌سرزمين"، چنين نبود. راز تداوم محلات يهودي‌نشين (گتوها) در اروپاي سده‌هاي هفدهم و هيجدهم را دقيقاً بايد در اين خواست جستجو کرد نه چيز ديگر. اليگارشي يهودي مي‌خواست ساختار شِبه‌دولتي کهن خود را حفظ کند و براساس آن سازماني نيرومند براي ثروت‌اندوزي‌هاي بيکران خويش داشته باشد... اين مباحث به روشني نشان مي‌دهد که زندگي کاست‌گونه و اصرار بر تداوم ساختار قبيله‌اي- ديني در گتوها خواست و تمايل طبيعي خود يهوديان بود[31]

قسمت نوزدهم



 

1.  فسايي، فارسنامه، ج 2، ص 961.

2.  حسينعلي ميرزا فرمانفرما در 26 ربيع‌الاوّل 1251 ق. در 47 سالگي در تهران به بيماري وبا درگذشت. (سفرنامه رضاقلي ميرزا نايب‌الاياله، ص 172)

3.  سفرنامه رضاقلي ميرزا نايب‌الاياله، صص 734، 739.

4.  Sir Gore Ouseley (1770-1844), Baronet

اوزلي از فعالين نامدار مستعمراتي بريتانياست. او در سال 1788 به عنوان تاجر به هند رفت و به خدمت سعادت علي خان، نواب اود، درآمد. در سال 1805 به انگلستان بازگشت و در سال 1808 «بارونت» شد. اوزلي، که خود از گردانندگان لژهاي ماسوني انگليس بود، در جريان اقامت نه ماهه ابوالحسن خان ايلچي، خواهرزاده ابراهم خان کلانتر، در لندن، او را به عضويت فراماسونري درآورد.

در 5 مه 1811‌ اوزلي به عنوان فرستاده فوق‌العاده و وزير مختار دربار بريتانيا در ايران به همراه ابوالحسن شيرازي وارد بندر بوشهر شد و در 11 نوامبر به حضور فتحعلي شاه در تهران رسيد. او کمي بعد پيمان مارس 1812‌ م./ صفر 1227 ‌ق. ايران و انگليس را منعقد نمود. اوزلي، به همراه ابوالحسن خان، در جنگ‏هاي ايران و روسيه نقشي فعال و مرموز ايفا نمود و معاهده گلستان (12 اکتبر 1813‌ م./ 29 شوال 1228‌ ق.) با ميانجيگري او ميان دو دولت ايران و روسيه منعقد شد. طرف ايراني امضاء ‌کننده اين پيمان ميرزا ابوالحسن خان شيرازي بود. تکاپوي اوزلي در اين ماجرا به شکلي آشکار به سود روسيه (متحد انگلستان در جنگ‏هاي ناپلئوني) بود و به اين دليل در مسير بازگشت به لندن (اوت 1814) آلکساندر اول، تزار روسيه، او را مورد التفات قرار داد. اوزلي در سال 1820 عضو شوراي خصوصي مشاورين پادشاه انگليس شد. او از شرق‌شناسان نامدار انگليس و از بنيانگذاران انجمن آسيايي سلطنتي است.

5.  سفرنامه رضاقلي ميرزا نايب‌الاياله، صص 444-446.

6.  همان مأخذ، صص 387، 484.

7.  Haileybury

8.  دنيس رايت، ايرانيان در ميان انگليسي‌ها، ترجمه کريم امامي، تهران: نشر نو، 1368، ص 188.

9.  فسايي، فارسنامه، ج 2، صص 961-962.

10.  حسينقلي خان (1291-1217 ق.) برادر فتحعلي شاه و شش سال کوچک‌تر از او بود. در ربيع‌الاوّل 1212 ق. به جاي محمدعلي ميرزا دولتشاه، پسر ارشد فتحعلي شاه، حاکم فارس شد. در 1213 ق. عليه فتحعلي شاه شورش کرد و ميرزا نصرالله علي‌آبادي مازندراني، وزير فارس، و آقا محمدزمان، کلانتر شيراز و برادر ابراهيم خان صدراعظم فتحعلي شاه، را کور کرد و ميرزا جاني فسايي، «کفيل مملکت فارس»، را در زندان مسموم کرد و کشت. اين بار فتحعلي شاه او را بخشيد ولي سرانجام او را کور و مقتول نمود. نوشته‌اند: «براي موقع ظهور حضرت صاحب‌الزمان (ع) شمشير و سپر و کلاه‌خود درست کرده و در خزانه حضرت معصومه گذاشته که هر وقت حضرت ظهور کرد شمشير و سپر و کلاه‌خود او را به کار برد.» به‌نوشته بامداد، در زمان تأليف کتاب او اين شمشير و سپر و کلاه‌خود موجود بود. (بامداد، شرح حال رجال ايران، ج 1، صص 444-445)

11.  فسايي، فارسنامه، ج 2، ص 969.

12.  فسايي، فارسنامه، ج 2، صص 969-970.

13.  خاوري شيرازي، تاريخ ذوالقرنين، ج 1، صص 76-77.

14.  فسايي، فارسنامه، ج 2، ص 1476.

15.  همان مأخذ، صص 951-952.

16.  همان مأخذ، ج 1، ص 700.

17.  شهبازي، زرسالاران، ج 2، ص 94.

18.  «وزير آصف مکان ميرزا ابوالحسن خان ايلچي، وزير دول خارجه، برادرکهتر مادري آقا محمد اسماعيل استاد، که مادر اين دو نفر خواهر اعياني جناب جلالت‌مآب اجل اکرم افخم حاجي ابراهيم خان اعتمادالدوله شيرازي است...» (فسايي، فارسنامه،ج 2، ص 954)

19.  Provincial Grand Master

20.  Robert Freke Gould, The History of Freemasonry, London: Caxton Publishing Company [1885], vol. VI, p. 336.

21.  فسايي سال مرگ وي را 1062 ق. نوشته که اشتباه است. پسر بزرگش در 1224 متولد شد. برادرناتني‌اش، ميرزا ابوالحسن خان ايلچي، در 1239 ق. وزير خارجه شد. قطعاً سهوالقلم و 1262 است؛ يعني همان سال فوت ميرزا ابوالحسن خان ايلچي. مهدي بامداد نيز 1262 نوشته است.

22.  فسايي، فارسنامه، ج 2، صص 952-954؛ بامداد، شرح حال رجال ايران، ج 3، صص 219، 445.

23.  اسماعيل رائين، حقوق‌بگيران انگليس در ايران، ص 69.

24.  بامداد، شرح حال رجال ايران، ج 3، ص 379.

25.  فسايي، فارسنامه، ج 2، ص 963؛ تاريخ عضدي، صص 51، 306 .

فتحعلي شاه براي هر يک از پسران خود يک زن دائم از خاندان‌هاي سرشناس ايران مي‌گرفت که به «گلين خانم»، يعني عروس رسمي خاقان، ملقب بود. «گلين خانم» اين محمدتقي ميرزا، پسر هفتم فتحعلي شاه، دختر حسين خان دنبلي، بيگلربيگي خوي، و نوه ابراهيم خان شيشه‌اي بود. (تاريخ عضدي، صص 50-51)

26.  شخصيت نمادين و افسانه‌اي در اروپاي مسيحي که در سده‌هاي اخير الهام‌بخش برخي رمان‌ها و فيلم‌هاي سينمايي بوده است. بنگريد به:

George Kumler Anderson, The Legend of the Wandering Jew, Brown University Press, 1965; University Press of New England, 1991.

27.  در دوران قاجاريه، يهوديان ساکن ايران، به تأسي از فرهنگ آن روز جامعه ايراني، خاخام‌هاي خود را «ملا» مي‌ناميدند.

28.  در زرسالاران تأکيد کردم که داوود و سليمان در اسطوره‌هاي يهود با حضرت داوود و حضرت سليمان پيامبر (ع) در اسلام تفاوت دارد. يهوديان داوود و سليمان را پيامبر نمي‌دانند، بلکه «نخستين پادشاهان و نماد شوکت و اقتدار خويش مي‌شمرند.» (شهبازي، زرسالاران، ج 1، ص 311) درباره خاندان سران جامعه يهود، يا «رش گلوتا» (رئيس گله، رئيس جماعت)، و انتساب‌شان به تبار داوود نيز در کتاب فوق به تفصيل سخن گفته‎ ام. (همان مأخذ، صص 416-420) عنوان «شاهزاده داوودي» را من به عنوان معادل «رش گلوتا» برگزيدم تا گوياي همه ابعاد مفهوم فوق باشد.

29.  شهبازي، زرسالاران، ج 2، ص 254.

«ها»، که در اصل بايد «حَ» تلفظ شود، حرف تعريف است شبيه به «ال» در عربي و the در انگليسي. مثلاً، نام روزنامه معروف اسرائيل «هاراتص»= حَ ارتص است. تلفظ رايج آن در فارسي برگرفته از ترجمه انگليسي است و در واقع بايد «حَ ارتز» خوانده شود که همان «الارض» عربي (زمين) است.

30.  بنگريد به: شهبازي، زرسالاران، ج 3، ص 300.

31.  شهبازي، زرسالاران، ج 2، صص 52، 219-220.


Thursday, April 10, 2008 : تاريخ آخرين ويرايش

 کليه حقوق مندرجات اين صفحه براي عبدالله شهبازي محفوظ است.

استفاده از مقالات با ذکر ماخذ مجاز است. چاپ مقالات به صورت کتاب ممنوع است.