بازگشت به صفحه اصلي

 

زمين و انباشت ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز (14)

 

بازگشت به فهرست کتاب

 

بازگشت به صفحه قبل

خاندان قوام شيرازي و يهوديان مخفي

هدف از اين رساله، نگارش تاريخ مشروطه يا فارس نيست. هدف ترسيم سير حوادثي است که بر ميهن ما رفته و خاندان من نيز، به عنوان قطره‌اي از درياي ملّت بزرگ ايران، در آن سهيم بوده. هدف نشان دادن تاريخ خونبار و پرفراز و نشيب اين مرزوبوم به نوکيسه‌گان بي‌ريشه يا «مجهول‌النسبي» است که از طريق غارت اين مردم نجيب، با ولعي سيري‌ناپذير، چون متکدي گرسنه‌اي که ناگاه به سفره‌اي رنگين رسيده، «دستان تا چندي پيش تهي»[1] خود را انباشته مي‌کنند. و عجيب است که اينان با بغض و قساوتي غريب براي من و امثال من نه تنها حق زندگي مادي معتدل، از طريق دسترنج و قلم خويش يا بهره بردن از ملکيت مشروع و قانوني در ميراث آباء و اجدادي خود، بلکه حق حيات نيز قائل نيستند. اکنون، منشاء اين قساوت و عداوت، که طي دو دهه اخير بارها مرا از اوج به زير کشيده، برايم روشن است. تا ديروز «فرضيه» بود، امروز «يقين» است.

سير حوادث را به اجمال، تا آنجا که تصوير فوق را شفاف کند، پي مي‌گيرم:

نفوذ رو به گسترش مجتهد لاري، و برخورداري او از حمايت مردم و عشاير جنوب ايران، به عنوان قدرتمندترين نيروي نظامي ضد استعمار بريتانيا، مي‌توانست سرنوشت ايران را در دوران انقلاب مشروطه (1905-1909)، که به جنگ اوّل جهاني (1914-1918) و آشفتگي‌هاي پس از آن پيوند خورد، دگرگون کند؛ همان‌گونه که گسترش نهضت جنگل و جنبش‌هاي کلنل محمدتقي خان پسيان در خراسان و شيخ محمد خياباني در آذربايجان مي‌توانست چنين دگرگوني را سبب شود. از اينرو، کانون‌هاي استعماري ذينفع در ايران و کارگزاران داخلي آن‌ها بيش‌ترين نيروي خود را مصروف به مهار و متلاشي کردن اين جنبش‌ها کردند.درباره نهضت جنگل و نقش کانون‌هاي استعماري بر ضد آن، به‌ويژه نقش احسان‌الله خان دوستدار و ميرزا کريم خان رشتي (خان‌اکبر) و شبکه نفوذي و تخريبي بهائي مؤثر در سرکوب نهضت جنگل، درباره کميته مجازات و سرشت و پيوندهاي گردانندگان (ابوالفتح‌زاده، منشي‌زاده و مشکات‌الممالک)، و سرانجام درباره سرنوشت شومي که با کودتاي 3 اسفند 1299/ 21 فوريه 1921 و برکشيدن سلطنت پهلوي (آذر 1304/ دسامبر 1925) بر ايران تحميل شد در آثار خود سخن گفته ‎ام. در اينجا از آن نيروهايي سخن مي‌گويم که کارکرد سرکوب يا مهار کردن نهضت سيد لاري را به عهده داشتند. گفتم که اين نيروها مثلثي را تشکيل دادند که يک ضلع آن موقرالدوله و شبکه نفوذي و تخريبي تحت امرش بود، ضلع ديگر سيد اسدالله خرقاني، و ضلع سوّم خاندان قوام شيرازي.

خاندان قوام شيرازي شاخه‌اي از خاندان هاشميه (منسوب به «هاشم») است که به دليل گستردگي آن در منابع دوره قاجار «سلسله هاشميه» يا «طايفه هاشميه» خوانده مي‌شوند. اين خاندان به عنوان يکي از مقتدرترين و ثروتمندترين خاندان‌هاي حکومتگر ايران در سده‌هاي نوزدهم و بيستم ميلادي شناخته مي‌شود. نياي طايفه هاشميه فردي به‌نام ملا آشر يهودي است که از قزوين به شيراز مهاجرت کرد، نام خود را به حاج هاشم تغيير داد، به‌تدريج برکشيده شد و کدخدايي محله‌اي از محلات حيدري‌خانه[2] شيراز و سپس کدخدايي کل محلات فوق را به دست گرفت.

حاج هاشم جديدالاسلام شش پسر داشت. اين پسران، و دختران او، بنيانگذاران طايفه‌اي بزرگ شدند که تدوين تبارنامه ايشان پژوهشي سنگين و براي شناخت برخي رازهاي تاريخ معاصر و شايد امروز ايران بسيار ضرور است.[3]

سوّمين پسر او، ابراهيم، برجسته‌ترين‌شان بود. ابراهيم به‌تدريج اهميتي يافت و در زمره نزديکان ميرزا محمد، کلانتر شيراز، جاي گرفت. در سال 1200 ق./ 1785 م.، در پي وفات ميرزا محمد کلانتر،[4] جعفر خان زند او را به عنوان کلانتر شيراز منصوب کرد.[5] در زمان سلطنت لطفعلي خان زند، کار ابراهيم، که اينک «حاجي ابراهيم کلانتر» خوانده مي‌شد، بالا گرفت تا بدان‌جا که در غياب خان زند حکومت مي‌کرد. در سال 1206 ‌ق./ 1791‌ م.، در زمان لشکرکشي لطفعلي خان زند به اصفهان، حاج ابراهيم کلانتر به کودتا دست زد. او، به تعبير آقا محمدخان قاجار، «به مدد مشتي بازاري و کاسبکار» شهر شيراز را تصرف کرد[6] و با دسيسه‌هاي پيچيده، از جمله خلع سلاح ايلات فارس که مدافع لطفعلي خان زند بودند، نقشي مهم و تعيين‌کننده در صعود خاندان قجر به سلطنت ايفا نمود.[7]

آقا محمدخان قاجار به پاس نقش حاج ابراهيم کلانتر در صعود او به سلطنت به وي لقب «خاني» اعطا کرد و او را در مقام بيگلربيگي فارس منصوب نمود. دو سال بعد، در آغاز سال 1209‌ق./ 1794‌م. ابراهيم خان به «اعتمادالدوله» ملقب شد و در مسند وزارت بنيانگذار سلطنت قجر جاي گرفت. ابراهيم خان اعتمادالدوله چهار سال در خدمت آقا محمدخان قاجار و سپس قريب به چهار سال صدراعظم مقتدر فتحعلي شاه بود. او در اين هفت سال نفر دوم حکومت ايران بود و و بسياري از مناصب عالي حکومتي را در ميان اعضاي خانواده و وابستگان خود تقسيم نمود.[8]

بدينسان، در سال‏هاي سرنوشت‌ساز صعود و اقتدار ناپلئون بناپارت در غرب و ستيز تيپو سلطان و زمان شاه افغان با استعمار بريتانيا در شرق، زمام امور ايران در دست ابراهيم خان اعتمادالدوله و ساير اعضاي خاندان قوام شيرازي قرار گرفت.[9]

يهودي بودن ملا هاشم فوق‌الذکر، نياي خاندان هاشميه، در منابع متعدد ايراني و خارجي به‌کرات ذکر شده است. به چند نمونه استناد مي‌کنم:

ميرزا عبدالکريم شيرازي در ذيل تاريخ گيتي گشا او را «حاجي هاشم يهودي‌الاصل جديدالاسلام» خوانده و حاج ابراهيم کلانتر را به دليل خيانت به شاه جوان و دلاور زند «حاجي يهودي طينت نمرود طبيعت» و واجد «شرارت ذاتي و خباثت جبلي» خوانده است:

«عنان اختيار مملکتي که پايتخت دولت و مقر جلالت به اندک غفلتي به دست حرامزاده لولي‌حسب يهودي‌نسبي مي‌دهند که با ولي‌نعمت خود اين گونه رفتار نمايد... حاجي ابراهيم شيرازي ولد حاجي هاشم يهودي‌الاصل جديدالاسلام که در عهد دولت خاقان گيتي‌ستان، وکيل، در ميان امثال و اقران ذليل و مشغول پاکاري محله‌اي از محلات حيدري‌خانه شيراز و در ايام تسلط نواب غفران‏مآب بيگلربيگي نظر به صدور بعضي خدمات جزوي کدخدايي کل حيدري‌خانه به او تفويض يافته... آن يهودي‌زاده نمک‌ به حرام... دست تصرف آن شهريار رستم حريف را از دامان قلعه شيراز کوتاه، و شيرازه دولت چهل ساله زند را پريشان و تباه ساخته، لواي خودرأيي در عرصه آن مملکت افراخته...»[10]

حاج ميرزا آقاسي را ميرزا ابوالحسن خان ايلچي شيرازي،[11] خواهرزاده و داماد حاج ابراهيم کلانتر شيرازي، و حاج حيدرعلي خان شيرازي،[12] برادرزاده حاج ابراهيم کلانتر، در دستگاه عباس ميرزا نايب‌السلطنه برکشيدند. بعدها، همين کانون نقش مهمي در صعود حاج ميرزا آقاسي به صدارت محمد شاه ايفا کرد. ميرزا ابوالقاسم قائم‌مقام فراهاني، دولتمرد و وزير نامدار عصر قاجار (مقتول در 30 صفر 1251 ق.)، به اين دليل حيدرعلي خان را «جهود بدقدم» خوانده و او و حاج ميرزا آقاسي را چنين هجو کرده است:

از آن دم کاين جهود بدقدم را بسط يد دادي

تو را زحمت پياپي، درد و محنت دم به دم باشد

سپيد نر که داري با سياه ماده سودا کن

که باجي خوشقدم بهتر ز حاجي بدقدم باشد [13]

قائم‌مقام در توصيف زهدفروشي حاج ميرزا آقاسي چنين سروده است:

زاهد چه بلايي تو که اين رشته تسبيح

از دست تو سوراخ به سوراخ گريزد

خلق ار همه دنبال تو افتند عجب نيست

يک گله نديدم که ز سلاخ گريزد

 دکتر ياکوب پولاک، که به خاندان زرسالار يهودي پولاک[14] تعلق دارد و در دهه 1850 از شيراز ديدن کرده، مي‌نويسد:

«در شيراز رويهم رفته وضع يهوديان نظم و نسقي دارد زيرا آنان از حمايت خانواده متنفذ حاجي قوام برخوردارند. جد اعلاي حاجي قوام خود يهودي بود.»[15]

کلنل هنري فيليپ پيکات، وابسته نظامي سفارت انگليس در تهران، در گزارش دسامبر 1897 خود درباره خاندان‌ها و رجال ايران، از خاندان قوام شيرازي با نام «خاندان هاشميه» ياد مي‌کند و مي‌نويسد: «نام اين خانواده از بنيانگذار آن، حاجي هاشم، گرفته شده که به گفته برخي يهودي جديدالاسلام بود.»[16]

حاج محمدحسن خان اعتمادالسلطنه، منشي ناصرالدين شاه که او نيز قطعاً فرد مطلعي است، مي‌نويسد:

«در نسب حاجي ابراهيم خان بن هاشم، معمرين اهل شيراز که مقارن همان زمان بوده‌اند، سخناني مي‌گويند و متفقاً در ميان آنها چنين معروف است که اينها جديدان اسلام قزوين بوده، از آنجا مهاجرت کرده به شيراز آمده‌اند.»[17]

مخبرالسلطنه هدايت، که مدتي والي فارس بود و فردي مطلع، مي‌نويسد:

 «حاج محمدابراهيم خان اعتمادالدوله که جدش از جديدالاسلام‌هاي قزوين بوده...»[18]

حبيب لوي، نويسنده تاريخ سه جلدي يهوديان ايران از سران جامعه يهودي ايران در دوران پهلوي و فردي کاملاً مطلع است. لوي مي‌نويسد:

«حاجي ابراهيم فرزند حاجي هاشم يا آشر يهودي، و پدر يا جدش به دين اسلام گرويده بود.»

حبيب لوي، که کتاب خود را در اوج اقتدار سلطنت پهلوي نگاشته؛ در زماني که به کتمان و پرده‌پوشي، مگر در مواقع ضرور، مانند امروز نياز نبود، معترضانه مي‌نويسد:

«معمولاً در اغلب کشورهاي جهان رسم چنان بوده و حتي تا امروز هم چنين است که اگر مردي بزرگ از يهوديان خدمات برجسته‌اي به کشور خود يا به بشريت نمود وي را يهودي نخوانند. مثلاً، انشتين، دانشمند معروف، را آلماني‌ها آلماني مي‌گفتند و کاشف پني‌سيلين را انگليس‌ها دکتر فلمينگ انگليسي مي‌ناميدند. اما اگر همين اشخاص عملي برخلاف انسانيت يا منافع کشور آلمان يا انگليس انجام مي‌دادند بلافاصله يهودي خوانده مي‌شدند... از موقعي که فتحعلي شاه... از قدرت حاجي ابراهيم ترسيد [و] او و عده کثيري از افراد خانواده‌اش را به قتل رسانيد، از آن موقع حاجي ابراهيم به قول نويسنده تاريخ زنديه و حتي قاجاريه، که سلطنت آن‌ها مديون او بود، حاجي ابراهيم پست فطرت شد که هيچ، يهودي نسب و يکي از اشرار جديدالاسلام هم گرديد.»[19]

به‌نوشته حبيب لوي، ملا آقابابا، خاخام بزرگ يهوديان تهران در زمان فتحعلي شاه، «فرزند ملا رحميم [ملامد] از اهل شيراز است و از همان فاميل حاجي ابراهيم کلانتر شيرازي است که آغا محمد قاجار را به سلطنت ايران رسانيد. مشاراليه هم سمت ذبح‌کننده داشت و هم ملاي روحاني بود.»[20]

خاندان ملامد از خاندان‌هاي سرشناس اليگارشي يهودي است که شاخه‌اي از آن رياست جامعه يهودي شيراز را به دست داشت. تبار اين خاندان به خاخام مه‌ير ملامد، منشي ايزابل ملکه کاستيل، مي‌رسد. ايزابل هموست که در سال 1492 کريستف کلمب را راهي درياها کرد؛ همان سفري که به «کشف» قاره آمريکا انجاميد. مه‌ير ملامد منشي ايزابل بود. او در سال 1492 به‌ظاهر مسيحي شد و نام مسيحي «فرناندو پرز کورونل» را برگزيد و به جاي پدرزن سالخورده‌اش، آبراهام سنئور، عضو شوراي سلطنتي و خزانه‌دار کل کاستيل و آراگون شد. بر اساس اين نوشته حبيب لوي، خاندان قوام شيرازي بايد شاخه‌اي از خاندان کهن ملامد باشد. اين مسئله حائز اهميت تاريخي فراوان است و خاندان قوام شيرازي را در رده خاندان‌هاي اصلي گرداننده شبکه جهاني زرسالاري يهودي جاي مي‌دهد. درباره خاندان ملامد در زرسالاران سخن گفته‌‌‎ام.

ملا آقابابا ملامد نيز به خويشاوندش، ملا آشر، نياي خاندان هاشميه، تأسي کرد و در سال 1237 ق./ 1822 م. مسلمان شد و «محمدرضا جديدالاسلام» نام گرفت. «مسلمان شدن» خاخام بزرگ يهوديان تهران حادثه کم‌اهميتي نبود و بايد کاملاً موجه مي‌نمود. لذا، ملا آقابابا کتابي به عبري در ردّ دين يهود و اثبات اسلام نوشت. اين کتاب را، در زمان ناصرالدين شاه، دو يهودي جديدالاسلام ديگر، آخوند ملا محمدعلي کاشاني ساکن تهران، معروف به ملا آقاجاني، و آقا محمدجعفر جديدالاسلام، برادرزاده ملا آقابابا، به فارسي ترجمه[21] و با نام منقول الرضائي باقامه الشهود في رد اليهود به صورت چاپ سنگي منتشر کردند. اين کتاب به «منقول رضايي» معروف است. محمدرضا جديدالاسلام در آغاز کتاب فوق مي‌نويسد:

«و بعد چنين گويد... محمدرضاي جديدالاسلام ساکن دارالخلافه طهران که... کمترين حقير فقير از سلسله علماء بني‌اسرائيل بودم و در ميان ايشان از افاضل و اعيان بودم و همگي علماي بيت‌‌المقدس و ارباب فهم آن طايفه به فضل و تتبع من معترف بودند و در تمام ايام عمر مشغول به تحصيل علوم و مطالعه کتاب کتب سماوي و در مقام و متابعت رسوم انبياء سلف و علماي خلف بودم....»[22]

 

به همراه ملا آقا بابا رؤساي هشتاد خانواده يهودي به اسلام گرويدند.[23] بدينسان، گروهي جديد به اليگارشي مالي دوران قاجاريه افزوده شد. اينان، تا به امروز در زمره خاندان‌هاي متمول درجه اوّل ايران جاي دارند. برخي از خاندان‌هاي يهودي که به همراه ملا آقابابا مسلمان شدند عبارتند از: مظفريان، ساعتچيان، زمرديان و جواهريان.  

در سال 1255ق./ 1839 م.، ماجراي مشابهي، ولي بسيار گسترده‌تر، در مشهد رخ داد: يهوديان مشهد، که تعداد ايشان در سال 1831 حدود دو هزار نفر گزارش شده،‌ اندکي پس از تأسيس بنياد ساسون در بوشهر و بمبئي و چهار يا پنج سال پيش از آغاز دعوت علي‌محمد باب، به‌طور دسته‌جمعي «مسلمان» ‌شدند و کدخداي ايشان، به‌نام ملا مِشيح، به «ملا مهدي» و خاخام ايشان، ملا بنيامين يزدي، به «ملا امين» تغيير نام داد.

گروش اين يهوديان به اسلام واقعي نبود و اينان به‌طور پنهان يهودي ماندند. دائرة‌المعارف يهود پديده جديدالاسلام‌هاي مشهد را ذيل مدخل «يهوديان مخفي» مطرح کرده[24] نه در مدخل «مرتدين يهودي».

در يهوديت، «مرتد» به يهودي اطلاق مي‌شود كه واقعاً از يهوديت روي گردانيده است. احكام مجازات «مرتد» در فقه تلمودي بسيار سنگين است. از اين‌گونه «مرتدين» در ميان يهوديان بوده‌اند مانند آبنر برغشي (سده چهاردهم ميلادي) ‌و اسپينوزا (سده هفدهم ميلادي).

«يهودي مخفي» به يهودي اطلاق مي‌شود كه براي انجام مأموريت ديني- سياسي يا از سر اجبار و تقيه به دين ديگر گرويده است مانند مارانوهاي اسپانيا و پرتغال و دونمه‌هاي عثماني، پيروان شابتاي زوي (1626-1676)، و فرانکيست‌هاي اروپاي شرقي و مرکزي، پيروان يعقوب فرانک (1726-1791)، و جديدالاسلام‌هاي مشهد و برخي مناطق ديگر ايران.

آبراهام ناتان لوي، معروف به ناتان غزه‌اي (1643-1680)، «پيامبر» يهودي و مبشر ظهور شابتاي زوي به عنوان مسيح، اعلام مسلماني از سوي شابتاي زوي، بنيانگذار فرقه دونمه، را «انجام مأموريتي جديد» عنوان مي‌كند با هدف «برافروختن اخگر مقدس در ميان كفار» (مسلمانان). او مي‌نويسد: شابتاي «در حال انجام واپسين و دشوارترين بخش مأموريت خود است و آن تسخير خليفه [حكومت عثماني] از درون است. او براي انجام اين مأموريت مانند يك جاسوس عمل مي‌كند كه به درون سپاه دشمن اعزام شده. اين مبارزه‌اي در درون سرزمين شيطان است.» بنابراين، مسلمان شدن شابتاي به معني ارتداد نيست بلكه بغرنج‌ترين چهره مأموريت مسيحايي اوست.[25] در دائرة‌المعارف يهود مقاله‌اي مستقل به «يهوديان مخفي»[26] اختصاص دارد و مقاله مستقل ديگر به «مرتدين»؛[27] به عبارت ديگر، پديده‌اي به‌نام «يهوديت مخفي» از نظر ايشان مقبول و رسمي است.

به‌نوشته دائرة‌المعارف يهود، جديدالاسلام‌هاي مشهد به‌مثابه «يهودياني در لباس اسلام» به حيات خود ادامه دادند.[28] به‌نوشته والتر جوزف فيشل (1902-1973)، محقق برجسته يهودي، جديدالاسلام‌هاي مشهد «همچنان مخفيانه به آئين يهود پايبند بوده و هستند.»[29] فيشل اين جمله را در سال 1949 م./ 1328 ش. نوشته است. به عبارت ديگر، تا اوائل سلطنت محمدرضا شاه پهلوي جامعه يهوديان مخفي در مشهد هنوز حضور فعال داشت و اعضاي آن در ظاهر مسلمان و در نهان يهودي بودند. اين چه الزامي است که سبب شد اين گروه يکصد و ده سال (1839-1949) همچنان در ظاهر «مسلمان» و در خفا «يهودي» باشند؟ آيا خاندان قوام شيرازي از جنس اين جديدالاسلام‌هاي مشهد، و از بنيانگذاران و رهبران اين جريان در ايران، نبود؟ آيا در ساير شهرهاي ايران، که داراي جمعيت پرشمار يهودي بودند مانند تهران و اصفهان و شيراز و همدان و کاشان، چنين پديده‌اي وجود نداشت؟ و آخرين و مهم‌ترين پرسش: در دهه‌هاي پسين اين «يهوديان مخفي» چه شدند و چه ‌کردند؟

منابع يهودي مايل‌اند پديده «يهوديت مخفي» را به فشارها و تضييقات ديني عليه يهوديان نسبت دهند که ايشان را به «تقيه» مجبور مي‌کرد. اين دعوي به‌کلي نادرست است. مثلاً، در نمونه «يهوديان مخفي» مشهد مي‌دانيم که «مسلمان» شدن ايشان در سال 1255 ق./ 1839 م. رخ داد يعني در اوج قدرت حاج ميرزا آقاسي صدراعظم که به کمک خاندان يهودي‌تبار قوام شيرازي برکشيده شد، به شدت با روحانيون مخالف بود و در راه حذف ايشان مي‌کوشيد. واقعه مشهد درست در همان سالي رخ داد که محمد شاه و حاج ميرزا آقاسي به اصفهان لشکر کشيدند، شمار فراواني از پيروان حجت‌الاسلام شفتي، مجتهد بزرگ اصفهان، را کشتند و شفتي را ذليل و خانه‌نشين و دق مرگ کردند. به‌نوشته ماشاءالله آجوداني، در دوره محمد شاه، به دليل اقدامات حاج ميرزا آقاسي، از نفوذ و اقتدار روحانيون «تا حدود زيادي کاسته شد»، ولي در دوره ناصري نه تنها اعاده شد بلکه گسترش يافت و رنگ و بوي سياسي بيش‌تر گرفت.[30]

در دهه‌هاي بعد، برخي از کارکردهاي اين «يهوديان مخفي» را مي‌شناسيم:

به‌نوشته توماس تيمبرگ، گروهي از جديدالاسلام‌هاي مشهد به سلک اهل تصوف درآمدند و به ترويج ميرزا ابوالقاسم سکوت شيرازي به‌عنوان مرشد خود ‌پرداختند.[31]

جوزف ولف،[32] در سفر خود به ايران شاهد پيوند يهوديان مشهد با صوفيان است و پيدايش گروهي از «صوفيان يهودي». اين طريقت را در سال 1821 ميلادي يک خاخام يهودي ساکن آسياي ميانه به‌نام ملا محمدعلي اشکپوتي (عشق‌آبادي) ايجاد کرده بود. اين «صوفيان يهودي» با «صوفيان مسلمان» رابطه نزديک داشتند و با هم حشيش مي‌کشيدند. اين «صوفيان يهودي» پيامبري حضرت محمد (ص) را پذيرفته و به آئين اسلام نزديک بودند. مرشدشان ميرزا ابوالقاسم سکوت شيرازي بود. ترجمه قرآن به عبري را نيز در اختيار داشتند و مطالعه مي‌کردند.[33]

اين ميرزا ابوالقاسم سکوت شيرازي (متوفي حوالي 1239 ق./ 1824 م.)، معروف به ميرزاي سکوت، نيز خود را از سادات جلوه مي‌داد. به سبک صوفيان کهن، مدعي بود چون ديوانگان در شهرهاي مختلف، نائين و کاشان و اصفهان و حلب و شام و عراق عرب و مکه، زيسته و آوارگي‌ها کشيده. برايش قصه‌ها بافتند. با اين پيشينه در کسوت درويشان به شيراز آمد، در شيراز نشست و انزوا گزيد. دوران اقتدار خاندان قوام‌الملک شيرازي در ايران و فارس است و شياداني هستند که به امر حاج ابراهيم خان اعتمادالدوله (صدراعظم) و پسران و خويشانش ميرزاي سکوت را «پير طريقت» کنند. خاندان نواب هم ساکن شيرازند و نواب‌هاي ديگر. بدينسان، گروهي از نامداران و شاعران شيراز سرسپرده آستان و مفتون کراماتش شدند و بزرگش کردند. سرسلسله اين «مريدان مراد ساز» وصال شيرازي (1197-1262 ق.)[34] و پسرش، وقار شيرازي (داماد خاندان نواب)، و حاج محمدحسين قزويني، مرشد طريقت نعمت‌اللهي در شيراز، بودند؛ که با هم براي «سير و سلوک» به باباکوهي مي‌رفتند. هماي شيرازي، پدر جلال‌الدين همايي- همان که خوب تبارنامه مي‌ساخت، نيز از مريدان ميرزاي سکوت بود.[35]

«مقام سيد بزرگوار در شيراز به جائي رسيد که مردم هوشمند و بزرگان فارس و پاره‌اي از رجال ايران به دور شمع وجودش پروانه‌سان جمع شدند، اهل ظاهر حسد برده، نادانان را به آزار وي برانگيختند، آن جناب هم سکوت را بهترين گفتار و بالاترين دفاع براي خود مي‌دانست، روزي به تحريک مفسدين غلغله در اهالي شهر پديد گشت... جمعيت که فرا رسيد سرداران فساد به زاويه‌اي که او نشسته بود روي آوردند. هيمنه آن جناب يارائي گفتار به آن‌ها نداد... بعضي رفتند و برخي به معذرت برخاسته دست ارادت دادند... چندين بار اين غائله پيش آمد و برخلاف مقصود نتيجه ظاهر شد. اخلاق ستوده آن بزرگوار و خوارق عادات را، با آن‌که خودش منکر بوده، به اندازه‌اي نگاشته‌اند که اين نامه گنجايش نخواهد داشت...»[36]

گروهي ديگر از اين جديدالاسلامان يهودي نخستين پيروان و مبلغان علي‌محمد باب شدند. نقش آنان در پيدايش و گسترش بابي‌گري تا بدان حد بزرگ است که مي‌توان با قطعيت توسعه سريع بابي‌گري را کار يهوديان مخفي دانست.

در رساله «جُستارهايي از تاريخ بهائي‌گري در ايران» در اين باره سخن گفته‎ ام.[37] پژوهش من مفصل‌تر از اين است که در زمان خود منتشر خواهد شد. در رساله فوق نوشتم:

«گسترش سريع و عجيب شبکه مخفي بابي‌ها در نهادهاي حکومتي ايران در دوران قاجار بدون اين بستر قبلي غيرقابل توضيح است. نقش سازمان‌هاي يهودي مخفي در پيدايش و گسترش فرقه‌هاي مشابه در عثماني و اروپاي شرقي و غربي، مانند روزنکروسي‌ها و دونمه‌ها و فرانکيست‌‌ها و فراماسون‌ها، مؤيد اين تحليل است. بديهي است مسلماناني نيز به اين موج پيوستند که بعضاً از خاندان‌هاي اصيل مسلمان بودند مانند قرةالعين...

علاوه بر علي‌محمد شيرازي، که اصل و نسب او به‌کلي مشکوک است، نمونه‌هاي متعدد از اين‌گونه بابي‌هاي داراي منشاء به‌ظاهر مسلمان ولي مشکوک و نيز جديدالاسلام‌هاي شناخته شده وجود دارند که به مروجين اوليه بابي‌گري و عامل اساسي در رشد و گسترش اين فرقه بدل شدند. براي مثال مي‌دانيم که بابي‌گري را يک يهودي جديدالاسلام ساکن رشت، به‌نام ميرزا ابراهيم جديد، به سياهکل وارد کرد و نيز مي‌دانيم اولين کساني که در خراسان بابي شدند يهوديان جديدالاسلام مشهد بودند. معروف‌ترين ايشان ملا عبدالخالق يزدي است که ابتدا در يزد اقامت داشت. او از علماي دين يهود بود و پس از مسلمان شدن در زمره اصحاب مقرب شيخ احمد احسايي جاي گرفت و احسايي هفت سال در خانه وي سکونت داشت. ملا عبدالخالق يزدي سپس به مشهد مهاجرت کرد، در صحن حضرت رضا (ع) جماعت و منبر و وعظ برقرار نمود و، به‌نوشته مهدي بامداد، به يکي از "علماي طراز اوّل مشهد" بدل شد. گوبينو مي‌نويسد: ملا عبدالخالق يزدي از شاگردان شيخ احمد احسايي بود... و از حيث مقام علمي و فضايل شهرت زيادي داشت و در انظار عامه احترام و اعتباري پيدا کرده بود.»

يهوديان جديدالاسلام کاشان و همدان، به‌ويژه، در گسترش بابي‌گري و بهائي‌گري نقش برجسته داشتند. يک نمونه، خاندان حاجي لاله‌زار است:

تعداد زيادي از خانواده‌هاي بهائي همدان از تبار حاجي لاله‌زار (العازار)، يهودي همداني، هستند. او نياي دو هزار نفر يهودي، مسيحي و بهائي است. يکي از پسران او مسيو حائيم است که مسيحي شد. ديگري به‌نام دکتر موسي خان (حکيم موشه) نيز مسيحي شد. يکي از پسران دکتر موسي خان به‌نام حکيم هارون يهودي است. خانواده گوهري از نسل ابراهيم، يکي ديگر از پسران حاجي لاله‌زار، است. خانواده گرانفر، از نسل موشه پسر ديگر حاجي لاله‌زار، بهائي است. حاجي ميرزا يوحنا پسر حافظ‌الصحه بهائي است. آقا يعقوب لاله‌زاري يهودي است. حاجي يهودا (حاجي شکرالله جاويد) بهائي است. حاجي ميرزا اسحاق يهودي است. دکتر يوسف سراج بهائي است. حاجي ميرزا طاهر، پدر دکتر نصرالله باهر، بهائي بود. حاجي سليمان، پسر حاجي لاله‌زار، مسيحي بود. عزرا، پسر ارشد حاجي لاله‌زار يهودي، بود. او نياي خانواده‌هاي رسمي و کيميابخش است. حکيم موشه پدر دکتر داوود يهودي بود. روبن پسر آقا عزرا نيز يهودي بود. او پدر نجات رابينسون است. حاجي العازار شوشني يهودي بود. حاجي يهودا شوشني يهودي بود. الياهو پسر آقا حکيم و نوه حاجي لاله‌زار مسيحي بود. دکتر داوود پسر حکيم موشه مسيحي شد. يوسف مشهود بهائي بود. ميرزا هارون لاله‌زاري يهودي بود. عطاءالله خان حافظي، پسر ميرزا يوحنا، يهودي بود. نورالله احتشامي، پسر دکتر داوود مسيحي، بود.

 

 

حاجي لاله‌زار بن بنيامين و خاندانش (1905 م.)

 

 

 حاج غلامحسين حکيم (يهودي جديدالاسلام) و پسرانش (مشهد، 1900 م.)

 

 

 

«صوفيان يهودي»

پيروان ميرزا ابوالقاسم سکوت شيرازي

استان فارس و شهر شيراز، به عنوان زادگاه اصلي بابي‌گري و به عنوان يکي از مراکز مهم يهودي- بهائي‌نشين ايران، نمي‌توانست از مشهد و کاشان و همدان فروتر باشد. طبق آمار آليانس اسرائيلي،[38] در سال 1873 م./ 1289 ق.، يعني در زمان قحطي بزرگ 1288ق. در ايران که منجر به مرگ يک سوم جمعيت ايران شد،[39] در ايران چهل هزار نفر يهودي مي‌زيستند که سه هزار تن ايشان در شيراز بودند. آمار يهوديان ساير شهرها عبارت است از: تهران 3000 نفر، همدان 3000 نفر، اصفهان 2400 نفر، کاشان 1500 نفر، اروميه 1200 نفر، کرمانشاه 600 نفر.[40] در سال 1321 ق./ 1904 م.، در زمان سلطنت مظفرالدين شاه و آغاز انقلاب مشروطيت، در شيراز پنج هزار نفر يهودي مي‌زيستند که يک دهم جمعيت اين شهر پنجاه هزار نفري را شامل مي‌شدند. «محله تنگ و تاريک کليميان شيراز دربرگيرنده 220 خانه بود و ده کنيسه و سه گرمابه.» در ساير شهرهاي فارس نيز جمعيت قابل توجهي از يهوديان وجود داشت: جهرم 500 نفر، زرقان 300 نفر، لار 250 نفر، کازرون 180 نفر و فيروزآباد 100 نفر.[41] نسبت ده درصدي يهوديان در کل جمعيت شهر شيراز حيرت‌انگيز است. قطعاً آمار يهوديان مخفي را نيز بايد به اين رقم افزود. به شهر وين، پايتخت اتريش، استناد مي‌کنم: طبق تحقيق ورنر سومبارت، اقتصاددان نامدار آلماني، در دهه 1840 ميلادي حداقل 12 هزار نفر يهودي مخفي در اين شهر وجود داشت ولي در فهرست تجار وين تنها نام 63 يهودي ديده مي‌شد.[42]

قسمت پانزدهم


 

1.  پيام مقام معظم رهبري، آيت‌الله خامنه‌اي، به جنبش دانشجويي، 6 آبان 1381.

2.  شهر شيراز به يازده محله تقسيم مي‌شد: به پنج محله اسحاق بيگ، بازار مرغ، بالا کفت، درب شاهزاده و ميدان شاه محلات حيدري‌خانه مي‌گفتند و پنج محله درب مسجد، سرباغ، سردزک، سنگ سياه و لب آب را محلات نعمتي‌خانه. محله يازدهم محله کليميان بود که نه غيرمسلمان در آن خانه مي کرد نه راهش مي دادند.

3.  براي آشنايي ابتدايي با بازماندگان کثير و متنفذ ملا آشر بنگريد به: فسايي، فارسنامه ناصري، ج 2، صص 960-970؛ من در کتاب حاضرکوشيدم شاخه‌هاي اين خاندان را معرفي کنم. تبارنامه و تاريخ اين خاندان، و نقش ايشان در تحولات معاصر ايران، به کتابي مستقل نيازمند است.

4.  ميرزا محمد کلانتر (1132- 1200 ق.) پسر ميرزا ابوالقاسم شريفي حسني و خواهرزاده ميرزا محمدحسين شريفي حسني، ملقب به «صاحب اختيار»، است که پس از مرگ پدر ميرزا محمد کفالت او را به عهده گرفت. بزرگ اين خاندان امير سيد شريف حسني شيرازي است که در سال 915 ق. صدراعظم شاه اسماعيل اوّل صفوي شد و در جنگ چالدران (2 رجب 920 ق./ 23 اوت 1514 م.) به قتل رسيد. در روز جمعه 13 صفر 1168 ق. کريم خان زند وارد قلعه شيراز شد. دو روز پيش ميرزا محمدحسين صاحب اختيار فارس درگذشته بود و لذا کريم خان وکيل‌الرعايا ميرزا محمد را به عنوان کلانتر شيراز منصوب کرد.

5.  فسايي، فارسنامه ناصري، ج 1، ص 634.

6.  همان مأخذ، ص 654.

7.  همان مأخذ، صص 645-654.

8.  Picot, ibid, p. 77.

9.  بنگريد به: شهبازي، زرسالاران، ج 2، صص 408-444.

10.  ميرزا محمدصادق موسوي نامي اصفهاني، تاريخ گيتي‌گشا، تهران: اقبال، چاپ چهارم، 1368، صص 339-343.

11.  ميرزا ابوالحسن خان ايلچي از اوّلين ماسون‌هاي ايراني است. او در سال‌هاي 1809- 1810، به مدت نه ماه، سفير ايران در لندن بود و در 15 ژوئن 1810 فراماسون شد و بلافاصله به عناوين شامخ ماسوني، «استاد اعظم پيشين» و «استاد اعظم منطقه‌اي» ايران، دست يافت. او در اين دوران با خاندان‌هاي زرسالار بريتانيا، روچيلدها و گلداسميدها، رابطه نزديک داشت و دو بار در کاخ باشکوه گلداسميدها ميهمان ايشان شد. در بازگشت به ايران فتحعلي شاه به او لقب «خاني» داد. ابوالحسن خان بار ديگر در سال‏هاي 1234-1235‌ق./ 1819-1820‌ م. به عنوان سفير فتحعلي شاه در انگلستان بود و سپس در سال 1239‌ق./ 1823‌م. وزير امور خارجه ايران شد و تا زمان مرگ فتحعلي شاه (1250‌ق./ 1834‌م.) در اين سمت بود. در اين دوران جنگ دوم ايران و روسيه رخ داد و به معاهده ترکمن‌چاي (5 شعبان 1243‌ق./ 22 فوريه 1828‌م.) انجاميد. قتل آلکساندر گريبايدوف، شاعر و نمايشنامه‌نويس نامدار روسيه و وزير مختار اين کشور در ايران (3 شعبان 1244‌ق./ 30 ژانويه 1829‌م.)، نيز در زمان وزارت ابوالحسن خان شيرازي رخ داد. ابوالحسن خان شيرازي، چون حاجي ميرزا آقاسي ايرواني، از مخالفان سرسخت ميرزا ابوالقاسم خان قائم‌مقام فراهاني، وزير عباس ميرزا نايب‌السلطنه و اولين صدراعظم محمدشاه قاجار، بود و در زمان صدارت قائم‌مقام از صحنه قدرت برکنار شد. در اين دوران، او از اعضاي گروه توطئه‌گري بود که به دسيسه عليه قائم‌مقام اشتغال داشتند. پس از قتل قائم‌مقام (30 صفر 1251‌ق./ 26 ژوئن 1835‌م.)، در زمان صدارت حاج ميرزا آقاسي بار ديگر به قدرت رسيد و در سال 1254‌ق./ 1838‌م. براي دومين بار وزير امور خارجه ايران شد. او تا زمان مرگ (1262‌ق./ 1845‌م.) در اين سمت بود. از سفرنامه لندن ميرزا ابوالحسن خان شيرازي نسخه‌اي در کتابخانه مجلس شوراي اسلامي و نسخه ديگر در کتابخانه بريتانيا موجود است. متن چاپ شده اين سفرنامه بر مبناي نسخه کتابخانه مجلس است. به ‏نوشته حسن جوادي (ايرانيکا، ج 1، ص 309)، محقق ايراني ساکن آمريکا، نسخه سومي از اين سفرنامه موجود است که مفصل‌تر از دو نسخه فوق و در اختيار خاندان ابوالحسن خان شيرازي، ساکن تهران، است.

12.  حاج حيدرعلي خان شيرازي پسر محمدعلي خان جديدالاسلام پسر پنجم حاج هاشم (ملا آشر) و برادرزاده حاج ابراهيم خان کلانتر است. وي مُهردار عباس ميرزا بود و از دشمنان قائم‌مقام. قائم‌مقام در ديوان اشعارش چند جا او را «جهود» ناميده است. در سال 1236 ق. به دربار محمدعلي پاشا، خديو مصر، مأمور شد. در راه دستگير و به استانبول اعزام شد و به دستور دولت عثماني به قتل رسيد. سفر حيدرعلي خان مصادف است با لشکرکشي ابراهيم پاشا، پسر محمدعلي پاشا، عليه دولت عثماني. (بنگريد به: شهبازي، زرسالاران، ج 3، صص 80-81) نقش حيدرعلي خان در دسيسه‌هاي کانون‌هاي استعماري بريتانيا به سود محمدعلي پاشا و عليه حکومت عثماني و علت دستگيري و قتل او نياز به تحقيق دارد.

13.  حسين سعادت نوري، «حاج ميرزا آقاسي»، يغما، سال شانزدهم، شماره ششم، شهريور 1342، ص 249. باجي خوش قدم کنيز عباس ميرزا بود.

14.  براي آشنايي با خاندان پولاک بنگريد به: شهبازي، زرسالاران، ج 2، صص 133-134.

15.  ياکوب ادوارد پولاک، سفرنامه پولاک، ترجمه کيکاووس جهانداري، تهران: خوارزمي، چاپ دوّم، 1368، ص 29.

16.  Picot, ibid, p. 76.

17.  محمدحسن خان اعتمادالسلطنه، صدرالتواريخ، به‌کوشش محمد مشيري، تهران: چاپ دوم، روزبهان، 1357، ص 18.

18.  حاج مهدي‌قلي هدايت (مخبرالسلطنه)، خاطرات و خطرات، تهران: انتشارات زوار، چاپ ششم، 1385، ص 24.

19.  حبيب لوي، تاريخ يهود ايران، تهران: کتابفروشي بروخيم، 1339، ج 3، ص 496.

20.  همان مأخذ، ص 569.

21.  منقول الرضائي باقامه الشهود في رداليهود، ص 4.

22.  همان مأخذ، صص 7-8.

23.  تقي قوامي واعظ (قوام الشريعه)، منظومه ازهاق الباطل و تبيان الحقيقه، مؤسسه الهادي، 1374، صص 7-9.

24.  Judaica, 1971, vol. 5, p. 1146.

25.  بنگريد به: شهبازي، زرسالاران،‌ ج 2، صص 344-345.

26.  Crypto Jews

27.  Apostasy

28.  Judaica, 1971, vol. 2, p. 211.

29.  Walter Joseph Fischel, “Secret Jews of Persia. A Century-old Marrano community in Asia”, Commentary, No.7, January 1949, pp. 28-33.

30.  ماشاءالله آجوداني، مشروطه ايراني و پيش ‏زمينه ‏هاي نظريه ولايت فقيه، لندن: انتشارات فصل کتاب، 1367، ص 87 (چاپ جديد: تهران، نشر اختران، 1382، ص 101).

31.  Thomas A. Timberg [ed.], Jews in India, India: Vikas Publishing House, 1986, pp. 205. 229.

32.  جوزف ولف (1795-1862) به خاندان يهودي ولف تعلق داشت. من او را از تبار «کنت سن‌ژرمن»، مأمور اطلاعاتي و جادوگر و شياد نامدار سده هيجدهم، دانسته‌ام. (زرسالاران، ج 4، صص 469-475) جوزف ولف در جواني مسيحي شد و ميسيونر. از مأموران اطلاعاتي برجسته بريتانيا بود. طبق رويه يهوديان بريتانيا در آن عصر، که از طريق وصلت خود را به جامعه اشرافي بريتانيا وارد مي‌کردند، با نوه ترشيده و زشت‌روي والپول، صدراعظم نامدار بريتانيا، ازدواج کرد. حاصل اين ازدواج سر هنري دراموند ولف است. دراموند ولف از نزديک‌ترين دوستان لرد راندولف چرچيل، پدر سر وينستون چرچيل، و از کارگزاران لرد ناتانيل روچيلد بود. دوران سفارت او در ايران (1888-1891) دوران انعقاد قراردادهاي بزرگ استعماري است.

33.  Timberg, ibid, 205.

34.  وصال شش پسر داشت که هر يک بنيانگذار خانداني شدند: احمد وقار، محمود حکيم، محمد داوري، ابوالقاسم فرهنگ، اسمعيل توحيد، عبدالوهاب يزداني.

35.  درباره نقش هماي شيرازي، نياي جلال‌الدين همايي، و وصال شيرازي و پسرانش، به‌ويژه وقار، در ترويج طريقت ميرزاي سکوت در شيراز بنگريد به: همين کتاب، [1]

36.  رکن‌زاده آدميت، دانشمندان و سخن‌سرايان فارس، ج 3، صص 167-171.

37.  عبدالله شهبازي، «جُستارهايي از تاريخ بهائي‌گري در ايران»، فصلنامه تاريخ معاصر ايران، سال هفتم، شماره 27، پائيز 1382، صص 7-59.

http://www.shahbazi.org/pages/bahaism1.htm

38.  اوّلين سازمان جهاني رسمي يهوديان که در سال 1860 در پاريس تأسيس شد و در دهه‌هاي بعد نقش مهمي در ايجاد انسجام مجدد در جامعه جهاني پراکنده و از هم گسيخته يهوديان، به سود استعمار و اليگارشي زرسالار يهودي غرب، ايفا کرد.

39.  پژوهش مفصل من درباره قحطي بزرگ 1288 ق. و رابطه آن با تجارت جهاني ترياک و مافياي گراننده اين تجارت، به‌ويژه خاندان ساسون و اليگارشي يهودي و پارسي (زرتشتي هند) و خاندان‌هاي وابسته به آن در ايران، منتشر خواهد شد.

40.  هما ناطق، کارنامه فرهنگي فرنگي در ايران: 1837-1921، تهران: نشر پژوهان، 1380، ص 128.

41.  همان مأخذ، صص 154-155.

42.  ورنر سومبارت (1863-1941)، اقتصاددان و جامعه‌شناس برجسته آلماني و استاد ارشد دانشگاه برلين، از مهم‌ترين انديشمندان اروپايي است که بطور تخصصي به پديده زرسالاري يهودي پرداختند. سومبارت اوّلين اقتصاددان بود که پديده «يهوديان مخفي» را مورد توجه قرار داد و نقش آنان را در فرايند تکوين تمدن جديد سرمايه‌داري غرب کاويد. به ‏زعم سومبارت، اين «مسيحيان جديد» پديده ويژه‌اي هستند که تمامي اعتقادات و خصال يهودي را در خود محفوظ داشته‌اند و به سان يک «فرقه بسته» عمل مي‌کنند. سومبارت براي نمونه به «نوکيشان» جنوب فرانسه اشاره مي‌کند که در سده‌هاي پانزدهم و شانزدهم از اسپانيا و پرتغال آمدند. آنان در همه مراسم کاتوليکي شرکت مي‌کردند. تولد، ازدواج و مرگ‌شان در دفاتر کليساها ثبت مي‌شد و برخي حتي کشيش مي‌شدند. آنان در تحولات بعدي جامعه فرانسه نقش مهمي ايفا کردند. اين «يهوديان مخفي» در استتار منشاء خود چنان مهارت داشتند که حتي متخصصان تاريخ يهود هنوز در اين ترديد دارند که آيا فلان خاندان يهودي‌تبار است يا نه. در مواردي که آنان نام‌هاي مسيحي برگزيده‌اند دشواري فزون‌تر مي‌شود. به ‏نوشته سومبارت، در ميان مهاجران پروتستان سده هفدهم تعداد زيادي از اين «يهوديان مخفي» را مي‌توان يافت. تا پايان دهه 1820 نيمي از يهوديان برلين به مسيحيت گرويده بودند. تعداد يهوديان مسيحي شده برلين تا زمان نگارش کتاب سومبارت 120 هزار نفر گزارش شده است. در وين نيز ساليانه بين 500 تا 600 يهودي به مسيحيت مي‌گرويدند. در دهه 1840 تعداد «يهوديان مخفي» در شهرهاي اروپا زياد بود. طبق معتدل‌ترين برآوردها، در وين حداقل 12 هزار «يهودي مخفي» وجود داشت؛ تمامي تجارت منسوجات در دست آن‌ها بود و شهر پر از مغازه‌هاي يهودي بود. ولي در فهرست رسمي تجار وين در اين زمان تنها نام 63 يهودي ديده مي‌شود.

سومبارت و انديشه و جايگاه بزرگ او را نخستين بار من در ايران معرفي کردم. (زرسالاران، ج 2، صص 229-242) زماني که پديده يهوديت مخفي و نقش بزرگ يهوديان در پيدايش و گسترش استعمار و به تبع آن تمدن جديد غرب را کاملاً شناخته بودم با کتاب سومبارت آشنا شدم و از تشابه بسياري از ديدگاه‌هاي خود با سومبارت شگفت‌زده شدم. معهذا، تفاوت‌هاي بنيادين در ديدگاه من و سومبارت نيز وجود دارد، به‌ويژه در بررسي راز يا علل دستاوردهاي يهوديان. پژوهش من، قطعاً، جامع‌تر و عميق‌تر و گسترده‌تر از سومبارت است. کتاب سومبارت درباره يهوديان به فارسي ترجمه شده: ورنر سومبارت، يهوديان و حيات اقتصادي مدرن، ترجمه رحيم قاسميان، تهران: نشر ساقي، 1384، 370 صفحه.


Thursday, April 10, 2008 : تاريخ آخرين ويرايش

 کليه حقوق مندرجات اين صفحه براي عبدالله شهبازي محفوظ است.

استفاده از مقالات با ذکر ماخذ مجاز است. چاپ مقالات به صورت کتاب ممنوع است.