بازگشت به صفحه اصلي

 

زمين و انباشت ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز (17)

 

بازگشت به فهرست کتاب

 

بازگشت به صفحه قبل

راز مغضوبيت اعتمادالدوله، نياي خاندان قوام شيرازي

حاج ابراهيم کلانتر، نياي خاندان قوام شيرازي، در اواخر سال 1200 ق.، در پي مرگ ميرزا محمد کلانتر، با حکم جعفرخان زند (مقتول در 25 ربيع‌الثاني 1203 ق./ 20 ژانويه 1789 م.)، پدر لطفعلي خان (مقتول در 4 جمادي‌الثاني 1209 ق./ 26 دسامبر 1794 م.)، کلانتر شيراز شد و شش سال کلانتر پايتخت و وزير دو فرمانرواي زند بود. در 18 شوال 1206 آقا محمد خان قاجار وارد شيراز شد و او را بيگلربيگي فارس کرد. در 28 رجب 1209 ق./ 18 فوريه 1795 م. به «اعتمادالدوله» ملقب و صدراعظم آقا محمد خان شد و تا قتل آقا محمد خان (21 ذيحجه 1211 ق./ 16 ژوئن 1797 م.) در اين سمت بود. پس از آن، به مدت چهار سال صدراعظم مقتدر فتحعلي شاه بود. در اوّل ذيحجه 1215 ‌ق./ 15 آوريل 1801 م. مغضوب و به قزوين و سپس طالقان تبعيد شد و اندکي بعد مرد. فتحعلي شاه سي و پنج سال پس از او سلطنت کرد و پنجشنبه 19 جمادي‌الثاني 1250 ق. در هفتاد سالگي درگذشت.

به‌نوشته عبدالرزاق بيگ دنبلي در مآثر سلطانيه، حاج ابراهيم کلانتر در اوائل صعود آقا محمد خان قاجار کشتار بزرگي در فارس کرد و خاندان‌هاي کهن را ريشه‌کن نمود. 

«چندي در شيراز شرار تعدي افروخته، ديده‌هاي جوانان بي‌گناه بقيه طايفه زند را با سوزن ميل بهم دوخت و خرمن خاندان‌هاي قديم فارس را يکسر بسوخت. و بعدها که در پايه سرير خلافت پاي به پايه بلند وزارت گذاشت بي‌مروتي با بندگان خدا کرد... هر يک از برادران و فرزندانش به حکومت ولايتي سرافراز و دست و زبان ظلم و آزارشان بر مردم دراز گرديد... تقلب و تصرف او به مال ديوان از حد و پايان درگذشت.»[1]

ميرزا فضل‌الله حسيني شيرازي (خاوري)، که مدافع سرسخت حاج ابراهيم کلانتر است، معترف است که او حکومت ولايات ايران را ميان برادران و پسران و منسوبان خود تقسيم کرد.[2] اعتمادالسلطنه نيز علت مغضوبيت و قتل ابراهيم خان اعتمادالدوله را «شرارت و افساد» و ستم بيش از حد او و اعضاي خانواده‌اش بر مردم گزارش مي‌کند و مغضوبيت او را ناشي از فشار مردم و رجال ايران بر دربار قجر مي‌داند.

«از کثرت غرور به اعيان و اشراف بدسلوکي کرد و هتاکي نمود و کسان او در بلدان چيره شده از روي اطمينان به رعايا ظلم و تعدي نمودند و چنين گمان مي‌کردند که براي رعايا دادرسي نخواهد بود.»[3]

اين فشار چنان شديد بود که اگر فتحعلي شاه در برابر آن تمکين نمي‏کرد اساس سلطنت قجر بر باد مي‏رفت.

[اين فشارها تداوم يافت تا سرانجام،] «چند نوشته به حضور حضرت خاقان مغفور آوردند و توضيح کردند که حاجي ابراهيم خان با جماعتي بزرگ معاهده کرده، عزم خيانت و قصد جنايت نموده است. تا آنکه خاقان مغفور ديدند اگر بيش از اين در حمايت و رعايت اين وزير استبداد رأي به خرج دهند، هر آينه جان جهان‌پناهي و ملک پادشاهي در سر اين کار زوال خواهد پذيرفت.»[4]

برکناري حاج ابراهيم خان و خاندان او، به دليل اقتدار ايشان، آسان نبود؛ اوّلا به‌رغم تمايل شخصي فتحعلي شاه و با فشار رجال ميهن‌دوست و مردم ستم‌ديده بر او تحقق يافت؛ ثانياً با برنامه‌ريزي و تمهيدات سنجيده انجام گرفت زيرا به دليل اقتداري که اين خاندان در سراسر ايران گسترده بود، «احتمال داشت که خلع و دفع او باعث شوريدگي ساير بلدان گردد.»[5]

«راز» مغضوبيت حاج ابراهيم خان اعتمادالدوله و خاندان او را در زرسالاران شرح داده‎ ام. روايت من نو و مبتني بر تبيين تحولات منطقه و جهان است؛ به‌ويژه ارتباط اين مغضوبيت با قتل پاول تزار روسيه و متحد ناپلئون بناپارت و فتحعلي شاه قاجار.[6] از ديدگاه من، بسياري از تحولات مهم تاريخ معاصر ايران را منتزع از تحولات جهان و منطقه نمي‌توان تبيين کرد. پژوهش هفت جلدي زرسالاران به منظور ايضاح اين نوع نگرش به تاريخ ايران انجام گرفت.

حاج ابراهيم کلانتر مجري برنامه‌هاي کمپاني هند شرقي و استعمار بريتانيا در ايران بود و به اين دليل در توسعه روابط ايران با حکومت ناپلئون در فرانسه، که خصم مقتدر بريتانيا به‌شمار مي‌رفت، کارشکني مي‌کرد. در مقابل، روابط دولت نوخاسته قجر را با استعمار بريتانيا استوار مي‌نمود. نخستين پيمان‌هاي سياسي و تجاري سِر جان ملکم، نماينده کمپاني هند شرقي بريتانيا، و دولت ايران (شعبان 1215‌ق./ ژانويه 1801‌م.) به امضاي ابراهيم خان است. طبق ماده دوم پيمان ملکم- قوام، دولت ايران متعهد بود «هرگاه جماعت افغان اراده هندوستان کنند... بر ايشان لشکر کشد.» و طبق ماده پنجم، دولت ايران متعهد مي‌شد «اهل فرانسه را نگذارد که در سرحدات ايران از دريا و خشکي محل توقف ساخته، بار اقامت اندازند.»[7]

دوران سلطنت پاول پطروويچ، تزار روسيه در سال‌هاي 1796-1801 م.، را بايد به دو بخش تقسيم کرد. او از آغاز حکومتش تا اشغال جزيره مالت (1800)، به مدت چهار سال و نيم، دوست و متحد بريتانيا بود. ولي به دليل اشغال جزيره مالت به دست بريتانيا از تابستان 1800 خصومت با اين دولت را آغاز کرد و اقداماتي به سود فرانسه ناپلئوني انجام داد. روابط روسيه با بريتانيا روز به روز تيره‌تر شد تا بدان‌جا که در آغاز سال 1801 پاول «دشمن واقعي» بريتانيا به‌شمار مي‌رفت. اوج تهديد پاول عليه بريتانيا از 12 ژانويه 1801 است که به ژنرال اورلف، فرمانده نظامي منطقه دن، دستور داد براي تصرف مستملکات شرقي بريتانيا به هند حمله کند. در نتيجه، در 27 فوريه 22507 نفر نيروي قزاق راهي شبه قاره هند شدند. در صورت تداوم حکومت پاول، اين سياست جديد روسيه پيامدهاي بسيار مهلکي براي انگلستان، هم در اروپا و هم در شرق، در بر داشت. حرکت قشون پاول به سوي هند، اندکي پس از پايان دادن به تهديد تيپو سلطان و زمان شاه افغان و در زماني است که هنوز مواضع بريتانيا در منطقه متزلزل بود.

در اين برهه سرنوشت‌ساز از تاريخ جهان و منطقه، به‌ناگاه پاول قرباني دسيسه ‏اي مرموز شد و به قتل رسيد. طرّاح اين توطئه کنت پانين، اولين وزير خارجه پاول، بود که در سال 1798 پاول او را برکنار و کنت راستوپچين را به جايش نصب کرده بود. پانين، برخلاف راستوپچين، به جناح «انگلوفيل» دربار روسيه تعلق داشت. ساير عوامل اين توطئه عبارت بودند از گراند دوک آلکساندر (پسر و وليعهد پاول)، کنت پطر فن پاهلن (حاکم سن‌پطرزبورگ)، ژنرال لئونتي لئونتيوويچ و کنت فن بنيگسن. به‌نوشته مورخين انستيتوي تاريخ آکادمي علوم اتحاد شوروي، چارلز ويتورث، سفير بريتانيا در روسيه، نيز در توطئه شرکت داشت. توطئه‌گران، با موافقت وليعهد،‌ در نيمه شب 23 مارس 1801 مخفيانه وارد قلعه ميخائيلوفسکي، مقر تزار، شدند و در سحرگاه پاول را در رختخوابش خفه کردند. قشون اعزامي پاول، پس از گذر از رود ولگا (18 مارس)، در راه هند بود که خبر قتل تزار و لغو مأموريت را شنيد.

بدينسان، اولين و آخرين تهاجم واقعي روسيه به مستعمرات بريتانيا در هند در نطفه خفه شد. پس از قتل پاول، وليعهد متحد بريتانيا، آلکساندر اوّل، تزار روسيه شد. هموست که جنگ اوّل ايران و روسيه (1803-1813) را، درهمدستي با استعمار بريتانيا، آغاز کرد. لشکرکشي پاول به هندوستان، نقشه‌اي بزرگ بود که فتحعلي شاه و ناپلئون در آن شريک بودند.

«ناپلئون نقشه حمله به هندوستان را از راه قفقاز و ايران با پاول، امپراتور روسيه، طرح کرده و با او در اين کار هم پيمان شده بود و پاول به عهده گرفته بود پنجاه هزار سرباز به ايران بياورد و با دستياري دولت ايران از راه هرات... به هندوستان حمله کند.»[8]

اين تحرکات مقارن با واپسين ماه‌هاي اقتدار ميرزا ابراهيم خان اعتمادالدوله است. تصادفي نيست درست در همان زمان که طرح پاول آغاز شد (ژانويه 1801)، ابراهيم خان پيمان‌هاي مهم سياسي- نظامي خود را با سِر جان ملکم، فرستاده ريچارد ولزلي (لرد مورنينگتون)، [9] فرمانفرماي مستملکات کمپاني هند شرقي بريتانيا در شبه قاره هند و شريک و متحد استوار اليگارشي زرسالار يهودي، منعقد نمود. و اين گزارش اعتمادالسلطنه، و ساير مورخين عصر قاجار، درست است که ابراهيم خان تحرکات وسيعي را براي ايجاد آشوب بزرگ در ايران و ساقط کردن فتحعلي شاه آغاز کرده بود.[10] «چند نوشته به حضور حضرت خاقان مغفور آوردند و توضيح کردند که حاجي ابراهيم خان با جماعتي بزرگ معاهده کرده، عزم خيانت و قصد جنايت نموده است.»[11] گزارش خاوري شيرازي، مورخ هوادار حاج ابراهيم کلانتر، نيز نشان مي‌دهد که توطئه گسترده و خطر جدّي بوده است:

«نوشتجاتي چند به مهر حاجي مستمند ابراز شد که به نواب حسينقلي خان و برخي از امراي ايران نوشته بود که تحريک لواي فساد را ساعي باشند و به ناخن مخالفت چهر مخالصت را خراشند. علاوه بر اين نوشتجات، چند نفر از سرکردگان معتبر عراق و دارالمرز طبرستان و غيره از قبيل آقاخان کتول و ايمان خان فراهاني و حاجي ربيع خان کزازي و چند نفر ديگر در خلوت خاص به خاکپاي مبارک عرض‌هاي خلاف نمودند و جناب معزي‌اليه را در اظهار سازش با خود و خيال فساد در مملکت متهم کردند. اگر چه صحت و سقم آن نوشتجات و اين شهادات را خداوند دانا آگاه بود ولي معامله حاجي با لطفعلي خان زند اين مدعيات را ثابت نمود. چون برادران و پسرانش هر يکي در ولايتي حکمران بودند، اولياي دولت قاهره چنين خيال نمودند که شايد از بروز سياست درباره حاجي فتنه در آن ولايات حادث شود، لهذا بر حسب‌الامر اعلي چنين تدبير کردند که در روزي معين حاجي و متعلقانش، که در هر ولايت هستند، اسير بند و گرفتار کمند قهر خاقان ظفرمند شوند.»[12]

 

اوّلين قوام‌الملک: از هنري مارتين تا «فتنه باب»

افول خاندان قوام شيرازي، برخلاف آن‌چه گفته مي‌شود، بسيار موقت بود. آنان پايگاه مقتدر و شبکه خويشان کثير خود را در شيراز و تهران و ساير نقاط ايران هيچگاه از دست ندادند. سرانجام، درست يک دهه بعد، در سال 1226 ق./ 1811 م.، در زماني که روابط ايران و بريتانيا کاملاً بهبود يافت، فتحعلي شاه فرزندان حاج ابراهيم اعتمادالدوله را بار ديگر در مناصب عالي حکومتي گمارد. اين «التفات» پس از سفر (1809-1810) ميرزا ابوالحسن خان ايلچي، خواهرزاده و داماد حاج ابراهيم کلانتر، به انگلستان است. اين اقتدار در فارس و سراسر ايران تا پايان دوران سلطنت پهلوي دوام آورد.

بدينسان، در سال 1226 ق. حاج ميرزا علي اکبر خان، پسر چهارم ابراهيم خان اعتمادالدوله، کلانتر شيراز شد.[13] فتحعلي شاه در سفر سال 1245 ق. به شيراز او را بار ديگر مورد التفات قرار داد و به «قوام‌الملک» ملقب کرد. همزمان، ميرزا محمدعلي، وزير فارس و دشمن ميرزا علي اکبر کلانتر، «مشيرالملک» لقب يافت.[14] از آن پس لقب «قوام‌الملک» در خاندان حاج ابراهيم کلانتر، يکي از شاخه‌هاي طايفه هاشميه (اعقاب کثير از تبار شش پسر و دختران حاج هاشم جديدالاسلام)، موروثي شد.

منشاء اين لقب نسبتي است که خاندان فوق براي خود ساخت و نسب خويش را به حاج قوام‌الدين حسن تمغاچي (معروف به «حاجي قوام»، متوفي 754 ق.)، وزير نامدار شاه شيخ ابواسحاق اينجو و ممدوح خواجه حافظ شيرازي، رسانيد. ظاهراً انتساب فوق به حاج قوام‌الدين حسن تمغاچي از زمان قوام‌الملک اوّل آغاز شد. ميرزا فضل‌الله حسيني متخلص به «خاوري» (1190- 1266 ق.)، شاعر و مورخ شيرازي، در تاريخ ذوالقرنين، اين داستان را نقل کرده؛ نياي ابراهيم کلانتر را مهاجري قزويني‌الاصل خوانده که به شيراز مهاجرت کرد و «از خاندان حاجي قوام‌الدين شيرازي معروف مستوره‌اي به عقد ازدواج درآورد.»[15] تاريخ ذوالقرنين، هر چند تاريخ دوران فتحعلي شاه است، ولي در زمان سلطنت محمد شاه و اقتدار قوام‌الملک در شيراز، موطن و مدفن خاوري، نگاشته شده.

قوام‌الملک اوّل، حاج ميرزا علي‌اکبر خان شيرازي (1203- 1282‌ ق.)، براي تحکيم اقتدار خود، به‌ويژه در مقابله با حاج مشيرالملک، خواست با خاندان خوانين قشقايي وصلت کند؛ در سال 1247 ق. دختر خود را به محمدقلي خان[16] (1224-1284 ق.)، برادر محمدعلي خان[17] (1208- 1268 ق.) ايلخاني قشقايي، داد و دختر ايلخاني را به عقد پسر دوّم خود، ميرزا فتحعلي خان (نياي خاندان صاحبديواني)، درآورد. «و چون اين خبر در بوشهر به مشيرالملک رسيد دانست که اين وفاق براي نفاق با او است.» لذا، به تحريک حاج مشيرالملک، به دستور حسينعلي ميرزا فرمانفرما، پسر فتحعلي شاه و حاکم فارس، طرفين از طريق طلاق عقود فوق را فسخ کردند.[18] اين همان ميرزا فتحعلي صاحبديوان است که بعداً با دختر فتحعلي شاه (خواهر حسينعلي ميرزا فرمانفرما) ازدواج کرد.

احتمالاً، حسينعلي ميرزا و حاج مشيرالملک نمي‌خواستند با خاندان قوام خويشاوند شوند.[19] و احتمالاً به دليل اين دختر قوام، رابطه قوام‌الملک با محمدقلي خان، ايل‌بيگي و سپس ايلخاني قشقايي، گرم بود. لذا، در سال 1264 ق.، سال نخست سلطنت ناصرالدين شاه که ميرزا تقي خان اميرکبير زمامدار واقعي ايران بود، اين دو، به تحريک قوام‌الملک، در فارس شورشي چهل روزه به پا کردند.

قوام‌الملک اوّل، چون پدر، با کانون‌هاي استعماري پيوند ژرف داشت. در دوران اقتدار او در فارس سه حادثه مهم، با پيامدهاي بزرگ فرهنگي و سياسي در سراسر ايران، رخ داد: در نخستين سال کلانتري ميرزا علي‌اکبر خان قوام‌الملک در شيراز (1226 ق./ 1811 م.) هنري مارتين (1781-1812)، کشيش سي ساله پروتستان، که پس از اتمام تحصيل در حوزه علميه کمبريج از سال 1805 در استخدام کمپاني هند شرقي در بنگال بود، از کلکته راهي بمبئي و سپس ايران شد و از بندر بوشهر به شيراز آمد. او در شيراز، با معرفي سِر جان ملکم، در خانه جعفرعلي خان نواب، نياي خاندان نواب که در اين زمان وکيل سفارت بريتانيا در شيراز بود، مأوا گزيد. اين سرآغاز اوّلين موج سازمان‌يافته تهاجم فرهنگي عليه اسلام شيعي در ايران است.

هنري مارتين نخستين تکاپوي تبشيري را در ايران آغاز کرد و با حمايت علي‌اکبر خان قوام‌الملک و خويشانش، و به اعتبار نفوذ و تبليغ آنان در حکومت فارس و تهران، شهرت فراوان يافت؛ علماي سرشناس شهر براي مباحثه با او تحريک شدند. حاج ميرزا ابراهيم مجتهد[20] با او مناظره کرد و ميرزا ابوالقاسم سکوت شيرازي.

حاج ميرزا ابراهيم برادر زن ميرزا حسنعلي طبيب شيرازي و دائي زن جعفرعلي خان نواب بود و مردي ساده‎دل؛ و به اين دليل مناظره در ملاء عام را پذيرفت و رساله‌اي در اثبات رسالت پيامبر اسلام (ص) براي مارتين نگاشت که وزن و ارزشي نداشت. ميرزا ابوالقاسم قائم‌مقام فراهاني حاج ميرزا ابراهيم را «زاهدي ساده» خوانده و نوشته‌اش را «دفتري پريشان از اخبار قدما و اقوال علما» و آخوند ملا علي نوري، عالم برجسته اصفهان، ارجي بر نوشته حاج ميرزا ابراهيم ننهاده است.[21] اين مناظره براي وهن علما و اسلام بود. اما مناظره با ميرزا ابوالقاسم سکوت، که گروهي از صوفيان مريدش در پيرامون هنري مارتين گرد آمدند، به منظور آوازه‌گري و پديد آوردن شهرت براي هر دو ايشان بود.[22] مارتين، به‌رغم تبليغاتي که در پيرامون او شده،[23] دانش چندان نداشت و عهد جديد را به کمک معلم و مترجمش ميرزا سيد علي خان نياز،[24] برادر زن جعفرعلي خان، به فارسي ترجمه مي‌کرد. او تا مه 1812 در شيراز بود، سپس راهي اصفهان و تهران و تبريز شد و اندکي بعد در آسياي ميانه درگذشت.

 آن‌چه سبب شهرت مارتين شد، رديه‌اي است بر قرآن کريم به‌نام ميزان‌الحق. اين کتاب بيست و چهار سال پس از سفر مارتين به ايران در خارج از ايران چاپ و در ايران به وسعت پخش شد. علماي ايران، به دليل شهرتي که هنري مارتين کسب کرد، تصور مي‌کردند اين کتاب نوشته اوست. اين کتاب را نه به هنري مارتين بلکه به کارل فاندر[25] (1803-1865)، ميسيونر پروتستان آلماني، نسبت مي‌دهند. او مؤلف دو کتاب ديگر نيز هست: مفتاح الاسرار و طريق الحيات. ميزان‌الحق در سال 1835 در قلعه شوشي قفقاز، همان‌جا که آقا محمد خان به قتل رسيد، چاپ شد. اين کتاب نمي‌تواند کار فاندر، به تنهايي، باشد؛ به گمان من تداوم همان جزواتي است که مارتين با خود به ايران آورد و پراکند و مطالعه آن علماي بزرگ ايران را به پاسخ‌گويي تحريک کرد و موجي از «رديه‌نويسي» پديد آورد. به‌نظر من، ميزان‌الحق تداوم کار مفصلي است که از سال 1800 م. در مدرسه قلعه ويليام (بنگال)[26] آغاز شد و طي سه دهه، به کمک مسلماناني که به خدمت استعمارگران انگليسي و کمپاني هند شرقي بريتانيا درآمده بودند، مانند آقا ثبات و ميرزا فترت، سرانجام به کتابي بدل شد که کارل فاندر آن را تدوين نهايي کرد و در سال 1835 با نام کتاب ميزان‌الحق چاپ شد.

 

 صفحه اوّل کتاب ميزان‌الحق (چاپ 1835، قلعه شوشي)
متعلق به کتابخانه شخصي يکي از علما با مهر «حسن الطباطبايي»

استناد من به نسخه‌هايي است که از نوشته‌هاي هنري مارتين بر جاي مانده. مهم‌ترين آن‌ها رساله‌اي به‌نام «ميزان‌الحق» است که در انتهاي رساله آخوند ملا علي نوري درج شده. آخوند ملا علي نوري از برجسته‌ترين علمايي بود که به «ميزان‌الحق» پاسخ داد و رساله او در سال‌هاي 1231-1232 ق./ 1816-1817 م. نوشته شد؛ يعني قريب به بيست سال پيش از چاپ کتاب ميزان‌الحق در قلعه شوشي. در اين زمان کارل فاندر (متولد 1803 يا 1805) ده يا سيزده ساله بود. به‌نوشته تنکابني، آخوند ملا علي نوري شش ماه کلاس درس را تعطيل کرد و شبهات «پادري» را پاسخ گفت. اين رساله شهرت فراوان داشت. «و آن کتاب را با فصاحت و بلاغت و مسجع و مقفي و منشيانه نوشته است و بلاتشبيه در بلاغت لغت فرس مانند قرآن است در لغت عرب و العياذبالله من التشبيه.»[27] رساله رديه آخوند ملا علي نوري «حجت الاسلام در رد شبهات پادري»[28] نام دارد و به «برهان المله» نيز معروف است. دو نسخه از اين رساله در کتابخانه مجلس شوراي اسلامي در دست است.[29] اين رساله در ميان علما چنان مقبول بود که در زمان فوت آخوند ملا علي نوري، حاج محمد ابراهيم کلباسي، مجتهد بزرگ زمان، بر جنازه‌اش گريست و گفت: «بعد از تو چه کس رفع شبهات معاندين اسلام را مي‌کند.»[30] حاجي کلباسي از شاگردان وحيد بهبهاني (آقا محمدباقر بهبهاني معروف به «وحيد» و «مؤسس») و ميرزاي قمي (ميرزا ابوالقاسم قمي مؤلف جامع الشتات) و فقيهي چنان سخت‌گير بود که کمتر کسي را «مجتهد» مي‌دانست. «حاجي کلباسي را اعتقاد آن بود که اجتهاد در نهايت صعب است و آنان که مدعي اجتهادند اکثر مجتهد نيستند و اگر کسي ادعاي اجتهاد و مرافعه مي‌نمود، حاجي او را تفسيق مي‌کرد.»[31]

همين امر، يعني سه دهه کار طولاني گروهي از مسلمانان و ميسيونرهايي که در خدمت کمپاني هند شرقي بريتانيا بودند براي تدوين رساله ميزان‌الحق، که سرانجام کارل فاندر آن را به پايان برد يا ويرايش و چاپ کرد، سبب شده که حتي مورخي برجسته و صاحب سبک چون مرحوم دکتر عبدالهادي حائري نيز اين اشتباه را تکرار کند و «ميزان‌الحق» را تأليف هنري مارتين بخواند.[32]

دوّمين موج سازمان‌يافته تهاجم فرهنگي کانون‌هاي استعماري به ايران باز از شيراز و باز در دوران اقتدار قوام‌الملک اوّل آغاز شد. شاخه‌هاي متنوع طايفه هاشميه از تبار ملا آشر يهودي، که خاندان قوام يکي از آن‌ها بود، و خاندان «نواب هندي»، که اندکي بعد به «نواب شيرازي» شهرت يافت، و ساير خاندان‌هاي وابسته به استعمار بريتانيا و زرسالاران گرداننده شبکه جهاني تجارت ترياک، به ويژه اليگارشي زرسالار پارسي (زرتشتي) هند و امپراتوري مالي ساسون‌ها و ساير يهوديان بغدادي، به گسترش آن ياري مي‌رسانيدند.

اکنون، شيراز مأمن اينان بود. اکنون، اينان شبکه‌اي بهم‌بافته و قابل ‎اعتنا از «ديوانيان» و «اعيان» و «ملاکين» و «تجار» و «کسبه» شهر بودند. در حکومت تهران و فارس، و حتي در حرمسراي پادشاه قجر،[33] نفوذ فراوان داشتند. اکنون، اينان چنان قدرتمند بودند که از طريق غصب يا وصلت يا جعل ميراث و املاک و موقوفات و حتي نام رجال کهن و خوشنام چون حاجي قوام‌الدين حسن تمغاچي[34] و اللهوردي خان و پسرش امامقلي خان[35] و حاجي آقاسي بيگ را به يغما برند. اين اليگارشي جديدي بود که ساختارهاي کهن جامعه ايراني و خاندان‌هاي کهن بازمانده از ادوار «طلايي» صفوي و زند را، که پاسدار فرهنگ اصيل اسلامي و ايراني بودند، گام به گام نابود کرد[36] و بر ويرانه آن کاخ خود را ‌ساخت. اين اليگارشي دويست سال ريشه گسترانيد. به‌رغم انقلاب اسلامي، بقاياي آن پا بر جا و مقتدر است و هنوز «ميراث شوم»[37] خود را، به‌ويژه در حوزه فرهنگ، به رخ مي‌کشد. جهل و غفلت و فساد رسوخ کرده در ما و نفوذ و خرابکاري بقاياي اين اليگارشي عامل اصلي تداوم اقتدارش است.

اين موج دوّم، ايجاد و گسترش طريقت‌هاي مشکوک تصوف بود. درباره ميرزا ابوالقاسم سکوت شيرازي پيش‌تر سخن گفتم. از تفصيل پرهيز مي‌کنم و تنها اين نکته را مي‌افزايم که اوج شهرت و رونق کار ميرزاي سکوت و طريقت او در سال‌هاي 1226- 1239 ق. / 1811- 1824 م.، بود؛ از آغاز کلانتري قوام‌الملک تا مرگ سکوت.

علماي تيزبين ميرزا ابوالقاسم سکوت را خوب مي‌شناختند. آخوند ملا علي نوري، که فيلسوفي برجسته بود و حاج ملا هادي سبزواري از شاگردانش، به سادگي کسي را تکفير نمي‌کرد. حتي زماني که علمايي چون شهيد ثالث (حاج ملا محمدتقي برغاني) شيخ احمد احسايي، بنيانگذار شيخيه، را تکفير کردند، نوري او را تکفير نکرد. درباره احسايي ‌گفت: «عامي صافي ضميري است.»[38] ولي همين نوري در سفر به شيراز ميرزاي سکوت را تکفير کرد. در اين سفر مردم به ديدار آخوند ملا علي نوري مي‌آمدند.

«تا اين که ميرزا ابوالقاسم سکوتي وارد شد. خواست که با آخوند ملا علي ملاقات نمايد. معرّف گفت که ايشان ميرزا ابوالقاسم سکوتي هستند. آخوند دست خود را به سوي خود باز پس کشيد و گفت اين مرد نجس است و کافر است از مجلس من بيرون رود. ميرزا ابوالقاسم شرمسار از مجلس مراجعت نمود. چون خواست که کفش خود را بپوشد به ملازمان آخوند گفت که حکيم خر هم نوبر است.»[39]

سوّمين موج سازمان‌يافته تهاجم فرهنگي، و مهم‌ترين آن‌ها، دعوي ميرزا علي‌محمد شيرازي و پيدايش و گسترش سريع بابي‌گري در فارس، و ساير بلاد، است.

علي‌محمد باب در اوّل محرم 1235 ق./ 20 اکتبر 1819 م. در هشتمين سال کلانتري قوام‌الملک اوّل در شهر شيراز زاده شد. به گزارش حاج ميرزا جاني کاشاني، از هيجده تا بيست و سه سالگي، به مدت پنج سال، در بوشهر به تجارت مشغول بود.[40] اين دوران برابر است با سال‌هاي 1253-1258 ق./ 1837-1842 م. طبق روايت رسمي بهائيان، باب هشت ساله بود که پدرش مرد و به همراه مادرش تحت تکفل دايي‌اش، حاج ميرزا سيد علي (خال اعظم)، قرار گرفت و از ده سالگي در حجره ميرزا سيد علي در سراي گمرک بازار وکيل به کار پرداخت. از پانزده سالگي به مدت چهار سال نزد دايي‌اش در بوشهر کار کرد و سپس دو سال مستقل تجارت نمود. طبق اين روايت، باب در سال‌هاي 1250-1256 ق./ 1834-1840 م. در بوشهر بود. تجارتخانه دايي باب در سراي ميمندي، معروف به سراي شيخ، در جوار خيابان ساحلي بوشهر، قرار داشت.[41] اين دوران مصادف است با سال‌هاي اوّليه صدارت حاج ميرزا آقاسي (1251-1264 ق.).

يکي از موارد تأمّل‌برانگيز در کار ادوارد براون بي‌توجهي به سال‌هاي اقامت باب در بوشهر است. او در حواشي خود بر آثار بابيه يادداشت‌هاي مفصلي به دوران اقامت باب در مکه و غيره اختصاص داده، ولي فضاي اجتماعي و فرهنگي و سياسي و تجاري- مالي بوشهر را به‌کلي مسکوت گذارده است.[42] حال آن‌که اين دوران از نظر تأثير آن در تکوين شخصيت باب 15-23 ساله يا 18-25 ساله، که مهم‌ترين سنين در شکل‌گيري شخصيت انسان است، بايد بيش از هر مقطع ديگر مورد توجه براون قرار مي‌گرفت. به‌علاوه، باب نوجوان و جوان در اين سال‌ها در بندر بوشهر مي‌زيست؛ بندري که مرکز استقرار دفاتر و کارگزاران کمپاني‌هاي بزرگ غربي و کانون اصلي تجارت ايران با هند بريتانيا و بنادر تجاري مهم چون بمبئي و لندن و بوستن بود. اين نکته کم‌اهميتي نيست. ادوارد براون قطعاً بايد اين دوره را از منظر تأثير تمدن جديد غرب بر شخصيت باب جوان مورد کاوش ژرف قرار مي‌داد. اگر من جاي براون بودم، و هدفم تحقيق صِرف بود، قطعاً بوشهر را به تفصيل معرفي مي‌کردم. براون نيز نمي‌توانست به اين امر بي‌توجه باشد. به نظر من «غفلت» او هشيارانه است. براون مي‌دانست، ولي به معرفي بوشهر سال‌هاي 1830 ميلادي نپرداخت تا اسطوره بابي‌گري به‌عنوان يک «مذهب جديد شرقي» فرو نريزد.

زماني‌که باب در بوشهر اقامت گزيد، پنج يا شش سال، از پانزده يا هيجده سالگي، سال‌هاي آغازين فعاليت خاندان ساسون، رئيس يهوديان بغداد، در بنادر بوشهر و بمبئي بود. به‌نوشته سِر سيسيل راث، مورخ نامدار يهودي، «در اين زمان بوشهر مرکز فعاليت کمپاني هند شرقي در ايران بود.»[43] ديويد ساسون در سال 1833 مرکز اصلي تجارت گسترده خود با ايران را از بوشهر به بمبئي منتقل کرده بود ولي خويشان و کارگزاران او همچنان کليد تجارت بوشهر- بمبئي را به دست داشتند. شيراز در اين تجارت از جايگاه اصلي برخوردار بود و حاج ميرزا علي اکبر خان قوام‌الملک يهودي‌تبار کلانتر شيراز و بيگلربيگي فارس. شهر شيراز پر بود از يهوديان مهاجر از بغداد، که در کسوت تاجران «شيرازي»، رشته اين تجارت را استوار مي‌کردند.

در سال 1252 ق.، در نخستين سال صدارت و اقتدار حاج ميرزا آقاسي، محمد شاه برادرش فريدون ميرزا را با لقب «فرمانفرما» به جاي برادر ديگرش فيروز ميرزا نصرت‌الدوله والي فارس کرد. در آغاز ميرزا محمدتقي قوام‌الدوله آشتياني وزير فارس بود ولي اندکي بعد ميرزا جعفر خان مستوفي سوادکوهي جايگزين او شد. به‌گزارش فسايي، عملاً ميرزا احمد خان تبريزي، که از کودکي مستخدم فريدون ميرزا بود، همه‌کاره فارس بود و ميرزا جعفر خان اقتداري نداشت. در نتيجه، دست آذربايجاني‌هاي دستگاه فريدون ميرزا فرمانفرما و ميرزا احمد خان تبريزي در تعدي به مردم فارس باز شد و فريدون ميرزا تمامي شکايات را به ميرزا احمد خان ارجاع مي‌داد. «تا جناب حاجي ميرزا ابراهيم مجتهد [متوفي 1255] در قيد حيات بود، به احترام آن جناب دست ظالم را از سر مظلوم کوتاه مي‌داشت.» در اين زمان حاج مشيرالملک، رجل نامدار فارس، هنوز خانه‌نشين بود.

ميرزا علي‌اکبر خان قوام‌الملک، کلانتر شيراز، که «کارها را بر اين منوال» ديد، در اوائل جمادي‌الاوّل 1255 به بهانه زيارت عتبات و مکه از شيراز خارج شد و تا جمادي‌الاوّل 1256 در سفر بود.

دو ماه پس از خروج قوام‌الملک از شيراز، در زماني که وي از خاک ايران خارج شده و در نجف و کربلا به سر مي‌برد، در اواسط رجب 1255 به بهانه تعدي يک توپچي به زني در ميدان ارگ شورشي بزرگ شهر شيراز را فراگرفت: «بيش‌تر مردم سلاح جنگ پوشيدند» و به مساجد و خانه علما رفته، عزل ميرزا احمد خان تبريزي را خواستار شدند. کار به جنگ شهري کشيد. مردم در مسجد وکيل سنگر گرفتند و توپچيان آذربايجاني چند گلوله به در مسجد وکيل زدند و سردر سنگي بزرگ آن را شکستند. شش سال بعد حسين خان آجودان‌باشي، حاکم فارس، اين سنگ را ترميم کرد.[44]

قوام‌الملک پس از بازگشت از زيارت عتبات و حج، در سال 1256 ق.، براي اطمينان از تداوم کلانتري شيراز در خاندانش، منصب کلانتري و لقب «بيگلربيگي» را به پسر ارشدش، ميرزا محمد خان، واگذارد ولي نقش سياسي‌اش در مقام «بزرگ» و «ريش سفيد» فارس و يکي از رجال مقتدر ايران تداوم يافت.

حاج ميرزا علي اکبر خان قوام الملک سال‌ها بعد، در 1279 ق. والي خراسان و متولي ‌باشي آستان قدس رضوي شد و گروهي از خويشان و بستگانش را با خود به مشهد برد. قوام الملک اوّل در محرم 1282 ق./ ژوئن 1865 م. در حوالي هشتاد سالگي در مشهد درگذشت و همان‌جا دفن شد.[45]

در شعبان 1256 ميرزا نبي خان قزويني (امير ديوان)، پدر ميرزا حسين خان قزويني (مشيرالدوله، سپهسالار)، به فرمان محمد شاه براي رسيدگي به شورش فارس و «تشخيص ماده فساد» وارد شيراز شد. او فريدون ميرزا را، «طوعاً او کرهاً»، راهي تهران نمود و خود امور فارس را به دست گرفت.

حکومت ميرزا نبي خان مورد رضايت مردم نبود و در عيد نوروز (27 محرم 1257) نصرالله خان قاجار دولو، با دريافت لقب «صاحب اختيار»، والي فارس شد. او در حکومت چهار ماهه خود نظمي به امور داد ولي در 28 رجب 1257 ق. در شيراز درگذشت.

بدينسان، محمد شاه حکومت فارس را اسماً به پسر و وليعهدش، ناصرالدين ميرزا، و عملاً به فرهاد ميرزا، برادر کوچک خود و عموي وليعهد، سپرد و به او لقب «نايب‌الاياله» داد. ميرزا فضل‌الله مازندراني (نصيرالملک) وزير فارس شد.

حکومت فرهاد ميرزا نايب‌الاياله در فارس از رمضان 1257 آغاز شد و تا عيد نوروز (8 صفر 1258) به سرکوب شورش طايفه رستم ممسني و طوايف کهگيلويه و بني‌کعب محمره و دشتي ودشتستان و کنگان و گله‌دار و عسلويه گذشت و سپس به خنج و لار لشکر کشيد. فرهاد ميرزا پس از اين سرکوب گسترده و خونين به تهران فراخوانده شد.

به عبارت ديگر، در ششمين سال صدارت حاج ميرزا آقاسي، نارضايتي عميقي در سراسر خطه جنوبي و ساحلي ايران، از کهگيلويه تا خوزستان تا بوشهر تا لارستان کنوني، انباشته و مردم را به طغيان برانگيخته بود.

در 19 صفر 1259، مصادف با عيد نوروز، بار ديگر ميرزا نبي خان قزويني (امير ديوان) والي فارس شد و به سرعت خود را به شيراز رسانيد. حکومت او مورد رضايت حاج ميرزا آقاسي صدراعظم و قوام‌الملک و بستگانش نبود. قوام و محمدقلي خان، ايل‌بيگي قشقايي، و جمعي ديگر به تهران رفتند و حکومت مجدد فريدون ميرزا را خواستار شدند. محمد شاه نه تنها به خواست آن‌ها اعتنا نکرد بلکه به اقامت در تهران مجبورشان کرد.

در عيد نوروز سال بعد، 30 صفر 1260، باز حکومت فارس به حسين خان مقدم مراغه‌اي واگذار و به وي لقب «صاحب اختيار» اعطا شد. حسين خان صاحب اختيار راهي شيراز شد و معدود رجال فارس را، که به تحريک قوام‌الملک در تهران بودند، با خود برد به جز قوام‌الملک و محمدقلي خان ايل‌بيگي که «مأمور به توقف در طهران شدند.» حسين خان صاحب اختيار در بدو ورود به شيراز حاج ميرزا محمدعلي خان مشيرالملک، خصم ديرين قوام‌الملک، را از عزلت ده ساله بيرون کشيد و بار ديگر وزارت مملکت فارس را به او اعطا کرد؛ و هادي خان بيضايي، دشمن ديگر قوام‌الملک، را کلانتر شيراز کرد.[46]

هادي خان بيضايي پسر حاج ميرزا ابراهيم کلانتر شيرازي است که با حاج ميرزا ابراهيم کلانتر بن ملا هاشم جديدالاسلام، صدراعظم آقا محمد خان و فتحعلي شاه و نياي خاندان قوام، تفاوت دارد. اين ميرزا ابراهيم کلانتر (متوفي 1246 ق.) پسر ميرزا محمدعلي کدخداباشي محلات نعمتي خانه شيراز است، همان‌گونه که حاج هاشم جديدالاسلام کدخداباشي محلات حيدري خانه شيراز بود.

اين حاج ميرزا ابراهيم شيرازي پس از عزل ابراهيم خان اعتمادالدوله و مغضوبيت طايفه هاشميه در ذيحجه 1215 ‌ق. کلانتر شيراز شد و تا سال 1226 ق. و انتصاب ميرزا علي‌اکبر خان (قوام‌الملک اوّل) کلانتر شيراز بود. او پدر پنج پسر و نياي خاندان خوانين بيضايي است. هادي خان بيضايي (مقتول در 1269 در سانحه زلزله) بزرگ‌ترين‌شان و بلاعقب بود. کلانتري هادي خان بيضايي در شيراز يک سال بيش‌تر نپائيد.[47]

حکومت چهار ساله حسين خان مقدم مراغه‌اي در فارس ستودني است. او رجال اصيل فارس را برکشيد و با فوت حاج ميرزا محمدعلي خان مشيرالملک (1262)، منصب وزارت فارس و لقب مشيرالملکي را به پسرش، حاج ميرزا ابوالحسن خان، داد. از آن پس، حاج مشيرالملک دوّم وزير مملکت فارس بود. در پايان سال 1262 حسين خان صاحب اختيار، به دليل خدمات برجسته‌اش، از جمله طرح انتقال آب چشمه شش پير (بلوک همايجان اردکان فارس) به شهر شيراز، به «نظام‌الدوله» ملقب شد.

در اين زمان، محمدعلي خان ايلخاني و محمدقلي خان ايل‌بيگي قشقايي، به دليل همراهي با قوام‌الملک در تحريک عليه حسين خان مقدم مراغه‌اي، هنوز به اقامت در تهران مجبور بودند. به دليل عدم حضور ايشان، در ميان خوانين قشقايي جنگ و آشوب درگرفت و عده‌اي کشته شدند. محمدقلي خان براي خاموش کردن اين آشوب، بي‌اجازه، از تهران گريخت، در پائيز 1262 وارد فارس شد و فتنه را آرام کرد. در بهار (ربيع‌الثاني) 1263 حسين خان نظام‌الدوله، در مسير بازگشت از تهران به شيراز، براي تنبيه محمدقلي خان ايل‌بيگي به بلوک سرحد چهار ناحيه، مأواي طايفه دره شوري قشقايي، در حوالي سميرم، رفت ولي سرانجام محمدقلي خان را، به پاس فرونشانيدن جنگ قدرت در ميان خان‌هاي قشقايي، بخشيد.

حسين خان مقدم مراغه‌اي در ماه شعبان وارد شيراز شد، تمامي تلاش خود را مصروف طرح انتقال آب شش پير به شهر شيراز کرد. در 4 شعبان 1264 اين آب وارد ميدان اصلي شيراز شد. به اين مناسبت والي و بزرگان شهر جشن بزرگي گرفتند که در آن قريب به شش هزار نفر ميهمان بودند.

«از غرايب آن‌که اين مهماني و ورود آب بر اهالي فارس بلکه ممالک محروسه ايران نامبارک افتاد و ديگرباره آن آب به شيراز نيامد و جدول‌ها و قنات‌هاي آن از مبداء تا منتها منطمس گرديد.»[48]

چشمه بزرگ شش پير و اراضي بسيار زيباي پيرامون آن امروز يکي از اهداف تهاجم «مافياي زمين‌خوار شيراز» است. اين اراضي از ديرباز به خاندان خوانين کشکولي تعلق داشته و دارد؛ ولي از سوي اداره منابع طبيعي «ملّي» قلمداد شده و بدينسان دست ديوان‌سالاران و زراندوزان مرتبط با ايشان براي تاراج و خريد آن از مالکين به ثمن بخس، و تفکيک و فروش آن به قيمت گزاف، باز گذارده شده. اين سرنوشت بسياري از مالکيني است که تصادفاً هنوز در فارس اراضي مرغوبي برايشان بر جاي مانده. اين زمين‌ها تا ديروز ارزشي نداشت و مالکين آن زندگي متوسط و گاه محقري داشتند؛ ولي امروزه به دليل گسترش جمعيت ارزش يافته و ابطال اسناد مالکيت مالکين و رفع تصرف از ايشان را، با لطايف‌الحيل، به يکي از برنامه‌هاي اصلي «مافياي زمين‌خوار شيراز» بدل کرده است.

در اين عرصه، علاوه بر مسعودي و اقبالي و نبي‌زاده، در سال‌هاي اخير برخي «آقازادگان» تازه به سن رشد رسيده نيز ميدان‌دار شده‌اند. آنان با مالکين مستأصل قرارداد منعقد مي‌کنند، بدون هيچ «آورده‌اي»، به صرف نام و آوازه و نفوذ اداري پدران خود، با مالکين شريک مي‌شوند و سپس سهمي کلان به جيب مي‌زنند. اين ممر «آسان» و «مشروع» کسب ثروت براي کساني است که هيچ «هنر» ديگري ندارند.

 

چشمه شش پير در بلوک همايجان (اردکان فارس)
26 آبان 1385

حاج ملا عباس ايرواني، معروف به حاج ميرزا آقاسي (1198-1265ق./ 1782-1848م.)، پس از قتل ميرزا ابوالقاسم خان قائم‌مقام فراهاني در 30 صفر 1251 صدراعظم شد و تا ربيع‌الثاني 1264، قريب به چهارده سال، در اين مقام بود. برخلاف ديدگاه مورخيني چون سعادت نوري و هما ناطق دوران اقتدار او يکي از بدترين ادوار تباهي و انحطاط و فساد سياسي در ايران است.[49]

حاج ميرزا آقاسي در سياست خارجي نزديک‌ترين پيوندها را با حکومت لويي فيليپ فرانسه برقرار کرد. در نگرش بسيط تاريخنگاران رسمي ايران، به دليل عدم شناخت ژرف از تحولات دنياي معاصر غرب، «فرانسه» هماره «خوب» و «رقيب» استعمار بريتانياست؛ به‌رغم فراز و نشيب‌هاي عظيم در تاريخ آن و به‌رغم صعود حکومت‌هاي به‌کلي ناهمگون. از اينرو، پيوند حاج ميرزا آقاسي با فرانسه عصر لويي فيليپ دليل «خوبي» و «ضد انگليسي» بودن «حاجي» است. من در زرسالاران، براي نخستين بار، به ترسيم فرانسه در دوران‌هاي حکومت لويي فيليپ و لويي بناپارت (ناپلئون سوّم) پرداختم و نشان دادم که رابطه ايران با فرانسه در اين دو دوره را نمي‌توان داراي ماهيتي يکسان با رابطه با فرانسه عصر ناپلئون اوّل، بزرگ‌ترين خصم استعمار بريتانيا، دانست. حکومت لويي فيليپ يکي از فاسدترين حکومت‌هاي معاصر جهان و فاسدترين حکومت تاريخ فرانسه است. اين حکومت، به دليل سلطه اليگارشي فاسد زرسالار و شيادان مالي بر آن در تاريخنگاري فرانسه به «سلطنت بورژوازي» معروف است. نوشتم:

«لويي فيليپ، که عوامفريبانه "همشهري پادشاه" خوانده مي‌شد، حکومتي را بنيان نهاد که به "سلطنت بورژوازي" شهرت يافت و به‏گفته دکتر تامسون اين تعبيري درست بود. در دوران لويي فيليپ پول روح مسلط زمانه بود و طلا در همه جا يکه‌‌تازي مي‌کرد. ويکتور هوگو در شاهکار خود، بينوايان، به زيبايي فرانسه عصر لويي فيليپ را به تصوير کشيده است. بالزاک در کمدي انساني‌ تصويري گويا از جامعه فرانسه اين دوران و حاکميت بلامنازع "پول" به‌دست داده است. در اين زمان، هرچند لندن قلب مالي جهان غرب محسوب مي‌شد، ولي لويي فيليپ، به تعبير کاولس، پاريس را به "بهشت بانکداران" بدل کرد.
هم مارکس "انقلابي" و هم دوتوکويل "ليبرال"، به‌عنوان روشنفکران برجسته زمانه خود، سلطنت ژوئيه را در آثار خويش توصيف کرده‌ و از آن به‌مثابه يک "شرکت سهامي" ياد کرده‌اند که در جهت سودرساني به سهامداران خود کار مي‌کرد. گفته مي‌شود که در هيچ سرزمين و در هيچ تاريخي چنين دوراني از انباشت فساد مالي و اخلاقي و سفته‌بازي و توطئه‌هاي مالي سابقه نداشته است. در قلب اين شرکت سهامي بارون جيمز روچيلد جاي داشت که ثروتش در آن زمان بين 40 تا 50 ميليون پوند تخمين زده مي‌شد. اين بجز ثروت ساير برادران روچيلد است. پيش‌تر گفتيم که ثروت ناتان روچيلد لندن در پايان جنگ‏هاي ناپلئوني (1815) نيز حداقل 50 ميليون پوند تخمين زده مي‏شود. به علاوه جيمز روچيلد مسئوليت به کارانداختن و ازدياد ثروت شخصي لويي فيليپ را به‌دست داشت همان‌گونه که ناتان در لندن سرمايه پادشاه و اعضاي خاندان سلطنتي انگليس را به جريان مي‏انداخت. ويرجينيا کاولس مي‌نويسد: "ترديدي نيست که لويي فيليپ بر بارون جيمز روچيلد متکي بود." لويي فيليپ خشنود بود که روچيلد ثروت شخصي وي را به جريان انداخته و به‌طور دائم افزايش مي‌دهد. پيوند لويي فيليپ و جيمز روچيلد چنان گستره‏اي يافت که حتي مترنيخ، که خود رسواترين روابط را با سالومون روچيلد داشت، آن را "از نظر اخلاقي" نمي‏پسنديد.»
[50]

لويي فيليپ از نزديک‌ترين پيوندها با اليگارشي لندن و شبکه جهاني زرسالاران يهودي برخوردار بود. اسلاف او بنيانگذاران و گردانندگان فراماسونري فرانسه بودند که، برخلاف تکرار کسالت‌بار گروهي از مورخين ايراني، در تاريخنگاري فرانسه به عنوان پايگاه بريتانيا در فرانسه شناخته مي‌شود. خود او زماني که انقلاب 1848 طومار سلطنتش را برچيد با لباس مبدل و با گذرنامه انگليسي، به همراه همسرش، با نام «آقا و خانم اسميت» به لندن گريخت و دو سال بعد در انگلستان درگذشت. در اين باره در زرسالاران به تفصيل و با مستندات فراوان گفته‎ ام.

بدينسان، در دوران صدارت حاج ميرزا آقاسي باز با اقتدار همان شبکه خويشاوند جهان‌وطن مواجهيم: عوامل ايراني و ايراني شده شبکه جهاني زرسالاري يهودي که در شرق امپراتوري مالي ساسون‌ها و در غرب امپراتوري مالي روچيلدها را مي‌ساخت. در رأس اين شبکه در ايران خاندان قوام‌الملک شيرازي جايگاه رفيع داشت.

سياست خارجي و داخلي حاج ميرزا آقاسي سياستي شناخته شده است که اين کانون، براي غارت ثروت‌هاي ملّي، هماره در پيش گرفته و مي‌گيرد: هزينه کردن بودجه دولت و ثروت ملّي در مصارف به‌ظاهر ضرور ولي بي‌نتيجه يا کم‌نتيجه و کسب ثروت از طريق هرج‌و‌مرجي که از اين طريق مي‌آفريد. بدينسان، «حاجي» ثروت سرشار ايران عصر محمد شاه را در سياست داخلي صرف احداث «قنات» کرد و در سياست خارجي صرف خريد اسلحه از دلالان فرانسوي- يهودي اسلحه به بهانه مقابله با تهديد نظامي بريتانيا. نتيجه تهي کردن خزانه ايران بود.

ملا قربانعلي بيدل قزويني،[51] شاعر اهل بيت (س)، به زيبايي سياست اقتصادي «حاجي» و پيامدهاي آن را در دو بيت بس پرمعناي زير خلاصه کرده است:

 نگذاشت براي شاه، حاجي درمي

شد صرف قنات و توپ، هر بيش و کمي

نه مزرع دوست را از آن آب نمي

نه خايه خصم را از آن توپ غمي[52]

به‌نوشته سعادت نوري، «حاجي» در دوران چهارده ساله صدارتش حدود ده کرور تومان خرج «توپ‏خانه و قورخانه» کرد.[53] حاج ميرزا آقاسي در اين دوران بسيار ثروتمند شد؛ و فقط املاک پهناور او بالغ بر 1438 قريه بود.[54] او اندکي پس از فوت محمد شاه (شوال 1264)، در ذيحجه همان سال به عتبات رفت و کمي بعد در 12 رمضان 1265 در آنجا درگذشت.

حکومت حسين خان مقدم مراغه‌اي (آجودان‌باشي، صاحب اختيار، نظام‌الدوله) عرصه را بر اقتدار بلامنازع خاندان قوام‌الملک شيرازي و خاندان ايلخانان قشقايي تنگ کرده بود. حاکم فارس مقبول حاج ميرزا آقاسي صدراعظم نيز نبود. يکي از عوامل مهم اشتعال آشوب‌هايي که ذکر شد همين تلاش خاندان قوام بود براي قبضه کردن کامل قدرت و استيلاي مطلقه خود بر خطه جنوب، به‌رغم حکمراناني چون حسين خان مقدم مراغه‌اي. ديديم که شورش خونين شهر شيراز، که آتش آن به سراسر نواحي جنوبي ايران، از کهگيلويه تا بوشهر و محمره و لارستان گسترش يافت، در اواسط رجب 1255، اندکي پس از زيارت مصلحتي قوام‌الملک و خروج او از ايران، آغاز شد.

چنان‌که ديديم، در نيمه اوّل سده نوزدهم ميلادي، هنوز تعارض ميان خاندان قوام و خاندان ايلخانان قشقايي تکوين نيافته بود. اين تعارض در سال‌هاي بعد شکل گرفت و در دوران جهاد مجتهد لاري، سال‌هاي انقلاب مشروطه و جنگ جهاني اوّل، به اوج خود رسيد. در سال‌هاي نخستين تکوين اقتدار دو خاندان قوام‌الملک و ايلخانان قشقايي، محمدعلي خان ايلخاني و محمدقلي خان ايل‌بيگي، پسران جاني خان، اوّلين ايلخاني قشقايي (1234 ق.)، در بعضي توطئه‌ها آلت دست قوام‌الملک بودند؛ تا بدان‌جا که اوّلين قوام‌الملک، در تلاشي نافرجام براي تحکيم اين پيوند، دختر خود را به عقد محمدقلي خان ايل‌بيگي و دختر محمدعلي خان ايلخاني را به عقد پسر خود، ميرزا فتحعلي خان صاحبديوان، درآورد. گفتيم که اين وصلت با مداخله حاج مشيرالملک گسست.

با مرگ محمد شاه (شب سه‌شنبه 6 شوال 1264/ 4 سپتامبر 1848)[55] زمان براي تسويه حساب با حسين خان صاحب اختيار (آجودان‌باشي) فرارسيد. حاج ميرزا علي‌اکبر خان قوام‌الملک، «که شيرازه کار شيراز بلکه اوراق فارس در کف کفايتش بود»[56] و مي‌دانست ميرزا تقي خان اميرکبير، که اکنون با صعود ناصرالدين شاه جوان زمامدار واقعي ايران بود، به حسين خان آجودان‌باشي نظر مساعد ندارد، پسر ارشدش محمد خان بيگلربيگي کلانتر شيراز، و محمدقلي خان ايل‌بيگي قشقايي قشوني سي هزار نفره «از ايلات و بلوکات» گرد آوردند و در صحراي دلگشا، نيم فرسخي شرق شيراز (باغ دلگشاه و محله کنوني سعدي)، مستقر کردند. آنان به حسين خان پيام دادند و کناره‌گيري او را خواستند. قوام‌الملک دسيسه‌گر، که نگران بود اين اقدام تمرّد عليه حکومت قاجار تلقي شود و برايش عواقب سوء به بار آورد، کوشيد محمدقلي خان، ايل‌بيگي جوان و احتمالاً عاشق، را تعزيه‌گردان اين غائله نشان دهد تا در صورت شکست تبرئه شود.

«حاجي قوام در آن مجلس هيچ سخن گفت و چون به شهر مراجعت نمود براي نظام‌الدوله [حسين خان آجودان‌باشي] پيام فرستاد که من خود را آلوده خيانت دولت نمي‌کنم؛ اگر بتواني ايل‌بيگي را دفع کن.»[57]

سپهر نيز در ناسخ‌التواريخ اين پيام قوام‌الملک را نقل کرده است.[58]

حسين خان به اولتيماتوم شورشيان اعتنا نکرد و محمدقلي خان، ايل‌بيگي ساده‎دل، آتش فتنه را مشتعل کرد. کار به جنگ شهري کشيد. تفنگچيان حکومت فارس، به سرکردگي عزيز خان مکري- که بعداً کارش بالا گرفت و داماد ميرزا تقي خان اميرکبير و «سردار کل» شد،[59] مقاومت کردند. اشرار نيز از اوضاع آشفته بهره جسته و شهر را غارت کردند. سرانجام، با ورود نماينده اميرکبير و آرام شدن آشوب حسين خان برکنار و بهرام ميرزا معزالدوله حاکم فارس شد و ميرزا فضل‌الله علي‌آبادي مازندراني (نصيرالملک) بار ديگر وزير فارس. تبعيد سيزده ساله محمدعلي خان، ايلخاني قشقايي، نيز پايان يافت و با تدبير ميرزا تقي خان اميرکبير وي به همراه بهرام ميرزا از تهران به شيراز آمد.[60]

در پي اين حادثه، حاج ميرزا ابوالحسن خان مشيرالملک، وزير نامدار فارس که در غائله فوق از حسين خان آجودان‌باشي حمايت ‌کرد، از خوف اراذل دست‌نشانده قوام‌الملک، مدتي در ارگ سلطاني و مسجد نو و خانه ‌شيخ ابوتراب امام ‌جمعه[61] متحصن بود.[62] او باز برکشيده شد و تا رمضان 1293، که به دست حاج فرهاد ميرزا معتمدالدوله عزل و تحقير و چند ماهي زنداني شد، مقام پيشکاري و وزارت فارس را داشت.[63]

حاج مشيرالملک، در سال 1265، اندکي پس از غائله فارس، بناي مسجد حاج مشيرالملک را، در جوار خانه‌اش در محله سنگ سياه (محله دروازه کازرون)، آغاز کرد و آن را در سال 1274 به پايان برد. اين محله‌اي است که مأواي سُرخيان و مردم کوهمره در شهر شيراز بود و خاندان من نيز به آن تعلق داشت. خانه پدرم، در خيابان مشير، در نزديکي دروازه کازرون، واقع بود.

مسجد مشير از نظر اهميت تاريخي چهارمين مسجد شيراز[64] و از نظر هنر معماري و اعتبار و اهميت اجتماعي دوّمين مسجد شيراز، پس از مسجد وکيل، است. به‌نوشته فسايي، «بعد از بناي مسجد جامع وکيلي چون آن بنايي در شيراز نيست.»[65] کاروان‌سراي مشير نيز از ابنيه حاج مشيرالملک است که اوّلين کاروان‌سراي شيراز بود و امروزه با نام «سراي مشير» از مراکز ديدني گردش‌گران در شيراز.

بعدها، حاج ميرزا حسنعلي خان نصيرالملک، پسر قوام‌الملک اوّل، در رقابت با مسجد مشيرالملک و با هدف ايجاد نام نيک براي خاندان نه چندان خوشنام خود، در سال‌هاي 1293- 1305 ق. مسجد نصيرالملک را در جنب خانه‌اش، در محله اسحاق بيگ (محله گود عربان)، ساخت. اين مسجد، شايد به دليل سبک معماري سنگين متأثر از عثماني و شايد به دليل نيت باني آن، برخلاف مسجد مشير، چندان مورد اقبال مردم و اهل معرفت نبوده است.

علي‌محمد شيرازي در چنين فضايي آفريده شد. به اعتقاد بهائيان، علي‌محمد در شب جمعه 5 جمادي‌الاوّل 1260 ق./ 23 مه 1844 م. «باب» شد. اين مبداء «تاريخ بديع»، تاريخ بهائيان، است. در اين زمان سي و سه سال از اقتدار قوام‌الملک اوّل در شيراز مي‌گذشت. شروع «رسالت» باب، طبق دعوي بابيان، مقارن است با نهمين سال صدارت حاج ميرزا آقاسي؛ و شروع دعوت آشکار او، آن‌گونه که منابع تاريخي نشان مي‌دهد (شعبان 1262)، مقارن است با يازدهمين سال صدارت «حاجي». اين نيز تصادفي نيست. شبکه‌اي هماهنگ و بهم‌بافته از ديوانيان- که نقشه را مي‌دانستند و از فرجام کار مطلع بودند، از قوام‌الملک و پسرش ميرزا محمد خان بيگلربيگي- کلانتر شيراز، تا منوچهر خان معتمدالدوله گرجي- حاکم اصفهان، و حاج ميرزا آقاسي- صدراعظم، اين جوان روان پريش را برکشيدند و چنان برايش آوازه‌گري کردند تا، به تعبير اعتمادالسلطنه، «از کاه کوه» ساخته شود.[66]

اعتمادالسلطنه اين را از «بي‌تدبيري» حاج ميرزا آقاسي مي‌داند و من از «تدبير» او. بدينسان، شاگرد حجره‌اي به‌نام علي‌محمد شيرازي «باب» شد. نوشته هما ناطق در اين زمينه بي‌پرده است:

«باب مريدان نخستين خود را نه در ميان "جهال" بلکه در "طبقات بالاي کشور" يافت... از ميان شاهزادگان هم ملک قاسم ميرزا، کامران ميرزا و فرهاد ميرزا معتمدالدوله روي خوش نمودند. حاج ميرزا آقاسي که جاي خود داشت. باب از او به ستايش ياد مي‏کند و مي‏نويسد "بديهي است حاجي به حقيقت آگاه است." و مي‏دانيم که در بيان او واژه حقيقت همانا آگاهي به اسرار نهان است که شيخيه عنوان کردند و باب در ربط با معتمدالدوله هم به کار مي‏برد.»[67]

در ميان اين «طبقات بالاي کشور»، پيش از صعود اميرکبير (ذيقعده 1264 ق.) و مقابله قاطع او با فتنه بابيه، حسين خان آجودان‌باشي، والي مدير و کاردان فارس، و وزير و پيشکار خوش‌نام او، حاج مشيرالملک، با توطئه برکشيدن باب همراه نبودند و باب را خفيف و تنبيه کردند. به اين دليل، اين دو مورد کينه قرار گرفتند و «عقوبت» ديدند.

آن‌چه عليقلي ميرزا اعتضادالسلطنه، شاهزاده دانشمند قجر، «فتنه باب» ناميده کمي پيش از شعبان 1262 آغاز شد. به حسين خان، حاکم فارس، خبر دادند که جواني در بوشهر مدعي بابيت امام زمان (عج) است و فرستادگانش در کار «اغواي مردم»؛ پس نيرو فرستاد تا دست بسته حاضرشان کردند و در 2 شعبان 1262 مجازاتشان کرد. او، سپس، خردمندانه عمل کرد. در 16 شعبان 1261/ 20 اوت 1845 حسين خان سواران حکومتي را براي دستگيري باب روانه بوشهر کرد. او را در 19 رمضان به شيراز آوردند. حسين خان باب را فريب داد، وانمود کرد که به ادعاي او باور دارد، مجلسي ترتيب داد و علماي بلد را جمع کرد. بعضي از مريدان باب، از جمله سيد يحيي دارابي، نيز بودند. ابتدا، باب، به پشتگرمي حسين خان، با جسارت سخن گفت. زماني که پريشان‌گويي او روشن شد با عتاب حسين خان مواجه گرديد.

[حسين خان] «حکم داد تا او را چوب زياد زدند. زبان به توبه و انابه گشوده فرياد برآورد و بر خود دشنامي چند داد و اظهار ناداني و پشيماني کرد. آن گاه حکم کرد تا صورت او را سياه کردند و به مسجدي که شيخ ابوتراب به جماعت نماز مي‌گذاشت بردند تا دست و پاي او را بوسيده و از کرده خود پشيمان شده و مدت شش ماه محبوس بود.»[68]

اگر کار فقط دست حسين خان مقدم مراغه‌اي بود، با تدبير و کارداني او غائله تمام بود؛ «فتنه باب» در همين‌جا به پايان مي‌رسيد و در تاريخ شايد چند سطر از آن بر جاي مي‌ماند. ولي دستاني نيرومند و شبکه‌اي متنفذ و هماهنگ در پس‌پرده بود. در غياب حسين خان، منوچهر خان معتمدالدوله- حاکم اصفهان، سواراني به شيراز فرستاد، باب را از زندان ربود و پنهاني به اصفهان برد؛ او را با احترام وارد کرد، برايش مجلسي از علماي بزرگ آراست و تا زنده بود در صيانت از باب و تبليغ او کوشيد. از اينجا «فتنه باب» آغاز شد. در همين زمان، در فارس «پيروان باب از بيم حسين خان به اطراف پراکنده شدند.»[69] معتمدالدوله از حمايت حاج ميرزا آقاسي صدراعظم برخوردار بود. باب به سادگي «باب» نشد.

براي من نيز، چون مهدي بامداد، هيچگاه روشن نشد که چرا ميرزا تقي خان اميرکبير با حسين خان آجودان‌باشي دشمني مي‌ورزيد. بامداد مي‌نويسد:

«براي نگارنده معلوم نشد که مخالفت ميرزا تقي‌خان اميرکبير، آن مرد سياستمدار و افتخار ايران با وي به واسطة کدورت‌هاي شخصي بوده و يا جهات سياسي داشته و گاهي هم ممکن است که بزرگان مرتکب اشتباهاتي بشوند...»[70]

تصوّر مي‌کنم رفتار مدبرانه و مقتدرانه حسين خان والي و حاج مشيرالملک وزير با «فتنه باب»، که در اوّلين مرحله نقشه طرّاحان سناريو را به‌کلي به باد داد، کليد اين معما باشد. شايد يهوديان نفوذ کرده در ميان محارم و معتمدان و نزديکان اميرکبير او را به حسين خان بدبين کرده بودند. قطعاً شبکه قوام‌الملک چنين کساني را در کنار اميرکبير کاشته بود. يک قرينه، همان شورش و لشکرکشي بي‌پرواي قوام‌الملک عليه حسين خان است. او اطمينان داشت که اميرکبير به دليل اين غائله خونين تنبيه‌اش نخواهد کرد و فرجامش چون پدر، ابراهيم خان کلانتر، نخواهد شد وگرنه هيچگاه مخاطره‌اي چنين بزرگ نمي‌کرد. او محافظه‌کارتر از آن بود که بيگدار به آب زند. ديديم، که در اوج فتنه‌گري، به‌رغم يقين به پيروزي، باز «چراغ از بهر تاريکي» نگه داشت تا اگر، به احتمال بسيار ضعيف، حسين خان پيروز شد کاسه کوزه‌ها بر سر ايل‌بيگي جوان قشقايي شکسته شود.

قسمت هيجدهم


 

1.  عبدالرزاق بيگ دنبلي، مآثر سلطانيه، چاپ سربي 1241 ق. در تبريز، فاقد شماره صفحه، ذيل وقايع سال 1216.

2.  ميرزا فضل‌الله شيرازي (خاوري)، تاريخ ذوالقرنين، به‌کوشش ناصر افشارفر، تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1380، ج 1، ص 148.

3.  اعتمادالسلطنه، صدرالتواريخ، ‌ص 30.

4.  همان مأخذ، صص 31-32.

5.  همان مأخذ، ص 32.

6.  شهبازي، زرسالاران، ج 2، صص 432-437؛ ج 4، صص 428-434.

7.  همان مأخذ، ج 2، ص 437.

8.  سعيد نفيسي، تاريخ اجتماعي و سياسي ايران در دوره معاصر، تهران: بنياد، 1372، ج 1، ص 122.

9.  درباره خاندان ولزلي و پيوندهاي عميق و ژرف آن، از جمله ريچارد ولزلي (ارل مورنينگتون) و آرتور ولزلي (دوک ولينگتون، سردار جنگ واترلو با ناپلئون)، با خاندان روچيلد و اليگارشي زرسالاري يهودي معاصر در زرسالاران به تفصيل سخن گفته‎ ام. از جمله بنگريد به: زرسالاران، ج 2، صص 408-421.

10.  شهبازي، زرسالاران، ج 4، صص 430-433.

11.  اعتمادالسلطنه، صدرالتواريخ، ص 31.

12.  تاريخ ذوالقرنين، ج 1، ص 149.

13.  فسايي، فارسنامه، ج 1، ص 708.

14.  همان مأخذ، ص 741.

15.  تاريخ ذوالقرنين، ج 1، ص 147.

16.  پنجمين و کوچک‌ترين پسر جاني خان ايلخاني قشقايي.

17.  دوّمين پسر جاني خان ايلخاني قشقايي. همو که مزارش در پيربناب است.

18.  فسايي، فارسنامه ناصري، ج 1، ص 747.

19.  پسر حاج ميرزا محمدعلي خان مشيرالملک (حاج ميرزا ابوالحسن خان مشيرالملک دوّم) و محمدعلي خان ايلخاني (پسر جاني خان قشقايي و برادر ارشد محمدقلي خان ايل‌بيگي) دامادهاي حسينعلي ميرزا فرمانفرما (شوهر دختران او) بودند. (يادداشت‌هاي اصغر فرمانفرمايي قاجار در: سفرنامه رضاقلي ميرزا نايب‌الاياله، به‌کوشش اصغر فرمانفرمايي قاجار، تهران: انتشارات اساطير، چاپ سوّم، 1373، ص 737)

20.  حاج ميرزا ابراهيم مجتهد (1173-1255 ق.) از سلسله سادات حسيني فسايي است که در محله‌هاي بازار مرغ و سردزک شيراز سکونت داشتند. حاج ميرزا حسن حسيني فسايي، مؤلف فارسنامه ناصري، از اين خاندان است. وي در شيراز احترام فراوان داشت. براي آشنايي با زندگينامه حاج ميرزا ابراهيم مجتهد بنگريد به: فارسنامه ناصري، ج 2، صص 927-929.

21.  عبدالهادي حائري، نخستين رويارويي‌هاي انديشه‌گران ايران با دو رويه تمدن بورژوازي غرب، تهران: اميرکبير، 1367، صص 523-524.

22.  همان مأخذ، ص 525.

23.  براي نمونه بنگريد به: جرج اسميت، هنري مارتين: قديس و انديشمند، لندن، 1892، 580 صفحه.

George Smith, Henry Martyn: Saint and Scholar, First Modern Missionary to the Mohammedans 1781-1812, London: The Religious Tract Society, 1892, 580 pp.

24.  ميرزا سيد علي خان شيرازي (1197-1263 ق.)، متخلص به «نياز شيرازي»، خوش‌نويس و شاعر. پدرش ميرزا حسنعلي طبيب و پدربزرگش حاج آقاسي بيگ افشار بودند. حاج آقاسي بيگ آذربايجاني و سرکرده فوجي در قشون نادر شاه بود که به خدمت کريم خان زند آمد و دوست و مصاحب وکيل‌الرعايا شد. در محله ميدان شاه خانه بزرگ و تکيه‌اي ساخت که به «تکيه حاج آقاسي بيگ» مشهور بود ولي پس از ازدواج نوه‌اش با جعفرعلي خان نواب به «تکيه نواب هندي» شهرت يافت. حاج آقاسي بيگ خوش‌نويس بود و خط سنگ قبر حافظ از اوست. ميرزا سيد علي پس از سفر به هند از نظر مالي فروريخت و براي پرداخت بدهي مجبور به فروش خانه و تکيه جدش شد. به فسا رفت و به سرپرستي املاک موروثي‌اش در نوبندگان فسا پرداخت. سپس به شيراز آمد و تا پايان عمر در شيراز ماند.

25.  Carl Gottlieb Pfander

26.  در سال 1800 لرد ريچارد ولزلي، فرمانفرماي بنگال، کالجي را در کلکته تأسيس کرد براي تربيت کارگزاران حکومت هند بريتانيا. اين مدرسه در قلعه ويليام (شهر کلکته بعدي) واقع بود و به اين دليل به کالج فورت ويليام موسوم است. کالج ويليام در واقع يک مدرسه علوم ديني بود. اولين رئيس آن (از 18 اوت 1800) ديويد براون است و معاون او کلاديوس بوکانان. در اين کالج ويليام کري استاد زبان سانسکريت بود. هرچند تا سال 1813 مقامات حکومتي بريتانيا هيچ نوع فعاليت تبشيري را در هند اجازه نمي‌دادند، معهذا در کالج حلقه‌اي ايجاد شد براي ترجمه کتاب مقدس به زبان‌هاي شرقي. اولين انجيل‌هايي که به زبان‌هاي فارسي و هندوستاني چاپ شد توسط اين کالج بود. اولين انجيل فارسي با نظارت کلنل کالبروک منتشر شد. ولي بعداً، نظارت بر ترجمه متون مسيحي به فارسي به عهده هنري مارتين گذارده شد. ترجمه عهد جديد به فارسي در کالج قلعه ويليام را دو نفر آغاز کردند: ميرزا فترت اهل بنارس و آقا ثبات اهل بغداد که ده سال در ايران اقامت داشت.

27.  ميرزا محمد تنکابني، قصص‌العلما، تهران: انتشارات علميه اسلاميه، بي تا، ص 130.

28.  «پادري» همان father است. مسيحيان کشيشان را «پدر» (فادر) مي‌خوانند و علماي ايران ميسيونرها را «پادري» مي‌ناميدند.

29.  بنگريد به: صفورا برومند، پژوهشي بر فعاليت انجمن تبليغي کليسا CMS در دوره قاجاريه، تهران: مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1381، ص 108.

30.  تنکابني، قصص‌العلما، ص 151.

31.  همان مأخذ، ص 16.

32.  حائري، نخستين رويارويي‌ها، صص 525، 539.

33.  فتحعلي شاه چهار زن عقدي داشت و ده‌ها متعه. عده متعه‌هاي او از خاندان‌هاي سرشناس ايران را بيش از چهل نفر ذکر کرده‌اند. اين به جز ده‌ها متعه از خاندان‌هاي معمولي است. شاه به زنان خاندان‌هاي سرشناس به دليل تکبرشان، به جز يکي، علاقه نداشت. زن اصلي فتحعلي شاه، آسيه خانم (متوفي 1220 ق.)، دختر فتحعلي خان دولو قاجار و مادر عباس ميرزا نايب‌السلطنه، بود. از اين زنان 260 فرزند متولد شدند که بسياري در دوران سلطنت فتحعلي شاه مردند و در زمان فوت او 101 نفر زنده بودند.

 

حاج ميرزا عليرضا شيرازي (1203-1265 ق.)، برادر دوقلوي حاج ميرزا علي‌اکبر قوام‌الملک (قوام‌الملک اوّل)، خواجه بود و مقتدرترين فرد در اندرون فتحعلي شاه به‌شمار مي‌رفت. شاه او را «حاجي دايي» صدا مي‌زد و بسيار محترمش مي‌داشت. او «اميرالحاج» (سرپرست حجاج ايراني) نيز بود. يکي از زنان فتحعلي شاه به‌نام مريم خانم يهوديه بود و «در جمال بي مثال و فريد.» (سلطان احمد ميرزا عضدالدوله، تاريخ عضدي، به‌کوشش عبدالحسين نوائي، تهران: انتشارات بابک، 1355، ص 25) نبات خانم از يهوديان ساکن مازندران بود. (تاريخ ذوالقرنين، ج 2، ص 1052) اين دو از زنان آقا محمد خان قاجار بودند که فتحعلي شاه، به دليل زيبايي‌شان، به عقد خود درآورد. (آقا محمد خان به‌رغم اين‌که خواجه بود حرمسراي مفصلي داشت.) مريم خانم يهوديه مادر احمدعلي ميرزا، پسر نوزدهم فتحعلي شاه، و مادربزرگ پروين خانم، زن ميرزا هاشم نوري، است. ميرزا هاشم نوري و زنش با سفير انگليس، سر چارلز موراي، رابطه نزديک داشتند. اين ماجرا، در اوج جنگ هرات رسوايي بزرگي به بار آورد. (بنگريد به يادداشت عبدالحسين نوائي در تاريخ عضدي، صص 201-202) فتحعلي‌شاه نبات خانم را طلاق داد و بعد از گذراندن عده زن ميرزا شفيع صدراعظم شد. بعد از فوت صدراعظم به مکه رفت و به حاجيه نبات خانم ملقب شد. ساير زنان يهوديه فتحعلي شاه عبارت بودند از: خديجه خانم، خديجه خانم (زن ديگر)، شهربانو خانم، کوچک خانم، گل اندام خانم، ماهي خانم و معصومه خانم. در حرمسراي فتحعلي شاه رامشگران و کارکنان متنفذي حضور داشتند که، به دليل نفوذ حاج ميرزا عليرضا شيرازي، بسياري‌شان شيرازي و برخي‌شان يهوديه بودند.

 

نفوذ يهوديان در حرمسراي فتحعلي شاه شباهت فراوان به نفوذ ايشان در حرمسراي سلطان سليم دوّم و سلطان مراد سوّم عثماني دارد. بنگريد به: شهبازي، زرسالاران، ج 5، صص 302-310.

34.  اگر ادعاي خاوري و مورخين بعدي دوران قاجار دال بر ازدواج ملا آشر يهودي (حاج هاشم جديدالاسلام) با «مستوره‌اي از خاندان حاجي قوام‌الدين شيرازي معروف» درست باشد، او همان روشي را ابداع کرد که بعدها جعفرعلي خان نواب هندي، از طريق ازدواج با دختر حاج حسنعلي طبيب شيرازي و نوه حاج آقاسي بيگ، دوست فاضل و محرم کريم خان وکيل‌الرعايا، از طريق آن خود را «بومي» و «شيرازي» کرد. چنان‌که ديديم، در پيامد اين ازدواج حتي «تکيه حاج آقاسي بيگ» به «تکيه نواب هندي» معروف شد.

35.  درباره سرنوشت موقوفات امامقلي خان، سردار فاتح هرمز و حاکم فارس در عصر شاه عباس کبير، و غارت آن توسط خاندان قوام‌الملک شيرازي در صفحات بعد سخن خواهم گفت.

36.  گفتيم که، به‌نوشته عبدالرزاق بيگ دنبلي، در پي تصرف شيراز به دست آقا محمد خان قاجار، حاج ابراهيم کلانتر در فارس کشتاري بزرگ کرد و «خرمن خاندان‌هاي قديم فارس را يک سر بسوخت.»

37.  نام ترجمه فارسي رُماني است از ميخائيل سالتيکوف (شچدرين) که مورد علاقه من بود. نام اصلي خانواده گالاوليف است.

Mikhail Evgrafovich Saltykov (Shchedrin), 1826-1889, The Golovlyov Family (1875-1880)

38.  تنکابني، قصص‌العلما، ص 42.

39.  همان مأخذ، ص 151.

40.  حاج ميرزا جاني کاشاني، کتاب نقطة‎الکاف در تاريخ ظهور باب و وقايع هشت سال اوّل از تاريخ بابيه، به‌کوشش ادوارد براون، ليدن:‌ بريل، 1910، ص 109.

41.  محمدعلي فيضي، حضرت نقطه اولي، مؤسسه ملّي مطبوعات امري، 132 بديع/ آذرماه 1352، صص 85-87.

42.  براي مثال، بنگريد به يادداشت‌هاي دقيق و مفصل براون بر رساله عباس افندي با عنوان «مقاله شخصي سياح که در قضيه باب نوشته است» (انتشارات دانشگاه کمبريج، 1891، دو جلد):

Edward G. Browne, A Traveller's Narrative, Cambridge at the University Press, 1891, 2 vol.

43.  Cecil Roth, The Sassoon Dynasty, London: Robert Hale Ltd., 1941, p. 35.

44.  فسايي، فارسنامه، ج 1، صص 777-778.

45.  همان مأخذ، ج 2، ص 964.

46.  همان