زمين و انباشت
ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز (23)
بازگشت
به فهرست کتاب
بازگشت به
صفحه قبل
خاندانم: از مشروطه تا پهلوي
ميرزا اسدالله خان ناظمالدوله، والي فارس، براي تحبيب مردم
کوهمره و سُرخي، پس از قتل ملا برفي و عزل عبدالله خان
دارنگاني از کلانتري يک ماههاش، ملا شهباز سُرخي، پدربزرگم،
را به کلانتري کوهمره منصوب کرد. کلانتري ملا شهباز با حوادث
دوران مشروطه مقارن شد.[1]
در سالهاي پرآشوب مشروطه و پس از آن، شهباز خان سُرخي، کلانتر
کوهمره، در جبهه هواداران مجتهد لاري و صولتالدوله قشقايي، و
در برابر خاندان قوام، جاي داشت. در اين سالها، کوهمره به
دليل موقع استراتژيک جغرافيايياش در جوار شهر شيراز کانون
اصلي درگيريهاي مسلحانه ميان قشون پليس جنوب بريتانيا و
نيروهاي ضد انگليسي بود. از اينرو، در گزارشهاي کنسولگري
بريتانيا در شيراز به طوايف سُرخي اشارات فراوان شده است.
در اسناد سفارت بريتانيا و گزارشها و خاطرات مأموران انگليسي
مقيم ايران يا کارگزاران ايراني آنها عموماً از ايلات و عشاير
و سران طوايف و کلانتراني که در جبهه مبارزه با بريتانيا جاي
داشتند، با عناويني چون «اشرار» ياد شده. براي مثال، فردريک
اوکانر، سرکنسول بريتانيا در شيراز در سالهاي 1912-1915، در
خاطراتش خواجه عبدالله خان ناصرديوان، کلانتر کازرون، را که
شخصيتي خوشنام و سرشناس است و از سرداران مبارزه با استعمار
انگليس، چنين توصيف کرده است:
«آغاز سال 1914 [1332 ق.] بسيار ناخوشايند و ناميمون بود. شخصي
بهنام ناصرديوان، که در مقام خان نيمه مستقل و نيمه راهزن
کازرون وضعيتي مبهم داشت، چون پي برد که امتيازها و درآمدهاي
گذشتهاش مورد تهديد قرار گرفته و در معرض نابودي کامل است،
رفتاري خصمانه عليه ژاندارمري در پيش گرفت.»[2]
مردم فارس و کازرون، و مناطق همجوار، که جايگاه رفيع اجتماعي و
سياسي و منش فردي و شخصيت والاي ناصرديوان را ميشناسند،
ميتوانند درباره اين شيوه بيان اوکانر داوري کنند.[3]
يا در گزارش اسمارت، نايب کنسول بريتانيا در شيراز، از
حاج
محمدکريم خان کشکولي، شخصيت برجسته قشقايي، با تعبير «شرير کل
قشقاييها» ياد شده.[4]
اين حاج محمدکريم خان کشکولي داماد سلطان محمد خان ايلخاني،
باجناق حاج نصرالله خان ايلخاني، دايي خديجه بيبي (همسر
صولتالدوله قشقايي) و نماينده ايل قشقايي در دوره دوّم مجلس
شوراي ملّي بود. او به عنوان متنفذترين و فرهيختهترين شخصيت
سياسي قشقايي در دوره معاصر شناخته ميشود.[5]
ملا شهباز سُرخي در 11 شعبان 1329 ق./ 14 مرداد 1290 ش. با
بيبي سلطنت، دوّمين دختر عبدالله خان دارنگاني، ازدواج کرد[6]
و در همين سال لقب «خان» نيز به وي اعطا شد.
حاصل اين وصلت
پدرم، حبيبالله شهبازي، است.
در ذيقعده 1330 ق./ اکتبر 1912 م. کلانتران مقتدر ايلات بزرگ
قشقايي، محمدعلي خان رئيس ايل کشکولي و اياز کيخا رئيس ايل دره
شوري، صولتالدوله را رها کرده بودند و لذا او به عزل و نصب
ناموفق در ايلات فوق دست زد؛ ابوالفتح خان کشکولي را به
کلانتري ايل کشکولي و عليپناه کيخا دره شوري را به کلانتري
ايل دره شوري منصوب کرد.[7]
در اين زمان، شهباز خان سُرخي در جبهه صولتالدوله جاي داشت.
به گزارش کنسولگري بريتانيا در شيراز، در اواخر ژوئيه 1912 م./
نيمه شعبان 1330 ق. قشون پانصد نفري کوهمره و سُرخي نيروهاي
قوامالملک را از دارنگان و سياخ بيرون کردند و در دارنگان
مستقر شدند. از آنجا که ورود اين نيرو به شهر شيراز محتمل بود،
قشوني 260 نفره براي جلوگيري از ايشان در چنارراهدار (مدخل
ورودي به شهر شيراز از سمت کوهمره) استقرار يافت و حبيبالله
خان قوامالملک تلاش گستردهاي را براي گردآوري نيرو به منظور
بازپسگيري سياخ و دارنگان آغاز کرد.[8]
به دليل نقش فعال شهباز خان سُرخي در جنگ با قشون مشترک انگليس
و خاندان قوام شيرازي و همراهياش با اسماعيل خان صولتالدوله،
که دارنگان را به مرکز جنگهاي ضد انگليسي خود بدل کرده بود،
در ذيقعده 1330 ق. صولتالدوله، که اينک اقتداري فراتر از ايل
قشقايي داشت و از سوي مجتهد لاري «سردار عشاير» لقب گرفته بود،
کلانتري کوهمره جروق را، علاوه بر کوهمره سُرخي، به شهباز خان
سپرد.[9]
کلانتران سنتي جروق از اعضاي خاندان بومي معروف به «خواجهها»
بودند که در آن زمان از ميرزا احمدعلي خان حشمتالممالک (پدر
علياصغر خان حکمت)، مالک بزرگ منطقه فوق، تبعيت ميکردند.
خاندان حکمت با خاندانهاي قوام و نواب شيرازي همپيمان و
خويشاوند بود.[10]
يک ماه بعد، 22 نوامبر 1912، سُرخيان کاروان حامل محموله ترياک
کمپاني ساسون را در مسير شيراز- بوشهر مصادره کردند.[11]
طنز تاريخ اينجاست که دو نسل بعد، من، نوه شهباز خان سُرخي،
بايد براي نخستين بار مُعرّف جايگاه بزرگ امپراتوري مالي ساسون
در تحولات تاريخ معاصر ايران باشم.
طنز ديگر اينجاست که پدربزرگم متهم شد به غارت محله کليميان
شيراز. اين را زماني دريافتم که اسناد مهاجرت کليميان ايران به
فلسطين منتشر شد. دومين سند در کتاب فوق، تلگراف مورخ 12 عقرب
1328 ق. حبيبالله خان قوامالملک است از شيراز به وزير داخله
در تهران. او مدعي است که شهباز سُرخي و طايفهاش و گروهي از
قشقاييها محله يهوديان را غارت کردهاند، با صولتالدوله
مذاکره کرده. «تحاشي و انکار صرف کرده. بنده از وزارت جليله
استدعا دارم در اين مطلب که نهايت اهميت دارد کاملاً دقت و
پافشاري در تميز و تحقيق صدق و کذب فرمايند.»[12]
اينگونه اقدامات براي تحريک يهوديان ايران به مهاجرت به
فلسطين و افزايش جمعيت يهودي آن سرزمين بود. فقط در ايران رخ
نداد. در همه جا بود. کار کانونهاي صهيونيستي و زرسالاران
يهودي بود. در شيراز نيز چنين بود و دست قوامالملک و اعوان و
انصار يهوديتبار و پيشکاران بهائياش، به سرکردگي محمدباقر
خان دهقان، در کار بود. پاسخ قواميها را همان زمان در
حبلالمتين دادند.[13]
زماني که رضاقلي خان نظامالسلطنه، والي فارس، ميخواست
حبيبالله خان قوامالملک و برادرش، نصرالدوله، را تبعيد کند،
با عتاب به آنها گفت: «محله يهود را غارت کرديد.»[14]
دو نسل بعد، بايد من با نگارش زرسالاران اين کانونها و اين
دسيسهها را به مردمم ميشناسانيدم.
از سال 1333 ق. شهباز خان سُرخي به حمايت از علي خان سالار
حشمت، برادر ناتني صولتالدوله که در آن زمان بيست و هفت ساله
بود، برخاست و به قدرتمندترين حامي او بدل شد. در اين زمان،
صولتالدوله با حبيبالله خان قوامالملک و پسرش ابراهيم خان
رابطه مسالمتآميز برقرار کرده[15]
ولي علي خان سالار همچنان به جنگ ادامه ميداد.
از سال 1328 ق.، ملا ولي خان سقلمهچي، پسر ملا برفي کلانتر
مقتول کوهمره، داعيه کلانتري کوهمره داشت. او، به دليل وصلت
ملا برفي با خاندان قوام شيرازي، در همان سفر شيراز که ملا
محزون به شعر روايت کرده،[16]
با قواميها خويشاوند بود و از حمايتشان بهرهمند. در نتيجه،
در جماديالثاني 1333 ق. ضابطي منطقه کوهمره سُرخي و سياخ را،
که يک واحد عشايري مستقل در کنار ساير ايلات بهشمار ميرفت و
کلانتر (ضابط) آن را والي فارس منصوب ميکرد، در قبال پرداخت
ساليانه يکهزار تومان مشترکاً به ولي خان سقلمهچي و کربلايي
عليمحمد سُرخي سپردند.[17]
ملا شهباز خان، رئيس طوايف سُرخي، که هنوز با اقتدار به عنوان
کلانتر شناخته ميشد، مانع سيطره ايشان بر کوهمره بود. به اين
دليل، در 20 جماديالثاني 1334 ق./ 6 ارديبهشت 1295 ش. شهباز
خان، به همراه پسرنوجوانش محمد و هشت تفنگچي از جمله شيرمحمد
خان شکفتي، در جريان سرکشي به شرق کوهمره، مجاور فيروزآباد،
نيمه شب در چادر به قتل رسيد. جنازه آنان را به شکفت بردند و
در آنجا، که مقر کلانتري شهباز بود، به خاک سپردند.[18]



دوران کلانتري ولي خان سقلمهچي و کربلايي عليمحمد سُرخي
طولاني نيست؛ زيرا در سند متعلق به 16 جماديالثاني 1338 ق./ 8
مارس 1920 م. از عمويم، ملا سرمست، با عنوان «سرمست خان
کلانتر» نام برده شده.[19]
بنابراين، در زمان کودتاي 3 حوت 1299 ش. و تحولات پسين آن که
به استقرار سلطنت پهلوي انجاميد، کلانتري کوهمره با ملا سرمست
خان سُرخي بود.
قاتل پدربزرگم جواني عاشق بود از طوايف سُرخي، که شرط وصلت را
قتل پدربزرگم گذارده بودند. اين جوان کمي بعد با نام مهدي
سُرخي نامآور شد؛ در جريان جنگهاي ضد انگليسي رشادت فراوان
نشان داد و، چنانکه گزارشهاي کنسولگري بريتانيا در شيراز
نشان ميدهد، در جنگ با قشون متحد انگليس و قواميها با
عمويم، ملا سرمست، متحد بود.
سُرخيان در جنگهاي متعدد قواي اس. پي. آر. و تفنگچيان قوام را
مستأصل ميکنند. معروفترين آن جنگي است که در محلي بين
بيدستان و شورکي، حد فاصل روستاهاي ميگلي و دادنجان، رخ داد که
بعدها به «يرد غارتي» (يرد غارت شده توسط انگليسيها) معروف
شد. در اين جنگ مهدي از خود رشادت فراوان نشان داد و تعداد
زيادي انگليسي و هندي کشته شدند. هنديها اجساد کشتهشدگان خود
را به مسقان حمل ميکردند و طبق رسوم خود آتش ميزدند.
معهذا، به دليل قتل پدر بزرگ و عمويم و همراهانشان، تخم خصومتي
شوم ميان خاندان من و خاندان کمالزار از طايفه بُگي سُرخي کشت
شد که بعدها با تدبير پدرم پايان يافت. در قيام سالهاي
1341-1342 عشاير کوهمره سُرخي، مشهدي امير خان بهادري و بهادر
خان اميري، پسران ملا مهدي و ملا باباخان سُرخي، سران خاندان
کمالزار بُگي، همراهان صميمي و وفادار پدرم بودند. مهدي سُرخي
در سال 1311 ش. در ميدان ارگ دولتي (کريمخاني) شيراز به دار
آويخته شد. رسول پرويزي در نوشتهاي با نام «مهدي سرخي» صحنه
اعدام او را توصيف کرده است.
از بهار 1305 ش. سُرخيان باز در جنگ با خاندان قوام و
ديکتاتوري نوخاسته پهلوي بودند.
«در پي تمهيدات مفصل، که به تعبيري بيش از پنج دهه در جريان
بود، در سال 1304 ش. سلطنت قاجاريه خلع شد، رضا خان تاج شاهي
بر سر نهاد و سرانجام سلطنت پهلوي موجوديت يافت. اين ثمره تلاش
کساني است که از ديرباز آرزوي درازِ اعاده "ايران باستان" را
در سر داشتند، در اين راه کوشيدند و از نفوذ خويش در
امپراتوري استعماري بريتانيا براي تحقق آن بهره جستند. نام و
فرهنگ "پهلوي" از خلاء نجوشيد. از اين زمان با تحرکات اردشير
ريپورتر و کانونهاي معيني از زرسالاران پارسي امپراتوري
بريتانيا، و وابستگان ايراني ايشان، موج گستردهاي براي جلب
پارسيان هند به ايران آغاز شد. چنين تبليغ ميشد که گويي حکومت
نورستهاي که نام "پهلوي" را بر خود نهاده، "احياگر ميراث
ايران باستان" است، پارسيان هند بايد اين "موهبت" را مغتنم
شمرند و با بازگشت به ايران و انتقال سرمايههاي خويش به
"سرزمين آباء و اجدادي" در اعاده آيين و فرهنگ پيش از اسلام، و
احياي "شکوه و مجد کيان"، مشارکت ورزند. همزمان با اوجگيري اين
تبليغات، نخستين کاروان پارسي به رياست سِر هرمزجي کاووسجي
دينشاه راهي ايران شد و در پايان ژوئيه 1926/ 7 مرداد 1305 به
شيراز رسيد. در اين زمان، هشت ماه از استقرار رسمي سلطنت پهلوي
ميگذشت.»[20]
در 12 ژوئيه 1926/ 20 تير 1305، همان زمان که هيئت پارسيان
(زرتشتيان) هند، به رياست سِر هرمزجي کاووسجي دينشاه، از
بمبئي وارد شيراز ميشد تا به تهران رود و سلطنت نوخاسته پهلوي
را به رضا شاه تهنيت گويد، چيک، کنسول انگليس در شيراز، به
هارولد نيکلسون چنين گزارش داد:
«مفتخرم به اطلاع شما برسانم که
ميرزا ابراهيم خان قوام ديروز
با من ملاقات کرد تا گزارش ارسالي خويشاوندش محمدعلي خان قوام
(ناظمالملک) [شوهر خانم لقاءالدوله، خواهر ابراهيم قوام] را
به اطلاعم برساند. محمدعلي خان قوام به همراه حدود 150 تفنگچي
که از املاک قواميها گرد آورده شدهاند، به درخواست مقامات
نظامي، براي جنگ با مهدي سُرخي ياغي اعزام شده که عرصه
تاختوتاز او در مناطق ميان فيروزآباد و شيراز [چيک نام کوهمره
را نميداند يا ذکر نميکند] در گزارشهاي روزانه شيراز ذکر
شده است. مهدي رئيس يک گروه وحشي از نيمه کوچنشينان است که با
قشقاييها متحد هستند ولي در واقع جزء قشقايي نيستند. [چيک نام
سُرخي را نميداند يا ذکر نميکند]... [براي سرکوب مهدي] يک
گروه سي نفره به فرماندهي يک ستوان اعزام شد ولي کاري
نتوانستند بکنند. سپس، همانطور که قبلاً گفته شد، مقامات
نظامي از تفنگچيان فئودالي قوام کمک خواستند و به آنها
تجهيزات دادند. گزارش ناظمالملک از وخامت حکايت اوضاع ميکند.
او سُرخيها را در نزديکي ابراهيمآباد، حدود هشت مايلي
فيروزآباد، در حالي يافته که به شدت سنگربندي کردهاند. و به
جاي هفتاد سُرخي که طبق گزارشها با مهدي بودهاند، او ديده که
برخي از عشيرههاي کوچک قشقايي، مانند مهترخانه (عمله
صولتالدوله) و قرهغانلو و نمدي و حاجي بابر دُقّوزلو، به
سُرخيها پيوستهاند و نيروي آنها به بيش از دويست نفر بالغ
شده است. ميزان گستاخي اين شورش تا بدان حد است که آنها به
سنگرهايشان "نقارهخانه" بردهاند و طبل ميزنند. آنها از
نظر تفنگ و مهمات از افراد قواميها مجهزترند که در منطقه فوق
غريباند و نه زمين را ميشناسند و نه راهنمايي دارند. ميان
آنها 53 ساعت متوالي جنگ بود و سه تن از تفنگچيان قوام مصدوم
شدند. ناظمالملک از ترس صدمات سنگين عقبنشيني کرد. سه تن از
سربازان او مجروح شدهاند و او سريعاً تقاضاي اعزام سرباز کرده
است. در 10 ژوئيه رئيس ستاد پنجاه نفر ديگر را به همراه يک
توپخانه کوهستاني، يک ماکسيم و دو مسلسل لويس اعزام داشت.
آخرين اخبار تأييد نشده حاکي است که شورشيان مواضع خود را ترک
کردهاند.»[21]
قيام عشاير فارس عليه ديکتاتوري
رضا شاه ادامه داشت. در اوّل ژوئن 1929/ 11 خرداد 1308 ش. سِر
رابرت کلايو، سفير انگليس، از باغ قلهک به سِر اوستن چمبرلين،
وزير خارجه بريتانيا، شورش قشقاييها، بهارلوها و سُرخيها را
چنين گزارش ميکند:
«اوضاع فارس همچنان پريشاني
بزرگي در حکومت ايران پديد آورده است... سياست دولت هنوز همان
کش دادن و تداوم مذاکرات با علي خان [برادر کوچک صولتالدوله]
است و در همين حال تمامي نيروي خود را بر تقويت قشون شيراز
متمرکز کرده است... يکي از نخستين خواستهاي علي خان و ايل
قشقايي آزادي اسماعيل خان صولتالدوله و انتصاب او يا پسر
ارشدش، ناصر خان، به رياست ايل قشقايي است...
ميان قشون دولتي و شورشيان
بهارلو نيز جنگ درگرفته است... در 23 مه از جنگ بزرگي در حوالي
فسا گزارش شده است...
در
22 مه قشون دولتي دشت ارژن را، واقع در مسير شيراز و
بوشهر، پس گرفتند و به سوي کازرون پيشروي کردند. ترتيبي
داده شد که راه ميان چنارراهدار و دشت ارژن حافظت شود؛
بخشي توسط قشقاييها و بخشي توسط قشون رسمي "امنيه". اندکي
بعد، اين ترتيب در هم ريخت. عناصر متمرد دشتستاني و
تنگستاني به همراه راهزنان معروف، مهدي سُرخي
و سرمست خان، به علي خان [سالار] پيوستند، در
نزديکي چنارراهدار چادر زدند و به هر کس که مخالف آنان بود
شليک کردند...»[22]
قيام سُرخيها در 1311 پايان يافت. قشون تحت فرماندهي
سرهنگ
حسينعلي نامجو، همان که نامش را در زمره اولين فراماسونهاي لژ
شيراز آوردم،[23]
وارد کوهمره شد و با نيرنگ دو عمويم، ملا سرمست خان کلانتر و
عبدالله خان، و دو عموزادهشان، ملا لطفعلي و ملا سلبعلي، را
دستگير کرد. آنان در همين سال به قتل رسيدند. عبدالله خان در
اوائل دهه بيست زندگي بود، تيراندازي نامدار و برخلاف من بلند
بالا. تازه ازدواج کرده بود و اولاد نداشت. بعدها، من را به
ياد او «عبدالله» ناميدند. نوه ملا لطفعلي، ايرج لطفي، سردار
شهيد جنگ تحميلي، است. حاج جهانزير رحماني و عدهاي ديگر نيز
دستگير شدند، آزارها ديدند و پنج شش ماهي زنداني بودند.

عمويم سرمست خان کلانتر در تير
1309 ش.، شهادت در 1311 ش.

از راست: نامدار خان سلطاني،
سرمست خان کلانتر، نايب عيدي محمد شکفتي (از مالکين دارنگان در
آن زمان)،
مسيح خان شهبازي (تير 1309 ش.)

از راست: حاج نامدار خان سلطاني،
ملا عبدالحسين جانبازي (ايستاده)، مسيح خان شهبازي،
ملا مهرعلي رحماني، ناشناس (ايستاده)، حاج جهانزير رحماني
(خرداد 1309 ش.)
از خانواده من دو تن زنده ماندند: مسيحالله و حبيبالله. مسيح
خان را، که بزرگتر بود، چهار پنج سالي زنداني کردند[24]
و پدرم را، که نوجواني 16 ساله بود، يک سال. رئيس دادگاه نظامي
که عموها و پدرم و ساير سُرخيان را محاکمه کرد
سرهنگ سيفالله
همت بود. نامجو و همت پيشتر افسر «پليس جنوب ايران» (اس. پي.
آر.) بودند که پس از انحلال قشون فوق به ارتش ايران پيوستند.[25]
بايد بيفزايم، ايرانياني که در «پليس جنوب ايران» شاغل شدند
همه «انگلوفيل» و «نوکر انگليس» نبودند؛ ولي نامجو، چنانکه
گفتم، از معدود ايرانياني بود که در اس. پي. آر. ماسون شد. پدر
همت اهل آباده و کدخداي روستاي همتآباد بود.
پس از اين زندان، که با شکنجه و شلاق همراه بود و آثار آن بر
پشت پدرم ماندگار؛ پدرم در هفده سالگي، تا آزادي برادرش از
زندان، سرپرستي زن و پنج فرزند صغير سرمست خان کلانتر (يک پسر
و چهار دختر) را به دست گرفت.
در اين رابطه، سه سند درج
ميکنم:
اولي، حکم سرپرستي حبيب شهبازي
است به عنوان قيم صغار سرمست سُرخي مورخ 8 آذر 1315 به امضاي
«مدعيالعموم بدايت فارس». در اين زمان پدرم بيست ساله بود.

به موجب اين حکم پدرم در بيست
سالگي قيم صغار مرحوم سرمست خان، عمويم، شد.
دومي، نامه تحکمآميز سرهنگ نامجو بر کاغذ لشکر فارس است کمي
پس از آزادي پدرم که خانواده سرمست سُرخي، «طبق امريه مقام
معظم فرماندهي لشکر فارس دامت عظمهالعالي»، که توسط ملا حاجي
بابا ناصرو ارسال شده، «فوري کوه تُل خُنُک را تخليه و به محل
تخته قاپوي خودتان، قلعه بگدانه و رخسنه، سکنا بگيريد. البته
تخلف و مسامحه در اجراي امر باعث مسئوليت شما خواهد بود.» در
اين زمان پدرم هيجده ساله بود.

دستور سرهنگ نامجو به پدرم:
ييلاق خود در کوه تل خنک را تخليه کنيد!
سوّمين سند، نامه عتاب آميز 3 مرداد 1314 نامجو است به پدرم.
پدرم، که نوزده سال داشت، ميخواست طبق سيره عشيرهام ملا حاج
مراد ناصرو، عموزادهاش، را به شيراز ببرد و پيگير کار
ادارياش شود. نامجو امر کرد که حق دخالت در امور عشيره و
خانوادهات را نداري. متن اين نامه جالب است:
«3/5/14
حبيب خان شهبازي
به قرار اطلاع حاج مراد ناصرو را
شما بردهايد نزد خود و ميخواهيد با خودتان به شيراز ببريد.
به شما ابلاغ ميدارم چنانچه حاج مراد ناصرو را به شيراز
برديد به شدت مسئول خواهيد بود. و نيز يک نفر را فوري بفرستيد
مشاراليه را نزد اينجانب حاضر نمايد. رسيدگي به کار او مربوط
به شما نخواهد بود. [امضا] نامجو.»

نامه تحکمآميز سرهنگ نامجو به
پدرم: امور سُرخيها ربطي به تو ندارد!
پدرم پس از آزادي از زندان در شيراز درس خواند. اموال خاندانم،
که متمول بودند، چپاول شده بود. با چنين وضعي معدل گواهينامه
شش ساله ابتدايي پدرم 08/ 17 بود.

تصديق شش ابتدايي پدرم با معدل
08 / 17
سِر شاپور ريپورتر، که در
ناز و نعمت ميزيست، همين مدرک را با معدل 7/ 13 گرفت. تصوير
هر دو را در صفحات بعد ببينيد. در سالهاي بعد، تا سقوط رضا
شاه، پدرم هم به سربازي رفت و هم دعوي حقوقي با مؤيدالملک
قوامي بر سر مالکيت دارنگان را از سوي خود و ساير خردهمالکين
با موفقيت به پايان برد. در صفحات بعد اين ماجرا را شرح خواهم
داد.

تصديق شش ابتدايي سِر شاپور
ريپورتر با معدل 7/ 13
مرحوم حاج شکرالله مرادي،
ريشسفيد کهنسال سُرخي، آن سالها را برايم چنين توصيف
ميکرد:
«امنيهها به کوهمره ميآمدند.
اگر احياناً چادر سياهي ميديدند آن را با وسايل درون آن به
آتش ميکشيدند. ميگفتند به جاي چادر، کپر بزنيد. هر وقت امنيه
ميآمد، بالاخره بهانهاي پيدا ميکرد و ما را جريمه ميکرد و
مقداري از احشاممان را ميبرد، به نحوي که يک ساله کاملاً
بيدام و خانه خراب شديم. يک روز امنيهاي به کپر ما آمد.
بهانهاي نداشت. خيلي احترامش گذاشتيم. برايش چاي ريختيم. موقع
چاي خوردن، ناگهان بلند شد و فرياد کشيد: پدر سوختههاي دزد!
شما به اعليحضرت همايوني توهين ميکنيد! هراسان شديم که چه
جسارتي کردهايم. گفت: عجب! نميدانيد چه غلطي کردهايد؟! شما
عکس دختر اعليحضرت را سوزاندهايد! منظورش عکس دختري بود که در
نعلبکي نقاشي شده بود. به اين بهانه ته ماندة گوسفندمان را
گرفت و برد.»
عکسهايي دارم از اين دوران. در يکي از اين عکسها مأمورين
امنيه رضا شاهي کت و شلوار مندرس به تن سُرخيان کردهاند و
آنان را به رقص واداشتهاند. در کدامين دوره از تاريخ ايران
ميتوان چنين تحقيري را ديد؟ عکس ديگر، مأمورين امنيه را در
کنار سياه چادر سُرخيان، قبل از به آتش کشيدن آن، نشان ميدهد.
اتفاقاً، محل اين چادر در کوهپايه دلو است؛ همان جايي که
امروزه شرکت احرار به «باغشهر» تبديلش ميکند!

مأمورين امنيه رضا شاهي. سُرخيان
در لباس جديد مجبور به رقص شدهاند.
در کدامين دوره از تاريخ ايران
ميتوان چنين تحقيري را ديد؟

مأمورين تخته قاپوي رضا شاهي در
مقابل چادر سُرخيها، کوهپايه دلو
(محل کنوني باغشهرهاي شرکت احرار فارس)
با سقوط ديکتاتوري رضا شاه در
شهريور 1320، ايلات و عشاير ايران، پس از يک دهه تختهقاپوي
اجباري، مجدداً زندگي کوچنشيني را از سر گرفتند و عمويم، مسيح
خان، و پدرم، حبيب خان، به ميان ايل و عشيره خود بازگشتند.
بدينسان، از شهريور 1320 عمويم، مسيح خان شهبازي، کلانتري
کوهمره را به دست گرفت. «کلانتر» يک ساختار کهن ايراني است که
در دوران سلجوقي «رئيس» خوانده ميشد و از دوران صفوي «کلانتر»
نام گرفت. اين نهاد تا سال 1335 ش.، که بهطور رسمي ملغي شد،
در ايران وجود داشت. ايلات و عشاير و بلوکهاي روستايي[26]
و محلهها و صنوف شهري و اقليتهاي ديني داراي «کلانتر» و
«کدخدا» بودند. «کدخدا» نهادي فروتر از «کلانتر» بود. در
شهرها، هر محله داراي يک «کدخدا» و کل شهر داراي يک «کلانتر»
بود. مثلاً، شهر شيراز که، به جز محله کليميان، به ده محله
تقسيم ميشد، داراي ده «کدخداباشي» بود و در رأس آنان يک
«کلانتر» جاي داشت.
محله کليميان جامعهاي مستقل و بسته بود. يهوديان در درون خود
احکام فقه تلمودي را اجرا ميکردند و به اين دليل بيگانه را به
محله خود راه نميدادند. در رأس آن خاندان ملامد جاي داشت.
ملا رحاميم ملامد خاخام بزرگ کليميان شيراز در دوره ناصري بود
که در سال 1906 م. به فلسطين رفت. ملامد خانداني کهن است.
نيايشان، خاخام مهير ملامد، منشي ايزابل، ملکه کاستيل، بود؛[27]
همو که در 1492 م. غرناطه، آخرين شهر اسلامي اسپانيا، را فتح
کرد و سپس کريستف کلمب را راهي درياها نمود. کلمب در اين سفر
به قاره آمريکا رسيد.
پس از فوت ميرزا محمد کلانتر (1200 ق./ 1785 م.) در زمان حکومت
جعفر خان زند، کلانتري شهر شيراز در دست خاندان قوام قرار گرفت
و اين امر، به جز برخي مقاطع کوتاه، موروثي شد و در تمامي
دوران قاجاريه تداوم يافت. در دورانهاي صفوي و زنديه، اين
ساختار خودويژه ايراني سرشتي دمکراتيک و انتخابي داشت. در اين
باره بهطور مشروح سخن گفته ام.
کلانتري عمويم مورد تأييد دولت تهران و مقامات کشوري و لشکري
استان فارس بود. مسيح خان کلانتر در سالهاي بحراني و پرتنش پس
از شهريور 1320 نه تنها در کوهمره سُرخي و سياخ انضباط و امنيت
برقرار کرد، بلکه محبوبيتي فوقالعاده، فراتر از کوهمره سُرخي،
در بسياري از مناطق فارس به دست آورد. هنوز سلوک مردمدارانه
او مشهور است حتي در ميان مردم کوهمره جروق و ساير مناطق
همجوار کوهمره سُرخي، بهويژه گرمسيرات فراشبند و گره (جره) تا
گناوه و ساير بنادر بوشهر که با کوهمره مراوده داشتند. مقر
کلانترياش قلعهاش در روستاي ريچي بود. سپرده بود اگر کسي
وارد قلعهاش شد حق پرسوجو از او نداريد شايد بخواهد به
دليل تنگدستي روزها و ماهها بماند. در خانهاش باز بود و بر
سر سفرهاش هماره دهها نفر حضور داشتند. در اين سالها، قلعه
پدرم در دارنگان بود و او نيز چنين وضعي داشت.

نمونه حکم کلانتري عمويم، 18
خرداد 1329

اعلام رضايت کدخدايان بلوک سياخ و دارنگان از عمويم، به امضاي
مشهدي نگهدار پرهيزکار کدخداي باب ايور، عوضعلي نامور کدخداي
ايور، غلامعلي بهادري کدخداي درّه، احمد دهقان کدخداي فورجان،
نورالله زارع کدخداي خارکان، راه خدا منوچهري و مشهدي
زمانالله عابدي کدخدايان کدنج،
مشهدي نورعلي کدخداي ريشکان، محمدطاهر اسفندياري و غلامحسين
سلطانفر کدخدايان دارنگان.
عمويم، مسيح خان کلانتر، بلاعقب بود. او از جانب مادر به طايفه
بُگي سُرخي تعلق داشت. بيبي جهان، مادر مسيح خان و سرمست خان
کلانتر، دختر مزير (مزارع) جمعه بود که تبارش به زائر ملک هادي
از طايفه بُگي ميرسيد. زائر ملک هادي نياي خانداني است که
امروزه شامل بيش از 200 خانوار است. اين خاندان به هادي
مَلِکيزار شهرت دارد. برادر مزارع جمعه، بهنام مزير (مزارع)
عبدالحسين، در دوره دوّم حکومت فرهاد ميرزا معتمدالدوله گچ
گرفته شد.
مسيحالله شهبازي در شهريور 1335 در چهل و شش سالگي درگذشت. در
آن زمان من يک ساله بودم. راديو تهران بمناسب درگذشت او
برنامهاي نيم ساعته پخش کرد که متن پياده شده آن را دارم. طبق
وصيتش، او را در آرامگاه حضرت شاهزاده حسين (س) در چنارفارياب
دفن کردند. اين معتبرترين امامزاده کوهمره است.

عمويم، مسيح خان، در اواخر عمر
در پشت سر او مشهدي خانمحمد مسقاني (خاوري) ايستاده که تفنگچي
محرمش بود

سنگ قبر عمويم در امامزاده
شاهزاده حسين (س)
(روستاي چنارفارياب، کوهمره سُرخي )
شاهزاده حسين (س) از خويشان نزديک امام رضا (ع) است که در
جريان کشتار کاروان بنيهاشم در کوهمره، که منجر به فرار حضرت
احمد بن موسي شاهچراغ (س)، پسر بزرگ امام موسي کاظم (ع)، به
شيراز و شهادت وي در اين شهر شد، در بين راه به قتل رسيد. پدرم
خطاب به من وصيت کرده بود که جنازهاش را تحويل بگيرم و در
کنار قبر برادرش در شاهزاده حسين (س) دفن کنم. جنازه را به ما
ندادند. در همان سحرگاه تيرباران در تاريکي و به سرعت در
گورستان دارالسلام شيراز دفنش کرده بودند.
در سالهاي 1330 ش. عشاير فارس، در مناطقي که هنوز زندگي عشاير
پا بر جا و گسترده بود، تحت پوشش نظامي لشکر 6 فارس بودند که
بعداً به سپاه 5 جنوب تبديل شد. در سال 1329 فرمانده لشکر فوق
سرلشکر معتضدي و در سال 1331 سرلشکر محمدتقي مجيدي بود. در سال
1334 سرلشکر اسماعيل رياحي فرمانده سپاه 5 جنوب شد.
در لشکر 6 فارس 9 واحد عشاير را
متمايز کرده و در رأس هر واحد يک سرهنگ يا سرگرد گذارده بودند
که «افسر اطلاعات عشايري» خوانده ميشدند. در خرداد 1331 اين
واحدهاي نه گانه عشايري فارس و افسران مربوطه عبارت بودند از:
1. سرهنگ 2 نبوي
افسر اطلاعات طايفه دره شوري
2. سرهنگ 2
پيروزمند افسر اطلاعات طايفه فارسيمدان
3. سرهنگ 2 حکيميان
افسر اطلاعات بويراحمد عليا
4. سرهنگ 2 آريا
افسر اطلاعات طايفه کشکولي
5. سرهنگ 2 احياء
افسر اطلاعات عرب و باصري
6. سرگرد پارسيون
افسر اطلاعات دشمن زياري و ممسني
7. سرگرد سرباز
وطن افسر اطلاعات کوهمره سرخي
8. سرگرد مولوي
افسر اطلاعات طايفه عمله
9. سرگرد سپانلو
افسر اطلاعات طايفه شش بلوکي

واحدهاي مهم عشايري فارس در
خرداد 1331
عمو و پدرم، بهويژه پدرم، در سالهاي پس از شهريور 1320 تا
کودتاي 28 مرداد 1332، مانند بسياري از سران ايلات و طوايف
غيرقشقايي و حتي برخي از خوانين و بزرگان قشقايي، مانند الياس
خان و فريدون کشکولي، در جبهه مقابل ناصر خان و خسرو خان
قشقايي، پسران صولتالدوله، بودند.[28]
در سالهاي پس از شهريور 1320، ناصر خان و خسرو خان قشقايي، به
تأثير از دوران اقامت و تبعيد در تهران و حشرونشر با
خاندانهاي اشرافي پايتخت، تصوّر ميکردند مالکالرقاب همه
ايلات جنوباند. ايشان داعيه رياست بر تمامي ايلات و طوايف
فارس را، اعم از قشقايي و غيرقشقايي، داشتند که عملاً به معني
حاکميت بر سراسر خطه جنوب بود. اين امر در شيوه نگارش نامههاي
ناصر خان قشقايي به عمويم، مسيح خان، کاملاً نمايان است. لقب
«معتمدالسلطان» که براي عمويم به کار برده نيز جالب است؛ يعني
من سلطانم و تو معتمد من. به دليل اين خلق و خو و شيوه نگرش،
که بهويژه در خسرو خان در اوج بود، آنان در تعارض با ايلات و
طوايف غيرقشقايي قرار گرفتند. کار به جايي رسيد که خسرو خان در
5 مرداد 1325 محمد خان ضرغامي، رئيس ايل باصري، را در شهر
شيراز از جلوي ساختمان فرمانداري نظامي ربود و حدود هشتاد روز
او را در اردوي خود زنداني کرد.

عمو و پدرم (سوار بر اسب) در
سالهاي 1320

پدرم در سالهاي 1320 ش.
عمويم مسيح خان، که در ريچي کلانتري منطقه را به دست داشت، و
پدرم، که در دارنگان زندگي و کشاورزي ميکرد و با برادرش
همکاري؛ بهرغم تمايل شديد ناصر خان، در خلعسلاح نيروهاي
نظامي سميرم (6-11 تير 1322)، که به قتل سرهنگ حسنعلي شقاقي و
عدهاي نظامي بيگناه انجاميد، شرکت نکردند. کشتار سميرم با
هيچ منطقي قابل توجيه نيست. تنها هدف ناصر خان و خسرو خان از
خلعسلاح خونين نيروهاي ارتش در سميرم گردآوري سلاح و مهمات
بود براي تحکيم اقتدار نوپاي خود و بس. ناصر خان نامههاي
متعدد به عمويم نوشت که يک نمونه را ذکر ميکنم. در اين نامه،
مورخ 6 فروردين 1322، لحن ناصر خان آمرانه است:
«6/1/22
معتمدالسلطان مسيح خان شهبازي
من موکداً چندين فقره دستور دادهام که با تفنگچيان خود حرکت
کرده بياييد نزد من باشيد. تصوّر ميکنم نرسيده است. به وصول
اين دستور يک دقيقه تأخير نشود و با کليه تفنگچيان خود حرکت
کرده در موک به من ملحق شويد. يک ساعت غفلت نشود. صميميت و
خدمتگزاري شما را اطمينان دارم که لازم به توضيح نيست و محبت
قلبي من را هم ايمان داشته باشيد. فقط چند نفر براي ديدهباني
آن حدود بگماريد، با بقيه حرکت کرده بياييد.
محمدناصر قشقايي»

نامه ناصر خان قشقايي به عمويم،
مسيح خان شهبازي، براي پيوستن به او و شرکت در جنگ سميرم، 6 فروردين 1322
عمو و پدرم به نامههاي ناصر خان
اعتنا نکردند. قشون سميرم تارومار شد و ناصر خان براي
«سوزانيدن» دل عمويم ماجراي اين تاراج را با آب و تاب برايش
نوشت و از غنايم خود، با اغراق، سخن گفت. اين بار لحن دوستانه
است.
«21/4/22
معتمدالسلطان مسيح خان شهبازي
... اخبارات سميرم را البته
تاکنون اطلاع پيدا کردهايد. معهذا، خلاصه جنگ را براي اطلاع
شما مينويسم. ستون متمرکز در سميرم و ستون اعزامي که از
اصفهان براي کمک به ستون سميرم ميآمده بالغ بر سه هزار و
پانصد نفر بوده، پس از بيست و چهار ساعت جنگ مجبور به تسليم
شدهاند و سه هزار و پانصد قبضه تفنگ و شش عرابه توپ بزرگ و
تعداد بيشماري مسلسل سنگين و سبک و چندين دستگاه زره پوش و
تانک و کاميون سربازبر و مليونها فشنگ به غنيمت نيروهاي
قشقايي درآمده. محض اطلاع نوشتم...
محمدناصر قشقايي»

گزارش جنگ سميرم و
غنايم آن: نامه ناصر خان قشقايي به مسيح
خان شهبازي، 21 تير 1322
عمو و پدرم با «نهضت جنوب» نيز همراهي نکردند و کوهمره را از
اين غائله کنار کشيدند. «نهضت جنوب» شورشي بود که دولتهاي
بريتانيا و آمريکا، براي ايجاد موازنه با اقتدار اتحاد شوروي و
فرقه دمکرات در آذربايجان، به پا کردند. ناصر خان و خسرو خان و
محمدحسين خان و ملک منصور خان (به ترتيب اهميت نه به ترتيب
سن)، چهار پسر صولتالدوله قشقايي، در شهريور 1325 خواستار
اعطاي خودمختاري به فارس شدند. دو نيروي ناهمگون با «نهضت
جنوب» برادران قشقايي مقابله کردند: حزب توده که در
اطلاعيههاي خود به عشاير به شدت توهين ميکرد، از «جنبش
غارتگرانه عشاير جنوب» نام ميبرد و تا بدانجا پيش ميرفت که
سياستهاي سرکوبگرانه رضا شاه عليه عشاير را توجيه ميکرد و
مينوشت:
«عشاير جنوب ايران که در دوران
ديکتاتوري رضا خان طبق مقتضيات آن زمان و سياست خاص امپرياليسم
خلعسلاح و قلعوقمع گشته بودند، بعد از شهريور 1320 طبق
سياست جديد امپرياليسم مورد حمايت اربابان نفت و دولتهاي
دستنشانده ايران واقع گشتند.»
و
آيتالله سيد نورالدين شيرازي (حسينيالهاشمي)، مجتهد مقتدر
شيراز و رهبر حزب برادران، که برادران قشقايي را «ولگردهايي»
ميخواند که «تحت هيچ پرنسيبي نيستند.»[29]

اعلاميه برادران قشقايي، 29
شهريور 1325

اعلاميه حزب توده عليه برادران
قشقايي، شهريور 1325
کوهمره منطقهاي استراتژيک است و
محل گذر بخش مهمي از ايل قشقايي در کوچ ساليانه. جبال
کوهستاني- جنگلي پهناور و تسخيرناپذير فوق بر شيراز مشرف است و
اقتدار نظامي در کوهمره يعني سلطه بر شهر شيراز. بدينسان، تلاش
برادران قشقايي براي استيلا بر کوهمره آغاز شد و ستيز خسرو خان
با عمو و پدرم. جنگهاي خونيني درگرفت. عمو و پدرم ناچار بودند
از حمايت ارتش برخوردار شوند. بدينسان، آنان در جبهه غيررسمي
ايلات و عشاير غيرقشقايي قرار گرفتند که در مقابل حاکميت
برادران قشقايي بر خطه جنوب ايستادگي ميکرد. اين جبهه ناهمگون
بود. بهرغم اينکه آنان در زير فشار خسرو خان بودند، و بهرغم
پيوند خسرو خان با جبهه ملّي و دولت و شخص دکتر مصدق، عمو و
پدرم از کودتاي 28 مرداد حمايت نکردند. يادداشت کوتاهي از
عمويم دارم که از ريچي به پدرم در دارنگان نوشته:
«تلگراف تبريکي به جناب دکتر مصدق بهوسيله دکتر شايگان فوراً
بدهيد مخابره، پشتيباني مجدد بيست هزار نفر نفوس کوهمره و
طوايف سُرخي از دولت ملّي اعلام داريد. خيلي زود اقدام نمائيد.
ممکن است نورچشمي سلطانفر را چند روزي در شيراز بفرستيد باشند
و با اعتماد[30]
بيدار کارها باشند. دوست و آشناها را ببينند که ما بايد چه
بکنيم. خيلي لازم است.»
اين يادداشت متعلق به 26 مرداد
1332 است و شکست کودتاي اوّل و دستگيري نصيري و فرار شاه به
بغداد و سپس به رم.

يادداشت عمويم، مسيح خان، از
ريچي به پدرم، حبيب خان، در دارنگان، 26 مرداد 1332
اسنادي در دست دارم که نشان
ميدهد از 11 تير 1332 ستاد لشکر 6 فارس مرتب عمو و پدرم را به
شيراز احضار ميکرد و اين دو بهانه ميآوردند و حاضر نميشدند.
آخرين نامه دقيقاً به تاريخ 28 مرداد 1332 است به امضاي سرهنگ
ستاد زهدي رئيس ستاد لشکر 6 فارس.




احضار عمو و پدرم به ستاد لشکر
فارس، از 11 تير 1332 تا 28 مرداد 1332
پس از کودتاي 28 مرداد 1332، ناصر خان و خسرو خان قشقايي از
ايران تبعيد شدند و تا انقلاب (1357) در آمريکا و آلمان بودند.
دو سه سالي به جنگ قدرت با سپهبد زاهدي و تثبيت ديکتاتوري
محمدرضا شاه گذشت تا سرانجام از سال 1335 باز فشار بر عشاير
جنوب آغاز شد. در اواخر سال 1334 سرلشکر اسماعيل رياحي فرمانده
سپاه 5 جنوب (لشکر 6 فارس سابق) شد و کمي بعد فرمان خلعسلاح
عشاير را اعلام کرد. روزنامه کيهان در 18 ارديبهشت 1335
اطلاعيه او را منتشر کرد که تا اوّل فروردين 1336 به عشاير
جنوب فرصت داده بود سلاحهاي خود را تحويل دهند. در اوّل تير
رياحي مصاحبهاي کرد که مضمون آن فراتر از خلعسلاح بود. اين
مصاحبه نشان ميداد که حکومت پهلوي باز سياست سرکوب عشاير فارس
را در پيش گرفته است؛ همان سياستي که پيشتر رضا شاه دنبال کرد
و به نابودي خاندان من در سال 1311 انجاميد. رياحي در اين
مصاحبه گفت:
«امروز من بهنام فرمانده نيروي جنوب به اطلاع ميرسانم که
دوران خودسري و ملوکالطوايفي پايان يافته و ديگر امکان ندارد
وقايعي مانند سالهاي 20 تا 25 و سال 32 در اين استان روي دهد.
من با اعتقاد و ايمان ضمانت ميکنم که دوران خودمختاري و
ملوکالطوايفي تجديد نخواهد شد... اين حرف قابل قبول نيست که
چند نفر خان دور هم جمع شده و با تمايل و اراده دولت مخالفت
نمايند. اين حرف را از من بشنويد و قبول کنيد که ديگر خان
نميتواند عليه نيروهاي انتظامي به مقاومت برخيزد... امسال
دويست هزار نفر مردم عشاير [فارس] بيست ميليون گوسفند را
نقلوانتقال دادند در صورتي که يک گوسفند پوزه به زمين نزد و
ناراحتي و شکايتي ننمود. اين موضوع به واسطه فداکاري افسران و
سربازان به وجود آمده...»[31]

مصاحبه اوّل سرلشکر اسماعيل
رياحي: خلعسلاح عشاير فارس

مصاحبه دوّم سرلشکر اسماعيل
رياحي: سرکوب عشاير فارس
اين خصومت ژرف و کينه غيرمنطقي با سران عشاير فرق ميکرد با
نگاه امام خميني؛ که در آذر 1341، در پاسخ به تلگراف سران
ايلات و طوايف پاپي، عشاير را «ذخيره اسلام» و «جنود امام زمان
(ع)» خواندند: «در حقيقت شما آقايان ذخيره اسلام و از جنود
امام زمان عليهالسلام هستيد که در مواقع مشکلات همقدم با
روحانيت و براي حل آن اقدام مينمائيد. خداوند برکات خود را به
شما آقايان عزيز نازل فرمايد.»[32]
اين ديدگاه امام در زمان شروع قيام پدرم است که اندکي بعد، از
اوّل دي 1341، آغاز شد.
مصاحبه سرلشکر رياحي سرآغاز فشار شديد بر مردم کوهمره و ساير
مناطق عشايرنشين فارس بود که سرانجام واپسين قيام عشاير جنوب
ايران را عليه حکومت پهلوي پديد آورد. پدرم رهبري اين قيام را
در کوهمره به دست داشت.

ادامه سياستهاي ضد عشايري:
احضار پدرم در دي 1338 به سپاه جنوب
دشمنان پدرم چه موجوداتي بودند؟
صرفنظر از کساني چون اسدالله علم، دو تن از اين دشمنان، که
بيشترين خصومت را عليه پدرم بروز دادند، و پس از شهادت او
اموال ورثيه صغيرش را به تاراج دادند، اسماعيل رياحي و
عبدالعظيم وليان بودند.
در دوران فرماندهي سرلشکر رياحي بر سپاه 5 جنوب، سرگرد
عبدالعظيم وليان آجودان و همهکارهاش بود. رياحي و وليان
بدنام ولي با جيب پر از شيراز رفتند. به شدت اخاذي کردند. از
مالکين و سران طوايف وجوه هنگفت گرفتند. بياخلاق و زنباره نيز
بودند. آنان فردي بهنام سروان خالصي را افسر انتظامات کوهمره
کردند که مردم را به ستوه آورد.
رياحي و وليان همين رويه را در وزارت کشاورزي ادامه دادند.
سپهبد اسماعيل رياحي وزير کشاورزي دولت اسدالله علم و سپس
حسنعلي منصور شد و سرگرد عبدالعظيم وليان بازرس ويژه و مأمور
ارتباط وزارت کشاورزي با دستگاههاي انتظامي و امنيتي. رياحي
اندکي بعد وليان را، که واسطه رشوهگيريهايش بود، مديرکل
بازرسي وزارت کشاورزي کرد و کمي بعد، در اوائل 1343، معاون
وزير و سرپرست سازمان اصلاحات ارضي. در سال 1346 سازمان
اصلاحات ارضي وزارتخانهاي مستقل شد بهنام «وزارت اصلاحات
ارضي و تعاون روستايي». وليان اوّلين وزير آن بود همانگونه که
اولين رئيس سازمان اصلاحات ارضي نيز بود. در اين زمان ساواک
وليان را چنين توصيف کرده است: «فعال، مطيع، در مقابل زن ضعيف،
حرّاف، شارلاتان و بددهن، پشتهمانداز و دروغگو.»[33]
وليان در هرم ديوانسالاري پهلوي رشد کرد و از طريق اخاذي و
رشوه ثروتمند شد تا بدانجا که فقط در يک مجلس قمار (ارديبهشت
1353) پانصد هزار تومان آن زمان باخت. وي در اين زمان تنها در
يک سفر چهار ميليون دلار به آمريکا انتقال داده بود. سند زير
شخصيت حقير وليان را نشان ميدهد:
«ظهر روز 7/ 2/ 35 [1355] آقاي نخستوزير [هويدا] وليان را
احضار [ميکند] و به او ميگويد: تغيير کردهاي. ياد شده شروع
به گريه و زاري کرده و اظهار ميدارد: با اين وضع بيپولي
چهکار کنم چون متکفل مخارج مادر [و] برادر و فاميلم ميباشم و
محلي براي تأمين معاش ندارم. آقاي نخستوزير از اصفيا [وزير
مشاور] ميخواهد که وليان را دلداري دهد لکن به وزير سابق
تعاون و امور روستاها ميگويد: شنيدهام زمين شمالات را سي و
پنج ميليون ريال فروختهاي، ديگر اين گريه و زاري چيست؟»[34]
زماني که وليان از وزارت تعاون و
امور روستاها رفت، البته به خانه نرفت، با حمايت اسدالله علم
در 21 ارديبهشت 1353 استاندار خراسان و نايبالتوليه آستان قدس
شد، شعر زير به صورت شبنامه در ساختمانهاي وزارتخانه پخش شد:
وليان رفت و فواحش همه گيسو
کندند
فاسقان از پس و از پيش همه مو
کندند
جاکشان از غم عزلش به سر و سينه
زدند
زلف و ريش از سر و رو، موي ز
ابرو کندند
آذر و عاليه و زهره و زهرا و زري
دربدر، خاک به سر، جامه خود را
کندند
حاجب پرده و مسئول سراي سرّي
جيب خود را ز مواريث حرم آکندند
آن کساني که بخوردند ز خوان يغما
کُله از کله و نعلين خود از پا
کندند
واعظ و محتسب و لوطي و قطاع طريق
از غم چينه ديرينه دل از جا
کندند
زال محمد چو شنيد اين خبر از اهل
حرم
جملگي ناله کنان خاک به سر
افکندند
اشک تمساح همي ريخت به وقت رفتن
صنف قوّاد در اين معرکه غوغا
کردند
اهل مشهد چو شنيدند صفير دژخيم
بهر دفع خطرش جهد و تقلا کردند
چونکه نوميد شدند از ثمر کوشش
خود
در حريم رضوي قصد مصلا کردند[35]
در 17 آبان 1357 فرمانداري نظامي تهران، به دستور شاه، وليان و
عدهاي از مقامات بدنام حکومت پهلوي را زنداني کرد. در حوادث
روزهاي 21 و 22 بهمن 1357، وليان، که به دليل بيماري قلبي در
بيمارستان ارتش بستري بود، گريخت و به آمريکا رفت و در شهر
واشنگتن ساکن شد. او نقدينگي کلان خود را، به طمع دريافت بهره
بيشتر، به يکي از بانکهاي ايرانيان مقيم آمريکا سپرد. در سال
1373 با شنيدن خبر ورشکستگي بانک فوق دچار ايست قلبي شد و مرد.
پدرم گرفتار چنين موجوداتي شد و قرباني چنان حکومتي.
قسمت بيست و چهارم
2. فردريک اوکانر،
از
مشروطه تا جنگ اوّل جهاني: خاطرات فردريک اوکانر کنسول
انگليس در فارس، ترجمه حسن زنگنه، تهران: شيرازه،
1376، ص 88.
3. زندگي و مبارزات
ناصرديوان کازروني در بسياري از منابع مربوط به انقلاب
مشروطه و سالهاي جنگ جهاني اوّل در جنوب ايران درج
شده است. براي آشنايي اجمالي بنگريد به: موسي
مطهريزاده، جنبش ضد استعماري جنوب و آزاديخواهان
کازرون، تهران: نشر قو، 1378.
4. گزارش اسمارت به
والتر تنلي، 30 اکتبر 1912، در: رضازاده ملک، همان
مأخذ، ص 757.
5. بنگريد به: همين
کتاب، صص 387-388، 391-392، 646.
[1]
تصاوير حاج محمدکريم خان
کشکولي با ابراهيم خان حکيمالملک و اعتلاءالملک
خلعتبري و نمايندگان مجلس دوّم و رجال تهران و شيراز
بيانگر شيخوخيت و جايگاه محترمانه اوست. برخي مکاتبات
حکام وقت فارس و تلگرافهاي شيخ خزعل و حيدر خان
حياتداوودي و ساير حکام جنوب به حاج محمدکريم خان
کشکولي نزد نگارنده موجود است.
6. بنگريد به تصوير
عقدنامه مندرج در: همين کتاب، صص 389-390.
[1]
7. گزارش اسمارت به
والتر تنلي، 30 اکتبر 1912 در: رضازاده ملک، همان
مأخذ، ص 755.
9. ره آغاز حکمت:
يادداشتهاي روزانه ميرزا علياصغر خان حکمت شيرازي،
بهکوشش سيد محمد دبيرسياقي، تهران: خجسته، 1364، بخش
دوّم، صص 329-330.
10. اعضاي
خاندان
حکمت، از تبار ميرزا علياکبر طبيب شيرازي،
بهويژه علياصغر حکمت و رضا حکمت ملقب
به «سردار فاخر»، در حکومت پهلوي به مشاغل عالي
چون وزارت و حکومت و نمايندگي و رياست مجلس رسيدند.
آخرين آنها
حسنعلي خان
حکمت (حشمتالممالک) آدم مهمل و بيهودهاي بود.
رستوراني داشت در نزديکي ميدان ونک تهران که به اجاره
داده بود. آنجا مينشست. شعر هم ميگفت. بسياري از
اموال ساير اعضاي خاندان حکمت را بالا کشيد. آخر سر،
تمامي قبالهها و بنچاقها و اسناد مالکيت قديمي
خاندان خود را به مؤسسه اقتصادي سازمان تبليغات اسلامي
داد (در زمان اقبالي يا نبيزاده، يادم نيست) و گويا
چيزي گرفت. آنها هم به اعتبار اين اسناد از متصرفين
چيزي گرفتند. اين مسئله نيز بايد بررسي شود. چند سال
پيش مرد.
11. تلگراف والتر تنلي
به سر ادوارد گري وزير خارجه بريتانيا، 29 نوامبر
1912، در: رضازاده ملک، همان مأخذ، ص 740.
12. مرضيه يزداني،
اسناد مهاجرت يهوديان ايران به فلسطين، 1300-1330 ش.،
تهران: سازمان اسناد ملّي ايران، 1374، ص 2.
13. حبلالمتين، سال
18، شماره 19، 4 ذيقعده 1328 ق./ 7 نوامبر 1910 م.
14. حبلالمتين، شماره
37، 25 ربيعالثاني 1329 ق.، بهنقل از: اتحاديه،
رضاقلي خان نظامالسلطنه، ج 1، ص 115.
15. قهرماني ابيوردي،
همان مأخذ، صص 228-229.
16. همين کتاب، صص
452-453.
[1]
17. سند مربوطه در
اختيار من است.
18. بنگريد به تصوير
سنگ قبر آنها در همين کتاب، صص 410-411.
[1]
19. همين کتاب، ص 113.
[1]
20. عبدالله شهبازي،
نظريه توطئه، صعود سلطنت پهلوي و تاريخنگاري جديد در
ايران، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، 1377،
صص 138-139.
21. Robin Bidwell
[ed.] British Documents on Foreign Affairs, Part II,
Series B, University Publication of America, 1991,
Vol. 21, Part VI, pp. 164-165.
22. ibid, Vol. 24,
Persia IX, pp. 18-19.
23. همين کتاب، صص
536-537، 539.
[1]
24. تصوّر ميکنم تا
اواخر 1315 يا 1316 يعني چهار پنج سال. در 8 آذر 1315
حکم قيموميت صغار سرمست خان سُرخي به پدرم داده شده.
اگر مسيح خان آزاد بود بايد او قيم صغار ميشد.
25. بنگريد به: همين
کتاب، ص 536.
[1]
براي آشنايي با «پليس
جنوب ايران» بنگريد به: فلوريدا سفيري، پليس جنوب
ايران (اس. پي. آر.)، ترجمه منصوره اتحاديه و منصوره
جعفري فشارکي، تهران: نشر تاريخ ايران، 1364.
26. بلوک را ميتوان
معادل دهستان دانست با يک تفاوت اساسي: بلوک يک واحد
طبيعي بود. به عبارت ديگر، منطقهاي بود که مردم
روستاهاي آن منطقه خود را با آن تعيين هوّيت ميکردند.
مثلاً، اهالي سياخ ميدانستند که اهل سياخ، يا
«سياخي»، هستند. اين تعيين هوّيت طي سدهها و به دليل
ارتباطات جغرافيايي و قومي و خويشاوندي شکل گرفته بود.
تا دوره قاجاريه «بلوک» واحد طبيعي تقسيمات کشوري در
مناطق روستايي ايران بود. در تقسيمات کشوري دوران
پهلوي، به دليل عدم شناخت از سرزمين پهناور ايران و
«حاکميت از بالا» توسط ديوانسالاران، در برخي موارد
«دهستان» با «بلوک» منطبق نشد و واحدهاي طبيعي محلي
بهطور مصنوعي تجزيه شده يا واحدهاي غيرطبيعي ايجاد
شده است. اين فرايند پس از انقلاب تداوم يافت و در
برخي موارد وخيمتر شد و معضلات فراواني آفريد.
27. شهبازي،
زرسالاران، ج 2، ص 34.
28. براي شناخت سران
ايلات و عشاير فارس در آن زمان بنگريد به عکس ص 403.
[1]
29. فوقالعاده
مهر
ايزد، بدون تاريخ.
30. کمال اعتماد، منشي
پدرم. مرحوم کمال اعتماد، که در 10 بهمن 1381 فوت کرد،
بسيار مورد علاقه و اعتماد پدرم و منشي او بود. پسر
خواهر مهدي صدرزاده جهرمي بود. مهدي صدرزاده چند دوره
متوالي، که سردار فاخر حکمت رياست مجلس را به دست
داشت، نايبرئيس مجلس بود. عکاس ماهري بود. تقريباً
تمام عکسهايي که از عمو و پدرم موجود است توسط اعتماد
گرفته شده.
31. کيهان، اوّل تير
1335.
32. صحيفه امام خميني،
تهران: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني (ره)، 1379،
ج 1، ص 98.
33. عبدالعظيم وليان
بهروايت اسناد ساواک، ص 29.
34. همان مأخذ، صص
215-216.
35. همان مأخذ، صص
245-246.