بازگشت به صفحه اصلي

 

زمين و انباشت ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز (11)

 

بخش دوّم: بنيان‌هاي امروز در تاريخ فارس

 

بازگشت به فهرست کتاب

 

بازگشت به صفحه قبل

يادداشت آغازين

زماني که موج سازمان‌يافته «جوابيه‌ها» عليه من، با انتشار نامه آقاي علي چنانه، مديرکل روابط عمومي سازمان جنگل‌ها و مراتع، آغاز شد، در بستر بيماري بودم و سه روز کامل با سرم تغذيه مي‌کردم. در همان وضع، در 15 دي، نامه ايشان را خواندم. اين نامه را در شيراز تنظيم کرده بودند که با امضاي آقاي چنانه منتشر شد. «جوابيه‌اي» بود مملو از تهمت و جعل و قلب، که براي استتار حقايق و خنثي کردن تأثير سخنان من تنظيم شده بود تا مرا از جايگاه محققي مدعي و مدافع حقوق مردم و عشاير و حفظ مراتع و محيط زيست به موضع متهمي تنزل دهد که با ايجاد جنجال در پي تأمين منافع شخصي خويش است.

کمي بعد ‌نامه سه صفحه‌اي آقاي محمدحسن حائري، مسئول دفتر امام جمعه شيراز، و جوابيه‌هاي شرکت احرار فارس و موقوفه نصيرالملک به دستم رسيد و نيز اعلاميه‌هايي که در شيراز توزيع شده و ميزان جعل و توهين و افترا در آن بيش‌تر بود. تمامي اين اهانت‌نامه‌ها را، که از مضموني واحد برخوردار است، در پايان اين رساله درج خواهم کرد. نامه سه صفحه‌اي مسئول دفتر امام جمعه شيراز برايم حيرت‌انگيز بود به دليل ژرفاي بي‌تقوايي و رياکاري و غرور جاهلانه مندرج در آن و ابعاد عجيب کتمان و تحريف حقايقي که وي بيش از ديگران مطلع است.

علاوه بر اهانت‌نامه‌هاي فوق، موجي بزرگ از شايعات نيز براي تخريب من آغاز شد؛ شايعاتي چنان سخيف که يا ساخته اذهان بيمار و کينه‌توز و روان‌هاي پريش و بي‌اخلاق است يا تباه کاران هراسان از عدالت.

مضحک است ولي شايع کردند و، با پيام‌هاي کوتاه تلفن همراه، پخش کردند که مواضع و سخنان اخير من، عليه تخريب گسترده مراتع توسط مافياي زمين‌خوار شيراز، براي دريافت «پناهندگي» از آمريکاست يا براي نامزدي در انتخابات مجلس و جلب رأي بيش‌تر از طريق ايجاد جنجال!

من چه نيازي به «پناهندگي» آمريکا دارم حال آن‌که مي‌توانم به سادگي به اين کشور سفر کنم؟ پنج سال پيش، برخي شخصيت‌هاي متنفذ خواستار مهاجرت من به آمريکا و تصدي منصب مهم علمي در دانشگاهي شدند که بسياري از اساتيد ايراني مقيم آمريکا در آرزوي آن‌اند. نپذيرفتم زيرا حاضر نبوده و نيستم ارزش‌هايي را که خود و پدرم زندگي خويش را وقف آن نموديم بفروشم؛ به هيچ قيمتي، هر قدر گران. قصدم اهانت به محققان شريف ايراني مقيم آمريکا نيست؛ دعوت‌کنندگان کساني بودند که پذيرش درخواست ايشان از نظر من ارزش‌فروشي بود. مي‌توان در آمريکا نيز بود و، مانند بسيار کسان، محقق و شرافتمند بود. مي‌توان در ايران زيست و در کسوت ارزش‌مداري کاسب‌کار و ارزش فروش بود.

ارزش‌فروشان کسان ديگرند نه من. ارزش‌فروشان کساني‌اند که با تخريب و تفکيک و چپاول هزاران هکتار مراتع عشاير و اراضي مردم بي‌پناه ميليون‌ها دلار به جيب مي‌زنند و سرمايه‌هاي ميلياردي‌شان در دوبي در چرخش است. زماني که مي‌توان در ايران، به سادگي، از طريق زدوبند با چند مقام و دريافت واگذاري صدها هکتار زمين از ادارات منابع طبيعي و امور اراضي يا پيمانکاري در عسلويه يا دريافت مجوز احداث برج، به ده‌ها ميليون دلار دست يافت، کدام ابلهي به آمريکا «پناهنده» مي‌شود؟

هماره آرزوي من زندگي در زادگاهم، کوهمره، بوده است نه آمريکا. برخي از کساني که زماني با من کار مي‌کردند، سالي دو سه بار براي شرکت در کنگره‌هاي علمي، به خرج ميزبان، به آمريکا و اروپا سفر مي‌کنند. ولي من، از سال 1372 تاکنون، حتي يک بار براي شرکت در چنين کنگره‌هايي، به‌رغم دريافت دعوت‌نامه‌هاي متعدد در هر سال، از وطنم خارج نشده‌ام. حتي در همايشي علمي که چندي پيش در ترکيه برگزار شد، به‌رغم اصرار برگزارکنندگان و به‌رغم علاقه‌ام به تاريخ عثماني، شرکت نکردم.

در انتخابات مجلس نيز نه مي‌خواستم نامزد شوم نه نامزد شدم. نويسنده همان نامه سه صفحه‌اي پيشنهاد و پس از اعلام پاسخ منفي من اصرار کرد که باز نپذيرفتم. مي‌گفت: «تو مانند افروغ نيستي که به مجلس نرود و در دانشگاه به تدريس بپردازد. تو براي دفاع از حقوق و مراتع عشيره‌ات مجبوري در قدرت شريک شوي وگرنه خردت خواهند کرد.» اين عين جملات اوست. تأکيد مي‌کنم که من نه ثبت‌نام کردم و نه هيچگاه حاضر خواهم شد جايگاه علمي و اجتماعي خود را، براي نمايندگي در مجلس، ترک کنم. ساختمان مجلس جاي من نيست؛ به‌ويژه به دليل اعتياد شديدم به سيگار! بيماري يک هفته پاسخ مرا به تأخير انداخت. زماني که آغاز کردم، دريافتم که بايد مسائل را از بنيان بازبيني کرد. ثمره کارم رساله حاضر شد.[1] نگارش اين رساله را از 17 دي 1386 آغاز کردم و بخش اوّل را در ساعت 2 بعد از ظهر چهارشنبه 17 بهمن به پايان بردم. در تمامي اين دوره يک ماهه نگران حوادث «غيرطبيعي» بودم که مي‌توانست کارم را ناتمام گذارد. ارتباطات خود را قطع کرده و در مکاني امن قرار گرفتم و هر شب مطالب آماده شده را نزد دوستان محرم، در تهران و شيراز، به امانت گذاردم. روز پنجشنبه، 18 بهمن، متن نهايي بخش فوق، به همراه يادداشت‌ها و اسناد تکميلي، در اختيار برخي مقامات عالي مملکتي قرار گرفت؛ و اکنون با فراغ‌بال مي‌نويسم.

بخش دوّم را از عصر شنبه 20 بهمن آغاز مي‌کنم. در انتظار آن‌اند که جوابيه‌اي منتشر کنم متضمن «دفاع از خود» و پاسخگويي به اتهامات نشريافته به‌ويژه در نامه سه صفحه‌اي آقاي شهاب حائري و جوابيه سازمان جنگل‌ها و مراتع. براي من دفاع از حيثيت علمي و اعتبار اجتماعي‌ام، که از سوي انسان‌هايي مغرور و جاهل يا بي‌اخلاق و فاسد به شدت مورد اهانت قرار گرفته، کمتر اهميت داشت. مهم برايم شناختن و شناسانيدن بنيان‌هاي وضع موجود بود. اين وظيفه را، با يک ماه کار سنگين، به‌رغم بيماري، انجام داده‌ام. اينک آرامم؛ ليکن از آنجا که نمي‌خواهم به طفره رفتن از پاسخگويي متهم شوم، و اين اتهام بررسي علمي مندرج در رساله‌ام را مخدوش کند، از «خود» نيز «دفاع» مي‌کنم.

تبار من

من به اولاد کرمعلي از طايفه ناصرو، از طوايف شش‌گانه سُرخي، تعلق دارم. اين شيوه تعيين هوّيت در ايل[2] من است. هر کس به «اولاد»ي تعلق دارد يعني به خانداني گسترده از تباري واحد، و سپس به طايفه‌اي که اين نيز از تبار واحد است. تبار طايفه ناصرو «ناصر» بود و تبار «اولاد کرمعلي» فردي به اين نام.

اين نظام عشيره‌اي مشابه با همان چيزي است که نه تنها در جوامع خاورميانه و آفريقا بلکه در برخي جوامع اروپاي غربي نيز، مانند اسکاتلند و ايرلند، هنوز پابرجاست. اسکاتلندي‌ها تعصبي غريب در حفظ هوّيت عشيره‌اي خود دارند. به اين دليل دانش تبارشناسي[3] در ميان آنان ارجمند است و امروزه از طريق وبگاه‌هاي فراوان در اينترنت براي کامل کردن تبارنامه[4] «کلان»[عشيره]‌هاي[5] خود مي‌کوشند.[6]

در جوامع عشيره‌اي خاورميانه، و حتي در اسکاتلند، اين نياکان «اسطوره‌اي» نيستند.[7] در عشيره من، ملا کرمعلي فرزند ملا هاشم فرزند ملا محمدعلي فرزند ملا ناصر سُرخي، نياي طايفه ناصرو، است. ملا هاشم سُرخي همان است که نامش در سند اوّل از اسناد کهن سُرخي، متعلق به سال 1225 ق.، ديده شد؛ که در زمان سلطنت فتحعلي‌شاه و حکومت حسينعلي ميرزا فرمانفرما در فارس قطعه مرتعي را در «جبل دلويه» (کوه دلو) از ديگر سُرخيان خريد.

ملا کرمعلي سُرخي همان «ملا کرمعلي ولد مرحوم هاشم» است که نامش در سند هفتم، متعلق به رجب 1261 ق.، درج شده؛ که سه سال پيش از فوت محمد شاه قاجار قطعه‌اي از مراتع خود در جبل دلويه را به پسرعمويش، ملا حسن سُرخي پسر ملا محب‌الله (مُوَلي)، نياي ملا گرانعلي خلفي، فروخت. ملا کرمعلي از اواخر سلطنت فتحعلي‌شاه تا اوائل دوره ناصري، قريب به چهل سال، بزرگ و ريش‌سفيد سُرخي بود. در سند چهاردهم، متعلق به 20 جمادي‌الثاني 1281 ق.، مهر ملا کرمعلي سُرخي، با سجع «عبده کرمعلي»، ديده مي‌شود. جايگاه مهر او در حاشيه سند بيانگر شيخوخيت او در سنين کهولت است.

مهر بُرام خان، رئيس طايفه صفي‌خاني، نيز در حاشيه سند ديده مي‌شود؛ که نشان مي‌دهد 148 سال پيش، چون امروز، طايفه ترک زبان صفي‌خاني در کوهمره مي‌زيست و بخشي از طوايف بومي کوهمره، نه بيگانه، به‌شمار مي‌رفت. در آن زمان، چهل و هفت سال از اقتدار جاني‌خان، اوّلين ايلخان قشقايي،[8] مي‌گذشت و صفي‌خاني طايفه‌اي بزرگ بود. طوايف علي‌کردلو و خوشولو (خوشابلو)، که امروزه در منطقه دارنگان مي‌زيند، بازماندگان طايفه بزرگ صفي‌خاني‌اند. طوايف قره‌غانلو و گله‌زن قشقايي نيز چنين بودند و از ديرباز سکنه بومي کوهمره. قره‌غانلوها امروزه در دشت سياخ (قلعه چوبي و خان خويس) مي‌زيند و طايفه گله‌زن در منطقه مهکويه همسايه طايفه بُگي سُرخي و طايفه گُلکي است و از طريف وصلت خويشاوند با اين دو طايفه.

و نيز اين سند نشان مي‌دهد که در آن زمان لقب ترکي «خان» در سُرخي کاربرد نداشت و بزرگان سُرخي را «مُلا» مي‌خواندند. اينان زماني که به حج، کربلا يا مشهد مي‌رفتند، عنوان «حاجي» يا «کربلايي» يا «مشهدي» جايگزين لقب «ملا» مي‌شد. بزرگ سُرخي در دوران سلطنت ناصرالدين شاه، ملا عبدالرحمن سُرخي، عموزاده جوان ملا کرمعلي، بود که به کربلا رفت و به «کَلّه رحمان» (کربلايي رحمان) شهرت يافت.

نياي بعدي من مشهدي عباس سُرخي، پسر ملا کرمعلي، است. نام او در سند نوزدهم، متعلق به 27 ذيقعده 1306 ق.، پس از نام کله رحمان، رئيس سُرخي، درج شده که بيانگر شيخوخيت اوست. اين همان سندي است که سُرخيان مرتع بزرگ خانبابا خان دارنگاني را با هفت حفره چاه آبي آن خريدند و سپس کل اسفنديار خان دارنگاني، نياي خاندان اسفندياري، مدعي شد و پس از کشاکشي دو سه ماهه سرانجام در نيمي از آن شريک!

پدر بزرگم ملا شهباز سُرخي است و به اين دليل پدرم نام خانوادگي «شهبازي» را برگزيد. در سند بيست و يکم، 2 صفر 1307 ق.، مشهور به «بشيرنامه» (تقسيم‌نامه) کوه دلو، مهر ملا شهباز مندرج است. در اين سند، نام «ملا شهباز سُرخي» پس از نام کله رحمان کهن‌سال، رئيس طوايف سُرخي، درج شده که بيانگر جايگاه احترام‌آميز او درميان مردم کوهمره و سُرخي، به‌رغم جواني‌اش، است.

کوهمره و طوايف آن

اوّلين بار ملا جلال‌ منجم،[9] در ذيل وقايع سال 998 ق.، از منطقه‌اي کوهستاني و جنگلي، که در ميانه سه شهر شيراز و فيروزآباد و کازرون واقع شده و آخرين شاخه جنوبي و پايان جبال زاگرس به‌شمار مي‌رود، با نام «کوهمره» ياد کرده است.

در تقسيمات سنتي، کوهمره به سه بخش تقسيم مي‌شود: کوهمره نودان، کوهمره جروق و کوهمره سُرخي. کوهمره از دوران ساساني مأواي قبايلي شبانکاره بود که در متون بازمانده از سده‌هاي نخستين اسلامي ايشان را «کُردان فارس» ناميده‌اند. مراد از «کُرد» معناي امروزين آن نيست؛ قوم معيني که در سرزمين کردستان مي‌زيند. در آن زمان، «کُرد» به معني قبايل کوچ‌نشين دامدار بود. بعدها، واژه‌هاي «عشاير» (از ريشه عربي «عشيرت») و «ايلات» (از ريشه ترکي «اِل»= ايل) جايگزين واژه فارسي «کُرد» شد. مناطقي که اين قبايل کوچ‌نشين در آن مي‌زيستند «رَم» (جمع آن «رَموم») ناميده مي‌شد. اسامي چون «تنگ رَم»[10] (درّه محل استقرار عشاير) بازمانده از آن زمان است.

در دوران ساساني و قرون اوّليه اسلامي، فارس به پنج «رَم» (ناحيه عشايرنشين) تقسيم مي‌شد: رم گيلويه (جيلويه)، رم لوالگان (لوالجان)، رم ديوان، رم بازنگان (بازنجان)، رم کاريان.[11] اصطخري (متوفي 346 ق.) و ابن‌حوقل (متوفي حوالي 367 ق.) از کثرت عشاير فارس در آن عصر سخن مي‌گويند و «جوم‌هاي کردان» فارس را بيش از پانصد هزار خانه مي‌دانند. به‌نوشته اصطخري،

«و جوم‌هاي کردان بيش از آن است کي در شمار آيد، و گويند کي در پارس پانصد هزار خانه بيش باشد کي زمستان و تابستان به چراگاه‌ها نشينند و کس باشد از ايشان کي دويست مرد پيوسته دارد از چوپان و مزدور و شاگرد و غلام و آنچ به اين ماند. و عدد ايشان نتوان شناخت مگر از ديوان صدقات.»[12]

و ابن‌حوقل مي‌نويسد:

«اکراد فارس بيش از پانصد هزار خانواده‌اند و هر طايفه‌اي کمابيش هزار سوار دارد. اين طوايف جز گروه اندکي که در نواحي سردسير سکونت دارند، در زمستان و تابستان به چراگاه‌ها و قشلاق‌ها و ييلاق‌ها مي‌روند... طوايف کرد سازوبرگ و نيرو و مردان و دواب و ستور به اندازه فراوان دارند تا آنجا که اگر سلطان به سرزمين آن‌ها تجاوز کند يا قصد ستمکاري داشته باشد کار بر وي دشوار مي‌شود... اکراد بانشاط و توانگرند و طريقه آنان در کسب مال و طلب مرتع چون طريقه عرب است؛ و گويند که آنان بيش از صد طايفه‌اند و من سي و اند طايفه را ذکر کردم.»[13]

مؤلفين قرون اوّليه اسلامي حدود جغرافيايي اين «رَموم»، نواحي عشايرنشين، را ذکر کرده‌اند. انطباق داده‌هاي تاريخي بر جغرافياي طبيعي و قبيله‌اي فارس روشن مي‌کند که منطقه کنوني کوهمره همان «رَم ديوان» است. اين «رَم» در جنوب شيراز، در حدفاصل کوره‌هاي شاپورخره (کازرون کنوني) و اردشيرخره (فيروزآباد کنوني)، واقع بود. علت تسميه آن به «ديوان»، وقوع آن در جوار شهر شيراز، «مقر ديار پارس»، و بهره‌گيري از ماليات آن براي مصارف ديواني بود. اصطخري رَم گيلويه را از ديگر رَموم فارس بزرگ‌تر[14] و مَقدسي (375 ق.) رَم ديوان را بزرگ‌ترين آن‌ها خوانده‌اند.[15]

همين طوايف کوه‌نشين مستقر در «رَم ديوان»‌اند که در سال 83 ق.، در زمان خلافت عبدالملک بن مروان، پنجمين خليفه اموي، به قيام عبدالرحمن بن اشعث کندي،[16] سردار نامدار آن عصر، عليه فرمانرواي فاسد عراق، حجاج بن يوسف ثقفي،[17] ياري رسانيدند. در اين قيام، تعدادي از برجسته‌ترين رجال شيعي زمانه و اصحاب ائمه (ع)، سعيد بن جبير[18] و ابراهيم نخعي[19] و عطيه عوفي،[20] در کنار عبدالرحمن بودند. ابن‌اثير مي‌نويسد:

«چون عبدالرحمن از نبردگاه مسکن واپس گريخت، حجاج سر در پي وي نهاد... و روانه شدند تا به شاپور [کازرون] رسيدند. کُردان بر گرد او فراهم آمدند...»[21]

اين کُردان شاپور فارس به جز طوايف کوه‌نشين کوهمره کسان ديگر نمي‌توانند باشند. به اين دليل، و دلايل ديگر، است که من، در مقاله «ايل»، مندرج در دائرة‌المعارف تشيع، طوايف کوهمره را از نخستين عشاير ايراني خواندم که به تشيع گرويدند.

در سده چهارم هجري، اصطخري و ابن‌حوقل و مَقدسي هر يک نام چند قبيله از بيش از يکصد قبيله «کُردان فارس» را ذکر کرده‌اند. در اين ميان سه نام آشناست: مهرکيان، شاهکانيان و سُهرکيان.

امروزه بقاياي طايفه مهرکي موجود است و در تنگ کره‌داشي، در همسايگي طايفه بُگي سُرخي، مأوا دارد. مهرکيان، قطعاً با الهام از داستان شاپور ساساني و دختر مهرک نوش‌زاد در شاهنامه فردوسي، براي خود اسطوره‌اي دارند. مي‌گويند: در روزگاران کهن مهرکيان قبيله‌اي بزرگ بودند و مأواي‌شان تنگ مهرک. پادشاه در خواب مي‌بيند که مهرکيان بنياد تاج‌وتخت او را برخواهند انداخت و به قتل‌عام قبيله دست مي‌زند. از آنان تنها يک دختر زيبا بر جاي مي‌ماند که در کوه خرقه (فراشبند) نزد چوپان پيري پناه مي‌گيرد. روزي بر سر چاه در حال آب کشيدن بوده که پسر پادشاه مي‌رسد، دختر را به همسري مي‌گيرد و از او نسل مهرکيان بر جاي مي‌ماند.[22]

شاهکانيان تحريف شده «شکانيان» است. در فارسنامه ابن‌بلخي اين نام به شکل درست آن، «شکانيان»، ثبت شده؛ مردم منطقه‌اي که امروزه بلوک چنارفارياب و کوه بيل و کوه مروک و کوهمره جروق را در برمي‌گيرد. اين سرزمين، شامل بخش غربي کوهمره سُرخي و تمامي کوهمره جروق، در کناره رود قره‌آقاج واقع است. اين رود بزرگ در دوره ساساني «رود شکان» ناميده مي‌شد و جنگل‌ها و جبال جنوبي آن «شکانات» نام داشت. طوايف اين خطه، آرندي و بککي در کوهمره سُرخي و مهبودي و ساير طوايف کوهمره جروق، بازمانده از دوره ساساني‌اند. مختصات زبان‌شناختي و مردم شناختي فيزيکي ايشان کاملاً بارز است.

سُهرکيان نيز سُرخيان کنوني‌اند. در گويش کهن سُرخي نام اين قبيله «سُهري» است و هنوز نيز مردم کهن‌سال سُرخي خود را «سُهري» مي‌خوانند. در زبان فارسي «سُهر» همان «سُرخ» است.

علاوه بر مختصات مردم‌شناسي جسماني،[23] گويش اصيل و کهن سُرخي، و ساير طوايف و روستاهاي کوهمره، دليل ديگر است بر اين مدعا. گويش سُرخي فرهنگي زنده از گويش دوره ساساني است.

از نظر زبان‌شناختي، گويش مردم منطقه کوهستاني- جنگلي پهناوري را، که در شرق با کوهمره نودان در کازرون آغاز مي‌شود، کوهمره جروق و سُرخي را در جنوب شيراز در برمي‌گيرد و در غرب به طوايف گُلکي و کُرکوني و مِهرکي در حوالي فيروزآباد مي‌رسد، بايد تحت عنوان «گويش کوهمره‌اي» طبقه‌بندي کرد.

اين گويش‌ بازمانده از دوره ساساني و حاوي واژگان بکر و اصيلي است که در فرهنگ‌هاي لغت يافت نمي‌شود. براي مثال، سُرخي‌ها مي‌گويند: هوني [houni] (بنشين)، هوني [houney] (بفرماييد بنشينيد)، خووتم [Khovatom] (خوابيدم)، افتو شه زن [aftow she zen] (آفتاب طلوع کرد)، اشتسم [eshtesam] (رفته‌ام)، بشتم [beshtom] (رفتم)، اندسم [andesam] (آمده‌ام)، اندم [andam] (آمدم)، ات ميس هوشه [et meys houshe] (بايد مي‌رفتي)، هوشوم [houshoum] (برويم)، هوشوم هوختوم [houshum houkhatum] (بريم بخوابيم)، خااشت [kha esht] (جويدن)، مم گته [mem gote] (من گفتم)، اش گته [esh gote] (او گفت)، اش نگته [esh nagote] (او نگفت)، کبله [keble] (قبله)، کهرون [kohroun] (قرآن).

زبان‌شناساني چون اسکار مان (1867-1917) آلماني در مسير جاده شيراز- بوشهر از برخي روستاهاي کوهمره ديدن کرده و اصالت و بکارت گويش‌هاي بومي را متوجه شده‌اند ولي به دليل ناآشنايي با منطقه اين گويش‌ها را به نام همان روستا ثبت کرده‌اند. اسکار مان در رساله گويش‌هاي تاجيکي استان فارس،[24] گويش برخي روستاهاي مسير حرکت خود در کوهمره (ماصرم، بورنجان و غيره) را «تاجيکي» ناميده به اين دليل که راهنمايان او ترک بودند و ترکان فارس مردم غيرترک را «تاجيک» مي‌خوانند. اين اطلاق غلط است. مردم کوهمره نه تنها خود را تاجيک نمي‌دانند بلکه، مانند ترکان قشقايي، غيرعشاير را «تاجيک» مي‌خوانند. ارانسکي نيز، براساس تأليف اسکار مان، گويش روستاهاي فوق را «تاجيکي» ناميده است. ولي او کمي بعد گويش دو روستاي ديگر کوهمره، کلاني و عبدوئي، را «کردي» خوانده است.[25] گويش روستاهاي بورنجون و کلاني و عبدوئي مشابه گويش سُرخي است ولي به دليل آميزش با گويش لري بکارت خود را تا حدودي از دست داده است. گويش‌هاي منطقه لارستان و دو روستاي بنو و خلار (حومه شيراز) به گويش کوهمره‌اي نزديک است. گويش اصيل مردم دشتستان مشابه با گويش سُرخي است.

به دليل ناآشنايي زبان‌شناسان ايراني با دانش مردم‌شناسي، و عدم شناخت ايشان از طوايف کوه‌نشين کوهمره و پيشينه غني تاريخي اين منطقه، بي‌دقتي فوق امروزه نيز تکرار مي‌شود. يک نمونه، پژوهش آقاي عبدالنبي سلامي در گويش‌ برخي روستاهاي کوهمره و کازرون است. ايشان، به‌رغم تلاش در خور ستايش، صرفاً به دليل همجواري برخي روستاها، گويش‌هايي نامرتبط و نامتجانس را در يک کتاب گرد آورده‌اند.[26]

از دوران کهن، کوهمره در تقسيمات کشوري واحدي مستقل به‌شمار مي‌رفت. در سده‌هاي نخستين اسلامي «رَم ديوان» به «رَم حسين بن صالح» معروف بود يعني رياست منطقه را فردي به اين نام داشت؛ همان‌گونه که رَم گيلويه به دليل حکومت گيلويه مهرگان بن روزبه بر اين منطقه به نام فوق شهرت يافت. به‌نوشته اصطخري، بر درگاه «پادشاهان» رَم‌ها «هزار سوار کمتر و بيش‌تر باشد.» و «مهتر» رَم ديوان، در زمان اصطخري، «آزاد مرد بن کوهستان کُرد بود و آن رياست همچنان در فرزندان اوست.»[27]

قريب به دو سده پس از تأليف کتاب اصطخري (نيمه اوّل سده چهارم هجري)، ابن‌بلخي، در دهه نخست سده ششم هجري،[28] «شبانکارگان و کُردان» ساکن منطقه کنوني کوهمره را «مسعوديان» مي‌خواند به اين دليل که «مُقدّم» ايشان «اميرويه مسعودي» است. به‌نوشته ابن‌بلخي، اميرويه مسعودي دو پسر مجدالدوله «شاهنشاه ري» را، که فيروزآباد در اقطاع ايشان بود، بکشت و اين شهر را به دست گرفت و «قومي شدند و پس بيش‌ترين اعمال شاپورخوره [کازرون] به دست گرفت و قوي شد.» فضلويه «ايشان را برکشيد و قلعه سُهاره بديشان داد» و رکن‌الدوله خمارتگين، والي فارس در زمان سلطان جلال‌الدين ملکشاه سلجوقي، اقطاعي اندک به ايشان داد. تا سرانجام، ابوسعد به کازرون تاخت و اميرويه را در شبيخون بکشت و از او پسري وشتاسف نام بر جاي ماند که به حسويه پيوست و او فيروزآباد را بر وي مقرر داشت. سپس، اتابک چاولي به فارس آمد و «همگان را قمع کرد و از معروفان ايشان سياه ميل مانده است و تني چند، دو از پسران ابوالهيج، و ديگر اتباع‌اند.»[29]

بدينسان، اوج اقتدار «مسعوديان»، عشاير شرق کوهمره، در دوران حکومت فضلويه بن حسويه، رئيس قبيله راماني و بنيانگذار ملوک شبانکاره فارس، است. نام فضلويه «فضل بن حسن» بود که در گويش عشاير فارس او را «فضلويه بن حسويه» مي‌خواندند. در دوران انحطاط آل‌بويه، فضلويه سپهسالار (فرمانده کل قشون) بود. او در سال 448 ق.، به کمک ساير سران عشاير به سلطنت ديالمه پايان داد، بر فارس مستولي شد و گُشناباد را، قلعه‌اي در ميانه فسا و ني‌ريز و داراب، مقر خود قرار داد.

[فضلويه] «بر هر ناحيتي از مملکت فارس اميري از شبانکاره [ايلات] برگماشت و طرق و شوارع را منتظم ساخت و بلادي که در اواخر دولت ديالمه از جنگ‌هاي پي در پي در فارس خراب شده بود به آبادي رسانيد و مقر امارت و حکومت خود را گاهي شيراز و گاهي داراب قرار داد و شکستگي‌هاي مملکت را اصلاح نموده، چندين سال لواي اقتدار بر همگنان افراشت.»[30]

فضلويه سال‌ها از طريق مماشات با سلجوقيان، در مقام تابع ايشان، بر فارس حکومت کرد تا سرانجام در سال 464 ق. کارش به جنگ کشيد؛ از سلطان الب‌ارسلان سلجوقي شکست خورد و کشته شد. پس از او، اتابکان شبانکاره، يا بني‌فضلويه، در بخشي از فارس و کرمان حکومت کردند تا سرانجام در سال 756 ق. به دست آل‌مظفر منقرض شدند.

بر اساس گزارش‌هاي مندرج در منابع متعدد تاريخي، در حوالي نيمه سده پنجم هجري، مسعوديان، چون ساير قبايل بزرگ «شبانکاره» يا «کُرد» [= عشاير] فارس (اسماعيليان و کرزوبيان و شکانيان) در شورش رامانيان، به رهبري فضلويه، حضور فعال داشتند. پس از قتل اميرويه مسعودي و فضلويه راماني، امير شبانکارگان فارس، حسويه (حسنويه) از شبانکارگان اسماعيلي،[31] که قلعه ايج (ايگ) اصطهبان مقرش بود، حکومت فيروزآباد را به وشتاسف، پسر اميرويه مسعودي، داد. در يورش اتابک چاولي (اتابک جلال‌الدين جاولي)، امير نامدار و سفاک سلجوقي، به فارس (502 ق.) بيش‌تر شبانکارگان، به‌ويژه قبايل مسعودي و کرزوبي و شکاني، قتل‌عام شدند تا در سال 510 ق. چاولي بمرد و، به‌نوشته فسايي، «جماعتي را از خوف آسوده داشت.»[32]

شکانيان همان طوايف شکانات‌اند که محدوده جغرافيايي آن را، در جنوب رود شکان (رود قره‌آقاج کنوني)، ذکر کردم؛ که منطبق است با کوه مروک و کوهمره جروق و بلوک چنارفارياب. بککيان بازماندگان اين قبايل‌اند. کرزوبيان در بخش غربي کوهمره، نزديک‌تر به شهر کازرون، مي‌زيستند و مسعوديان در شرق کوهمره در مجاورت با فيروزآباد. مسعوديان و کرزوبيان، هر دو، در زمان حکومت فضلويه، کازرون و نواحي پيرامون آن را در دست داشتند.

«قلعه سُهاره»، که در زمان اقتدار فضلويه مقر مسعوديان بود، همان قلعه سُهره امروز است که، طبق روايات شفاهي سُرخيان کهن‌سال، اقامتگاه ديرين سُرخي بوده است. اين دژ به دليل اقامت قبيله «سُهري= سُهرکيه» (سُرخي) «سُهره» نام گرفت. ابن‌بلخي در اوائل سده ششم هجري قلعه فوق را چنين توصيف کرد:

«کوهي است عظيم به چهار فرسنگي فيروزآباد و عمارت اين قلعه مسعوديان کردند و جايي نيکو است و هواي آن سردسير و آب‌هاء خوش و در ميان آباداني‌ها است و خراب نمي‌توان کردن، کي شبانکاره به دست گيرند و بزرگ جايي است و غله سال‌ها بماند.»[33]

در سده چهارم هجري، اصطخري و ابن‌حوقل و مَقدسي از قلعه سُهره نام نبرده‌اند. پس، اين سخن ابن‌بلخي درست است که «مسعوديان» اين دژ را بنا کردند. و اين نيز درست است که «مسعوديان» ابن‌بلخي همان «سُهريان» اصطخري و ابن‌حوقل و مَقدسي‌اند که در اوائل سده ششم هجري در فارس ايشان را به‌نام رئيس قدرتمندشان، اميرويه مسعودي، مي‌شناختند. اين روّيه امروز نيز مرسوم است که قبيله‌اي با نام سران نامدارش شهرت يابد.

  

شکانات و رود جرشيق دوره ساساني (بلوک چنارفارياب و رود ماصرم کنوني)

شکانات دوره ساساني (کوه بيل)

 

پل سبوک دوره ساساني (1360، عبدالله شهبازي)
«رود جرشيق از روستاي ماصرم خيزد و به روستاي مسگان در شود و به زير پول سبوک گذرد
پولي قديم است از سنگ برآورده.« (مسالک و ممالک اصطخري، قرن چهارم هجري، ص 108)

[چرا اين پل را در زمره ميراث فرهنگي ثبت نمي کنند؟
حتي در زمان اصطخري نيز «پلي قديم» بوده است. شهبازي، 11 فروردين 1387]

پل سبوک دوره ساساني (1375، عبدالله شهبازي)

اسناد کهن طوايف سُرخي، که در بخش نخست اين رساله درج شد، نکات مهم ديگري را نيز، از منظر مردم‌شناسي ايلات و عشاير ايران، مدلل مي‌سازد:

چنان‌که در اسناد فوق ديديم، سازمان سياسي طوايف سُرخي از گذشته دور بر «ساختار عشيره‌اي» و «نظام ريش‌سفيدي» استوار بود و خاندان پدري من ريش‌سفيدان و معتمدان مردم کوهمره و سُرخي بودند. اين سنتي است که پس از انتقال کلانتري کوهمره به پدربزرگم، ملا شهباز سُرخي، و اعطاي لقب «خاني» به او، نيز تداوم يافت. درباره ملا حاجي بابا ناصرو، ريش‌سفيد سُرخي، پيش‌تر سخن گفته‎ام. برجسته‌ترين «ريش‌سفيد» سُرخي در دوران پهلوي حاج جهانزير رحماني (متوفي 1340)، از تبار کلّه رحمان، رئيس طوايف سُرخي و ريش‌سفيد کوهمره در دوران ناصري، بود. پس از فوت ملا حاجي بابا (1356)، ملا ملک منصور رحماني (متوقي 1384)، از تبار کله رحمان، به عنوان ريش‌سفيد سُرخي و امين و ضابط بنچاق‌هاي ايشان شناخته مي‌شد.

اين تفاوت مي‌کند با فرايند تکوين و پيدايش آن ايلات و عشايري که بر بنياد رابطه «خان» و «رعيت» و بر محور مالکيت خصوصي رئيس ايل بر زمين (ملک و مرتع) پديد آمدند. علي گلاويژ در رساله پايان‌نامه خود «زمين» را «مسئله مرکزي در پيدايش عشيرت» در کردستان مي‌داند.[34] او مي‌نويسد:

«اسناد تاريخي نشان مي‌دهد که مالکيت اراضي عشيرتي به‌طور عمده از دو طريق زير به‌وجود مي‌آيد: 1- اشغال مستقيم اراضي و 2- تفويض خاک به صورت تيول جنگي از جانب حکومت به اين يا آن گروه. طريقه دوّم نيز اکثراً و عملاً به درجات مختلف با کمک اشغال جامه عمل به خود مي‌پوشيد. در اسناد راجع به عشاير کردستان قبل از قرن نوزدهم و حتي در فولکلورهاي موجود تاکنون به دليل يا شاهدي تصادف نکرده‌ايم که نشان دهد يک عشيرت کردستان از طريق خريد معمولي زمين به دست آورده باشد. با وجود اين مي‌توان احتمال داد که در گذشته‌ها اين و يا آن عشيرت کردستان استثنائاً از طريق خريد زمين به دست آورده باشد و "خريد" زمين نيز در زندگي عشيره‌اي نقشي بازي کرده باشد. ولي اگر چنين "خريدهايي" هم وجود داشته باشد، بدون ترس از مبالغه مي‌توان ادعا کرد که آن "خريد" نه در مقابل فروش داوطلبانه بلکه اکثراً با اعمال جبر و اجبار به فروش همراه بوده است.»[35]

گلاويژ نمونه‌هاي متعدد نشان مي‌دهد از جمله فرايند پيدايش عشيرت مکري در سده پانزدهم ميلادي را، که بر محور اقتدار شخصي به‌نام سيف‌الدين و با سيطره قهرآميز او بر ناحيه درياس پديد آمد.[36] و عشيرت سنجابي که بر محور خوانين سنجابي تکوين يافت.

به‌نوشته گلاويژ، بختيار خان، از مؤسسين عشيرت سنجابي در آغاز سده نوزدهم «حتي به اندازه قبر يک آدم زمين و ملک نداشت.» او در اراضي ملاکان کرمانشاهان رعيتي مي‌کرد. پسرش، حسن خان، نيز ساليان متمادي در قريه سه تپه، متعلق به داراب خان، به اندازه دو جفت گاو رعيت بود. در زمان خشکسالي کار او بالا گرفت و، از طريق احتکار و معامله گندم و وام دادن به مالکين، به مالک چند روستا بدل شد. «وي پس از اين‌که به صورت يک صاحب زمين بزرگ درآمد توانست عشيرت سنجابي را هم پايه‌گذاري کند.»

قبل از آن، سنجابي‌ها جزء طايفه زنگنه بودند. از آن پس، طوايف مختلف در پيرامون اين خوانين گرد آمدند. مثلاً، طايفه عباسوند (هواسوند) در نيمه دوّم سده هيجدهم ميلادي در ناحيه زهاب زندگي مي‌کرد و پيرو مذهب تسنن بود. ولي به تأثير از سيد يعقوب گوران به سلک اهل حق گرويد و به اراضي امروز سنجابي‌ها نقل مکان کرد. حکومت، اراضي طايفه جليلوند را، که از محل خود کوچ کرده و اين اراضي خالي از سکنه بود، به مرادعلي و لطفعلي، دو برادر از سران عباسوند، واگذار کرد. سپس، گروه‌هاي ديگر از عراق و شيراز به اين نواحي مهاجرت کردند و به عباسوندها پيوستند. اين طايفه ناهمگون پس از مدتي به ايل سنجابي پيوست و از چهار دسته نيروهاي مسلح، که سنجابي‌ها موظف بودند در اختيار دولت قرار دهند، يک دسته را متقبل و بدينسان جزء ايل سنجابي شد. حسن خان، اولين رئيس ايل سنجابي، معاصر با اواخر سلطنت فتحعلي‌شاه بود و حكم رياست خود را از والي كرمانشاه گرفت.[37]

چنان‌که در اسناد کهن طوايف سُرخي ديديم، اگر ادعاي گلاويژ در مورد کردستان درست باشد، در کوهمره عشيره چنين ويژگي نداشت؛ عشيره (طايفه) بر محور قدرت و ثروت و مالکيت رئيس عشيره (خان يا هر نام ديگر) بر «زمين» پديد نيامد؛ از ديرباز وجود داشت و حمايت آن اعتبار و اقتدار رئيس عشيره را سبب مي‌شد.

برخلاف آن‌چه گلاويژ از کردستان ذکر کرده، در کوهمره تملک زمين تماماً بر معامله مشروع و قانوني استوار بود و اسناد معاملات به مُهر معتمدان کوهمره و سُرخي و گاه محضرداران رسمي شيراز ممهور مي‌شد. در قبال زمين مورد معامله نيز پول قابل اعتنايي پرداخت مي‌شد که بيانگر رونق دامداري و ارزش افزوده قابل توجه علوفه مراتع پس از تبديل آن به گوشت قرمز در سده نوزدهم ميلادي است.

اسناد کهن طوايف سُرخي در مسئله حقوق زنان، به‌ويژه در زمينه ارث، نيز حائز اهميت مردم‌شناختي است:

بهمن‌بيگي جوان در پايان‌نامه دانشگاه تهران خود (چاپ اوّل، 1324) حق ارث‌بري زنان را در عشاير فارس بسيار محدود مي‌کند تا بدان‌جا که مي‌نويسد:

«در ميان قبايل جنوب هر گاه مردي را پسر و دختري باشد که هر دو وفات نموده و از آنان اولاد ذکوري باز ماند، پس از مورث ميراثش به اولاد پسر مي‌رسد و پسر دختر اگر از گرسنگي هم بميرد سهمي از مال جدّ مادري نخواهد داشت.»[38]

گلاويژ نيز همين ادعا را مطرح مي‌کند و مي‌نويسد:

«محروم بودن دختران در عالم عشايري از حق ارث زمين از يک ضرورت ناشي مي‌شد که آن هم ضرورت حفظ "تماميت اراضي" حريم عشيرت بود. دختر، اگر از ارث ارضي پدر سهم مي‌گرفت، مي‌توانست وقت شوهر کردن آن را با خود به ديگران منتقل نمايد و چنين جرياني مي‌توانست حريم ارضي عشيرت و بالنتيجه خود عشيرت را متلاشي سازد.»[39]

بهمن‌بيگي و گلاويژ در مسئله ارث‌بري زنان در عشاير فارس و کردستان از فضاي روشنفکري زمان خود متأثر بودند که گرته‌برداري از الگوي قبايل باستاني يونان و روم و تعميم آن به عشاير ايران را تشويق مي‌کرد. جمله‌اي که از گلاويژ، درباره علل محروميت زنان از ارث براي حفظ تماميت اراضي عشيرت، نقل کردم، اقتباس از جمله فريدريش انگلس، يکي از دو بنيانگذار مارکسيسم، است.[40] من در پايان‌نامه دانشگاه تهران خود اين اشتباه را تکرار نکردم و نوشتم:

«در ايل سُرخي طبقه‌بندي وراث بر اساس فقه جعفري است... سلب ارث از دختر، علي‌رغم تمايل خود او، امکان‌پذير نيست و در صورت بروز اختلاف ريش‌سفيدان ايل هماره از حق دختر در ارث‌بري حمايت کرده و اين حمايت‌گري تا حدود زيادي دست برادران متعدي را کوتاه مي‌سازد.»[41]

اسناد کهن طوايف سُرخي بيانگر بهره‌مندي کامل زنان کوهمره از حق ارث و مالکيت زمين است. در سند چهارم (1260 ق.) «علياحضرت بي‌بي خانم بنت مرحمت پناه خواجه کاظم دارنجاني»، در سند ششم (1261 ق.) «علياحضرت بي‌بي پريجان خانم بنت مرحمت پناه خواجه محمدحسين دارنجاني»، در سند دهم (1264 ق.) بي‌بي قابل بنت مزارع محمديوسف سُرخي (خواهر مزير ابوطالب و مزير غلام و مزير محمد در سند شماره دو) و بي‌بي دختر بست (دختر بس) بنت مرحوم مزارع جهان بخش سُرخي، در سند دوازدهم (1280 ق.) بي‌بي مهربانو بنت مرحوم دهدار محمدحسين سُرخي، و در سند چهاردهم (1281 ق.)، که به مهر نيايم ملا کرمعلي سُرخي ممهور است، «علياشأنان بي‌بي پري خانم و بي‌بي فاطمه خانم و بي‌بي سلبي بنت مرحوم مزارع محمد سُرخي» املاک خود را مي‌فروشند.

زنان در کوهمره از حقوق اجتماعي بيش‌تر برخوردار بودند از جمله حق شرط تعيين محل سکونت در زمان انعقاد عقد ازدواج. در قباله ازدواج پدر بزرگم، ملا شهباز کلانتر کوهمره، و همسرش، بي‌بي سلطنت بنت عبدالله خان دارنجاني، متعلق به 11 شعبان 1329 ق.، اين شرط ديده مي‌شود: «و ضمن العقد زوج مزبور اقرار و اعتراف نمود که زوجه مزبوره را بدون رضائها از قريه دارنجان بيرون نبرد.»

بهره‌مندي کامل زنان از ارث حتي در عشاير قشقايي نيز وجود داشت. موارد فراوان مي‌توان ذکر کرد. يک نمونه، بانو گَشَسب،[42] خواهر سلطان محمد خان ايلخاني (متوفي 17 جمادي‌الثاني 1309 ق.)، است که به حاج بانو بي‌بي معروف بود. حاج نصرالله خان، ايلخان بعدي قشقايي که فردي طماع و نالايق بود، خواهر ديگر سلطان محمد خان را، به‌نام حاج قمر بي‌بي، به زني گرفته بود. تنها وراث سلطان محمد خان اين دو خواهر بودند. به‌رغم اين‌که حاج نصرالله خان با حاج حسنعلي خان نصيرالملک و محمدرضا خان قوام‌الملک پيوند نزديک داشت و دختر خود، شمس‌الزمان، را به همسري حبيب‌الله خان (قوام‌الملک بعدي) درآورد، نتوانست ارثيه کلان سلطان محمد خان را از چنگ خواهر زنش، حاج بانو بي‌بي، خارج کند. اين ارثيه املاک پهناوري را در بر مي‌گرفت چون خانيک و ماينک (فراشبند) و سده (آباده). حاج بانو بي‌بي به همسري حاج محمدکريم خان کشکولي، حاکم بهبهان و کازرون و نماينده ايل قشقايي در مجلس دوّم، درآمد و در نتيجه اين ثروت از خاندان ايلخاني خارج شد. حاج بانو بي‌بي همان زني است که محزون،[43] شاعر نامدار قشقايي، در ستايش از او چنين سرود:

بانوي بانوانم من، شوخ ابرو کمانم من

 

نيجه خان دُر، نيجه شاه دُر، چخب دولتسراسننن[44]

 

حاکم کازرانم من، نژاد ايلخانم من، چخب دولتسراسننن[45]

 

 

 

عقدنامه ملا شهباز خان کلانتر کوهمره و بي‌بي سلطنت بنت عبدالله خان دارنگاني (11 شعبان 1329 ق.)

«و ضمن العقد زوج مزبور اقرار و اعتراف نمود که زوجه مزبوره را بدون رضائها از قريه دارنجان بيرون نبرد.»

 

 

 

 صورت جهيزيه بي‌بي سلطنت دارنگاني

وفور تفنگ در اين جهيزيه جالب است.

 

 

حاج محمدکريم خان کشکولي، نياي مادري‌ام، نماينده ايل قشقايي در مجلس دوّم مشروطه
(با کادر مشخص شده) ، نفر ديگر در همان رديف شيخ ابراهيم زنجاني است.

 

 

حاج محمدکريم خان کشکولي، نماينده ايل قشقايي در مجلس دوّم مشروطه

با حکيم‌الملک (ابراهيم حکيمي) [نشسته] و نصرالله (اعتلاءالملک) خلعت‌بري [ايستاده]

 

 

مناجات به خط پدربزرگم، امرالله خان کشکولي

قسمت دوازدهم 


 

1.  يادداشت فوق را در ساعت 4:30 صبح جمعه 5 بهمن 1386 در وبلاگم منتشر کردم. انتشار جوابيه‌ام به تأخير افتاده و اطلاع‌رساني ضرور بود. اينک همان متن را، با تغييرات اندک، در مقدمه بخش دوّم رساله‌ام قرار مي‌دهم.

2.  در سال 1369 تعريفي از «ايل» به دست دادم که تاکنون به عنوان جامع‌ترين و دقيق‌ترين تعريف از اين مفهوم شناخته مي‌شود: «ايل جماعتي است که سازمان اجتماعي آن قبيله‌اي، شيوه زيست آن کوچ‌نشيني (کوچ‌نشيني کامل يا نيمه کوچ‌نشيني، افقي يا عمودي) و شيوه معيشت آن به‌طور عمده دامداري باشد و يک واحد مستقل اجتماعي و فرهنگي را تشکيل دهد. در ايل، به‌مثابه نوعي قبيله، نظام عشيره‌اي (Clan System) در پايه ساختار اجتماعي است و ايل عبارت است از اتحاد چند عشيره در چارچوب سازمان اجتماعي واحد، که مبتني بر اقتصاد شباني و شيوه زيست کوچ‌نشيني است. تعريف فوق را مي‌توان باز کرد و شاخص‌هاي اساسي در شناخت ايل را چنين بيان داشت: 1- معمولاً در سطح تيره‌ها و گاه در سطح طايفه‌ها مناسبات عشيره‌اي (پدر نسبي تک‌تباري) حاکم است و لذا عضويت در ايل مستلزم پيوند تباري به يک عشيره (کلان) عضو ايل است؛ 2- سازمان اجتماعي ايل بر پايه ساختار قبيله‌اي است يعني ايل به طايفه و واحدهاي اجتماعي زيرطايفه تقسيم مي‌شود؛ 3- در اين سازمان اجتماعي منصب رياست ايل (چه به شکل فردي چه به شکل جمعي) داراي کارکرد مهمي در رهبري و نيز در حفظ هويت ايلي است؛ 4- در اقتصاد ايل دامداري متحرک نقش اصلي دارد؛ 5- شيوه زيست ايل کوچ‌نشيني کامل (افقي يا عمودي) يا نيمه کوچ‌نشيني است؛ 6- ايل داراي فرهنگ، گويش، تاريخ و سرزمين واحد است؛ 7- اعضاي ايل داراي "عصبيت" (تعبير ابن‌خلدون) يا "احساس تعلق به ايل" (تعبير نادر افشار نادري) هستند. اين روانشناسي را "عِرق ايلي" مي‌نامم. شاخص‌هاي هفت‌گانه فوق حالت تئوريک داشته و يک ايل کامل و تمام عيار را نشان مي‌دهد که تا نيم قرن پيش در بسياري نقاط ايران وجود داشت و هنوز نيز بقاياي ايلات کلاسيک موجود است. با توسعه مناسبات سرمايه‌داري و رسوخ تمدن و فرهنگ معاصر غربي و به‌ويژه از طريق اعمال فشارهاي سهمگين حکومتي برخي از اين شاخص‌ها از بين رفته و يا کم‌رنگ شده است.» (عبدالله شهبازي، مقدمه‌اي بر شناخت ايلات و عشاير، تهران: نشرني، 1369، صص 25-26)

3.  Genealogy

در سال 1366 در ايل ناشناخته واژه «تبارشناسي» را براي نخستين بار به کار بردم. پيش از آن «شجرﺓالنسب» مي‌گفتند. امروزه اين واژه، مانند ساير واژگان و ترکيب‌هاي ساخت من، رواج عام يافته است.

4.  Genealogical Tree

در سال 1366 در ايل ناشناخته واژه «تبارنامه» را براي نخستين بار به کار بردم. پيش از آن «درخت شجرﺓالنسب» مي‌گفتند.

5.  Clan

من در نوشتار خود در زمينه مردم‌شناسي ايلات و عشاير ايران «عشيره» را در مقابل «کلان» به کار برده‌ و نظام عشيره‌اي را چنين تعريف کرده‌ام: «در اين سازمان سياسي، شالوده ساختار اجتماعي را پيوندهاي خويشاوندي پدر نسبي تشکيل مي‌دهد و يک واحد پدرتبار يک واحد اجتماعي خود بوده محسوب مي‌شود. مضمون مناسبات اجتماعي... مبتني بر همياري و تعاون است نه بر انقياد و تبعيت و استعباد. تمايزات طبقاتي کم و روانشناسي اجتماعي مبتني بر "روح جمعي" است نه جمع‌گرائي اشرافي. تفاخر تباري در درون جمع کم است و همه خود را از نظر خوني همطراز و "عموزاده" مي‌دانند. نظام بسته کاستي در روابط اجتماعي يا ازدواج وجود ندارد. در چنين جماعاتي رهبري سياسي تکامل شيوخيت و ريش سفيدي پدرسالاري و جوشيده از متن جمع است.» (شهبازي، مقدمه‌اي بر شناخت ايلات و عشاير، ص 33)

6.  در پژوهش پنج جلدي زرسالاران در اين باره به‌طور مشروح سخن گفته و نمونه‌هاي متعددي از تداوم نظام عشيره‌اي در جوامع کنوني غرب را ذکر کرده‌ام. براي مثال، جرج کندي يانگ، قائم‌مقام سرويس اطلاعاتي بريتانيا (ام. آي. 6) در زمان کودتاي 28 مرداد 1332 و طرّاح و فرمانده اين کودتا، به کلان اسکاتلندي يانگ تعلق دارد. پيشينه اقامت اين «عشيره» در اسکاتلند به اوائل سده شانزدهم ميلادي مي‌رسد. در کهن‌ترين سندي که مؤيد حضور آنان در اين سرزمين است از فردي به‌نام پيتر يانگ به‌عنوان «رئيس خانواده يانگ» ياد شده که در حوالي سال 1507 م. در اسکاتلند اقامت داشت. بنگريد به تاريخچه کلان يانگ در سايت رسمي آن:

http://www.electricscotland.com/webclans/stoz/young.html

براي آشنايي با جرج کندي يانگ بنگريد به تک‌نگاري من: «جرج کندي يانگ طرّاح و فرمانده کودتاي 28 مرداد 1332»، فصلنامه مطالعات تاريخي، سال اوّل، شماره اوّل، زمستان 1382، صص 9 - 57.

7.  در برخي قبايل استراليا و آمريکا و غرب آفريقا اين نياکان اسطوره‌اي‌اند. در يونان و روم باستان نيز چنين بود. «گنوس» (Genos) [عشيره] يونان باستان از تبار خداي عشيره بود. رومي‌هاي باستان نيز خود را از تبار دو برادر به‌نام رموس (Remus) و رومولوس (Romulus) مي‌دانستند. اين دو از تجاوز مارس، خداي جنگ، به زني به‌نام ريا سيلويا (Rhea Silvia) پديد آمدند. طبق اساطير رومي، رومولوس اوّلين پادشاه روم است.

8.  به‌نوشته ايرج افشار، قديم‌ترين متني که نام «قشقايي» را به عنوان يک عشيره در بردارد، جامع‌التواريخ حسني تأليف تاج‌الدين حسن بن شهاب يزدي از سال 855-857 ق. است؛ آنجا که از حکومت سلطان ابراهيم، از بازماندگان شاهزادگان تيموري، در شيراز خبر مي‌دهد: «و سلطان ابراهيم هزيمت کرده به ابرقوه آمد... چون به گندمان رسيد احشام قشقايي معلوم کردند...» از آن پس نامي از قشقايي نيست تا تذکره نصرآبادي، متعلق به دوران شاه عباس دوّم صفوي، که در شعري از «خيک پنير خلج و قشقايي» ياد شده است. (ايرج افشار، «کنيه، لقب، نسبت عشاير و ذکر آن‌ها در متون فارسي»، ايلات و عشاير، تهران: انتشارات آگاه، 1362، صص 243-244) در سال 1234 ق.، در عهد فتحعلي‌شاه، به جاني خان (متوفي 1239 ق.)، رئيس ايل قشقايي که پيش‌تر «ايل بگي فارس» بود، لقب «ايلخاني» داده شد. «و در اين سال [1234] به توسط جناب جاجي ميرزا رضاقلي نوائي، وزير مملکت فارس، اعليحضرت شاهنشاهي جاني خان قشقايي ايل بگي فارس را به لقب جليل ايلخاني سرافراز فرمود و محمدعلي خان پسرش را ايل بگي نمود. و تا اين سنه نام ايلخاني در فارس به کسي گفته نشده بود و در مملکت خراسان بزرگ‌تر ايلات را ايلخاني مي‌گفتند.» (حاج ميرزا حسن حسيني فسايي، فارسنامه ناصري، به‌کوشش منصور رستگار فسايي، تهران: اميرکبير، 1378، ج 1، ص 719)

9.  روزنامه ملا جلال منجم يا تاريخ عباسي از منابع مهم شناخت دوران صفوي است. ملا جلال‌الدين محمد منجم يزدي از منجمان معروف دربار شاه عباس اوّل (کبير) صفوي بود. او به‌عنوان مردي اديب، منجم، منشي و مورخ شناخته مي‌شد و مورد احترام خاص شاه عباس بود به نحوي که نظراتش بدون درنگ به مرحله اجرا در مي‌آمد. زمان تولدش مشخص نيست. در 1029 ق. فوت کرد و 34 سال در خدمت شاه عباس بود. خانه مجللي داشت که از آن به‌عنوان محل اقامت ميهمانان پادشاه و سفيران خارجي استفاده مي‌شد. پس از مرگ ملا جلال، شاه اين خانه را خريد و به پذيرايي از ميهمانان فوق اختصاص داد. تاريخ ملا جلال مشتمل بر اطلاعات مفيدي از دوران شاه اسماعيل دوّم، شاه محمد خدابنده و شاه عباس اوّل است. از کتاب فوق ظاهراً تاکنون سه نسخه خطي يافت شده که در کتابخانه ملي تهران، کتابخانه حاج حسين آقا ملک و کتابخانه ملي پاريس نگهداري مي‌شود. اين کتاب با مشخصات زير منتشر شده است: ملا جلال‌الدين منجم، تاريخ عباسي يا روزنامه ملا جلال، به‌کوشش سيف‌الله وحيدنيا، تهران: انتشارات وحيد، 1366.

10.  تنگ رَم درّه‌اي است در ميانه راه دالکي به ده رود در استان بوشهر. در جنوب کوهمره واقع است. امروزه، به غلط اين مکان را «تنگ ارم» مي‌نامند. طبق روايات شفاهي سُرخيان، در گذشته دور مأواي زمستانه سُرخي بوده است. بقاياي سنگ قبرهاي کهن سُرخيان در اين مکان بر جا است. گويا بنچاق‌هاي کهني از مراتع سُرخي در تنگ رَم موجود است که هنوز به آن دست نيافته‌ام.

11.  اصطخري، مسالک و ممالک، ص 96.

12.  همان مأخذ، صص 96-97.

13.  ابن‌حوقل، سفرنامه ابن‌حوقل، ترجمه و توضيح دكتر جعفر شعار، تهران: اميركبير، 1366، ص 40.

14.  اصطخري، همان مأخذ، ص 96.

15.  ابوعبدالله محمد بن احمد مقدسي، احسن‌التقاسيم في معرفة الاقاليم، ترجمة علينقي منزوي، تهران: شرکت مؤلفان و مترجمان ايران، 1361، ج 2، صص 665-666.

16.  عبدالرحمن بن محمد بن اشعث بن قيس کندي (مقتول در 85 ق.) از قبيله بزرگ کنده حضرموت و از رجال نامدار نظامي و سياسي عصر اموي. قيام ابن اشعث بزرگ‌ترين شورش عليه خليفه و حکومت حجاج بود. اين قيام از شرق ايران آغاز شد و سه سال (81- 83 ق.) به درازا کشيد. عبدالرحمن پيروزي‌هاي بزرگي به دست آورد ولي سرانجام حجاج، به کمک قشون شام، در جنگ ديرالجماجم بر او غالب شد. عبدالرحمن به سيستان پناه برد و سرانجام براي اين‌که زنده به دست حجاج نيفتد خود را از بام قصري پرت کرد و درگذشت. بنگريد به: عبدالکريم گلشني، «ابن‌اشعث»، دائرة‌المعارف بزرگ اسلامي، ج 3، 1374، صص 16-23.

17.  حجاج بن يوسف بن حکم ثقفي مکني به ابومحمد (40- 95 ق.) از رجال نظامي و سياسي حکومت بني‌اميه و نماد ستم و بيدادگري آن عصر. بيست سال والي عراق بود و با قساوت شورش‌هاي مردم منطقه را سرکوب کرد. معروف است که در دوران حکومتش 120 هزار نفر را کشت. و معروف است که پس از قتل سعيد بن جبير هر شب او را به خواب مي‌ديد که مي‌گفت: «اي دشمن خدا، چرا مرا کشتي» و تا زمان مرگ به اين کابوس گرفتار بود.

18.  سعيد بن جبير (شهادت در 95 ق.) از علما و زهاد کوفه و از تابعين بود؛ يعني کساني که اصحاب پيامبر (ص) را درک کرده‌اند. از فضل بن شاذان منقول است که سعيد يکي از پنج تن کساني بود که در اعتقاد به ولايت امام سجاد (ع) پيشتاز بودند. به دستور حجاج گردن زده شد. در آن زمان حجاج را نفرين کرد و سفاک ثقفي پانزده روز بعد مرد. از امام صادق (ع) روايت شده که سعيد بن جبير به ولايت علي بن حسين (ع) معتقد بود و به اين دليل حجاج او را کشت.

19.  ابراهيم بن يزيد بن قيس بن اسعد نخعي کوفي (متوفي 96 ق.) نيز از تابعين بود. به قبيله نخع يمن تعلق داشت و در کوفه ساکن بود. از علما و محدثين بزرگ زمان خود بود. هيبت اميران را داشت ولي به سادگي مي‌زيست و در نماز بسيار خاکسار بود. زماني که حجاج، فرمانرواي کوفه، درگذشت از شادي گريست و سجده شکر کرد. چهار ماه پس از مرگ حجاج درگذشت.

20.  عطيه عوفي (متوفي 111 ق.) پسر سعد بن جناده از قبيله بني عوف. از تابعين بود. اميرالمؤمنين علي (ع) نامش را «عطيه» نهاد. او به همراه جابر بن عبدالله انصاري از اوّلين زائرين حرم امام حسين (ع) بود و خطبه فدک و زيارت اربعين را همو روايت کرد. پس از شکست عبدالرحمن در بصره، عطيه به فارس گريخت.

21.  عزالدين بن اثير، تاريخ کامل، ترجمه محمدحسين روحاني، تهران: انتشارات اساطير، چاپ اوّل، 1373، ج 6، ص 2705.

22.  مصاحبه با آقاي عبدالعظيم مهركي، تنگ کره داشي، خرداد 1367.

23.  Physical Anthropology

24.  Oskar Mann, Kurdisch-Persische Forschungen II.1: Die Tajik-Mundarten der Provinz Fars, Berlin, 1909.

25.  اي. م. ارانسكي، مقدمه فقه‌اللغه ايراني، ترجمه کريم کشاورز، تهران: پيام، 1358، ص 321.

26.  عبدالنبي سلامي، گنجينه گويش‌شناسي فارس، تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسي، 1383.

27.  اصطخري، همان مأخذ، ص 126.

28.  خاندان ابن‌بلخي در اوائل دولت سلجوقي به فارس آمدند. بعدها، سلطان ابوشجاع محمد بن ملکشاه سلجوقي (متوفي 511 ق.) تدوين کتابي در معرفي فارس را، «کي طرفي بزرگ است از ممالک محروسه... و همواره دارالملک و سريرگاه ملوک فرس بوده است» از ابن‌بلخي خواستار شد. از اينرو، دکتر منصور رستگار فسايي، به درستي، تأليف فارسنامه ابن‌بلخي را پيش از سال 510 ق. مي‌داند. (فارسنامه ابن‌بلخي، به‌کوشش منصور رستگار فسايي، شيراز: بنياد فارس‌شناسي، 1374، صص 2، 47)

29.  ابن‌بلخي، همان مأخذ، صص 392-393.

30.  فسايي، فارسنامه ناصري، ج 1، ص 232.

31.  ابن‌بلخي، که معاصر با حسويه است، در «احوال شبانکاره و کُرد پارس» شرحي از «اسماعيليان» به دست مي‌دهد و حسويه را از اين قبيله مي‌خواند: «و اصل اين قوم در آن وقت دو برادر بودند، يکي محمد بن يحيي و اين محمد پدر سلک بود کي حسويه پسر اوست...» اين «حسويه» اسماعيلي همان «حسويه»، امير شبانکاره، است زيرا ابن‌بلخي به صراحت مقر او، قلعه ايج، و قلمرو تحت فرمانروايي‌اش، را ذکر کرده است: «فضلويه اين اعمال کي اکنون حسويه دارد بدو داد: ايج و فستجان اصطهبانات و دراکان، بعضي از دارابجرد و چند نواحي ديگر.» (ابن‌بلخي، همان مأخذ، ص 390) بنابراين، حسويه، امير شبانکاره در زمان تهاجم اتابک چاولي، از قبيله راماني و از تبار فضلويه نيست.

32.  فسائي، همان مأخذ، ج 1، ص 240.

33.  ابن‌بلخي، همان مأخذ، ص 377.

قلعه سُهره، در يک فرسنگي شرق روستاي ميگلي و در حد فاصل روستاي چنارسوخته و کوه خرقه، بر قله کوهي واقع است و بقاياي باستاني آن موجود. در پاي قلعه چشمة خنکي مي‌جوشد که به سمت جنوب جريان دارد. داراي آب و هواي مطبوع ييلاقي و پيرامون آن پوشيده از جنگل انبوه بن و بادام کوهي است. با اتومبيل نمي‌توان بدان‌جا رفت و يکي دو ساعتي بايد در کوه و جنگل پياده‌روي کرد.

34.  علي گلاويژ، مناسبات ارضي كردستان: فروپاشي نظام عشيره‌اي، تهران: انتشارات روزبه، 1361، ص 35.

35.  همان مأخذ، صص 40-41.

36.  همان مأخذ، ص 38.

با فوت سيف‌الدين (912 ق.) پسرش صارم بن سيف‌الدين مکري حکمران منطقه درياس و شهر ويران شد. او با قشون قزلباش شاه اسماعيل اوّل صفوي جنگيد، دو تن از سرداران طايفه شاملو را کشت، سپس به دربار عثماني پناه برد و با حکم سلطان سليم اوّل حکومت منطقه را به دست گرفت. از او سکه منحصربفردي، ضرب شده در سال 914 ق.، موجود است که در يک روي آن اين عبارت نقش شده: «سلطان السلاطين صارم بيگ مکري» و در روي ديگر نام خلفاي راشدين. بنگريد به مهرداد راميدي نيا، «تاريخ ضرب سکه‌هاي ساوجبلاغ مکري» در آدرس زير:

http://www.govar-mehabad.net/detail.asp?id=1043

37.  گلاويژ، همان مأخذ، صص 41-44.

38.  محمد بهمن‌بيگي، عرف و عادت در عشاير فارس، چاپ جديد، شيراز: انتشارات نويد، 1381، ص 47.

39.  گلاويژ، همان مأخذ، ص 46.

40.  فريدريش انگلس در منشاء خانواده، مالكيت خصوصي و دولت (1884) درباره علل محروميت دختران قبايل يونان باستان از ارث نوشت: «اگر دختر شخص ثروتمندي هنگام فوت پدرش سهم ارث مي‌برد و اگر به شخص خارج از طايفه، يعني به عضو طايفة ديگر شوهر مي‌كرد، در آن صورت اين ارثيه را هم با خود به آن طايفه انتقال مي‌داد. چنين امري، اگر معمول مي‌شد، پايه‌هاي حقوق قبيله‌اي را متزلزل مي‌ساخت.»

41.  شهبازي، ايل ناشناخته، ص 152.

42.  Gashasb

43.  سيد محمد ابراهيم (1246- 1304 ق.) فرزند سيد عليرضا متخلص به «مأذون» و معروف به «محزون» از سادات لر کهگيلويه و از مادر قشقايي بود. تاکنون هيچ شاعر ترک زباني جايگاه او در ايل قشقايي به دست نياورده است. اشعار لري و فارسي زيبايي نيز دارد.

44.  چه خاني، چه شاهي، از دولت‌سرايش درآمد.

45.  مصاحبه با مادرم، فرخ بي‌بي، نوه حاج محمدکريم خان کشکولي، سه‌شنبه 15 آبان 1386.

حاج محمدکريم خان سياستمداري آگاه و در محافل حکومتي تهران بسيار متنفذ بود. او اسباب صعود اسماعيل خان صولت‌الدوله را به ايلخاني‌گري قشقايي فراهم آورد و چنان قدرتمند بود که به خديجه بي‌بي کشکولي، همسر صولت‌الدوله، مي‌گفت: «من شوهرت را ايلخان کردم و هر گاه بخواهم معزولش مي‌کنم.» خديجه بي‌بي دختر حاج جهان بي‌بي، خواهر حاج محمدکريم خان، بود.


Thursday, February 19, 2009 : تاريخ آخرين ويرايش

 کليه حقوق مندرجات اين صفحه براي عبدالله شهبازي محفوظ است.

آدرس ايميل: abdollah.shahbazi@gmail.com

ااستفاده از مقالات با ذکر ماخذ مجاز است. چاپ مقالات به صورت کتاب ممنوع است.