بازگشت به صفحه اصلي

 

زمين و انباشت ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز (16)

 

بازگشت به فهرست کتاب

 

بازگشت به صفحه قبل

خاندان قوام شيرازي و بهائي‌گري در فارس (2)

[بهائيان و فراماسونري در شيراز]

لژ شيراز، وابسته به گراندلژ اسکاتلند، از کهن‌ترين و مهم‌ترين لژهاي ماسوني ايران است. اين لژ به عنوان تداوم «لژ روشنائي‌ در ايران» در شيراز تأسيس شد. لژ روشنايي در ايران را انگليسي‌ها در سال 1919 م. در شيراز ايجاد کردند. علاوه بر نظاميان انگليسي، سه ايراني، امير مظفر خان ارفع‌السلطنه (خان فرخ) و مارتيروس سرکيس و سرهنگ حسينعلي نامجو، که در آن زمان افسران قشون انگليسي «پليس جنوب ايران» (اس. پي. آر.) بودند، در اين لژ عضويت داشتند.[71]

به‌نوشته خان ملک ساساني، رجل خوش‌نام اواخر قاجاريه و معلم خصوصي احمد شاه که از نظر سياسي فرد بسيار مطلع و معتبري بود، مظفر خان فرخ از يهوديان کاشان بود و در جواني به آمريکا رفت. رفيع نام داشت و به خود «ارفع‌السلطنه» لقب داد. به عنوان مترجم انگليسي در نظميه مشغول به کار شد. خان ملک پدر و مادر يهودي ارفع‌السلطنه را، که به شدت سعي مي‌کرد پنهان‌شان کند، تصادفاً ديده بود.[72] زماني که لوکفر، يهودي بلژيکي، رئيس ماليه کرمان شد، ارفع‌السلطنه را مفتش کل ماليه کرمان کرد و از آنجا به شيراز انتقالش داد. در شيراز نام کوچک خود را از «رفيع» به «مظفرالدين» تغيير داد و مدعي شد شيرازي و متولد شيراز است. با تشکيل پليس جنوب ايران (اس. پي. آر.)[73] با درجه سرهنگي در اين قشون پذيرفته و مسئول شعبه اطلاعات (جاسوسي) آن شد. در اين زمان با فروغ‌السلطنه، خواهر علي‌اصغر حکمت، ازدواج کرد. اين زن دوّم ارفع‌السلطنه بود. (همسر اولش دختر مکرم‌الدوله تفرشي بود که طلاق گرفت.) حاصل وصلت با فروغ حکمت، که اين نيز به طلاق انجاميد، دختري است که در آمريکا سکونت دارد.[74]

ارفع‌السلطنه، پس از پايان کار قشون «پليس جنوب» و پيوستن برخي افسران آن به ارتش ايران، مانند حسينعلي نامجو و سيف‌الله همت،[75] به تهران رفت. او، که اينک با نام خانوادگي «خان فرخ» شناخته مي‌شد، از آغاز تأسيس دانشگاه تهران به عنوان استاد زبان انگليسي در اين دانشگاه به تدريس پرداخت. در سال 1332 رتبه ده دانشياري داشت. در زماني که علي‌اصغر حکمت وزير فرهنگ بود، دانشجويان اعزامي براي تحصيل در اروپا را با نظر خان فرخ انتخاب مي‌کرد.[76] اسناد ساواک نوشته خان ملک ساساني دال يهودي‌تبار بودن خان فرخ را مورد تأييد قرار مي‌دهد.[77]

سرهنگ حسينعلي نامجو در زمان رضا شاه، در رأس قشون نظامي و تفنگچيان ايل عرب به سرکردگي محمدعلي خان شيباني (برادر خانباز خان عرب و عموي آغا بي‌بي شيباني همسر محمد خان ضرغامي)، مأمور سرکوب قيام عشاير سُرخي بود و عامل دستگيري دو عمويم، ملا سرمست خان (کلانتر کوهمره) و عبدالله خان که جواني رشيد و تيراندازي نامدار بود، از طريق خدعه. هر دو، به‌همراه دو پسرعموي‌شان ملا لطفعلي (پدربزرگ سردار شهيد جنگ تحميلي ايرج لطفي) و ملا سلبعلي ناصرو، به شهادت رسيدند. عموي جوانم مسيح خان سه سال و پدرم، که نوجوان بود، يک سال زنداني شدند.

در دوراني که به دبستان ايگار مي‌رفتم، خانه سرهنگ نامجو در خيابان مشير کهنه در نزديکي خانه پدرم و روبروي کوچه دبستان فوق بود. پدرم با تنفر به اين خانه مي‌نگريست و مرا از نزديک شدن به آن نهي مي‌کرد. در صفحات بعد، در شرح قيام مردم کوهمره سُرخي عليه استقرار ديکتاتوري رضا شاه پهلوي، دو نامه عتاب‌آميز از او خطاب به پدرم مندرج است.

مارتيروس سرکيس ارمني و به گزارش ساواک فارس (1339) شايع بود که در گذشته عضو فعال سرويس اطلاعاتي بريتانيا در ايران بوده است. او در دوران بازنشستگي اداره کليساي مريم مقدس شيراز را به دست داشت. اين کليسا در دوران صفويه (1072 ق./ 1662 م.) بنا شده، در نزديکي مسجد مشيرالملک و بازارچه ارامنه قرار دارد و از آثار تاريخي شيراز به‌شمار مي‌رود. به‌گفته يکي از اعضاي هيئت امناي ارامنه شيراز، پنج قطعه فرش نفيس متعلق به دوران صفوي، که در زمان احداث بنا بافته شده و کف کليسا را دقيقاً مشابه با نقاشي سقف مفروش مي‌کرده، در زمان تصدي مارتيروس سرکيس مفقود شده. «احتمالاً اين فرش‌هاي گرانبها را به انگليسي‌ها فروخته‌اند.»[78]

از سال‌هاي 1320 ابتدا محمد نمازي و مظفر خان فرخ و سپس دکتر ذبيح قربان و عبدالحسين دهقان گردانندگان تشکيلات ماسوني شيراز بودند. عکس محمد نمازي و مظفرالدين خان فرخ (ارفع‌السلطنه) و گروهي ديگر در لباس ماسوني موجود است.[79] ذبيح قربان نيز، چون نمازي، از سال‌ها پيش ماسون شده و در سال 1333 ش. به درجه استادي رسيده بود. ساير بلندپايگان ماسون شيراز عبارت بودند از: دکتر تمدن فرزانه، عزيزالله خان قوامي (پسر ابوالقاسم خان نصيرالملک، مالک روستاي صيدون و باغ ناري شيراز و املاک مفصل ديگر)، دکتر لطفعلي صورتگر، حبيب‌الله خمسي، علي‌محمد دهقان، مارتيروس سرکيس، دکتر اميرقلي فرهمندفر، علي‌اکبر خليلي شيرازي و محمدقلي خان قوامي (مالک سعادت‌آباد).

دکتر ذبيح قربان در کسوت ماسوني  پسر حاج عليخان آباده‌اي بزرگ مالک بهائي آباده

عبدالحسين دهقان در سال‌هاي 1360 در آمريکا فوت کرد و گويا تنها يک پسر از او بر جا مانده که مقيم آمريکاست. شنيدم که در سال‌هاي اخير يقطين، نماينده و مسئول امور مالي و اداري دهقان، به ايران بازگشته و با حکم دادگاه تاکنون بخشي از اموال مصادره شده او را پس گرفته است. بايد تأکيد کنم که اين املاک به‌طور عمده به شخص دهقان تعلق ندارد و موقوفات متعلق به «بيت العدل اعظم الهي»، مرکز بهائيان در بندر حيفا، است. نبايد اجازه داد اراضي و مراتع اين سرزمين، توسط امثال محمود قوام و يقطين و ديگران، تخريب و به پول نقد تبديل شده و به آمريکا و انگليس و اسرائيل انتقال يابد.

بررسي خود را درباره پيشکاران و منشيان خاندان قوام ادامه مي‌دهم. چنان‌که ديديم، اين «پيشکاران» به چنان شوکتي رسيدند که امروزه امثال آقايان شهرام فتحي‌نژاد و کورش جاويدي و ديگر اطرافيان قوام‌الملک ششم (محمود قوام) را به پيمودن راه ايشان وسوسه مي‌کند؛ غافل از آن‌که زمانه دگرگون شده است.

ميرزا عبدالرسول مستمند شيرازي، پدر هوشنگ انصاري، از دولتمردان سرشناس دوران متأخر پهلوي دوّم و وزير اقتصاد و دارايي در دولت اميرعباس هويدا، منشي قوام‌الملک و بهائي بود.[80] هوشنگ انصاري (متولد 1306 در اهواز) ابتدا عباس مستمند شيرازي نام داشت. براي تحصيل به لندن رفت و به کار در دفتر جعفر اخوان، تاجر معروف، نيز پرداخت. به دليل خيانت مالي مغضوب اخوان شد ولي با وساطت دوستان اخوان تحت تعقيب قرار نگرفت. در پرونده وي در ساواک موارد فراواني از سوءاستفاده مالي وجود دارد از جمله فروش 180 ميليون تومان از سهام کارخانه فخر ايران به نفع خود. وي از سوي اداره کل هشتم ساواک (ضد جاسوسي) مشکوک به ارتباط با آژانس مرکزي اطلاعات آمريکا (سيا) بود.[81] چنان ثروتمند شد که در زمان انقلاب خانه تهرانش را به 52 ميليون تومان آن زمان، معادل هفت ميليون و 400 هزار دلار آن زمان، فروخت و به آمريکا گريخت.[82] مستمند ديروز و انصاري امروز يکي از متمولين سرشناس آمريکاست.

 گزارش ساواک فارس و بنادر (29 ارديبهشت 1339)

اوّلين فراماسون‌هاي شيراز

 

 

گردانندگان لژ روشنايي در ايران در سال 1950

در رديف دوّم محمد نمازي و مظفر خان فرخ (ارفع‌السلطنه)،
گردانندگان تشکيلات شيراز، در کادر مشخص شده‌اند.

بينش عمادآبادي (متولد 1284 ق.) سمت منشي‌گري سه قوام‌الملک (محمدرضا خان، حبيب‌الله خان، ابراهيم خان) را به دست داشت. عباسعلي پسر ميرزا عبدالرحيم خان، از مالکين روستاي عمادآباد در ناحيه خفرک سفلي (بلوک مرودشت)، بود که ظاهراً تحت‌تأثير خويشان پدر بزرگش در تهران به بهائيت گرويد. او براي تبليغ به سروستان و ني‌ريز و رفسنجان و کرمان و يزد و کاشان و تهران رفت. در سال 1318 ق. به تأسيس مدرسه تربيت آباده کمک کرد و سال بعد مأمور تبليغ در بنادر فارس شد. در سال 1320 به عکا رفت و مدتي نزد عباس افندي بود. در سال‌هاي 1324-1334 ق. در حکومت فارس به منشي‌گري اشتغال داشت. «ملاها با دستياري سردار عشاير قشقايي به صددش برآمدند و خانه‌اش را در عمادآباد غارت کرده اموالش را بردند.» اين حادثه مربوط به سال‌هاي اوج‌گيري مبارزات ضد استعمار بريتانيا در فارس است. ابراهيم قوام‌الملک وي را با عائله‌اش براي تعليم و تربيت اولاد خود به خدمت گرفت براي «ندامت و مؤانست». در سال 1346 به امر قوام عائله‌اش را به بيروت برد و براي سرپرستي اولادش در بيروت ماند. مکرر به ديدن عبدالبها و شوقي افندي مي‌رفت. کتاب هزار رباعي او در بيروت چاپ شده است. عباسعلي عمادآبادي نياي خاندان بينش است.[83]

فهرست کارکنان بلندپايه بهائي در دستگاه خاندان قوام‌الملک را با ذکر دو نمونه ديگر به پايان مي‌برم با اين توضيح که اين فهرست کامل نيست و به تفحص بيش‌تر نياز دارد:

ميرزا محمدجعفر خان، منشي حضور حبيب‌الله خان قوام‌الملک و محمدعلي خان ناظم‌الملک (شوهر خانم لقاءالدوله)، بهائي بود.[84]

ميرزا آقاخان بشيرالسلطان (متوفي 1342 ق. در تهران)، رئيس پست شيراز و نياي خاندان بشيرالهي، بهائي بود.[85]

بسياري از کارکنان دستگاه گسترده خاندان قوام، به تبع اربابان خود، اگر بهائي نبودند، مانند کلانتران و کدخدايان بهائي شده مصلحتي در مرودشت، به تدّين و اخلاق نيز پايبند نبودند. فساد اخلاقي در دستگاه قوام‌الملک‌ها بسيار گسترده بود.

براي نمونه، به گزارش کلنل پيکات (دسامبر 1897)، حيدرعلي خان نواب، که از سال 1879 کارگزار سفارت بريتانيا در شيراز بود، چند سال پيش با دختر ميرزا عبدالله، مستوفي و پيشکار قوام‌الملک دوّم، ازدواج کرد که زني چهل ساله بود و قبلاً چند بار ازدواج کرده و به علت کردار غيراخلاقي او را طلاق داده بودند.[86] اين حيدرعلي خان در سال 1896 به کمک قوام‌الملک نايب‌الحکومه فسا شد.

به گزارش اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان نواب، برادر ارشد حيدرعلي خان، نيز وضعي مشابه داشت. اعتمادالسلطنه در شوال 1302 ق. مي‌نويسد: «محمدحسن خان نواب شيرازي منشي سفارت انگليس... روز شنبه فوت شد و از ديوثي خلاص شد.»[87] اين زن مادر غلامعلي خان نواب، نويسنده وقايع اتفاقيه، است.

[بورسيه سودآور در دانشگاه آکسفورد]

کارگزاران خرد و کلان دستگاه قوام‌الملک به عنوان وابستگان به استعمار بريتانيا شهرت عام داشتند؛ و اصولاً هر کس که در دستگاه قوام يا وابسته به اينان بود به عنوان «عامل انگليس» شهره مي‌شد.

يک نمونه، سلطانعلي سلطاني شيخ‌الاسلامي (1282-1352 ش.)،[88] نماينده ابراهيم خان قوام‌الملک در بهبهان، است که از دوره نهم تا دوره هيجدهم نماينده بهبهان در مجلس شوراي ملّي بود و سپس، در دوره نوزدهم، جاي خود را به پسر ارشدش، سلطان محمد سلطاني، داد که اندکي بعد در 37 سالگي درگذشت. مردم کهگيلويه و بويراحمد در انتخابات از مخالفان سرسخت سلطاني‌ها بودند که به‌عنوان نامزدهاي دربار شناخته مي‌شدند.[89]

سلطاني بهبهاني هم ملاک و متمول و هم اهل کتاب بود و مي‌گويند لقب «آريامهر» را او براي محمدرضا شاه ابداع کرد. تأليفاتي نيز دارد. وراثش کتابخانه نفيس او را، مشتمل بر 528 مجموعه خطي، به مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامي اهدا کرده‌اند که دکتر احمد منزوي، کتاب‌شناس برجسته، فهرست آن را در سال 1377 منتشر کرده است.

يکي از پسرانش، دکتر عليرضا سلطاني شيخ‌الاسلامي، است که در انگلستان تحصيل کرد و راه پدر را ادامه داد. او در دوران دانشجويي با پرويز خوانساري، سرپرست دانشجويان ايراني در اروپا و مقام بلندپايه ساواک،[90] رابطه نزديک داشت و واسطه برخي پيام‌ها و ارتباطات خوانساري با دانشجويان مخالف حکومت پهلوي، مانند محمدعلي (همايون) کاتوزيان، بود. او سپس در دانشگاه آکسفورد به تدريس زبان فارسي پرداخت و هم‌زمان متولي «بورسيه سودآور» در دانشگاه فوق شد. اين «بورسيه» (اسکولارشيپ)[91] با يک ميليون دلاري که فريدون سودآور به دانشگاه آکسفورد اهدا کرد راه‌اندازي شد.

فريدون سودآور (متولد 1908 در عشق‌آباد، متوفي 15 فروردين 1376 در 89 سالگي) به يک خانواده تاجر ايراني مقيم عشق‌آباد تعلق داشت که در پي انقلاب بلشويکي 1917 روسيه به ايران مهاجرت کردند. آقا محمد و پسرانش، صمد و احمد و فريدون، که در دوره رضا شاه نام خانوادگي «سودآور» را برگزيدند، «شرکت مريخ» را تأسيس کردند و امتياز واردات مرسدس بنز به ايران را به دست آوردند. آنان از اين طريق به يکي از خاندان‌هاي متمول طراز اوّل کشور بدل شدند. ليلا سودآور، دختر احمد، عضو بلندپايه دفتر فرح پهلوي (ديبا) و همسر يکي از خويشان نزديک فرح پهلوي، محمود طباطبايي ديبا، بود. محمود ديبا، به دليل روابط گسترده با خوانندگان و هنرپيشگان مرد و زن، از کارگردانان ميهماني‌هاي خصوصي شبانه شاه و فرح بود. فريدون سودآور با گروهي خاص از رجال بلندپايه و وزراي حکومت پهلوي- چون سپهبد پرويز خسرواني (معاون نخست‌وزير و رئيس سازمان تربيت بدني)، ناصر گلسرخي (وزير منابع طبيعي)، منوچهر پرتو (وزير دادگستري)- دوست صميمي بود. تمامي اين افراد بهائي بودند.[92] نه آن امتيازات پول‌ساز عادي است نه اين پيوندهاي خويشاوندي و ارتباطات صميمانه با بلندپايگان.

فعلاً، از بررسي پيشينه اين خاندان در عشق‌آباد، به عنوان يکي از مراکز مهم و متراکم بهائيان متواري و مهاجر از برخي مناطق ايران، مانند يزد و ميلان و اسکو، مي‌گذرم و تنها به يک نکته اکتفا مي‌کنم: به‌گفته مهندس عزت‌الله سحابي، که از نظر من فرد مطلعي است، امتياز انحصاري واردات بنز را سِر شاپور ريپورتر به دست آورد و در قبال دريافت پورسانت آن را به برادران سودآور واگذار کرد.

اين «بورسيه» به شدت مشکوک، به توليت دکتر عليرضا شيخ‌الاسلامي، به عاملي براي جذب نخبگان سياسي و فرهنگي ايران بدل شد. عليرضا شيخ‌الاسلامي سال‌هاست ارتباطات ويژه با دانشگاه امام صادق (ع) برقرار کرده و برگزيدگان خود را از اين دانشگاه براي دوره دکتري به آکسفورد انتقال مي‌دهد. اين فارغ‌التحصيلان امام صادق- آکسفورد گردانندگان ايران آينده خواهند بود.[93] عليرضا شيخ‌الاسلامي، به دليل برخورداري از اين امتياز، در ميان دولتمردان و بلندپايگان ايران کنوني اعتبار و بروبياي فراوان دارد و بسياري از درها به رويش باز است. کم نيستند مديران عالي‌رتبه يا آقازادگاني که در اشتياق مدرک دکتراي آکسفورد مي‌سوزند!

بدينسان، خطه فارس و شهر شيراز، به دليل دو سده حکومت و اقتدار خاندان قوام‌الملک، به کانون اصلي بهائي‌گري بدل شد. در شيراز بهائيان سرشناسي مي‌زيستند که ارائه فهرست جامع از معاريف شناخته شده آنان خود پژوهشي مستقل است. علاوه بر بهائيان شيراز و بهائيان مهاجر از ساير شهرها و روستاهاي فارس، برخي از بهائيان ساير نقاط ايران نيز به شيراز مهاجرت مي‌کردند و از طريق وصلت با خاندان‌هاي سرشناس شيرازي «بومي» مي‌شدند.

در شرح زندگي مظفر خان فرخ با اين شيوه «بومي شدن از طريق وصلت» آشنا شديم.

يک نمونه، خاندان عندليبي است از نسل ميرزا علي اشرف عندليب لاهيجاني، خطاط و اديب و شاعر. عندليب در شيراز ازدواج کرد، در 1332 ق. براي زيارت عباس افندي به حيفا رفت، در بازگشت به شيراز مدتي در گيلان به تبليغ مشغول بود، و در سال 1338 ق. در شيراز درگذشت.[94] نمونه ديگر، شاخه‌اي از خاندان مبين است از تبار حاج موسي مبين يهودي همدان که به بهائيت گرويد. حاج موسي مبين در سال‌هاي 1315 و 1323 ق. بازداشت شد و به دليل اشتهار به بهائي‌گري به تهران مهاجرت کرد و در سال 1305 ش. در اين شهر درگذشت. «خاندان واسعه مبين از وي برجاست.»[95] قبلاً داستان واگذاري هشتصد هکتار اراضي زير سد سلمان فارسي به خانم افروز مبين را گفته ‎ام.

از اواخر قاجاريه، و به‌ويژه در دوران حکومت پهلوي، بسياري از بهائيان روستايي شناخته شده در مناطق خود، براي پنهان کردن هوّيت خويش، به شهرهاي ديگر مهاجرت کردند. تعداي از بهائيان شناخته شده ني‌ريز و آباده و سروستان و ساير مناطق فارس به تهران مهاجرت کردند. برخي در شهر شيراز ساکن شدند. بسياري از بهائيان مهاجر به شيراز در پيرامون آرامگاه شيخ سعدي شيرازي مجتمع شدند و «محله سعدي» را پديد آوردند. اراضي اين منطقه به خاندان قوام شيرازي تعلق داشت و يکي از معروف‌ترين باغ‌هاي شيراز، باغ دلگشا، در اين محل و متعلق به خاندان قوام شيرازي بود. بهائيان محله سعدي مردم کم‌فرهنگ و بسياري از آنان از نظر مالي فقير جامعه بهائي فارس بودند. خاندان قوام شيرازي از طريق خاندان فهندژ سعدي ايشان را اداره مي‌کرد. بهائيان سعدي، چون بهائيان سروستان فارس و ساير نقاط متراکم بهائي‌نشين ايران، مانند سيسان و مطنق (بخش بستان‌آباد تبريز)،[96] در پي وقوع انقلاب اسلامي (1357)، با صدور اطلاعيه‌هايي گروش دسته‌جمعي خود را به اسلام اعلام کردند و از بهائيت تبري جستند. معهذا، در سال‌هاي پسين، حضور شبکه‌هاي خويشاوند اينان در اقتصاد و سياست و فرهنگ ايران تداوم يافت و اقتدار روزافزون‌شان را سبب شد.

طبق گزارش‌هاي مندرج در منابع بهائي، در سال 1339 ش. در شهر شيراز 36 «محفل روحاني» دائر بود.[97] در اوايل صدارت هويدا، در سال 1345، ايران به بيست و چهار «قسمت امري» تقسيم مي‌شد. هر قسمت امري داراي مرکزي بود که محفل آن به «محفل روحاني مرکز قسمت امري» موسوم بود. قسمت‌هاي امري و مراکز بيست و چهارگانه آن به شرح زير بود: 1- آباده (آباده)، 2- آذربايجان شرقي (تبريز)، 3- آذربايجان غربي (رضاييه)، 4- اصفهان (اصفهان)، 5- بابل (بابل)، 6- گرگان (گرگان)، 7- بنادر و جزاير خليج فارس (بندرعباس)، 8- خراسان (مشهد)، 9- خوزستان (اهواز)، 10- زاهدان (زاهدان)، 11- ساري (ساري)، 12- سنگسر (سنگسر)، 13- تهران (تهران)، 14- عراق (اراک)، 15- فارس (شيراز)، 16- قائنات (بيرجند)، 17- قزوين (قزوين)، 18- کاشان (کاشان)، 19- کرمان (کرمان)، 20- کرمانشاه (کرمانشاه)، 21- گيلان (رشت)، 22- ني‌ريز (ني‌ريز)، 23- همدان (همدان)، 24- يزد (يزد).[98]

آنچه در اين فهرست حائز اهميت است تراکم جمعيت بهائيان در برخي مناطق است که تأسيس يک مرکز امري مستقل را ضرور مي‌ساخت. مهم‌ترين اين مناطق فارس و مازندران است. در فارس سه مرکز امري داير بود (شيراز، آباده، ني‌ريز) و در مازندران دو مرکز امري (بابل و گرگان).

قسمت هفدهم


 

1.  در 7 صفر 1273 ق./ 25 اکتبر 1856 م. شهر هرات به تصرف قشون ايران، به فرماندهي سلطان مراد ميرزا حسام‌السلطنه، پسر عباس ميرزا و حاکم خراسان، درآمد. در اوّل نوامبر دولت بريتانيا به ايران اعلان جنگ کرد. در اوّلين روزهاي دسامبر ناوگان انگليس پس از اشغال جزيره خارک به بندر بوشهر حمله کرد. نيروهاي انگليسي، به فرماندهي سرلشکر سر جيمز اوترام (1803-1863) وارد خاک ايران شدند و به سوي برازجان پيشروي کردند. در ربيع‌الثاني 1273 ق. نيروهاي مردمي ايران، به فرماندهي محمدقلي خان ايلخاني قشقايي، در نينزک، روستايي در ميانه بوشهر و برازجان، اوترام را شکستي سخت دادند. انگليسي‌ها عقب نشستند و چاره را در جنگ دريايي يافتند. تهاجم به محمره آغاز شد و به‌رغم مقاومت قهرمانانه عشاير بني‌کعب اين بندر در 30 رجب 1273ق./ 27 مارس 1857م. به تصرف نيروهاي انگليسي درآمد. ژنرال اوترام مستخدم کمپاني هند شرقي بود و در هندوستان خدمت مي‌کرد. مي‌گويند طي سال‌هاي 1825-1834، به جز ساير حيوانات، فقط 191 ببر شکار کرد؛ يعني سالي حدود 21 ببر. براي آشنايي با جنگ هرات و جايگاه آن در انقلاب بزرگ هندوستان (1857)، که به‌رغم شجاعت و فداکاري سرداراني چون سران ايلات جنوب و حسام‌السلطنه به دليل خيانت دولتمردان تهران با صلح ننگين پاريس خاتمه يافت، بنگريد به: شهبازي، زرسالاران، ج 1، صص 191-205.

 

2.  ايلات خمسه عبارتند از بهارلو، اينالو، نفر، عرب و باصري. ايلات اينالو و بهارلو و نفر ترک مي‌باشند. منشأ ايل عرب (که به دو شعبه عرب شيباني و عرب جباره يا کوچي تقسيم مي‌شود) به مهاجرين عرب اوائل دوره اسلامي مي‌رسد. ايل باصري فارس زبان است. ايل ترک زبان اينالو از زمان صفويه تحت حکومت خاندان خوانين بولوردي (ابيوردي) بود. خاندان خوانين نفر نيز از زمان افشاريه و زنديه رياست ايلات ترک بهارلو و نفر را به دست داشت. ملا احمد بهارلو، رئيس طوايف بهارلو، در مناطق شرقي فارس اقتدار فراوان کسب کرد و در پي شورش 1267 ق. لقب خاني يافت. در سال 1279 ق. چراغعلي بيگ بهارلو رياست طوايف بهارلو را به دست گرفت. در پي شورش مجدد، بهارلوها به شدت سرکوب شدند و حکومت فارس سلطه مستقيم خود را بر اين ايل از طريق خاندان قوام شيرازي برقرار ساخت. حکومت دو ايل عرب و باصري از زمان صفويه در خاندان خوانين عرب شيباني بود. در سال 1279 ق. حکومت باصري از دست خاندان فوق خارج شد. با مرگ عليقلي خان عرب (1285 ق.) اقتدار خوانين شيباني بر ايل عرب نيز پايان يافت و حکومت هر دو ايل به دست خاندان قوام شيرازي افتاد. با سلطه خاندان قوام، افرادي از طايفه کُلُمبه‌اي باصري برجسته شدند و کلانتري باصري به تدريج در اولاد مهد خان (محمد خان) از طايفه کلمبه‌اي تثبيت شد. در اواخر دورة قاجاريه، عسکر خان شيباني از ايل عرب در بخش پهناوري از شمال و شرق فارس قدرت يافت و به «عسکر شاه» معروف شد. حکومت فارس و خاندان قوام‌الملک او را به نيرنگ دستگير کرده به دار آويختند. بدين‌سان، با تأمين سلطه خاندان قوام‌الملک شيرازي اتحاديه ايلات پنجگانه فوق شکل گرفت. در دوره قاجاريه، در ايلات فوق دو کنش سياسي ناهمسو ديده مي‌شود: کنش نخست، بهره‌گيري خاندان قوام از سران و تفنگچيان ايلات خمسه در جهت اهداف خود است. کنش دوم، شورش‌ها و حرکت‌هاي خودانگيخته اين ايلات بود که گاه به شکل شورش‌هاي خونين عليه خاندان قوام و حکومت شيراز نمود مي‌يافت مانند شورش‌هاي ايل بهارلو و عسکر خان عرب.

 

3.  همين کتاب، ص 607.

4.  عزيزالله سليماني، مصابيح هدايت، تهران: مؤسسه ملّي مطبوعات امري، 118 بديع [1340ش.]، ج 5، صص 349-367.

5.  همان مأخذ، صص 335-336؛ اخبار امري، سال 40، شماره 5-7 ، مرداد- شهريور 1340، ص 242.

6.  تاريخ ظهورالحق، ج 8، ق 1، صص 587-595؛ نعمت‌الله ذکايي بيضايي، تذکره شعراي قرن اوّل بهائي، مؤسسه ملّي مطبوعات امري، 126 بديع [1348ش.]، جلد 3، ص 218؛ اخبار امري، سال 39، شماره 7-8، مهر- آبان 1339، ص 415.

7.  تاريخ ظهورالحق، ج 8، ق 1، صص 579-581.

8.  مصابيح هدايت، ج 2، صص 172-173.

9.  اخبار امري، سال 51، شماره 2، 19 فروردين 1351، صص 60-61.

10.  اخبار امري، سال 47، شماره 3، خرداد 1347، صص 149-150.

11.  تاريخ ظهورالحق، ج 8، ق 1، ص 574.

12.  اخبار امري، سال 39، شماره 11-12، بهمن- اسفند 1339، ص 720.

13.  اخبار امري، سال 44، شماره 4، تير 1344، ص 126.

14.  مصابيح هدايت، ج 2، ص 187.

15.  ميرزا اسدالله فاضل مازندراني ابتدا شيخ اسدالله بارفروشي (بابلي) ناميده مي‌شد. در جواني، به همراه يک بهائي، ديگر براي ترور آخوند ملا محمدکاظم خراساني به عتبات اعزام شد ولي مأموران عثماني ايشان را دستگير و زنداني کردند. (بنگريد به: فضل‌الله صبحي مهتدي، خاطرات صبحي درباره بهائي‌گري، [چاپ اوّل، 1312،] چاپ دوّم، 1343، تبريز: کتابفروشي سروش، ص 86) به‌گفته يکي از دوستان که مراکز اسناد ترکيه را ديده، در اين آرشيوها اسناد مفيدي درباره ماجراي ترور آخوند خراساني موجود است.

16.  تاريخ ظهورالحق، ج 8، ق 1، ص 585.

17.  خاطرات عين‌السلطنه، ج 2، ص 1449.

18.  تاريخ ظهورالحق، ج 8، ق 1، صص 585-589.

19.  اخبار امري، سال 40، شماره 5-7، مرداد- شهريور 1340، ص 242.

20.  تذکره شعراي بهائي، ج 3، ص 24.

21.  تاريخ ظهورالحق، ج 8، ق 1، ص 586.

22.  مصابيح هدايت، ج 2، صص 178، 185.

23.  سلطان مراد ميرزا حسام‌السلطنه (1233-1300 ق.) پسر سيزدهم عباس ميرزا نايب‌السلطنه و عموي ناصرالدين شاه. از شاهزادگان خوش‌نام قاجار و از سرداران بزرگ تاريخ معاصر ايران. با ميرزا تقي خان اميرکبير رابطه نزديک داشت. اميرکبير در سال 1265 ق. او را والي خراسان کرد و شورش بزرگ حسن خان سالار را فرونشاند. به‌پاس اين خدمت در 1266 به «حسام‌السلطنه» ملقب شد و تا 1270 بر خراسان حکومت کرد. در 1272 باز والي خراسان و مأمور سرکوب شورش هرات شد که به تحريک عوامل استعمار بريتانيا رخ داده بود. در 7 صفر 1273 هرات را فتح کرد و بار ديگر به ايران منضم نمود. فتح هرات به اعلان جنگ رسمي دولت بريتانيا به ايران و لشکرکشي نيروهاي نظامي انگليس به بوشهر و محمره انجاميد. در پي درخواست کتبي رجال و مردم هندوستان، حسام‌السلطنه مي‌خواست با قشون خود راهي دهلي شود ولي ميرزا آقاخان نوري صدراعظم مانع شد. اين پيشنهاد حسام‌السلطنه، به دليل وقوع انقلاب بزرگ 1857 هند (موتيني)، اگر اجرا شده بود، مي‌توانست استعمار بريتانيا را به شدت مستأصل کند. به عکس، به تحريک نوري و دستور شاه، هرات را تخليه کرد تا بريتانيا از جنوب ايران خارج شود. از حکومت خراسان برکنار و در 1274 والي فارس شد. به دليل بي‌کفايتي حاکم بعدي خراسان، در 1277 از فارس احضار و بار سوّم والي خراسان شد و تا 1281 در اين سمت بود. در 1282 بار ديگر به جاي مسعود ميرزا يمين‌الدوله (سلطان‌السلطان بعدي) والي فارس شد و تا اوائل 1286 در اين سمت بود. بعد از او، مسعود ميرزا ظل‌السلطان براي بار دوّم والي فارس شد. در 1288 علاوه بر حکومت يزد براي چهارمين بار حاکم خراسان شد. از دشمنان سرسخت ميرزا حسين خان سپهسالار، عامل کمپاني ساسون و اليگارشي يهودي و استعمار بريتانيا، بود. به دليل مخالفت با سپهسالار صدراعظم و عدم اجراي فرامين او در 1289 از حکومت خراسان عزل شد. در 1291 در ملاءعام به سپهسالار بد گفت و سپهسالار کتباً به شاه شکايت کرد. در 1293 حاکم کردستان و کرمانشاه شد. بنگريد به: همين کتاب، زيرنويس صص 513-514؛ شهبازي، زرسالاران، ج 1، صص 196-199.

24.  تاريخ ظهورالحق، ج 6، صص 872-873.

25.  بنگريد به مصاحبه من درباره کتاب قبله عالم نوشته دکتر عباس امانت، استاد و رئيس شوراي مطالعات خاورميانه دانشگاه ييل آمريکا و از رهبران فرقه بهائي و از نزديکان پل ولفوويتز و نومحافظه‌کاران دولت بوش. اين مصاحبه در روزنامه همشهري، 19-20 دي 1384، منتشر شد و در آدرس زير موجود است:

http://www.shahbazi.org/pages/Amirkabir.htm

 

در مصاحبه فوق نوشتم: «عباس امانت با خصومت و عناد به اميرکبير برخورد کرده و کوشيده تا به دليل سرکوب شورشيان بابي و قتل علي‌محمد شيرازي (باب) از اميرکبير انتقام بگيرد.»

 

26.  ميرزا محمدعلي مشيرالملک (1177- 1262 ق.) پسر ميرزاابراهيم مستوفي از سادات حسيني ساکن شيراز. از منشيان باسواد و خوش خط دوره قاجار بود. در 1206 وارد دستگاه حاج ابراهيم کلانتر شد و مدتي وزير و پيشکار ميرزا اسدالله خان بود. اين ميرزا اسدالله خان پسر دوّم حاج ابراهيم کلانتر است که در هيجده سالگي حاکم بروجرد و لرستان و خوزستان شد. به دليل سلامت، مبغوض خاندان قوام واقع شد. با عزل و مغضوب شدن خاندان قوام (1215 ق.)، به امر فتحعلي شاه محترمانه به شيراز بازگشت و سال‌ها پيشکار و سررشته‌دار و گرداننده امور مالي حکومت فارس بود. در 1243 ق.، پس از عزل محمدزکي خان نوري از وزارت فارس، وزير فارس شد و در 1245 ق. به «مشيرالملک» ملقب گرديد. چندي بعد، با توطئه خاندان قوام شيرازي عزل و به اصفهان تبعيد شد. بزرگان فارس به تهران نامه‌ها نوشتند و خواستار بازگشت او شدند. به شيراز بازگشت و تا فوت فتحعلي شاه (1250 ق.) وزير فارس بود. در 1251، که فيروز ميرزا نصرت‌الدوله حاکم و منوچهر خان معتمدالدوله گرداننده امور فارس شدند (بنگريد به: همين کتاب، ص 63)، مشيرالملک بيکار و خانه‌نشين شد. در سال 1260 ق. حسين خان مقدم مراغه‌اي حاکم فارس شد و مشيرالملک بار ديگر به وزارت فارس رسيد.

با فوت مشيرالملک اوّل (1262)، پسرش، حاج ميرزا ابوالحسن خان شيرازي (1226-1303 ق.)، وزير فارس شد و لقب مشيرالملکي به وي اعطا گرديد. در سال 1293 ق. حاج فرهاد ميرزا معتمدالدوله، پس از يحيي خان معتمدالملک، والي فارس شد. (همين کتاب، صص 84، 87) او، به تحريک و تطميع ميرزا علي‌محمد خان قوام‌الملک (قوام‌الملک دوّم) حامي سرشناس بابي‌گري و اوّلين ايلخاني ايلات خمسه، مشيرالملک را معزول کرد و به چوب بست و چند ماه زنداني کرد. مشيرالملک براي استخلاص مجبور شد مبالغ هنگفتي به فرهاد ميرزا بپردازد. پس از آزادي، به مکه رفت و سپس خود را در املاکش به کشاورزي سرگرم کرد. در 77 سالگي (صفر 1303 ق.) در شهر شيراز درگذشت و جنازه‌اش در عتبات دفن شد. فاقد اولاد ذکور بود. مسجد مشيرالملک و ساير ابنيه و اماکن مشهور به «مشير» يادگار اين رجل خوش‌نام و متدين فارس است. (فسايي، فارسنامه، ج 2، صص 1069-1072)

 

27.  تاريخ ظهورالحق، ج 6، صص 888-889.

28.  تاريخ ظهورالحق، ج 6، ص 891.

29.  تاريخ ظهورالحق، ج 8، ق 1، صص540-541.

30.  منابع مهم بابي و بهائي در زمينه شورش ني‌ريز گزارش سيد ابراهيم ني‌ريزي (1270 ق.) است مندرج در: محمدشفيع روحاني ني‌ريزي، لمعات الانوار، ج 1، تهران: مؤسسه ملّي مطبوعات امري، 120 بديع، صص 306-318. بهائيان درباره ني‌ريز کتاب مستقلي نيز منتشر کرده‌اند: محمدعلي فيضي، ني‌ريز مشکبيز، تهران: مؤسسه ملّي مطبوعات امري، 130 بديع.

31.  قلعه شيخ طبرسي در مازندران، نزديک شهر بابل در دهستان بالاتجن، واقع است. آرامگاه شيخ احمد بن ابيطالب طبرستاني، معروف به شيخ طبرسي، از علما و محدثين شيعي در آنجا واقع است. مدفن شيخ طبرسي معروف، صاحب تفسير مجمع‌البيان، در جوار مرقد امام رضا (ع) است و اين شيخ طبرسي فرد ديگري است.

32.  ميرزا مهدي خان زعيم‌الدوله تبريزي، مفتاح باب الابواب يا تاريخ باب و بهاء، ترجمه شيخ حسن فريد گلپايگاني، با مقدمه حاج ميرزا عباسقلي آقا چرندابي تبريزي، تهران: فراهاني، 1346، ص 156.

33.  همان مأخذ، ص 169.

34.  در رساله «جُستارهايي از تاريخ بهائي‌گري در ايران» درباره اين ترورهاي سياسي و قتل‌هاي ديني و شخصي و تسويه‌هاي داخلي فرقه فوق سخن گفته‎ام.

35.  فريدون آدميت، اميرکبير و ايران، تهران: انتشارات خوارزمي، چاپ هشتم، 1378، ص 448.

36.  فسايي، فارسنامه ناصري، ج 1، ص 792.

سيد جعفر بن ابي اسحاق موسوي کشفي دارابي‌الاصل معروف به بروجردي (متوفي 1267 ق.) از علماي سرشناس دوران فتحعلي شاه است و داراي تأليفاتي. کشفي دوازده پسر داشت. سيد يحيي نهمين و سيد ريحان‌الله (متوفي 1328 ق.) دوازدهمين ايشان بود. سيد ريحان‌الله در اواخر عمر پدر زاده شد. در تهران سکني گزيد و به يکي از علماي سرشناس پايتخت بدل شد. کلنل پيکات در سال 1897 آقا سيد ريحان‌1897 آقا سيد ريحان الله بروجردي ر تهران سکني گزيد و به يکي از علمي سرشناس پيتخت بدل شد. الله بروجردي پنجاه و پنج ساله را «رهبر حزب ضد يهوديان» خوانده و وي را چنين توصيف کرده است: «يکي دو سال پيش يهوديان همدان را مورد پيگرد قرار داد و در سال 1897 جنبشي را در تهران عليه آن‌ها هدايت کرد. در کنار مسجد محمدخان سپهسالار زندگي مي‌کند. بسيار باسواد است ولي زياد مورد احترام ساير مجتهدين نيست. در ميان طبقات پايين متنفذ است.» سيد ريحان‌الله در حوادث انقلاب مشروطه نقش داشت و نام وي در منابع تاريخ مشروطه مکرر ديده مي‌شود.

37.  يادداشت سيد ابراهيم ني‌ريزي در: روحاني ني‌ريزي، لمعات الانوار، ج 1، ص 309.

38.  فيروز ميرزا نصرت‌الدوله (نياي خاندان فرمانفرمائيان- فيروز) در سال 1266 ق. به جاي بهرام ميرزا معزالدوله، پسر ديگر عباس ميرزا، براي دوّمين بار والي فارس شد و تا 1269 ق. در اين سمت بود. پس از او پسرعمويش طهماسب ميرزا مؤيدالدوله، پسر محمدعلي ميرزا دولتشاه (نياي خاندان دولتشاهي) و داماد عباس ميرزا، والي فارس شد.

39.  فسايي، فارسنامه ناصري، ج 2، ص 1566.

40.  روحاني ني‌ريزي، لمعات الانوار، ج 1، صص 309-310.

41.  فسايي، فارسنامه، ج 1، صص 793-794؛ سيد ابراهيم ني‌ريزي در لمعات الانوار، ج 1، ص 315.

42.  فسايي، فارسنامه، ج 2، صص 1566-1567؛ ني‌ريزي، همان مأخذ، صص 317-318.

43.  ميرزا مهدي خان بابي بود و در حوالي 1320ق.، پيش از حکومت زنجان، به ديدار عباس افندي رفت و بهائي شد. محمدعلي فيضي به مکاتبات لوئيزا امور، همسر دکتر گتسينگر، اشاره مي‌کند. او در پاريس به همراه دريفوس، يهودي بهائي شده معروف فرانسه، به کمک برخي کارمندان وزارت خارجه ايران، از جمله نظر آقاخان سفير ايران در پاريس و ميرزا اسحاق خان سفير ايران در آمريکا، با مظفرالدين شاه ملاقات مي‌کند. طبعاً اين ديدار با اعمال نفوذ و حمايت برخي درباريان بوده است که لوئيزا امور در نامه خود به يکي از آنها اشاره دارد: «شخص محترمي که بهائي و خيلي مستقيم است آمدند و به من گفتند: خوب است شما در هر حال براي زيارت شاه حاضر شويد، زيرا وقتي از حضرت صدارت خواهش کنيد که مي‌خواهيد اعليحضرت شاه را زيارت نماييد ايشان مضايقه نخواهند فرمود، لهذا بايد شما آماده باشيد.» فيضي در زيرنويس مي‌نويسد: «تصور مي‌رود اين شخص محترمي که ذکر شده است جناب ميرزا مهدي خان غفاري پسر مرحوم امين‌الدوله کاشاني بوده که وزيرهمايون لقب يافت و در زمان مظفرالدين شاه به مقام وزارت پست مملکتي رسيد و با برادرش مختارالسلطنه هر دو به امر مبارک مومن گرديدند و در اين سفر نويسنده سفرنامه شاه و از همراهان بوده و زماني بعد هر دو برادر به حضور مبارک حضرت عبدالبهاء مشرف گشتند و با حالت انجذابي عجبي به تبليغ نفوس مهمه پرداختند.» (محمدعلي فيضي، حيات حضرت عبدالبهاء و حوادث دوره ميثاق، مؤسسه ملي مطبوعات امري، 128 بديع، ص 133) پس از اين سفر بود که وزيرهمايون به حکومت زنجان منصوب شد. درباره بهائي بودن وزيرهمايون مستندات ديگر نيز در دست است.

44.  فسايي، فارسنامه، ج 2، ص 1567.

45.  تاريخ ظهورالحق، ج 8، ق 1، صص 576-581؛ همين کتاب، ص 516.

46.  تاريخ ظهورالحق، ج 6، ص 909.

47.  تاريخ ظهورالحق، ج 6، ص 913.

48.  تذکره شعراي بهائي، ج 3، صص 143-144؛ تاريخ ظهورالحق، ج 8، ق 1، صص 564-567؛ همان مأخذ، ج 8، ق 2، ص 855؛ رکن‌زاده آدميت، دانشمندان و سخن‌سرايان فارس، ج 1، صص 444-445.

49.  بامداد، شرح حال رجال ايران، ج 6، ص 190.

50.  اشراق خاوري، گنجينه حدود و احکام، ص 223.

51.  تاريخ ظهورالحق، ج 6، ص 885.

52.  همان مأخذ، ج 8، ق 1، صص 566-569.

53.  تذکره شعراي بهائي، ج 3، ص 18.

54.  مصابيح هدايت، ج 5، ص 336.

55.  همان مأخذ، ص 344.

56.  خواجه عبدالله اميرعضدي (متوفي 1314 ش. در کازرون) پسر خواجه حسنعلي خود و نياکانش کلانتران کازرون بودند. به‌نوشته بامداد، «ناصر ديوان از خوانين و بزرگان ثابت‌قدم فارس است که براي دفاع از وطن خود در مقابل بيگانگان هميشه آماده و مهيا بوده و مکرر براي دفاع از وطن با بيگانگان نبرد کرده و آنان را تار و مار نموده است... در جنگ بين‌الملل اوّل نيز، که انگليس‌ها در سال 1333 قمري بوشهر را اشغال کردند، تنگستاني‌ها [شيخ حسين خان چاه كوتاهي، زائر خضر خان اهرمي و رئيس‌علي دلواري]، ناصر ديوان کازروني و بعد هم اسمعيل خان صولت‌الدوله سردار عشاير رئيس ايل قشقائي برضد آنان قيام کردند و با سختي و از جان گذشتگي با انگليس‌ها و موافقين آنان داخل به نبرد گرديدند. هر چند که از هستي ساقط شدند و دار و ندار آنان به باد فنا رفت و به استثناي ناصر ديوان که به مرگ خدايي درگذشت ديگران در ميدان جنگ و زندان قصر تهران کشته شدند. رحمةالله عليهم اجمعين. معذلک افتخار بزرگي نصيب دلاوران مذکور گرديد و نشان دادند که روح وطن‌پرستي و سلحشوري ايراني نمرده و در موقع لزوم در راه وطن خود از جان و مال صرف‌نظر مي‌کند و دريغ ندارد. افرادي که نام آنان برده شد بايد آنان را به‌عنوان قهرمانان ملّي ياد کرد و نام برد.» (بامداد، شرح حال رجال ايران، ج 6، صص 148-149)

57.  اخبار امري، سال 47، شماره 6-7، شهريور- مهر 1347، ص 520.

58.  تاريخ ظهورالحق، ج 8، ق 1، صص 569-572؛ عبدالحميد اشراق خاوري، گنجينه حدود و احکام، تهران: مؤسسه ملّي مطبوعات امري، 128 بديع، ص 204.

59.  اخبار امري، سال 39، شماره 11-12، بهمن- اسفند 1339، ص 796.

60.  مصابيح هدايت، ج 2، ص 357.

61.  اخبار امري، سال 39، شماره 7-8، مهر- آبان 1339، ص 415؛ اخبار امري، سال 44، شماره 1، فروردين 1344، ص 66.

62.  روستاي زاخرد فارس داراي محفل روحاني بود و علي کشاورز از اعضاي اين محفل. (اخبار امري، سال 52، شماره 5، 15 خرداد 1352، ص 166)

63.  اخبار امري، سال 44، شماره 4، تير 1344، ص 250.

64.  تاريخ ظهورالحق، ج 8، ق 1، ص 574.

65.  يادداشت‌هاي احمد پژوه در: ادوارد براون، انقلاب ايران، ترجمه و حواشي احمد پژوه، چاپ دوّم، کانون معرفت، 1338، ص 557.

66.  وقايع اتفاقيه، ص 372.

67.  همان مأخذ، ص 709.

68.  حبيب‌الله افنان، تاريخ امري شيراز، نسخه خطي، صص 213-216.

69.  تاريخ ظهورالحق، ج 8، ق 1، صص 562-563.

70.  دکتر فرهنگ مهر، «به يادبود شادروان دکتر ذبيح قربان» در آدرس زير:

http://shirazuniversity.org/announcements/anns11080806_fa.htm

71.  گزارش ساواک فارس و بنادر به مديريت کل اداره سوّم، 29/2/1339، پرونده 417042، ج 1؛ سند ساواک: فراماسونري در فارس، 22 اسفند 1347، پرونده 417042، سند 96، صص 3-4.

 

72.  در زمان جنگ اوّل جهاني، حسين خان اختر، پسر ميرزا طاهر تبريزي مدير روزنامه اختر استانبول، از سوي مارشال فن درگلتز آلماني، نايب‌السلطنه بلژيک، مأمور تشکيل يک قشون پانزده هزار نفره در ايران شد. اختر، که ساکن لاهه بود، به همراه يک جاسوسه زيباي بلژيکي وارد ايران شد و انجمني سرّي به‌نام «درفش کاويان» ايجاد کرد که يکي از اعضاي آن خان ملک ساساني بود و در آن علاوه بر خان ملک ساساني و اسماعيل خان امير مؤيد سوادکوهي، برخي عوامل نفوذي سرويس اطلاعاتي بريتانيا، مانند ارفع‌السلطنه (مظفر خان فرخ) و علي‌اصغر زرين‌کفش، نيز عضويت داشتند. در يکي از جلسات اين انجمن، در وسط غذا پيشخدمت چيزي در گوش ارفع‌السلطنه گفت. او بيرون رفت و کمي بعد صداي غوغا و دشنام شنيده شد. «همه مهمان‌ها از سر ميز بيرون دويديم. يک زن و يک مرد يهودي را مشاهده کرديم که هر کدام افسار الاغي به‌دست داشتند و ارفع‌السلطنه آن‌ها را فحش مي‌داد و کتک مي‌زد. آن بيچاره‌ها هي التماس مي‌کردند و مي‌گفتند: پسر جان، سر حضرت موسي نزن، خدا را خوش نمي‌آيد که با پدر و مادر اينطور رفتار کني. در کاشان شنيدم که تو از آمريکا آمدي، خودمان را با هزار زحمت به تهران رسانيديم،‌ سال‌ها آرزوي ديدنت را داشتيم. هر چه آن‌ها از اين قبيل حرف‌ها مي‌زدند ارفع‌السلطنه هي فحش مي‌داد و به پيشخدمت‌هاي مهمانخانه امر مي‌کرد که آن‌ها را بزنند.» (خواندنيها، سال 13، شماره 95، سه‌شنبه 27 مرداد 1332، ص 19) به‌نوشته خان ملک ساساني، زرين‌کفش «از نژادهاي مشکوک ساکن کردستان» بود. (همان مأخذ، ص 20) اين اشاره‌اي است به يهودي‌تبار بودن زرين‌کفش. بعدها، آلماني‌ها حسين اختر را به اتهام جاسوسي براي انگليس در بيرون دروازه شهر حلب (سوريه) دار زدند. (همان مأخذ، ص 21)

 

73.  South Persian Rifles (SPR) تفنگداران جنوب ايران

74.  فروغ‌السلطنه حکمت، پس از جدايي از ارفع‌السلطنه، با مشارالدوله حکمت (متوفي 1314) ازدواج کرد که مدتي وزير پست و تلگراف بود. وي در سنين بالا به تحصيل پرداخت و مدرک دکترا گرفت. در دهه 1330 با دخترش، نسرين، و سه پسرش، پرويز و بهمن و بهرام، ساکن آمريکا بود. چند سال پيش فوت کرد. (منصور رستگار فسايي، علي‌اصغر حکمت شيرازي، تهران: طرح نو، 1385، ص 19)

75.  نامجو در درجه سرهنگي و همت در درجه سرلشکري بازنشسته شدند. سرلشکر سيف‌الله همت تا زمان فوت در 1349 مدتي استاندار و شهردار و چهره متنفذ فارس بود. طبق يکي از اسناد ساواک، همت درباره فعاليت‌هاي ماسوني نامجو اطلاعاتي داده است.

76.  مقاله خان ملک ساساني: خواندنيها، سال 13، شماره 95، سه‌شنبه 27 مرداد 1332، صص 19-21.

77.  سند بيوگرافيک ساواک، پرونده ساواک، شماره 417020، ج 2، صص 13-14.

78.  «کليساي ارامنه شيراز»، دانشنامه اينترنتي «ويکي‌پديا» (فارسي)

79.  رائين، فراموشخانه و فراماسونري در ايران، ج 3، ص 131.

80.  مصاحبه با عبدالله قوامي، يکشنبه 26 آذر 1385.

81.  دولتمردان عصر پهلوي به روايت اسناد ساواک، تهران: مرکز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، 1385، ج 1، ص 191.

82.  اطلاعات شخصي نگارنده.

83.  تاريخ ظهورالحق، ج 6، ص 910؛ ج 8، ق 1، صص 595-598.

84.  تاريخ ظهورالحق، ج 8، ق 1، ص 576.

85.  همان مأخذ، ص 563.

86.  Picot, ibid, pp. 518-519.

87.  روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، ص 374.

88.  پسر آقا ميرزا محمد شيخ‌الاسلام روحاني و مالک بزرگ بهبهان.

89.  بنگريد به: سيد مصطفي تقوي مقدم، تاريخ سياسي کهگيلويه، تهران: مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1377، صص 527-529.

90.  ارتشبد حسين فردوست در خاطراتش خوانساري را چنين معرفي کرده است: «خوانساري معروفيت داشت و اين اواخر نام او در ميان دانشجويان ايراني در اروپا سر زبان‌ها افتاده و به عنوان نماينده ساواک در اروپا شناخته شده بود. پرويز خوانساري مانند دکتر مهيمن از افرادي بود که در سا‌ل‌هاي 1320 با انگليسي‌ها رابطه داشت، و از جواني به مشاغل عالي (معاون وزير کار در کابينه رزم‌آرا) رسيد و در پيري از نخبگان ساواک شد. او فردي استثنايي از نظر هوش و زرنگي بود و تمام استعداد خود را در راه بندوبست به منظور پولسازي به کار گرفت و لذا جزء اطرافيان اشرف بود.» (خاطرات فردوست، ص 471) براي آشنايي بيش‌تر با خوانساري بنگريد به: عبدالله شهبازي، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد دوّم: جُستارهايي از تاريخ معاصر ايران، صص 456-461.

91.  Scholarship

اسکولارشيپ با بورسيه فرق دارد. بورسيه به معني دريافت پول از نهاد معين در قبال تعهد خدمت است. مثلاً، بورسيه ارتش. اسکولارشيپ کمک هزينه تحصيلي است که به دليل شايستگي به محصل اعطا مي‌شود بدون تعهد خاص. در زبان فارسي، معادل مناسبي براي اسکولارشيپ نيافته‌ام. به آن نيز «بورسيه» مي‌گويند که درست نيست.

92.  براي آشنايي با مجالس قمار فوق بنگريد به بولتن ويژه ساواک، مورخ 5 خرداد 1350، در آدرس زير:

http://bashgah.net/pages-11970.html

 

93.  مجله اکونوميست در 16 ژانويه 1993، يک هفته پيش از آغاز رياست‌جمهوري کلينتون، در مقاله‌اي با عنوان «آکسفورد بر دنيا حکومت مي‌کند» نوشت: هفته آينده يک آکسفوردي رئيس جمهور ايالات متحده آمريکا خواهد شد. سه عضو دولت او، دو تن از قضات عالي، و گروهي از اعضاي کنگره آکسفوردي هستند. وليعهد ژاپن، نروهيتو، و نامزد او، ماساکو اووادا، نيز آکسفوردي هستند. آکسفورد اين نفوذش در دنياي معاصر را مديون «بورسيه رودز» است که از سال 1903 گروهي از رجال آينده آمريکا را به خود جذب کرد. تاکنون اين بورسيه 9000 آمريکايي و 400 ژاپني را جذب کرده است.

(The Economist, 16 January 1993, p. 42)

در مجموعه اسناد سِر سيسيل رودز، بنيانگذار مستعمرات و امپراتوري الماس بريتانيا در جنوب آفريقا، که در کتابخانه بنياد رودز (آکسفورد) نگهداري مي‌شود، نامه‌اي است از رودز به لرد ناتانيل روچيلد به تاريخ 2 ژوئن 1888 که درواقع وصيت‌نامه رودز است. در اين نامه، رودز، پس از کسر بخشي از ثروت خود براي خانواده‌اش، بخش عظيمي از آن را در اختيار لرد ناتانيل روچيلد قرار مي‌دهد تا وي به عنوان متولي اين ثروت و وصي رودز با اين پول يک سازمان سري ايجاد کند با هدف گسترش اقتدار و نفوذ بريتانيا در جهان. پس از مرگ رودز، لرد روچيلد اين طرح رودز را تحقق بخشيد به صورت تاسيس بورسيه رودز.

(Richard Davis, The English Rothschilds, London: William Collins, 1983, p. 213)

 

94.  تاريخ ظهورالحق، ج 8، ق 1، ص 544.

95.  همان مأخذ، ج 8، ق 2، ص 889.

96.  سيسان و مطنق (متنق)، در دامنه کوه سبلان، از روستاهاي مهم بهائي‌نشين آذربايجان هستند. در سال 1329 سيسان 1660 نفر و مطنق 1057 نفر سکنه داشت. در اخبار امري (شماره 5، مرداد 1342، ص 299) سيسان «پرجمعيت‌ترين قصبه آن سامان [آذربايجان] از لحاظ تعداد احباي الهي» معرفي شده. در جريان قيام 15 خرداد 1342 مردم اماکن بهائيان را در تهران و سيسان و آران کاشان، از جمله ساختمان حظيرةالقدس آران کاشان، را تخريب کردند. شرح مفصل ماجرا و تصاوير اين تخريب‌ها در مأخذ زير مندرج است: اخبار امري، شماره 5، مرداد 1342، صص 292-299.

97.  اخبار امري، سال 39، شماره 7-8، مهر- آبان 1339، ص 414.

98.  اخبار امري، سال 45، شماره 7، مهر 1347، صص 347-349.


Saturday, November 19, 2011 : تاريخ آخرين ويرايش

 کليه حقوق مندرجات اين صفحه براي عبدالله شهبازي محفوظ است.

آدرس ايميل: abdollah.shahbazi@gmail.com

ااستفاده از مقالات با ذکر ماخذ مجاز است. چاپ مقالات به صورت کتاب ممنوع است.