خاندان من، صرفنظر از
روايات شفاهي، تا آنجا که اسناد مکتوب نشان ميدهد، از
اوائل سده نوزدهم ميلادي ريشسفيدان و معتمدان کوهمره
بودند. در نخستين سند از اسناد کهن طوايف سُرخي، متعلق
به سال چهاردهم سلطنت فتحعليشاه (1225 ق.) از نيايم،
هاشم، با عنوان «ملا هاشم سُرخي» ياد شده. پس از آن
نيز نياکانم عنوان «ملا» داشتند که بيانگر شيخوخيت و
جايگاه محترمانه ايشان در کوهمره است.
حداقل از اواسط دوره
ناصري ريشسفيدان روستاي گرمسيري شکفت در کوهمره از
جايگاهي ممتاز برخوردار بودند. اينان، به سان بزرگان
نواحي جنوبيتر ايران، دشتي و دشتستان و تنگستان،
«رئيس» خوانده ميشدند. از حوالي سال 1300 ق.، يعني
تقريباً در دهه پاياني عصر ناصري، در مُهر ريشسفيدان
و بزرگان شکفتي با عنوان «خان» مواجه ميشويم که در
ترکيب با عنوان «رئيس» به کار رفته است: «رئيس محمد
خان شکفتي». و تقريباً از همين زمان با لقب «خان» در
ميان خاندانهاي «رئيس» در روستاي مرکزي ديگر کوهمره،
دارنگان، مواجهيم. اوّلين «خان»هاي دارنگان که
ميشناسيم «محمدعلي خان دارنگاني» (پدر خانبابا خان) و
داراب خان دارنگاني (پدر جهانگير خان) هستند. عنوان
پدري ساير «خان»هاي دارنگان «رئيس» است: عبدالله خان
دارنگاني پسر رئيس خسرو است و کربلايي اسفنديار خان
پسر رئيس ابوالحسن.
درباره القاب و عناوين
کهن بازمانده در کوهمره پيشتر سخن گفته ام، درباره
مناصب «رئيس» و «کلانتر»، به عنوان دو ساخت سنتي سياسي
کهن و کارآمد در جامعه ايراني، توضيح زير ضرور است:
از دوران سلجوقي، منصبي بهنام «رئيس» پديد آمد.
«رئيس» نماينده رسمي مردم منطقه يا عشيره يا صنف يا
محله خود در نزد حکومت محسوب ميشد و داراي اختياراتي
وسيعتر از «کلانتر» عهد صفوي بود. امروزه، لقب «رئيس»
در نواحي عشايري جنوب ايران يادگاري از اين ساخت سياسي
عهد سلجوقي است. در دوران صفوي، منصب «رئيس» عهد
سلجوقي متروک و به جاي آن منصب جديدي به نام «کلانتر»
وضع شد. کلانتر نهادي حکومتي بهشمار نميرفت؛ با
والي، بيگلربيگي، حاکم، وزير و داروغه فرق داشت و
نهادي واسط ميان مردم و حکومت انگاشته مي شد.[1]
کمپفر آلماني، که در سالهاي 1684- 1685 در ايران حضور
داشت، نهاد کلانتر عصر صفوي را چنين توصيف کرده است:
«کلانتر کارهاي شهرداري را بر عهده دارد و به
مشکلات کار مردم شهر رسيدگي مي کند
و دفاع از حقوق آنان را در برابر حاکم به عهده
دارد و مثلا در محاکم يا هنگامي که تحميل زياد به
اهالي بشود او اقدام مي کند.
او مي کوشد که زحمات و
کارهاي مشکل به صورت يکنواخت بين همه
مالياتدهندگان تقسيم شود و به بعضي ها
اجحاف نشود. از آن گذشته کلانتر مي کوشد
که عوارض و ماليات ها را
وصول کند.»[2]
اين سرشت دمکراتيک
نهاد «کلانتر» در مورد نهاد «رئيس» عصر سلجوقي، که سلف
«کلانتر» صفوي شناخته مي شود، نيز مصداق دارد. لمبتون
مي نويسد:
«چنين مي نمايد که رئيس
[عصر سلجوقي] و کلانتر [عهد صفوي] رابط بين اهالي
مملکت و حکومت بوده اند... تاورنيه... مي گويد که
کلانتر فقط در قبال شاه جوابگوست و در مقابل بي عدالتي
و اذيت و آزار حاکم در دفاع از مردم مسئول است. کورنل
لوبرون مي گويد که قدرت کلانتران در شهرهاي بزرگ،
خصوصاً در اصفهان، فقط طبقات پايين را دربرمي گيرد.
آنها محافظين مردم به شمار مي روند و از دعاوي آنها
در ديوان عدالت دفاع مي کنند... به نظر مي رسد که در
اصفهان کلانتر [شهر] بيشتر با اصناف سروکار داشته و
از سوي حکومت بر آنها نظارت مي کرده
است.»[3]
در تذکرةالملوک، متعلق
به دوران شاه سلطان حسين صفوي، يکي از وظايف کلانتر
تسجيل و رسميت بخشيدن به انتخاب «کدخدايان محلات و
ريش سفيدان اصناف» ذکر شده و در توضيح آن چنين آمده
است:
«سکنه هر محله و هر صنف
و هر قريه، هر که را امين و معتمد دانند فيمابين خود
تعيين و رضانامچه به اسم او نوشته و مواجبي در وجه او
تعيين نموده و به مهر نقيب معتبر نموده، به حضور
کلانتر آورده، تعليقه و خلعت از مشاراليه به جهت او
بازيافت مي نمايند.»[4]
يکي ديگر از وظايف
کلانتر، رسيدگي به اعتراض اصناف درباب مالياتي است که
محصلين ديواني تعيين مي نمودند و رسيدگي به ساير
اختلافات از اين قبيل.
«تميز و تشخيص گفتگويي که اصناف در باب قدر بنيچه
و ساير امور متعلق به کسب و کار خود با يکديگر
داشته باشند با کلانتر است که بهر نحو مقرون به حق
و حساب و معمول مملکت باشد از آن قرار به عمل
آورند و از هر کس که به رعيت جبري و تعدي واقع
شود، بعد از آنکه به کلانتر شکوه نمايند، بر ذمه
اوست که از جانب رعيت مدعي شده، اگر خود تواند رفع
نمود فبها، والا به وکلاء ديوانيان عرض نموده،
نگذارد که از اقويا بر ضعفا جبر و تعدي واقع شده
موجب بددعايي گردد.»[5]
در مأخذ فوق، رابطه
کدخدايان، ريش سفيدان و استادان اصناف با کلانتر و
نقيب چنين بيان شده است:
«در بيان شغل
عاليحضرت نقيب: خدمت مشاراليه تشخيص بنيچه اصناف است
که هر سال در سه ماهه اول کس تعيين و کدخدايان هر صنف
را حاضر نموده، به رضاي يکديگر بر وفق قانون و حق و
حساب و معمول و دستور مملکت، بنيچه هر يک را مشخص و
طوماري نوشته، مهر نموده، به سر رشته کلانتر سپارد که
متوجهات ديواني هر صنف در آن سال از آن قرار تقسيم و
توجيه شود.
ديگر، هر صنف که
استاد تعيين مينمايند، بايد نزد نقيب اعتراف به
رضامندي به استادي آن شخص نموده و معتبر ساخته، نزد
کلانتر آورده، تعليقه بازيافت نمايند.
ديگر، تعيين ريش سفيدان درويشان و اهل معارک و
امثال اينها با مشاراليه است.»[6]
جمله اخير روشن
ميکند که تنها در مورد صنوفي از قبيل متکديان
(درويشان) و معرکهگيران (اهل معارک)، ريش سفيدان از
سوي نقيب تعيين مي شدند و اعضاي ساير صنوف، که نقش
مولد در اقتصاد داشتند، به روشي کاملاً آزاد،
کدخدايان، ريش سفيدان و استادکاران خود را تعيين
مي کردند.
بنابراين، «کلانتر»
مانند «رئيس» بيشتر نماينده رسمي مردم صنف خود بود تا
مأمور حکومت. به عبارت ديگر، منصب «کلانتري» از مضموني
دمکراتيک و مردم سالارانه برخوردار بود. «کلانتر» تنها
در شهرها و محلات و صنوف شهري وجود نداشت، بلکه نواحي
روستائي و طوايف عشايري نيز داراي «کلانتران» خود
بودند. در جماعات عشايري معمولاً صالحترين و
مقتدرترين فرد از دودمان سران سنتي طوايف «کلانتر»
ميشد. منصب کلانتري، به عنوان يک ساخت سنتي سياسي، تا
چند دهه پيش در عشاير ايران، از جمله در فارس، وجود
داشت و در سال 1335 ش. رسماً ملغي شد.

مرحوم حاج جهانزير
رحماني ريش سفيد بزرگ سُرخي (1340 ش.)
عکس از مرحوم کمال اعتماد

نظام دمکراتيک در
ساختهاي سياسي سنتي عشاير
حکم انتصاب ملا کهزاد
و ملا ملک منصور به کدخدايي طايفه ناصرو سُرخي
17 دي 1336
اين حکم به امضاي
کلانتر کوهمره و بزرگان طايفه ناصرو رسيده است.

طايفه ناصرو سُرخي
(بيگدانه خرداد 1366)، عکس از عبدالله شهبازي

طايفه ناصرو سُرخي
(بيگدانه، خرداد 1366)
مرحوم کرامت الله خان
اسدي (متوفي مهر 1375) در عکس ديده ميشود. عکس از
عبدالله شهبازي

رژه عشاير کوهمره سُرخي
در سالهاي 1320 ش.
رديف اوّل: مرحوم کمال اعتماد (با دوربين)، مرحوم
مشهدي زمان الله عابدي (کدخداي کدنج)
رديف دوّم: حاج علي پناه نامورچي (کدخداي ريچي) و
مرحوم مشهدي کاووس فرهادي
رديف سوم: مرحوم کرامت الله خان اسدي

عشاير سُرخي (گردان 3
نيروي مقاومت ملي)، نفر اوّل (ايستاده): مرحوم کمال
اعتماد، رديف اوّل (نشسته بر صندلي): مرحوم حاج سردار
شاهين،
مرحوم سردار خان قلاتي، مرحوم کرامتالله خان اسدي،
مرحوم حاج جهانزير رحماني.
رديف اوّل (نشسته بر زمين): اميرحسين خان
سلطانينژاديان، مشهدي زمان الله عابدي (کدخداي کدنج)،
مشهدي غلامحسين پرهيزگار (کدخداي باب ايور)

«کلاس تعليمات نظامي
سران عشاير فارس» (سالهاي 1320 ش.)
جلو: سرهنگ اقدسي (افسر
مربي)،
رديف اوّل (از سمت راست عکس): اميرمنصور خان
قشقايي، حبيب الله خان شهبازي، کريم خان کشکولي،
اميرقلي خان ستوده کردشولي، نفر پنجم ناشناس،
آقا بيژن
منصوري بويراحمد، جهانگير خان دره شوري.، شاپور خان
کشکولي.
رديف دوّم، نفر وسط:
منوچهر خان بهادري قشقايي.
رديف سوم: نفر اوّل حيدرقلي
خان قهرماني (نمدي)، نفر دوّم ناشناس، نفر سوم
احتمالاً فريدون خان جاويدي، نفر چهارم محمود خان شش
بلوکي، نفر پنجم فريدون خان کشکولي، نفر ششم حسين خان
زکي پور فارسيمدان، نفر هفتم حسين خان بهارلو،
رديف
چهارم: نفر سوم محمد خان کياني، نفر پنجم لطفعلي خان
فارسيمدان.

کوه سلامتي [چنگ سلومتي] (جنوب
کوهمره، مشرف بر دشت گره)
روستاي شکفت، مرکز قديم کوهمره، بر قله اين کوه است.
روستاي شکفت در قله
کوه سلامتي
عکس از عبدالله شهبازي، 1367
من، غلام ياري شکفتي
و ديگران در روستاي شکفت ( 1367)

قلعه شهباز خان
(پدربزرگم) در تل خُنُک (کوه شکفت) مشرف بر دره دريا
عکس از عبدالله شهبازي، 1367

قبرستان قديم سُرخي
در تل خنک (کوه شکفت)
عکس از عبدالله شهبازي، 1367


قبر پدربزرگم (روستاي
شکفت)، مقتول در 20 جمادي الثاني 1334 ق.
عکس از عبدالله شهبازي، 1367
قبر عمويم، محمد، در
روستاي شکفت
در نوجواني بههمراه
پدربزرگم و همراهانشان نيمه شب به قتل رسيدند
مقتول در 20 جمادي
الثاني 1334 ق.
عکس از عبدالله شهبازي، 1367

من و حاج اميرحسين
خان سلطاني نژاديان (تنها پسر عمويم، ملا سرمست خان
سُرخي، کلانتر کوهمره)
25 مرداد 1386

با بزرگان و ريش
سفيدان کوهمره
از سمت راست: حاج عوضقلي محمدي مسقاني، من، بهادر خان
اميري، مشهدي اميرقلي دهداري
2 شهريور 1386
روستاي ميگلي
از سمت راست: حاج فلک ناز برزگري، من، مشهدي کرامت
الله پسر ملا مهدي سُرخي
18 آبان 1370

با مرحوم حاج عوض
جمشيدي، کدخداي ماصرم
16 آبان 1370
دارنگان و کوه دلو
از راست: حاج عوضقلي
محمد مسقاني، مرحوم ملا قاسم جانبازي ناصرو، حاج علي
پناه نامورچي، من.
25 بهمن 1384
مرحوم ملا قاسم
جانبازي ناصرو (متوفي 11 دي 1386)،
عموي سردار شهيد محمدحسين جانبازي
دارنگان، 25 بهمن 1384
مرحوم مشهدي سردار
رحماني، پسر مرحوم حاج جهانزير رحماني (ريش سفيد بزرگ
کوهمره و سُرخي)

مرحوم ملا ايمان
لطفي، پسر ملا لطفعلي ناصرو سُرخي
(شهيد بهدست حکومت رضا شاه در سال 1311 ش.)،
پدر سردار شهيد ايرج لطفي
بيگدانه، 15 آبان
1370

مرحوم مشهدي شيرخان
کدخداي طايفه جيحون (نفر وسط)
و مرحوم ملا امامقلي ريش سفيد جيحون (نفر اوّل سمت چپ)
(عکس از عبدالله
شهبازي، 1359)
ملا خدامراد غلامي،
بزرگ و ريش سفيد کراچ
کراج، 15 آبان 1370
مرحوم عبدالله شمشير
از طايفه بککي. تفنگچي نامدار کوهمره
رخسنه، 15 آبان 1370

از راست» مرحوم ملا
محمد محمدي ناصرو و مرحوم ملا شاه کرم محمدي ناصرو
دارنگان، 1372

مرحوم حاج محمد اشرف
کاظمي
ريش سفيد نامدار طايفه بگي سُرخي

مرحوم حاج باباجان، ريش
سفيد نامدار طايفه بگي سُرخي

مرحوم مشهدي زياد خان
جهانخواه کدخدا و ريش سفيد نامدار طايفه کره بس
مرحوم حاج باباجان
ريش سفيد سرشناس طايفه کره بس

مرحوم ملا رضا خان
جهانخواه، ريش سفيد کره بس
ملا صفدر مهبودي پسر
ارشد مرحوم ملا بهرام جروقي (ريش سفيد و شخصيت نامدار
جروق)
(اوّل مهر 1370)

ملا سپهدار و ملا
کرامت الله مهبودي پسران مرحوم ملا بهرام جروقي
(اوّل مهر 1370)

بزرگان کوهمره
مشهدي امير خان
بهادري پسر مرحوم ملا مهدي سرخي (قهرمان مبارزه با
انگليس)
بزرگان کوهمره
از راست: حاج عوضقلي
محمدي مسقاني، مهندس جهانشاه رحماني، مشهدي کرامت الله
محمدي مسقاني
بزرگان کوهمره
از راست: حاج علي
پناه نامورچي، مرحوم کرامت الله خان اسفندياري،
بهادر خان اميري (پسر مرحوم ملا بابا خان سرخي)
مشهدي غلامحسين
پرهيزگار (کدخداي باب ايور و ريش سفيد سرشناس کوهمره)
و مرحوم فرامرز غلامي
(دهدار فلا، پسر مرحوم دهدار ماندني مشهور به نايب
ماندني)
دو ريش سفيد سرشناس و
محترم کوهمره
ملا حاج قلي سهيلي
(طايفه ناصرو) و حاج فلک ناز برزگري (طايفه جيحون)
حاج فلک ناز همان است
که زمين سنددار و ملکياش را مؤسسه فلاحت سياخ
در زمان مديريت مسعودي با اعمال زور غصب کرد
ملا حاج قلي نيز به
اتهام جلوگيري از تخريب مراتع سرخي احضار شد

ملا شکرالله شکراللهي
(رحماني) ريش سفيد طايفه ناصرو
به اتهام جلوگيري از
تخريب مراتع سرخي احضار شد

حاج شلال تدريس
(رحماني) ريش سفيد طايفه ناصرو
او نيز به اتهام
جلوگيري از تخريب مراتع سرخي احضار شد

تعدادي از عشاير سرخي
که شرکت احرار فارس مراتعشان را اشغال و تخريب کرده
از سمت چپ: دانيال
صفري، مشهدي باباجان دهدار، ملا شکرالله ناصرو، ملا
بابا خان ناصرو،
مشهدي اميرقلي دهدار

مشهدي ايرج کاظمي،
ريش سفيد طايفه بگي
ملا گرانعلي ناصرو
(خلفي)، تفنگچي و ريش سفيد سرشناس طايفه ناصرو

مشهدي کرامت الله
محمدي مسقاني

ناظم علي خلفي (از
تبار ملا حسن ناصرو) و حاج عوضقلي محمدي مسقاني
خلفي در حوادث اخير
برادرانه ياريام داد

کربلايي غلامحسين خان
سلطانفر، پسرخاله پدرم (1385)

من و مرحوم ملا ملک
منصور رحماني
ملا باباخان ناصرو
(نوري)
او را به اتهام
جلوگيري از تخريب مراتعاش تحت پيگرد قرار دادند

مسقان
(3 شهريور 1386)
از راست:
حاج عوضقلي محمدي مسقاني،
حاج علي پناه نامورچي،
ملا بهادر خان اميري،
ملا حاج قلي سهيلي
مسقان (3 شهريور
1386)
من، حاج علي پناه
نامورچي، بهادر خان اميري
تنگ آب مسقان
مرز کوهمره و بلوک
گره (جره)، که در گذشته مسير انتقال کالا از بنادر
بوشهر، بهويژه بندر گناوه، به شيراز بود
مسقان، گرمسير کوهمره
در متون قرون اوليه
اسلامي «مسجان» (مسگان) ناميده شده.

آثار بمبارانهاي
مسقان در قيام 1341-1342 پدرم
ملا حمزه لطفي و
برادرش (پسران مرحوم ملا کهزاد کدخداي طايفه ناصرو)
در جريان درگيري با
مافياي زمينخوار شيراز هم مرتعشان نابود شد هم احضار
شدند

جبار جباري از تبار
ملا عبدالجبار ناصرو
در ماجراي تخريب
مراتع سرخي در کوهپايه دلو
به دست عوامل شرکت احرار فارس آزار ديد و احضار شد
قتل ملا برفي و شورش
کوهمره
طبق سنت ديرين کوهمره،
اين منطقه در هر زمان بهنام طايفهاي خوانده ميشد که
«کلانتري» آن را به دست داشت:
در دهههاي پاياني عصر
ناصري، منطقهاي که امروز کوهمره سُرخي ناميده ميشود،
کوهمره شکفت نام داشت زيرا حکومت کوهمره در دست
«رئيسان» و سپس «خوانين» شکفت بود. به اين دليل، حاج
ميرزا حسن حسيني فسايي (متوفي 1316 ق.) در فارسنامه
ناصري، که تأليف آن در حوالي سال 1304 ق. به پايان
رسيد، منطقه فوق را «کوهمره شکفت» خوانده است.
در حوالي سال 1300 ق.
ملا برفي، رئيس طايفه کوهنشين سقلمهچي، از سوي والي
فارس به عنوان «ضابط [کلانتر] کوهمره» منصوب شد.[7]
در اين دوران، که دهه پاياني سلطنت ناصرالدين شاه را
در برميگيرد، منطقه فوق به «کوهمره دودو» موسوم بود
زيرا محل اصلي استقرار طايفه سقلمهچي و مرکز اصلي
حکومت ملا برفي روستاي دودو (دودويه)، بر فراز کوهي به
همين نام (امتداد غربي کوه دلو)، بود. پس از انقلاب،
اين روستا تخليه شده و سکنه آن، سقلمهچيها، در مراتع
جنگلي خود در کوهپايه دودو، در غرب دارنگان و در درون
و حاشيه جنگل بلوطدان، در روستاهاي چنارک و چشمه بردي
و ملاحسيني، زندگي ميکنند. اين همان منطقهاي است که
امروزه مورد تهاجم لودرهاي برخي شرکتهاي زمينخوار
قرار گرفته است.
در نخستين سال سلطنت
مظفرالدينشاه، ملا برفي سر به شورش برداشت و در رجب
1314 ق. به دستور ميرزا اسدالله خان ناظمالدوله، حاکم
فارس، سر بريده شد.
ملا برفي ريشي بلند و
انبوه داشت. مقر زمستانه حکومتش روستاي ريچي بود و زني
از طايفه خود بهنام خيري داشت. در سفري به شيراز زني
شيرازي گرفت و از اين طريق، بهگفته عبدالله خان
قوامي، با ابوالقاسم خان نصيرالملک، پدر عبدالله خان
قوامي، خويش شد. حاصل اين وصلت دختري بود که در کودکي
ديده بودم؛ پيرزني بهنام عزت خانم که در شيراز
ميزيست و از طريق خياطي امرار معاش ميکرد.
سفر ملا برفي به شيراز به درازا کشيد. در اين فاصله
محزون، شاعر نامدار قشقايي، به ريچي رفت و ميهمان
خيري، زن کلانتر، شد. خيري نامهاي خطاب به شوهر
بيوفا تقرير کرد و محزون آن را به شعر، به گويش لري،
نوشت. (محزون در اصل لر کهگيلويه بود.) اين شعر محزون،
که از زبان خيري به مذمت شيراز و شيرازيان و مدح
کوهمره و ريچي ميپردازد، شهرت فراوان دارد: «تُف
شيرازُ اهلِش، همه شيراز چِنِه، مردم ليتَکي نُقل خورُ
و پَشمَک جُو»، الي آخر.
[8]
ولي خان سقلمهچي حاصل وصلت ملا برفي و خيري است.
تمرّد و قتل ملا برفي
سقلمهچي پيامد سوء تدبيري بود که کوهمره و حومه شيراز
را به آشوب کشيد و سُرخيان را به شورش واداشت. اين
اوّلين شورش بزرگ سُرخي در دوران معاصر است که شش ماه
پيش از قتل ناصرالدين شاه (17 ذيقعده 1313) رخ داد، در
سالهاي نخست سلطنت مظفرالدين شاه تداوم يافت و
سرانجام به حوادث مشروطه پيوند خورد.
در جماديالاوّل سال
1313 ق.، محمدتقي ميرزا رکنالدوله، برادر کوچک و
نالايق ناصرالدين شاه، در واپسين سال حکومتش در فارس،
به تحريک شيخ يحيي، امام جمعه شيراز، به عزل ملا برفي
دست زد و عبدالله خان دارنگاني را به جاي او «ضابط
[کلانتر] کوهمره» کرد. به دليل طمع عبدالله خان،
مأموران حکومتي به غارت مردم کوهمره و سُرخي دست زدند.
اين ماجرا نه تنها تمرّد ملا برفي
بلکه شورش سُرخي را نيز در پي داشت تا بدانجا که يک
ماه بعد حکومت فارس مجبور شد بار ديگر ملا برفي را به
عنوان کلانتر کوهمره منصوب کند.[9]
غلامعلي خان نواب،[10]
خفيهنويس و کارمند کنسولگري بريتانيا در شيراز، ماوقع
را چنين شرح داده است:
«مقصري از طايفه سُرخي
بوده، تفنگدارباشي از جانب حکومت رفته که مقصر را
بگيرد، بيشتر از طايفه را چاپيده است. جمعي دزد درست
کردهاند... اسباب بينظمي از خود حکومت است که فراهم
ميآورد. من بعد راه بوشهر خيلي مغشوش خواهد شد به
واسطه اين طايفه سُرخي. از قراري که اهل بلوک کوهمره و
املاک آنجا قلمداد کردهاند به قدر ده هزار تومان مال
رعيت و غيره را تفنگدارباشي با سرباز و سوار که مأمور
بوده چاپيدهاند. ولي اين فساد و اين غارت که تمام
مردم ميگويند، از آدمي است عبدالله خان نام، که امام
جمعه محض عداوتي که با ملا برفي، که ضابط کوهمره بود،
داشت و اين آدم را که آدم خودش بود ضابط کوهمره کرده
بوده است. خيلي مردم به امام جمعه بد ميگويند. قريب
دو هزار نفر زن و بچه را در اين زمستاني گدا کردهاند
و قريب هزار نفر دزد بر پا کردند که
ديگر اطراف فارس
به اين زودي از دست طايفه سُرخي که الحال دزد کردهاند
آسوده نخواهند بود.»[11]
اين همان
سُرخيانياند که پيشتر، در ربيعالاوّل 1296 ق.،
زماني که روستائيان باغان کوار مورد تعدي سارقين قرار
گرفتند، به ياري ايشان شتافتند و در جنگي سخت و
پرمخاطره اموال مالباختگان را پس گرفتند. غلامعلي خان
نواب ماجرا را چنين گزارش کرده است:
«جماعتي از رعاياي ده باغان بلوک کوار ميروند در
کوه هيمه بياورند. قريب بيست نفر دزد بر آنها
ريخته، هفده رأس الاغ با چهل پنجاه تومان تنخواه
ديگر از رعايا بردهاند و يازده نفر از رعاياي
ديگر را يک روز سارقين نگاه داشتهاند. بعد از آن
که يازده نفر رها شدهاند، ميروند در باغان، ده
خود، جمعيتي زياد از ده برداشته و به تعاقب سارقين
رفتهاند. مقابل شده ديدهاند که چاره سارقين را
نميکنند. طايفه سُرخي نزديک آنها بوده. امداد از
طايفه سُرخي ميخواهند. سُرخي حمايت کرده، دعوايي
سخت به سارقين کردهاند. يک نفر از سارقين کشته و
دو نفر زخمي شدهاند و يک نفر هم از طايفه سُرخي
زخمي شده و تمام تنخواه مسروقه را از سارقين پس
گرفتهاند.»[12]
شورش کوهمره، که کينتوزي و طمع
شيخ يحيي امام جمعه و خانهاي دارنگان و غارتگري
مأموران حکومتي عامل آن بود، ناامني بزرگي پديد آورد.
سالها پيش، ابوالحسن غفاري کاشاني، مورخ عصر زنديه،
مردم کوهمره را چنين توصيف کرده بود: «در مرحله
کوهگردي گرو از پلنگان کوهنورد ميبردند و در مراتب
صحراگردي با وحشي غزالان بيابانگرد طريق پيشي و سبقت
ميسپردند.»[13]
اين سالها در تاريخ
شفاهي سُرخيان به «دوره سُرخي بگيرون» معروف است.
بهگفته مرحوم ملا حاجي بابا ناصرو،[14]
دستور دستگيري عمومي سُرخيان صادر و زنده گچ گرفتن از
سر گرفته شد. مأموران حکومتي در هر جا سُرخي ميديدند
او را دستگير و به شيراز اعزام ميکردند تا زنده گچ
گرفته شود. در يک مورد، بيست و يک نفر سُرخي را در
پيربنو زنده گچ گرفتند. روش شناسايي سُرخيان گويش
آنها بود. افراد را دستگير ميکردند و ميگفتند به
«قرآن» يا به «قبله» قسم بخوريد. در گويش قديم سُرخي
حرف «ق» وجود نداشت و به قرآن «کهرون» و به قبله
«کبله» ميگفتند. بدينسان، شناسايي و زنداني و گچ
گرفته ميشدند. اوژن فلاندن، جهانگرد فرانسوي، «گچ
گرفتن» در اوان سلطنت محمد شاه را چنين توصيف کرده
است:
«براي
اين کار بهتر دانستند در دشت شيراز و نزديک يکي از
دروازهها برجي سازد. براي اين برج حجرات لاتعد و
لاتحصي ساخت که هر يک منزل محبوسي شود. در آن
زندانيان را جاي داد، سپس با گچ و آهک و مصالح
بنائي دوروبرش را پوشانيد. بالاي سر هر يک پنجره
گذاشت تا از اين پنجرهها تيرهبختان گرسنه و تشنه
ديده شوند... وقتي به داخل برج داخل شدم خردههاي
بسيار از جمجمه و پارچههاي لباس يافتم. هرکس
بدينجا پا گذارد و اين وضعيت را ببيند لرزان
ميشود.»[15]
پس از قتل ناصرالدين شاه، رکنالدوله به تهران
فراخوانده شد و ميرزا اسدالله خان ناظمالدوله
(وکيلالملک سابق) به حکومت فارس منصوب گرديد. ميرزا
اسدالله خان ناظمالدوله، که لقب ميرزا ملکم خان
ناظمالدوله را پس از مغضوبيت او تصاحب کرده بود،
برادر ميرزا محمود خان علاءالملک ديبا (نياي فرح ديبا،
سوّمين زن محمدرضا شاه پهلوي) است. او در جماديالاوّل
1314 وارد شيراز شد و اندکي بعد، در رجب 1314، براي
ايجاد رعب در مردم ملا برفي را گردن زد و به اين دليل
مورد تفقد مظفرالدينشاه قرار گرفت.[16]
تدبير ديگر ناظمالدوله
تحبيب سُرخيان بود. بدينسان،
ملا شهباز سُرخي در مقام
کلانتر کوهمره منصوب شد. دو برادر بزرگتر شهباز را،
به نامهاي ملا حسن و ملا حسين، در فاجعه «سُرخي
بگيرون» در دروازه شيراز زنده گچ گرفته بودند. اين
نخستين بار در دوران معاصر بود که سُرخيان کلانتري
کوهمره را به دست ميگرفتند. طبق همان سنت ديرين، نام
«کوهمره دودو» به «کوهمره سُرخي» بدل شد.[17]
قسمت سيزدهم
1. در زمان
شاه طهماسب ايران به پنجاه واحد اداري تقسيم
ميشد و هر واحد زير نظر فردي قرار داشت که
«حاکم» يا «سلطان» خوانده ميشد. ظاهراً از
زمان شاه عباس اوّل حکام ايالات به
«بيگلربيگي» موسوم شدند. بيگلربيگي مستقيماً
زير نظر شاه اجراي وظيفه مي کرد و با لقب
«خان» شناخته مي شد. در اواخر صفويه،
بيگلربيگيهاي گرجستان، داغستان، خوزستان و
لرستان «والي» خوانده مي شدند. اين واليان
معتبرترين و محترمترين بيگلربيگي ها بودند و
به خاندان هاي حکومتگر موروثي منطقه خود تعلق
داشتند. به نوشته کمپفر، شاه در انتخاب
بيگلربيگي ساير مناطق کاملاً آزاد و مختار بود
ولي والي تنها از ميان اعضاي خاندانهاي بومي
آن منطقه برگزيده و منصوب ميشد. «در همين
اواخر شاه سليمان حکومت لرستان را به يک خان
غيرمحلي داد، اما مردم از اين کار سخت ناراضي
شدند و با حاکم تحميلي رفتاري اهانت آميز
کردند و بلوايي بهپا شد که در نتيجه آن خان
با زنان و فرزندانش با يک تا پيراهن از آن
ديار بيرون رانده شد.» (انگلبرت کمپفر، سفرنامه کمپفر، ترجمه کيکاووس جهانداري،
تهران: خوارزمي، 1363، ص 162)
از دوران شاه
عباس اوّل، به حکمرانان فروتر و تابع
بيگلربيگي، «حاکم» و «سلطان» گفته مي شد. حکام
اداره شهرها و برخي ايلات بزرگ را به دست
داشتند. مثلاً، حاکم آستارا، حاکم مراغه و ايل
مقدم، حاکم ايل افشار، حاکم قراچهداغ، حاکم
ايل دنبلي، حاکم سراب، حاکم ايل شقاقي و غيره
تابع بيگلربيگي تبريز بودند. تعدادي از حکام و
سلطان ها مستقيماً زيرنظر شاه قرار داشتند.
«وزير» مسئول امور اداري و مالي منطقه بود و
مديريت املاک دولتي را به دست داشت. «داروغه»
جانشين و نماينده حاکم بود و مسئول حفظ نظم و
نسق شهر و رسيدگي به جنايات و جرايم و
به نوشته کمپفر به «رسيدگي و مراقبت در امور
اهالي» کمتر کار داشت. (همان مأخذ، ص 163)
بنابراين، کارکرد «کلانتر» کاملاً روشن و
متمايز بود و وي به عنوان نماينده مردم و
مسئول رسيدگي به امور آنان شناخته مي شد.
2. کمپفر،
همان مأخذ، ص 164.
3. آن لمبتون،
سيري در تاريخ ايران بعد از اسلام، ترجمه
يعقوب آژند، تهران: اميرکبير، 1363، صص
164-168.
4. ميرزا
سمعيا، تذکرةالملوک، به کوشش سيد محمد
دبيرسياقي، تهران: اميرکبير، 1368، ص 47.
7. آخرين خان
قدرتمند شکفت، محمدرضا خان شکفتي- داماد ملا
برفي سقلمهچي کلانتر کوهمره، بود. او در محرم
1308 ق./ اوت 1890 م. به دست سه پسر شکرالله
خان شکفتي به قتل رسيد. ([غلامعلي خان نواب،]
وقايع اتفاقيه: گزارشهاي خفيهنويسان انگليس،
بهکوشش سعيدي سيرجاني، تهران: نشر پيکان،
1376، ص 364) شکرالله خان شکفتي نياي خاندان
عزيزي دارنگان است.
8. بخشي از
اين شعر را در ايل ناشناخته، ص 127 ، نقل
کردهام. متن کامل آن را به خط زيباي
پدربزرگم، امرالله خان کشکولي، در اختيار
داشتم که مفقود شد. در مأخذ زير موجود است:
منوچهر هنرور، غزلسرايان قشقايي و ديوان
ميرزا مأذون، شيراز: انتشارات امانت، 1374، صص
325-328.
10. غلامعلي
خان نواب پسر محمدحسين خان، از خاندان نواب
هندي (نواب شيرازي) است. غلامعلي خان منشي
کنسولگري انگليس در شيراز و مأمور اطلاعاتي
حکومت هند بريتانيا در فارس بود. بهنوشته
سرهنگ احمد خان اخگر، «انگليسها به توسط
غلامعلي خان نواب و ميرزا عبدالصمد منشي
پولها داده، انتريک کرده، به تمام اطراف
مراسله نوشته، مردم را تطميع و تهديد
ميکردند.» (احمد اخگر، زندگي من در هفتاد سال
تاريخ معاصر ايران، ص 166) پس از شهادت
رئيسعلي دلواري (23 شوال 1333ق./ 3 سپتامبر
1915 م.)، رهبر جنبش ضد انگليسي مردم تنگستان،
غلامعلي خان نواب در اقدامي تلافيجويانه به
قتل رسيد (26 شوال 1333). اخگر قتل او و ترور
نافرجام مأمور اطلاعاتي ديگر کنسولگري انگليس،
ميرزا عبدالصمد، را چنين شرح داده است:
«بهناگاه هنگامي که غلامعلي خان از نزديک
دروازه باغشاه سواره چهارنعل حرکت ميکرد،
دستي از خرابه بيرون آمد، او را هدف گلوله
نمود. غلامعلي خان به هرزحمت بود خود را تا
درب قنسولخانه رسانيده، از اسب درغلطيد و پس
از دو روز فوت کرد. تا سه روز هرجا خواستند او
را دفن کنند مردم مانع ميشدند تا مجبوراً در
قونسولخانه او را دفن کردند. چند روزي نگذشت
که ميرزا عبدالصمد هم گرفتار گلوله غيبي شد
ولي اجلش چون نرسيده بود نمرد.» (همان مأخذ، ص
169) غلامعلي خان نواب نويسنده راپورتهايي
است که با نام وقايع اتفاقيه: گزارشهاي
خفيهنويسان انگليس به چاپ رسيد. دکتر ماهيار
نوابي، بازمانده خاندان نواب، که اين
يادداشتها را در اختيار سعيدي سيرجاني،
ويراستار کتاب، گذارده بود، به ملاحظات شخصي،
نام وي را در کتاب درج نکرد. من اين مطلب را
در سال 1369، که براي انتشار کتاب ظهور و سقوط
سلطنت پهلوي به مؤسسه اطلاعات ميرفتم، از
سيد
محمود دعايي، بهنقل از سعيدي سيرجاني، شنيدم.
11. وقايع
اتفاقيه، ص 495.
13. ابوالحسن
غفاري کاشاني، گلشن مراد، به اهتمام غلامرضا
طباطبايي مجد، تهران: انتشارات زرين، 1369، ص
612.
14. مصاحبه با
مرحوم ملا حاجي بابا ناصرو، بيگدانه، 1354.
15. سفر نامه
اوژن فلاندن به ايران، ترجمه حسين نورصادقي،
تهران: انتشارات اشراقي، 1356، ص 273.
16. وقايع
اتفاقيه، صص 517-518.
17. از زمان
شروع فعاليت سازمان ثبت اسناد و املاک در فارس
(1311 ش.) منطقه کوهمره سُرخي با نام «کوهمره
سياخ» به عنوان بخش ثبتي 23 فارس شناخته شد.
اين بخش داراي حدود هشتاد پلاک اصلي ثبتي است.
پلاکهاي ثبتي اين بخش از پلاک يک، روستاي
ماصرم، آغاز ميشود و پس از دور زدن کليه
روستاهاي پيرامون جبال کوهمره در دشت سياخ به
پايان ميرسد. در دوران رياست پدرم بر منطقه،
به دليل علاقه کدخدايان روستاهاي دشت سياخ به
حفظ نام اين بلوک، وي گاه در مکاتبات عنوان
«کوهمره سُرخي و سياخ» را به کار ميبرد ولي
در مجموع کل منطقه، از جمله بلوک سياخ، به
«کوهمره سُرخي» شهرت داشت. از سال 1324 ش.، که
ارتش در قالب تشکيلات شبه نظامي «نيروي مقاومت
ملّي» به سازماندهي عشاير فارس براي مقابله با
فرقه دمکرات آذربايجان و تهديدات احتمالي
خارجي پرداخت، «عشاير کوهمره سُرخي» گردان 3
نيروي مقاومت ملّي فارس بود و در آن کدخدايان
سياخ و دارنگان، مانند مرحوم مشهدي زمانالله
عابدي (کدخداي کدنج) و مشهدي غلامحسين
پرهيزگار (کدخداي باب ايوّر) و کربلايي
غلامحسين خان سلطانفر، عضويت داشتند و خود را
متعلق به منطقهاي جدا از کوهمره نميدانستند.
امروزه، بلوک سياخ به «سياخ دارنگون» شهرت
يافته است.