بازگشت به صفحه اصلي

 

زمين و انباشت ثروت: تکوين اليگارشي جديد در ايران امروز (15)

 

بازگشت به فهرست کتاب

 

بازگشت به صفحه قبل

خاندان قوام شيرازي و بهائي‌گري در فارس (1)

سلطه خاندان قوام‌الملک شيرازي بر استان فارس و شهر شيراز عامل مهمي بود که اقبال و اسکان يهوديان به اين خطه، و به تبع آن رشد سريع بهائي‌گري، را سبب مي‌شد. در اسناد و منابع تاريخي به موارد فراواني برمي‌خوريم که جايگاه تعيين‌کننده خاندان قوام شيرازي را در پيدايش و رشد بابي‌گري نشان مي‌دهد. بدون پشتوانه سياسي و مالي و فرهنگي اليگارشي جهان‌وطن يهودي و کانون‌هاي استعماري، و بدون حمايت پايگاه آن در ايران، به‌ويژه خاندان قوام شيرازي و ساير اعضاي قدرتمند شبکه بهم تنيده و پنهان يهوديان مخفي، که شمه‌اي از آن را شرح دادم، دعوي جواني کم‌دانش و از نظر رواني نامتعادل چون علي‌محمد شيرازي نمي‌توانست چند ماه بيش‌تر دوام آورد و از شهر شيراز فراتر رود، غائله‌اي چنان گسترده را در سراسر ايران ايجاد کند و فرقه‌اي از نظر مالي و سياسي بس قدرتمند و ذينفوذ در ديوان‌سالاري قاجاريه و پهلوي پديد آورد.

با بررسي دقيق جغرافياي جمعيتي بهائيان فارس درمي‌يابيم که بهائي‌گري به‌طور عمده در آن مناطقي توسعه يافت که در زير سلطه و اقتدار خاندان قوام شيرازي بود:

در فارس دوران قاجاريه، تا صعود ديکتاتوري رضا شاه، دو قدرت بزرگ در فارس حضور داشت: در يکسو، عشاير قشقايي و مردم و طوايف جنوب و جنوب شرقي و غربي فارس، عشاير کهگيلويه و کوهمره و ممسني و دشتي و دشتستان و تنگستان و برازجان و بوشهر، بودند که خاندان قوام در ميان آنان نفوذ قابل توجه نداشت. اين مردم از نظر فرهنگي اصيل و مقيد به اسلام و به‌طور عمده داراي گرايش‌هاي ضد استعماري- ضد انگليسي بودند. هم‌اينان بودند که، به‌رغم ضعف يا فساد يا بي‌کفايتي حکومت قاجار و دولت تهران و وابستگي بسياري از واليان و کارگزاران حکومتي در فارس و اقتدار خاندان قوام شيرازي در اين خطه، در جريان تجاوزهاي مکرر نظامي بريتانيا به جنوب ايران، با جنگ‌هاي خونين، تماميت ارضي ايران را حفظ کردند.

پس از شورش بزرگ ايل بکش (1251-1252 ق.)، به رهبري ولي خان و پسرش باقر خان، و تراژدي سرکوب هولناک آن به دست منوچهر خان معتمدالدوله، و شورش‌هاي عشايري پس از آن که فرهاد ميرزا معتمدالدوله به خون کشيد، و به‌ويژه پس از اقتدار فراواني که ايلات و طوايف جنوب، به سرکردگي محمدقلي خان ايلخاني و برادرزاده‌اش لطفعلي خان قشقايي و محمد خان دشتي و باقر خان و احمد خان تنگستاني، به دليل پيروزي بر قشون انگليس، به فرماندهي ژنرال اوترام، در جنگ ننيزک (1273 ق./ 1856 م.) به دست آوردند،[1] خاندان قوام‌الملک شيرازي به‌تدريج، از طريق سرکوب ايلات بهارلو و عرب و گسترش املاک خود، پنج ايل شمال و شرق خطه فارس (بهارلو، اينالو، نفر، باصري و عرب) را تحت فرمان خود آورد و ايشان را «ايلات خمسه» ناميد.[2] اوّلين «ايلخان» ايلات خمسه فارس ميرزا علي‌محمد خان قوام‌الملک (قوام‌الملک دوّم)، نوه حاج ابراهيم خان کلانتر، بود. بنابراين، اطلاق نام «خمسه» بر ايلات فوق بايد از دهه 1270 ق. آغاز شده باشد زيرا ميرزا علي‌محمد خان، در زمان حيات پدر که هنوز قوام‌الملک نبود، در 1278 ق. حاکم داراب و رئيس ايلات خمسه (عرب، باصري، بهارلو، اينالو، نفر) شد.[3]

با استقرار حاکميت مطلق خاندان قوام‌ شيرازي بر شمال و شمال شرقي و غربي فارس، تبليغات بهائي‌گري در اين مناطق توسعه شگرف يافت. تملک املاک پهناور به عنوان ملک شخصي، که بيش‌تر آن‌ها موقوفات بهائي به توليت اعضاي خاندان افنان بود، و انتصاب مباشران و کدخدايان بهائي در رأس روستاها و اعزام مبلغان، به همراه اعمال فشار و تبليغ و تحميق رعاياي فقير، سبب شد که به‌تدريج بخش قابل توجهي از اين روستائيان به فرقه بهائي بگروند و اين تعلق در نسل‌هاي بعدي ايشان نهادينه شود.

نمونه‌اي از اين مباشران بهائي محمدطاهر مالميري، اهل محله مالمير يزد، است. مالميري از برجسته‌ترين مبلغين بهائي بود و با شيخ محمدتقي بهلول نيز مناظره مفصلي داشت.[4] او افراد متنفذ و سرشناسي را بهائي کرد. مالميري، به دستور حاج محمدتقي افنان (وکيل‌الدوله)، براي تبليغ به ني‌ريز رفت و سپس به مدت ده سال مباشر روستاي خرمي (بلوک قونقري بوانات) شد. خرمي ملک خاندان افنان (موقوفه بهائيان) بود و چهار صد نفر جمعيت داشت. سپس، به عنوان مباشر املاک خاندان افنان دو سال در آباده بود و باز به خرمي بازگشت. روستاهاي خرمي و بيان را به اجاره او دادند و هفت سال مستأجر اين دو روستا بود. به دليل حضور مالميري، خرمي به يکي از روستاهاي مهم بهائي‌نشين فارس بدل شد. مالميري نياي خاندان طاهرزاده است.[5]

نمونه‌اي از اين مبلغان ميرزا قابل آباده‌اي، شاعر سرشناس بهائي، است. قابل اهل ادريس‌آباد آباده است. در زماني که قابل بهائي شد هنوز سکنه بهائي اين روستا قليل بودند. آخوند ملا عبدالحسين يزدي، روحاني روستا، و ميرزا آقا، کدخداي روستا، تلاش فراوان کردند که قابل مسلمان شود و نشد. با تلاش قابل، بخش مهمي از سکنه ادريس آباد بهائي شدند و اين روستا به يکي از مراکز اصلي بهائي‌گري در منطقه بدل شد. به دليل تبليغات قابل و شکايت علما، حاکم آباده دستور دستگيري او را صادر کرد و قابل به يزد گريخت. حاج محمدتقي افنان (وکيل‌الدوله)، که در يزد ساکن بود و در تهران نفوذ فراوان داشت، دستور عزل حاکم را گرفت و قابل به آباده بازگشت. بار ديگر، در سال 1315 ق. به دستور آقا نجفي اصفهاني در آباده دستگير شد. دو سال بعد به عکا رفت و در 1355 ق. در آنجا درگذشت. فرزندان قابل در ادريس‌آباد و درغوک آباده ساکن بودند. قابل نياي خاندان روشن است.[6]

نمونه سرشناس کدخدايان، که بسياري از اتباع فقير و بي‌سواد خود را بهائي کردند، ملا حسن لب شکري ني‌ريزي است. خاندان قوام شيرازي او را کدخداي روستاهاي متعدد در فارس کردند. پسرش، ملا محمدعلي، و برادرزاده‌اش، ملا حسن معروف به ملا آقابابا، نيز از مبلغين بهائي بودند که در سال 1327 ق. به دستور شيخ زکريا نصيرالاسلام به قتل رسيدند. ملا محمدعلي ني‌ريزي نياي خاندان شهيدپور است.[7]

کدخداي ديگر، عباس خان درغوکي، کدخداي روستاي درغوک آباده، است که از کانون‌هاي اصلي بهائيان بود.[8]

کدخداي ديگر، علينقي حقيقت‌جو، کدخداي داريون، است. او در سال 1327 ق. بهائي شد و «محفل محلي» را در داريون تأسيس کرد. در سال 1327 ش. درگذشت. پسرش، بديع‌الله حقيقت‌جو، از بهائيان فعال بود که در سال 1351 ش. فوت کرد.[9] در سال 1347 ش. روستاي داريون مدرسه بهائي داشت با بيست و شش دانش‌آموز. تصوير اين دانش‌آموزان در نشريه اخبار امري چاپ شده است.[10]

فرقه بهائي از طريق مدرسين و معلمين نيز نفوذ خود را گسترش مي‌داد. زماني آقا ميرزا بزرگ کواري مدرس مدرسه هاشميه شيراز بود؛[11] سال‌ها بعد خانم جميله چهره‌نگار، از خاندان بهائي چهره‌نگار، در روستاي هفتويه سروستان معلم بود و 110 پسر و دختر دانش‌آموز نزد او درس مي‌خواندند.[12] اين رقم بسيار بالايي است براي يک روستا. و خانم وجهيه‌الله فهندژ، اهل محله سعدي شيراز، در شهر فيروزآباد تدريس مي‌کرد و در کلاس او 13 دانش‌آموز بهائي حضور داشتند.[13]

بدينسان، مناطق تحت امر خاندان قوام شيرازي به کانون‌هاي اصلي بهائي‌گري و پايگاه استعمار بريتانيا در فارس بدل شد. در اين ميان، شهر آباده جايگاه ويژه داشت؛ به‌رغم اين‌که بخش مهمي از مردم اين شهر مسلمان بودند و علمايي چون حاجي قاضي و ملا محمدحسين عليه بهائيان مي‌کوشيدند. به‌نوشته منابع بهائي، مردم آباده دو طايفه بودند: کرجه‌اي و هرندي. هرندي‌ها عموماً بهائي بودند و کرجه‌اي‌ها مسلمان.[14]

شيخ اسدالله بارفروشي (بابلي)،[15] معروف به ميرزا اسدالله فاضل مازندراني، مي‌نويسد: «در آباده... مرکزي قوي از اين فئه انعقاد يافت و عده‌اي کثير ديگر نيز از اولاد متنفذين و از مومنين جديد به عرصه ايمان قدم گذاشتند و شهرت در خدمت يافتند.»[16] عين‌السلطنه، که در زمان مظفرالدين‌شاه مدتي حاکم فارس بود، دربارة آباده مي‌نويسد: «در اين شهر بابي زياد است و اغلب محترمين از آن طايفه هستند. چندان هم تقيه نمي‌کنند.»[17]

در سال‌هاي جنگ اوّل جهاني (1914-1918) و جهاد سال 1336 ق. مجتهد لاري عليه استعمار بريتانيا، شهر آباده اهميت فراوان يافت. آباده به مرکز مواصلاتي ارتش بريتانيا بدل شد؛ تمامي تجهيزات انگليسي از بندر بوشهر به آباده و از اين شهر به قفقاز و جبهه روسيه منتقل مي‌شد. بدينسان، بهائيان آباده اهميتي مضاعف يافتند.

اعضاي اوّلين «محفل روحاني» بهائيان آباده عبارت بودند از: حاج عليخان (پدر دکتر ذبيح قربان)، سراج الحکما (دکتر سراج) و پسرش ميرزا حسين خان ضياءالحکما (دکتر حسين ضياءالحکما)، دائي حسين، عبدالکريم خان و ميرزا علي خان کوشککي، آقا رضاقلي بابامحمدي، آقا علي‌اکبر همت‌آبادي، عباس خان درغوکي و ميرزا قابل.[18]

در سال 1340 ش. از روستاهاي ادريس‌آباد، همت آباد، نجف‌آباد، محبت‌آباد، ده بيد، خرمي و قشلاق به عنوان روستاهاي بهائي‌نشين ياد شده است.[19] بخش مهمي از سکنه روستاي صُغاد (15 کيلومتري شرق شهر آباده)، که در سال 1346 ش. حدود هفت هزار نفر جمعيت داشت، بهائي بودند و اين روستا از مراکز مهم بهائي‌گري به‌شمار مي‌رفت. ذبيح تاشي، پسر خليل‌الله تاشي و نوه ملا مهدي تاشي صغادي، شاعر بهائي، از مشاهير بهائي‌ است.[20] همت‌آباد نيز از مراکز مهم بهائيان بود. کدخداي اين روستا، آقا حيدرعلي همت‌آبادي، و علي‌اکبر همت‌آبادي از چهره‌هاي سرشناس بهائي آباده و شيراز بودند. کثرت بهائيان اين روستا تا بدان حد بود که ميرزا نصرالله روشن و آقا حسين بن آقا محمدباقر مسافرخانه‌اي ويژه بهائيان به پا کردند.[21] وزيرآباد و عباس‌آباد نيز از روستاهاي بهائي‌نشين آباده بودند.[22]

آن‌چه گفته شد، و گفته خواهد شد، بدان معنا نيست که تمامي سکنه اين روستاها بهائي بودند ولي بدان معناست که بهائيان بخش مهمي از جمعيت اين روستاها را در بر مي‌گرفتند.

سروستان از مراکز مهم بهائي‌گري فارس بود و رشد بهائي‌گري به مناطق همجوار آن، به‌ويژه ارسنجان، نيز تسري يافت. در تاريخ ظهورالحق، مجلدات ششم و هشتم، و اخبار مندرج در مجله اخبار امري، از شماره‌هاي آغازين تا زمان انقلاب (1357)، مطالب فراواني درباره خاندان‌هاي بهائي سروستان و ني‌ريز و آباده و ساير نقاط فارس مندرج است.

فاضل مازندراني در ذکر وقايع دوران اوّليه بابي‌گري به سال‌هاي حکومت سلطان مراد ميرزا حسام‌السلطنه[23] در فارس مي‌پردازد:

«از ملاها شيخ حسين ناظم‌الشريعه... و از دولتيان ميرزا ابوالحسن خان مشيرالملک، وزير فارس، در تعرض و تفتين براي احباب حائز درجه اولي بودند. و مابين مشيرالملک مذکور و ميرزا علي‌محمد خان قوام‌الملک کلانتر شيراز، که هر دو از رجال معظم دولت در فارس بودند، کار به رقابت و مضادت مي‌رفت. و قوام‌الملک حمايت از احباب مي‌کرد و مشيرالملک به معادات با او ملاها را به شورش و آشوب بر ضد بابي اغرا و اغوا همي نمود و اسماء احباب را به حکومت [حسام‌السلطنه] مي‌داد تا به زجر و اذيت‌شان پردازد.»

فاضل مازندراني مي‌افزايد: حسام‌السلطنه «غايت معاندت و تعرض به اين طايفه داشت» و به قوام‌الملک گفت: «بابيه مخالفين و خائنين دولت قاجاريه‌اند و بايد ريشه‌شان را از خطه فارس برافکند.» سرانجام، قوام‌الملک به «لطايف‌التدابير فتنه را خاموش ساخت چنان‌که احدي از احباب گرفتار نگشتند.»[24]

چنان‌که مي‌بينيم، تمامي رجال ميهن‌دوست دوران قاجار، از رجال طراز اوّل چون ميرزا ابوالقاسم خان قائم‌مقام فراهاني و ميرزا تقي خان اميرکبير[25] و سلطان مراد ميرزا حسام‌السلطنه تا دبيران و وزيران کارآمد و خوشنام فارس چون ميرزا محمدعلي خان شيرازي (مشيرالملک اوّل) و ميرزا ابوالحسن خان (مشيرالملک دوّم)،[26] مخالفان خاندان قوام‌الملک و بابي‌گري و بهائي‌گري بودند و دولتمردان بدنام و وطن‌فروش از نوع منوچهر خان معتمدالدوله گرجي و حاج ميرزا آقاسي و ميرزا آقا خان نوري حامي و مدافع ايشان.

به‌رغم تلاش مشيرالملک، با حمايت قوام‌الملک، سروستان نيز به يکي از مراکز مهم بابي‌گري بدل شد. کربلايي حسن خان، کلانتر سروستان که دست‌نشانده و منصوب قوام بود، و تعدادي ديگر از ساير متنفذين اين سامان بابي شدند. «کربلايي حسن خان از متقدمين مؤمنين و محترم و صاحب ملک و عزت و کلانتر سروستان بود.» او در سال 1288 ق.، به به دليل تبليغات بابي‌گري، دستگير شد ولي «به وساطت و شفاعت علي‌محمد خان قوام‌الملک مستخلص شده، به وطن رفته، کماکان بزيست.» کلانتر بهائي سروستان در سال 1307 ق. درگذشت و به ادعاي فاضل مازندراني «به موجب فتوي و حکم مجتهد فال اسيري کربلائي حسن خان را مسموم و شهيد نمودند.»[27]

در اين سال‌ها، حاج سيد علي‌اکبر فال اسيري، مجتهد نامدار فارس و از بانيان قيام تنباکو، عليه بابي‌گري و بهائي‌گري بسيار کوشيد ولي باز خاندان قوام به حمايت از ايشان برخاست. براي عنوان نمونه، در سال 1305 ق. جواني بابي به‌نام مرتضي، اهل سروستان که در شيراز صباغ بود، به دستور مجتهد فال اسيري توسط سلطان اويس ميرزا، والي فارس، دستگير شد ولي قوام به او کمک کرد و «بعد از چندي رها نمودند و به سروستان رفت.» اين مرتضي نيز، در زمان حکومت رکن‌الدوله، به درخواست قاطبه مردم سروستان، يا به تعبير مورخين بهائي «اعداء سروستاني»، و فشار مجتهد فال اسيري در صفر 1310 ق. به قتل رسيد؛ به‌رغم اين‌که محمدرضا خان قوام‌الملک دو سال او را در حبس خود نگه داشته بود تا شايد مانع اعدامش شود.[28]

به دليل چنين خدماتي است که فاضل مازندراني مي‌نويسد: در فارس، خاندان قوام‌الملک «از آغاز ظهور اين امر همراهي کردند و بدين رو مورد توجهات و عنايات هميشه بودند.»[29]

يکي ديگر از مراکز اصلي بهائيان فارس ني‌ريز بود. ني‌ريز از سه منطقه‌اي است که بابيان اوّليه در آن شورشي خونين پديد آوردند.[30] شورش‌هاي قلعه شيخ طبرسي[31] (محرم- جمادي‌الثاني 1265) و زنجان (جمادي‌الثاني- ذيحجه 1265) و ني‌ريز (رجب 1266) پيش از قتل باب رخ داد. در پيامد شورش ني‌ريز، سرانجام، ميرزا تقي خان اميرکبير حکم اعدام باب را، که تا اين زمان زنداني بود، صادر کرد. اين حکم در روز يکشنبه 28 شعبان 1266 ق. در ميدان ارگ تبريز اجرا شد.

در تمامي اين شورش‌ها، بابيان قساوت غيرعادي از خود نشان مي‌دادند. مثلاً، در ماجراي قلعه طبرسي بابيان تمامي سکنه روستا را، از زن و مرد و کودک و پير، کشتند و روستا را به آتش کشيدند.[32] يا در شورش زنجان، بابيان يکي از سرداران قشون دولتي، به‌نام فرخ خان تبريزي، را به درون قلعه دعوت کردند، ناجوانمردانه او را دستگير کردند، بدنش را در ده‌ها نقطه با آهن گداخته سوزانيدند و گوش بدنش را، در حالي‌که زنده بود، با قيچي کندند.[33] در بررسي تاريخ بابي‌گري و بهائي‌گري، به عنوان بنيانگذاران تروريسم و قتل سازمان‌يافته در ايران، موارد فراواني از اين‌گونه قساوت‌ها و وحشي‌گري‌ها يافت مي‌شود که با طبع سالم انساني بيگانه است.[34] به‌نوشته دکتر فريدون آدميت، شورشيان بابي با مردم و نيروهاي دولتي رفتاري سبعانه داشتند و «اسيران جنگي را دست و پا مي‌بريدند و به آتش مي‌سوختند.»[35] در شورش ني‌ريز نيز اين قساوت غيرطبيعي مشاهده مي‌شود.

شورش رجب 1266 ني‌ريز را سيد يحيي دارابي، پسر آقا سيد جعفر کشفي (دارابي)، که در اصل دارابي بود و در مناطق اصطهبانات و ني‌ريز و فسا و داراب (خطه شرقي فارس) اعتبار و احترام فراوان داشت،[36] پديد آورد. سيد يحيي ساکن محله چنارسوخته ني‌ريز بود. او به باب گرويد و در يزد و بروجرد و شيراز و فسا و اصطهبانات و ني‌ريز به تبليغ مشغول شد.[37] در اين زمان، فيروز ميرزا نصرت‌الدوله، عموي ناصرالدين شاه، والي فارس بود[38] و حاج زين‌العابدين خان ضابط (کلانتر) ني‌ريز. خاندان عرب شيباني از زمان کريم خان زند حکومت ني‌ريز را به دست داشتند. اوّلين بار، وکيل‌الرعايا مير حسام‌الدين خان عرب، از طايفه شيباني ايل عرب فارس، را کلانتر ني‌ريز کرد. بعد از او پسرش محمدحسين خان ني‌ريزي (متوفي حوالي 1240 ق.) کلانتر شد و سپس پسران محمدحسين خان: ابتدا برادر بزرگ‌تر علي‌اصغر خان (شهيد در رجب 1266 ق.) و بعد برادر کوچک‌تر حاج زين‌العابدين خان (شهيد در 1269 ق.).[39]

فسايي ماجرا را به تفصيل شرح داده و فساد و بيداد سيد يحيي و شرارت پيروانش، بابيان اوّليه ني‌ريز، را منصفانه بيان کرده است. سيد يحيي به فسا رفت. آقا ميرزا محمد، کلانتر فسا، زماني که تبليغ او را دريافت به احترام پدرش با لطايف‌الحيل بيرونش کرد. به اصطهبانات رفت. بيرونش کردند.

«ناچار گشته، در بلده ني‌ريز ، که اشرار آن بر حاجي زين‌العابدين خان حاکم خود شوريده بودند، رحل اقامت افکند و اشرار را با خود يار کرده، مطلب را بي‌پرده بگفت و تمامي اشرار، که نزديک به پانصد تن بودند، در دعوت او درآمدند. و خط نسخ بر احکام دين اسلام کشيد و روز به روز بر رونق او افزود. پس، قلعه خرابي که در خارج ني‌ريز بود [قلعه خواجه] براي معقل خود اختيار کرده، برج و باروي او را تعمير نمود و رخت را به آن قلعه کشيد و در جنگ مذهبي با حاجي زين‌العابدين خان يک جهت گرديد.

و اتباع او هر روزه مردمان بازاري را به عنف در نزد او آورده مبلغي وجه از او ستانيده رها مي‌نمودند. و بعد از چندي هر کس را مي‌آوردند اگر داخل در عقد بيعت او نمي‌شد بايد يا مبلغي گزاف به فديه دهد يا مهياي کشتن شود. و آن معامله را با چند نفر به سر رسانيد. روزي مردي را نزد او مي‌بردند، چون از در کرياس گذشت و سيد يحيي را بديد، فوراً بمرد. و حاجي زين‌العابدين خان چون کار را بر اين منوال ديد، جمعيتي را فراهم آورده مستعد جنگ با سيد يحيي گرديد. و مردمان سيد يحيي پيشدستي کرده، در نيمه شبي با شمشيرهاي کشيده بر جماعت حاجي زين‌العابدين خان شبيخون آوردند و بر مرد و زن ابقا نکردند و نزديک صد و پنجاه نفر را بکشتند. از جمله علي اصغر خان، برادر بزرگ حاجي زين‌العابدين خان، بود که جسد او را در قلعه برده، در مجراي آبي انداختند و سه نفر پسران او را اسير کرده، در قلعه زنجير نمودند. و حاجي زين‌العابدين خان در آن نيمه شب با هزار زحمت بر اسب جل و نمددار سوار شده، تا قريه قطرو، که نه فرسخ مشرقي بلده ني‌ريز است، بتاخت و صورت قضيه را به جناب نصيرالملک نگاشت.

و اهالي ني‌ريز و دهات آن سامان بعد از فتح نزد سيد يحيي آمده، طوعاً او کرهاً دل بر عقيدت او نهادند و اموال خانه حاجي زين‌العابدين خان و علي‌اصغر خان و اتباع آن‌ها را، که به غارت برده بودند، در ميانه اصحاب سيد يحيي قسمت کردند. چنان رعب جماعت بابي در دل‌ها افتاده بود که هر چيز از هر کس مي‌خواستند بي‌تأني ادا مي‌نمود.»

اين علي‌اصغر خان، برادر بزرگ حاج زين‌العابدين خان، پيش‌تر به مدت چهارده سال کلانتر ني‌ريز بود. در يادداشت‌هاي منتشر شده سيد ابراهيم ني‌ريزي در منابع بهائي، که احتمالاً دستکاري شده، نام قلعه فوق «قلعه خواجه» ذکر شده و تعداد اوباش گردآمده در پيرامون سيد يحيي 180 الي 200 نفر ذکر شده است.[40]

در پي اين فاجعه، نصرت‌الدوله، والي جديد فارس، مهرعلي خان شجاع‌الملک نوري (نياي خاندان شجاع نوري)، سرکرده سواران شيراز، را به همراه مصطفي قلي خان اعتمادالسلطنه قراگوزلو، راهي ني‌ريز کرد. آن‌ها به نيروهايي که حاج زين‌العابدين خان، به‌ويژه از مردم کوهستان (همانان که بعدها، در دوران انقلاب مشروطه و جهاد مجتهد لاري، همراهان باوفا و فداکار شيخ زکريا نصيرالاسلام بودند)، فراهم آورده بود، پيوستند و به فتنه ني‌ريز پايان دادند. سيد يحيي دارابي در 18 شعبان 1266 در شيراز به دست وراث علي‌اصغر خان شهيد قصاص شد. دو پسر نوجوان او را، به احترام پدر بزرگ‌شان، آقا سيد جعفر اصطهباناتي، بخشيدند و به دست او سپردند. سي نفر از بابيان را اعدام کردند.[41]

سه سال پس از اين واقعه، بابيان توطئه قتل حاج زين‌العابدين خان کلانتر را طراحي کردند. در روز پنجم عيد نوروز سال 1269 ق.، زماني که حاج زين‌العابدين خان در حمام عريان بود، دلاکي بابي به‌نام کربلايي محمد به همراه سه پسرش و شاگرد بنايي به‌نام قاسم بر سر او ريختند و با تيغ دلاکي و کارد بنايي او را به طرز فجيعي از ناحيه شکم و گردن تکه پاره کردند. کلانتر ني‌ريز دو روز بعد به شهادت رسيد.[42]

پس از شهادت حاج زين‌العابدين خان عرب، بلوک ني‌ريز در تيول فرخ خان امين‌الدوله کاشاني قرار گرفت. فرخ خان کاشي از دولتمردان وابسته به استعمار بريتانيا و کانون‌هاي زرسالار يهودي بود؛ هموست که اندکي بعد، به‌رغم رشادت‌هاي حسام‌السلطنه در جنگ هرات، قرارداد ننگين پاريس را امضا کرد (1273 ق./ 1857 م.) و هرات را از ايران جدا نمود. بعدها، پسرش، ميرزا مهدي خان غفاري کاشاني (1282-1336 ق.) ملقب به «وزيرهمايون»، بابي و سپس بهائي شد. ميرزا مهدي خان وزيرهمايون در حوادث سياسي دوران مشروطه، از جمله جلب شيخ ابراهيم زنجاني به محافل سرّي ماسوني، نقش مهمي ايفا کرد.[43]

استيلاي مباشران و کارگزاران فرخ خان کاشي بر ني‌ريز تا زماني که فتحعلي خان ني‌ريزي، پسر حاج زين‌العابدين خان، به سن رشد رسيد و کلانتري ني‌ريز به وي اعطا شد، تداوم يافت.[44] در اين دوران، پايه‌هاي بهائي‌گري در ني‌ريز استوار شده بود.

با توجه به پيوندهاي فرخ خان کاشي با کانون‌هاي استعماري و با توجه به رابطه نزديک او با خاندان قوام شيرازي، در دوران استيلاي مباشران و کارگزاران او بر ني‌ريز بابي‌گري توسعه فراوان يافت. طي اين سال‌ها، بابيان ني‌ريز، که پس از انشعاب در فرقه بابي مانند ساير بابيان فارس عموماً بهائي شدند، به چنان اقتداري دست يافتند که در زمان انقلاب مشروطه مجتهد لاري را مجبور به سرکوب ايشان کرد.

فاضل مازندراني در تاريخ ظهورالحق شرحي مفصل از بهائيان ني‌ريز به دست داده است: «و در ني‌ريز اجتماع و مرکزي مهم از مؤمنين و مؤمنات شده، در حميت و تعلق ايماني که از اسلاف به ميراث بردند، شهرت يافتند... و تعرض و هجوم مسلمانان که نيز از متقدمين خود ميراث داشتند مستمر بود.»

در جريان جهاد شيخ زکريا نصيرالاسلام با بهائيان ني‌ريز (1327 ق.)، به ادعاي مأخذ فوق، هيجده نفر به قتل رسيدند. در سال 1339 ق. ايل عرب فارس به دليل پيوندهاي منصورالسلطنه، نايب‌الحکومه ني‌ريز، با بهائيان اين خطه عليه او شوريدند و حاکم و بهائيان مسلحانه با ايشان جنگيدند. در محرم 1345 ق. شيخ محمد واعظ يزدي در ني‌ريز، به‌تحريک نصيرالشريعه و مؤيدالاسلام، در منبر عليه بهائيان سخن گفت. سرکرده تحرکات عليه بهائيان ني‌ريز در اين زمان، سيد علي بن سيد داوود و حشمت‌الاسلام و برادرش سيد ابوتراب بودند که «در فتنه شهيره شيخ زکريا آنچه خواستند کردند و بردند.» بهائيان ني‌ريز از محفل شيراز استمداد کردند و قشوني از نظاميان به ني‌ريز آمد و شيخ محمد و برخي از «مفسدين» را حبس کرد.

ملا محمدشفيع ني‌ريزي (متوفي 1315 ق.) از سران بهائيان ني‌ريز بود و با عباس افندي رابطه داشت. او نياي خانداني است. ملا احمدعلي واعظ ني‌ريزي (متوفي 1320 ق.) در سال 1317 ق. به دستور عباس افندي به تبليغ در رفسنجان و کرمان و جهرم و سروستان و غيره پرداخت. او نيز نياي خانداني بهائي است.

حاج محمدحسن سقط‍‌ فروش و کربلايي حسين اصطهباناتي (هر دو متوفي 1330 ق.) از بهائيان سرشناس ني‌ريز بودند و مرتبط با عکا. از آنان نيز دو خاندان بهائي برجاست. گفتم که خاندان شهيدپور ني‌ريز از تبار ملاحسن لب شکري ني‌ريزي است.[45]

علاوه بر شهر شيراز و سه مرکز مهم فوق، آباده و سروستان و ني‌ريز، بهائيان در ساير مناطق فارس نيز کم و بيش پراکنده بودند؛ در جهرم، فسا، ارسنجان، ابرقو، داراب، زرقان، مرودشت و غيره.

بلوک مرودشت و نواحي مجاور آن مرکز اوّليه و اصلي اقتدار حاج ابراهيم خان کلانتر و خاندانش و بخش مهمي از روستاهاي اين خطه املاک حاصل‌خيز ايشان بود. از اينرو، در اين منطقه تعدادي از مالکين و متنفذين و کدخدايان بابي و سپس بهائي شدند. در روستاي فيروزي کربلايي آقا محمد کلانتر و پسرانش آقا بزرگ و آقا کوچک و محسن خان؛ در فتح‌آباد ميرزا مهدي خان، آقا محمود کلانتر، ملا ابوالقاسم، کربلايي غلامرضا، ميرزا ماندني، ميرزا عبدالرحيم، ميرزا هادي، ملا محمد صادق، ملا محمدتقي، ملا محمدحسن؛ در حاجي‌آباد ميرزا علي‌اکبر منشي؛ در کوشک اسد خان ضابط و علي خان پسرش؛ در بند امير محمدهاشم خان کلانتر و خان آقا پسرش؛ در نصرآباد رامجرد حاج ملا کاظم کلانتر و ملا محمدحسن پسرش؛ در فاروق کربلايي آزاد خان و سهراب خان.[46]

چنان‌که مي‌بينيم، پيروان فرقه بهائي در مرودشت و حوالي آن همه از متنفذان و کلانتران و کدخدايان منصوب خاندان قوام شيرازي‌اند. اين بهائيان ملاک و ثروتمند، برخلاف بهائيان روستايي فقير، فاقد تقيد جدّي به بهائي‌گري بودند و آن‌چه بهائي‌گري براي اين خطه به ارمغان آورد بي‌اعتقادي ديني و بي‌اخلاقي در نسل‌هاي پسين خاندان‌هاي فوق بود.

در زرقان، در نزديکي شيراز و از مراکز نفوذ خاندان قوام، تعدادي بهائي برجسته پديد آمدند. حاج جمشيد کلانتر، کربلايي حاجي بابا، ملا عباس، مشهدي اسماعيل، کربلايي علي و کربلايي حسن از بابيان و بهائيان اوّليه زرقان بودند.[47] ملا عبدالله فاضل زرقاني، ميرزا عبدالاحد بن ميرزا جلال زرقاني، ميرزا محمود زرقاني و برادرش ميرزا احمد از مبلغين فعال بهائي بودند. خاندان‌هاي بکايي و فاضل‌زاده بديع از نسل حاج ملا عبدالله زرقاني معروف به «بکاء» است. حاج ملا عبدالله زرقاني اديب و شاعر بود و در شعر «واعظ» تخلص مي‌کرد. پسرش، شيخ محمد بديع، از وعاظ شيراز بود. ميرزا جلال، پسر ديگر حاج ملا عبدالله، «حسن صوت و علم موسيقي به حد کمال داشت.» در سال 1303 ق. ميرزا محمد معدل‌الملک شيرازي (زرقاني) از طرف مسعود ميرزا ظل‌السلطان نايب‌الحکومه يزد شد و ميرزا جلال را با خود به اين خطه برد. به‌نوشته منابع بهائي، ميرزا جلال از بهائيان يزد حمايت مي‌کرد. سپس به تهران رفت و در بازگشت به زرقان طبيب شد و مطب پررونقي به راه انداخت. منبر هم مي‌رفت. بسيار معروف شد.[48] به‌نوشته بامداد، معدل الملک يک سال بيش‌تر حاکم يزد نبود و از ظلم او حدود دويست خانوار يزدي به بمبئي گريختند.[49] ميرزا محمود زرقاني را سينا، مبلغ و شاعر بهائي اهل فروشان سده اصفهان، بهائي کرد. او خود مبلغي فعال شد. سال‌ها در هندوستان به تبليغ مشغول بود. پس از بازگشت به ايران با نواده سمندر ازدواج کرد و در 18 مهر 1306 ش.، در مسير سفر به عکا، در رشت درگذشت و در قبرستان مديريه رشت مدفون شد. از آثار او سفرنامه دوجلدي موسوم به بدايع‌الآثار است که در هند چاپ شده.[50]

«اصطهبانات نيز مرکز اجتماعي مهم از اهل بهاء شمرده شد که غالباً از بقيه السيف و بازماندگان متقدمين بودند.»[51] در اين بلوک يکي ديگر از اعضاي خاندان آقا سيد جعفر مجتهد دارابي (کشفي) از چهره‌هاي شاخص بهائي بود: ميرزا يوسف خان لسان حضور وحيد کشفي بن حاجي محمد اسماعيل تاجر لاري، دخترزاده آقا سيد جعفر بود و آقا سيد ريحان‌الله دائي‌اش. ميرزا يوسف خان لسان حضور در سال 1281 ق. به دنيا آمد. زبان انگليسي آموخت و در تهران معلم مدرسه جديدالتأسيس مبلغين آمريکايي شد و سپس معلم کالج آمريکايي اروميه. در 1313 ق. به کردستان رفت و در تکيه سيد طه نقشبندي تدريس مي‌کرد. در سال 1322 ق. به عکا رفت. در حوالي 1340 ق. از اروميه به تهران بازگشت. بعد در قزوين مقيم شد و در دستگاه آمريکايي‌ها بود.[52]

مروست بلوک بزرگي بود در فارس، در مرز کرمان، که از غرب به بوانات و از جنوب به ني‌ريز محدود مي‌شد. مرکز اين بلوک روستاي مروست نام داشت که ملک خاصه ميرزا محمود افنان بود و پناهگاه مبلغين بهائي در زمان شورش‌هاي ضدبهائي در يزد.[53] در سال 1329 ش. سکنه روستاي مروست 2542 نفر گزارش شده که بخشي از آن بهائي بودند.

روستاي کارزين در بلوک قيروکارزين فيروزآباد نيز ملک خاندان افنان بود.[54] «بيان» نام بهائي روستاي کارزين است. سکنه اين روستا در سال 1329 ش. 682 نفر ذکر شده.

روستاي طوطک (طوطکان) در بلوک بوانات فارس نيز‌ از املاک خاندان افنان بود.[55] در سال 1329 ش. تعداد سکنه اين روستا 125 نفر بود.

حتي در مناطقي که به‌طور سنتي تحت نفوذ قواميان نبود گاه يکي چند خانوار بهائي مهاجر يا بومي استقرار داشتند چون فيروزآباد و برازجان و کازرون. و حتي توانستند يکي از اعضاي خانواده ناصر ديوان کازروني،[56] سردار جهاد 1336 ق. مجتهد لاري عليه استعمار بريتانيا، را به بهائي‌گري جذب کنند. اين فرد در اسفند 1346 در آبادان درگذشت.[57]

در برازجان، شيخ محمد ابراهيم فاضل شيرازي (متوفي 1314 ش. در تهران)، که مدتي در محضر آخوند خراساني تلمذ کرد، به يکي از مبلغين بهائي بدل شد. او نياي خاندان فاضل شيرازي است.[58] عبدالحسين رضواني (متوفي 1339 ش.)، از بهائيان قديمي برازجان بود و براي تبليغ سال‌ها در چاه کوتاه، ليبه و ده کهنه برازجان زيست.[59] محمدحسين رضواني از همين خاندان است.[60] ملا حسين جابري (متوفي 1343 ش.) و عبدالله جابري از بهائيان خورموج و برازجان بودند.[61]

اقتدار بهائيان در دستگاه اداري فارس در دوران حکومت پهلوي، به‌ويژه در دولت اميرعباس هويدا، سبب شد که حتي روستايي چون زاخرد نيز در سال 1352 داراي محفل روحاني شود.[62]

اين مبلغان بهائي تا پايان سلطنت پهلوي فعال بودند و به دستور مرکزيت سازمان متمرکز و مقتدر بهائي گاه ساليان مديد به منطقه‌اي ديگر، در ايران يا در خارج از ايران، مهاجرت مي‌کردند. يک نمونه، مرتضي قائد شرفي، اهل زرقان فارس، است. او در اجراي نقشه ده ساله گسترش بهائيت در بندامير ساکن شد و تا پايان عمر (31 فروردين 1344) به مدت ده سال ساکن بندامير بود.[63]

بهائيان مورد توجه و اعتماد خاص همه شاخه‌هاي خاندان گسترده قوام شيرازي بودند و در دستگاه ايشان مناصب مهمي چون دبيري و پيشکاري و مباشري و کدخدايي املاک‌شان را داشتند. اين به جز عمله و اکره و خدمه بهائي قوامي‌هاست که شمارشان فراوان و خاندان‌هاي بر جا مانده از ايشان بسيار است. به دليل اقتدار خاندان قوام و حکومت آنان بر فارس، و برخي نقاط ديگر ايران از جمله توليت آستان قدس رضوي در ادوار مختلف، پيشکاران و منشيان و کارگزاران اين خاندان خود بنيانگذاران خاندان‌هاي بسيار ثروتمند و متنفذي ‌شدند. خاندان‌هاي انصاري و دهقان و قربان از اين‌گونه‌اند.

ميرزا حسين خان معتمدديوان کواري، از پيشکاران قدرتمند قوام و عامل برخي دسيسه‌هاي سياسي و تحرکات نظامي اين خاندان، از سران بهائي فارس بود.[64] به‌نوشته احمد پژوه، که خود از خويشان و مدافعان خاندان قوام است، معتمدديوان حضرت حجت (عج) را مسخره مي‌کرد و به ساير امامان نيز اهانت مي‌نمود. حاج ميرزا ابراهيم مجتهد محلاتي، پس از اطلاع دقيق از اين امر، به کفر و الحاد معتمدديوان فتوا داد و فتواي او را بر در و ديوار بازار و مساجد نصب کردند. معتمدديوان، به تلافي، يکي از اراذل معروف شيراز را، جواني به‌نام اکبر خردل از طايفه ده بزرگي، واداشت که اعلاميه‌اي دال بر کفر و الحاد مجتهد محلاتي در شهر بپراکند. «اين زشت‌کاري معتمدديوان بر شيرازيان، که همه به مقام اجتهاد و تقواي آقا ايمان داشته و از فرمان او سرپيچي نمي‌کرده‌اند، بسيار گران آمده و مردم را به معتمدديوان خشمگين ساخته بود.»[65]

معتمدديوان فردي فاسق و ظالم بود. غلامعلي خان نواب در جمادي‌الثاني 1308 ق./ ژانويه 1891 م. گزارش مي‌دهد:

«از جانب اعليحضرت همايوني تلگراف سختي به حکومت شده که "اين حسين خان کواري کيست که اعراب [ايل عرب فارس] و غيره از دست مشاراليه شاکي هستند؟ البته او را تأديب و سياست نمائيد." حکومت هم جواب دادند: "منشي قوام‌الملک است، آن اشخاصي که شاکي شده‌اند استدعا دارم اسامي آن‌ها را مرقوم فرمايند که رسيدگي شود."»[66]

درباره جنايات معتمدديوان کواري و ماجراي قتل او باز هم سخن خواهم گفت.

ميرزا محمدباقر خان، نياي خاندان دهقان، پيشکار محمدرضا خان و حبيب‌الله خان و ابراهيم خان قوام‌الملک، از سران بهائيان فارس و عامل اين سه قوام‌الملک در جنگ‌ها و سرکوب‌هاي بزرگ بود. براي نمونه، در ربيع‌الاوّل 1321 ق./ ژوئن 1903 م. مأمور سرکوب حاج عليقلي خان، نايب‌الحکومه لارستان، شد و در رأس قشون مفصلي «با سرباز و سوار و توپ» به لارستان رفت. عليقلي خان لاري در قلعه گراش پناه گرفت و ميرزا محمدباقر خان دهقان قلعه لار را تصرف کرد. «تجار لاري تلگرافات زياد به تهران کرده‌اند که ما حاجي عليقلي خان را مي‌خواهيم و به ما کمال مهرباني و محبت را دارد، محض اين‌که قوام‌الملک به مشاراليه بد است مي‌خواهد او و ما را تمام نمايد.»[67]

ميرزا محمدباقر دوّمين پسر حاج ابوالحسن بزاز شيرازي (متوفي 1320 ق.) است. برادر ارشد، که او نيز از سران بهائي فارس بود، ميرزا محمدعلي خان نام داشت. زن حاج ابوالحسن بزاز از خويشان نزديک شيخ ابوتراب، امام جمعه شيراز، بود. شيخ ابوتراب همان است که علي‌محمد باب، در پي دستگيري، به دستور حسين خان مقدم مراغه‌اي، حاکم فارس، در مسجدش حاضر شد، دست و پايش را بوسيد و نزدش توبه کرد. پس از دستگيري بابي‌ها، طبق فهرستي که حاج ميرزا ابوالحسن خان مشيرالملک، وزير فارس، به سلطان مراد ميرزا حسام‌السلطنه، والي فارس، داده بود، حاج ابوالحسن بزاز نيز دستگير شد. زن او، به دستور آقا ميرزا آقا افنان، گرداننده فرقه بابي در جنوب که از تجار بزرگ بوشهر و بمبئي بود، براي نجات شوهرش به شيخ ابوتراب «متشبث» شد. در نتيجه، با وساطت امام جمعه حاج ابوالحسن بزاز رهايي يافت و چند ماهي در خرامه به سر برد. به دليل اين خويشاوندي و اقدامات زن حاج ابوالحسن بزاز، شيخ ابوتراب به‌تدريج از مواضع شديد ضد بابي خود دست کشيد و کارش بدان‌جا رسيد که در منزل خود «بين مردم از اخلاق و ديانت و سلامت نفس» حاج ابوالحسن بزاز سخن مي‌گفت.[68] شيخ يحيي امام جمعه پسر اين شيخ ابوتراب است. پس از شيخ يحيي پسرش، معين‌الشريعه، امام جمعه شيراز شد. اين زن مادر ميرزا محمدعلي خان و ميرزا محمدباقر خان دهقان است.

 ميرزا محمدباقر دهقان بسيار مقتدر و ثروتمند شد. او به دفعات براي ديدن عباس افندي به فلسطين و آمريکا رفت. پسران ميرزا محمدباقر، ميرزا عبدالحسين خان و ميرزا عبدالعلي خان دهقان، از سران بهائيان فارس و ايران بودند.[69] تصوير آنان در کودکي، به همراه شوقي افندي، گوياي جايگاه رفيع ايشان در فرقه بهائي است.

خاندان قربان با خانواده‌هاي آگاه و دانا، بهائيان سرشناس آباده، خويشاوند نزديک بود. دکتر ميمنت دانا و شوهرش، دکتر حبيب آگاه، از اين دو خانواده‌اند.

در دهه پاياني سلطنت پهلوي، عبدالحسين دهقان، در کنار عزيزالله خان قوامي و ايرج مهرزاد (مالک اراضي کفترک در شمال شرقي شهر شيراز)، به عنوان يکي از سه متمول و زمين‌دار بزرگ شيراز شناخته مي‌شد. دهقان مالک روستاي کشن و اراضي فراوان ديگر در محدوده و پيرامون شهر شيراز، از جمله در کوه باباکوهي و دروازه قرآن، بود. خانه مسکوني‌اش در ضلع شمال شرقي فلکه ستاد (روبروي ساختمان استانداري) واقع بود که اکنون در اختيار سپاه پاسداران است. در جنب آن خانه دکتر ذبيح قربان، پسر حاج عليخان آباده‌اي از سران فرقه بهائي فارس، قرار داشت که ‌اکنون دفتر امام جمعه شيراز است.

عبدالحسين و عبدالعلي دهقان
پسران ميرزا محمدباقر خان پيشکار قوام‌الملک شيرازي (ايستاده)
شوقي افندي، رهبر فرقه بهائي (نشسته)

عبدالحسين دهقان و دکتر ذبيح قربان (رئيس دانشکده پزشکي دانشگاه پهلوي و رئيس بيمارستان نمازي) از ماسون‌هاي بلندپايه ايران و دوست نزديک بودند. دکتر لطفعلي صورتگر نيز ماسون بلندپايه و دوست اين دو بود. دکتر ذبيح قربان (متولد 1284 ش. در آباده)، اولين رئيس دانشگاه شيراز، در 23 ژوئن 2007/ تير 1385 در آمريکا فوت کرد و ماسون بلندپايه ديگر، دکتر فرهنگ مهر- آخرين رئيس دانشگاه پهلوي در زمان شاه، در سوگ او يادداشتي منتشر نمود.[70]

من در زمان شاه با عبدالحسين دهقان دو بار ديدار کردم. يک بار با او و همسرش در باغ جنت روستاي کشن (بلوار اميرکبير فعلي) و بار دوّم در دفتر کارش در خانه واقع در فلکه ستاد. يقطين، نماينده دهقان در امور اداري، و محمد خان، کدخداي روستاي کشن و نماينده دهقان، را بارها ديدم. تابستان 1354 بود. با اتمام دوره محکوميت، از زندان سياسي آزاد شده بودم. در دانشگاه تهران قبول شده و به پول نياز داشتم. هدف از اين ديدارها، فروش باقيمانده ارثيه پدري‌ام در ماصرم و ده سرو (کوهمره سُرخي) بود و دهقان، با واسطه حاج سردار شاهين، به خريد آن ابراز تمايل کرد ولي معلوم نيست به چه دليل نخريد. فرهنگ مهر را در زمان سفرش به تهران، براي شرکت در ششمين کنگره جهاني زرتشتيان در تهران (1375)، ديدم. اسناد خانوادگي و شخصي و مدارک ماسوني او در مرکز اسناد بنياد مستضعفان و جانبازان را نشانش دادم. خنديد و گفت: «شما فراماسونري را نمي‌شناسيد و از آن تصور نادرستي داريد.» فرهنگ مهر از دوستان نزديک سِر شاپور ريپورتر است.

قسمت شانزدهم


Sunday, October 02, 2011 : تاريخ آخرين ويرايش

 کليه حقوق مندرجات اين صفحه براي عبدالله شهبازي محفوظ است.

آدرس ايميل: abdollah.shahbazi@gmail.com

ااستفاده از مقالات با ذکر ماخذ مجاز است. چاپ مقالات به صورت کتاب ممنوع است.